مكتب تبريز
discussion
all discussions on this book
|
post a new topic
The Country Girls Trilogy & Epilogue (other topics)
Birdsong (other topics)
مكتب تبريز (other topics)
Leon Uris (other topics)
Jonathan Swift (other topics)
Laurence Sterne (other topics)
Laurence Sterne (other topics)
Books mentioned in this topic
Mary O'Grady (other topics)The Country Girls Trilogy & Epilogue (other topics)
Birdsong (other topics)
مكتب تبريز (other topics)
Authors mentioned in this topic
Sebastian Faulks (other topics)Leon Uris (other topics)
Jonathan Swift (other topics)
Laurence Sterne (other topics)
Laurence Sterne (other topics)


اين بخش، درحقيقت نه تنها مقدمه كتاب، بلكه درآمديست بر نقد اسلوبها و الگوهاي تاريخ نويسي ايران. در همان ابتدا، سيد جواد طباطبايي با رندي جملهاي از بايزيد بسطامي نقل ميكند، وقتي كه يكي از مريدانش عزم تبريز كرده بود: «تبريز سردسير است. مردم سردسير را اگرچه عقل معاش ميباشد، اما در عقل معاد قصور تمام ميدارند.» اين را بايد در حالتي در نظر گرفت كه طباطبايي دورهاي از تاريخ ايران را «مكتب تبريز» مينامد كه نخستين جرقههاي مدرنيت و مدنيت در آن پديدار شدند !
اما عمده بحثي كه سيد جواد طباطبايي در اين صفحات مطرح ميكند، نقد تاريخ نگاري قديم و جديد ايران است. او بر اين باور است كه اولاً تاريخ نگاري قديم ايران اصولاً فاقد هرگونه انديشه تاريخي و تحليلي است؛ و ثانياً برخي جرقههايي نيز كه در باب تاريخ نگاري نوين ايران به نظر ميرسند، چيزي جز تقليد شيوههاي شرقشناس و ايرانشناسي و اسلوب تاريخ نگاري غربي نيستند. «تاريخ نويسي كهن ايراني بدنبال زوال انديشه و انحطاط تاريخي نتوانست به تاريخ نويسي جديد تحول پيدا كند و تكوين نيافتن آگاهي تاريخي جديد موجب شد كه انديشه تاريخي جديد تدوين نشود.» او با انتقاد از تاريخ نويسي معاصر ايران ميگويد: «اگرچه تاريخ نويسي ايراني تاريخ و انديشه، در بهترين حالت تقليدي از تاريخ نويسي غربي است، اما از خلاف آمد عادت، پيوسته در بيالتفاتي به مباني نظري آن تحول پيدا كرده است.]...[ وانگهي، اگر از دولت مستعجل آن صورتي از تاريخ نويسي ايراني كه با تكيه بر ماركسيسمي مبتذل تدوين شد صرف نظر كنيم، ميتوان گفت كه سطح تاريخ نويسي ايراني بطور عمده پايينتر از آن است كه بتواند دستگاهي از مفاهيم و مقولات پيچيده جديد را به كار گيرد.»
در ادامه نيز، دكتر طباطبايي به انتقاد از روشنفكراني ميپردازد كه آنان را «اصحاب ايدئولوژي» ناميده و از ميانشان علي شريعتي و ـ بمانند هميشه ـ عبدالكريم سروش را برجستهتر ميكند. چرا كه اين دو ـ با وجود اختلافاتي كه ميتوان ميانشان قائل شد ـ كاميابترين و پراقبالترين روشنفكران تاريخ ما به شمار آمده اند و اتفاقاً بسياري از نظريات تاريخي ايران بر مبناي انديشههاي آنان تدوين شدهاند. «در اصل، توضيح علي شريعتي از ابوذر بعنوان نخستين سوسياليست، ابوذر نيست؛ توجيه سوسياليسم بعنوان ايدئولوژي پيكار سياسي است.»
نكته مهم ديگري كه طباطبايي در مورد سروش و شريعتي مطرح ميكند، عدم اشاره اين دوست به جنبش مشروطهخواهي و مقدمات آن كه به نظر طباطبايي آنان را از نكات بسياري غافل كرده است. حتي در جايي ديگر نظامهاي فكري اين دو را «نظامهايي از آگاهيهاي كاذب كه شريعتي در مردابهاي ايدئولوژي و سروش در شورهزارهاي عرفان ميجستند» ناميده است.
نكته ديگر، مفهوم «آستانه دوران» است كه طباطبايي آن را براي تبيين و توصيف ساختار دورههاي گذار در تاريخ و تاريخ انديشه به كار ميگيرد. او اعزام اول بار وليعهد قاجار به تبريز و تشكيل «دارالسلطنه تبريز» را «آستانه دوران جديد تاريخ ايران» ميداند كه منجر به كسب آگاهيهاي ذيقيمتي درمورد دنياي نو توسط دربار و دولتيان شد و نهايتاً به جنبش مشروطه و تشكيل نخستين مجلس قانونگزاري انجاميد