مردی که گورش گم شد مردی که گورش گم شد discussion


61 views
نقد آراز ایلخجوئی بر این کتاب :

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

خرس

مجموعه‌ی «مردی که گورش گم شد» هفت داستان دارد که همه‌گی به صورت خاطره‌گویی محض و براساس دو تم باورهای مذهبی و مرگ روایت می‌شوند. در سه داستان اول مجموعه، راوی اول شخص درگیر اصول و رسوم شرعی است که در او نهادینه شده‌اند و حافظ خیاوی تلاش می‌کند که آن‌ قواعد کلی مذهبی را از زاویه‌ای بسیار شخصی شده، در ارتباط مستقیم با شرایط زمان ـ مکان خاص راوی ارائه کند؛ و این اتفاقی است که سال‌ها پیش در سینمای ایران افتاد، از طرف دولت حمایت شد و در جهت صدور آن به جهان، «سینمای معناگرا» نامیده‌شد. چهار داستان بعدی مجموعه، حول محور مرگ‌اند و این در حالی‌ست که همان ساختار روایت خاطره ادامه می‌یابد.

در داستان «روزه‌ات را با گیلاس باز کن» راوی کم سن و سال، عاشق دختر دائی‌اش، به‌رغم مخالف والدین روزه گرفته و درصدد است روزه‌اش را نگه‌دارد تا با گیلاس‌هائی که سومان نشانش داده، افطار کند. بسیاری از تصاویر، مثل عشق به دختردائی که سیزده‌ماه بزرگتر است، کتاب خاندن سومان روی درخت، بی‌حجابی‌! و شیطنت‌های خاص‌ او و … به شکل تقلید سطحی از داستان «درخت گلابی» گلی ترقی باقی می‌مانند و خاطره‌ی فیلم مهرجوئی را زنده می‌کنند.

«آن‌ها چه جوری می‌گریند» خاطره‌ی راوی از نوجوانی‌اش است که در شبیه‌خانی به نقش عبداله در‌آمده و خاننده را مجبور می‌کند که در روایت خطی ابتدا تا انتهای شبیه‌خانی، در مسیر تمام اتفاقات مربوط و غیر مربوط قرار می‌گیرد.

در «چشم‌های آبی عمو اسد» راوی در پی درک چرایی قسم خوردن خدا به انجیر و زیتون در قران، از خاهرش می‌خاهد که از مشهد به‌جای کلت آب‌پاش! برایش زیتون سوغاتی بیاورد و صد البته خاهر، هر دو مورد سفارش‌شده را ‌آورده و به جای راوی هم زیارت کرده، هم نماز خانده‌است.

«صف دراز مورچگان» حکایت جوانی است که معشوقش به او گفته: برو گم شو، کثافت. پس او هم رفته، از شهر دیگری عازم جبهه شده تا گم شود. عطف به سابقه‌اش در نوجوانی که با تیرکمان گنجشک می‌زده، از فرمانده یک تفنگ دوربین‌دار می‌گیرد، می‌شود تک‌تیرانداز و هر روز از خط مقدم به خاک دشمن می‌رود، یک سرباز می‌کشد و برمی‌گردد. روز خاصی که خاطره‌اش روایت می‌شود، پس از کشتن یک سرباز زیبا روی دشمن، دور و بر سنگر، صف مورچه‌گانی! را می‌بیند و به فکر فرو می‌رود که بعد از مرگ‌اش، همین مورچه‌ها او را خاهند خورد. «می‌افتم این‌جا، همین‌جا. مورچه‌ها می‌آیند سراغم. از سوراخ دماغم، دهانم، از هر سوراخی که دارم می‌روند تو. تکه‌تکه‌ام می‌کنند. تجزیه‌ام می‌کنند» (ص.62) مقایسه کنید با آن دیالوگ‌های معروف بایکوت مخملباف. به هیچ وجه نمی‌توان این تضاد شخصیت را قبول کرد، کسی که در کودکی گربه‌ی مورد علاقه‌اش را جوشانده و کوفته‌ی گنجشک درست ‌کرده، چنان دل‌نازک باشد که عاشق دختری شود و با یک جمله‌ی او، برود گم شود، یعنی مثل جمیله و آمنه، به او تجاوز نکند، بلکه جبهه برود، جبهه‌ای که بی‌شباهت به رویاهای کودکی نیست، که یک خط است و کسی، هر روز، می‌رود آن‌طرف، کسی از دشمن را می‌کشد و برمی‌گردد؛ اگر هم چنین شخصیتی وجود داشته‌باشد، در پرداخت شخصیت او کاستی‌هایی وجود دارد که باورناپذیرش کند.

