داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
سکانس عاشقانه
date
newest »
newest »
این نوشته چهارچوب خوبی از دیدگاه روایی دارد. از این طرح مناسب شوربختانه به خوبی بهره گرفته نشده است. توصیف ها بسیار گذرا شکل می گیرند و انگار نویسنده تلاش دارد به هر قیمتی که شده است از نوشتن یک داستان کوتاه بپرهیزد و خردنگاری کند. توصیف ها ظاهری ادبی دارند اما نوشته بیشتر تابع زبان عامیانه است و این را من یک ناهمگونی می دانم. یک نکته نگارشی را یادآوری می کنم و آن اینکه در استفاده از فعل های ترکیبی باید توجه داشت که بخش نخست نمی تواند به تنهایی بیاید مگر آنکه به قرینه لفظی حذف شده باشد. ممکن است گفته شود که نمونه هایی از حذف به قرینه معنوی نیز در ادبیات فارسی وجود دارد. باید توجه داشت که حذف به قرینه معنوی شامل بخشی از فعل نمی شود و تمامی آن را دربر می گیرد. جمله «نمی دانست کجا سر برآورده» درست تر می بود که چنین نوشته می شد«نمی دانست کجا سر برآورده است.»
یک نکته دیگر آنکه در زبان پهلوی پساوند «اک» بوده است که هنوز هم در بعضی واژه ها مانده است مانند خوراک و در » بعضی واژه ها حرف «ک» افتاده است مانند «دانا» که «داناک بوده است.
زمانی که این واژه ها را با الف و نون جمع می بندیم گاهی کاف به ی و گاهی هم به گاف تغییر می کند مانند دانایان و یا دیدگان. بنابراین درست تر است که دیدگان نوشته شود و نه دیده گان.
پیروز باشی
از شما بسیار ممنونم دوست عزیز. نقد شما را چند بار مرور کردم. آنجا که ایراد نگارشی داشت را اصلاح کردم. اکنون با شما هم عقیده ام. توصیف ها کوتاه اند و گذرا. این هم از ضعف قلم بنده می تواند باشد هم از این که خواستم سکانس وار در ذهن خوانننده شکل بگیرد. به هر حال مسلم است که آنچه در ذهن داشتم به خوبی خلق نشده است.


خورشید نزدیک و نزدیک تر شد اما لبخند از لب های پیچک نیز کم کم رخت بر بست و پیشانی اش پر چین شد. تن لبریز از گرمای پیچک در تب افتاد. دیدگانش روشنایی خورشید، که گویی می آمد در آغوشش بگیرد را دیگر تاب نیاورد. با برگهایش روی پوشاند و سر برگرداند اما دلش غمگین بود.
مدتی گذشت و پیچک روی گرفته و غمگین صدای پای خورشید را شنید که دورتر و دورتر می شد. سر برداشت و بی فکر تاریکی و سرما خورشید را نظاره کرد که رفت و آن دور ها ناپدید شد.