«مردی که گورش گم شد» هم داستان مرگ است، مرگ کسی که چند غریبه می‌گیرندش، پشت وانت می‌اندازند، می‌برند، می‌کشند و دفنش می‌کنند و او پس از مرگ هم، از داخل قبرش به خاطره‌گویی‌ چنین ادامه می‌دهد «هوا داشت روشن می‌شد. حالا جایی را که مرده‌بودم، بهتر می‌دیدم. تا جائی که می‌توانستم ببینم، بیابان بود. صاف بود. از آن‌جاهائی که می‌گویند، درست عین کف دست. نه کوهی تا دوردست‌ها دیده می‌شد و نه حتا تپه‌ای. کشتزار هم نبود…» (ص. 75)








خرس بد نیست دقت کنیم که راوی می‌گوید «خیلی وقت بود زنی را ندیده بودم» (ص. 67) این خیلی وقت آن‌قدر است که در راه قتلگاه، جنس مونثی را می‌بیند و عاشق شیار پیشانی‌اش می‌شود و تا دم مرگ به آن فکر می‌کند. از طرفی این خیلی وقت صبح همان روز است که مادرش را دیده و … در ضمن علت این قتل که داستان بر آن استوار شده، معلوم نیست و هیچ اهمیتی برای راوی ندارد.

«ماه بر گور می‌تابید» حکایت مرگ مهدی‌قلی است که سال‌ها پیش به راوی و دوستش قدیر تجاوز کرده‌است. پس آن‌ها، همان شب اول، نبش قبر می‌کنند، جنازه‌ی مهدی قلی را در میآورند، به خانه‌ی قدیر می‌برند تا «قرار بود مَردی مهدی قلی را ببریم و بچپانیم توی دهانش و دسته بیلی هم فرو کنیم توی ماتحتش و ایستاده ببندیم به در خانه‌ی مهندس» (ص. 80) ولی سگ‌های قدیر جنازه را می‌خورند. ‌بگذریم از این‌که این فضای خشن و منحصربه‌فرد از نظر قدیر «خیلی تکراری است. من دوست ندارم کار تکراری بکنم» (ص. 80) و این همان قدیری است که حین خاندن کتاب‌های کمونیستی، می‌شاشید! (آیا می‌توان چنین داستان‌هایی را رئال، از نوع بومی دانست؟)

در «مردها کی از گورستان می‌آیند» ـ تنها داستان مجموعه که راوی اول شخص ندارد ـ راوی کل محدود به ذهن نزاکت، فاحشه ی پیر شهر می‌شود و پس از گشت و گذاری در شهر، خاننده از مرگ حقیقت، یکی از مشتریان نزاکت باخبر می‌شود.



تمامی اصول خاطره‌نویسی (شاید بتوان برای خاطره‌نگاری هم اصولی قائل شد!) مثل روایت خطی از نقطه‌ی آغاز تا پایان، پاساژهای روایی و ابتر کاملن نامربوط به چارچوپ اصلی، فلش‌بک‌های بی‌دلیل و غیرمنطقی در همه‌ی داستان‌ها، چندباره، به چشم می‌خورد. مثلن یکی از مفاهیمی که بر کل مجموعه سایه انداخته، فحش است به‌طوری که در داستانی مثل «چشم‌های آبی عمو اسد» شاید بیش از بیست درصد داستان حول محور فحش و فحش‌کشی می‌گردد بدون آن‌که کمکی به پیش‌رفتن داستان، حتا از جنبه‌ی خاطره‌گویی‌اش باشد.

و اما مبحث زبان و نثر. آقای خیاوی از آن‌هاست که به ساده‌نویسی اعتقاد دارد و می‌گوید «من سعي کردم بي هيچ ادا و اطواري بنويسم. ساده و کم، بدون رنگ و لعاب و حرف اضافي» و فروتنانه ادامه می‌دهد «که هنوز در اول راهم تا به آنجا برسم» این درست، اما سئوال این است که آیا ساده و بی‌ادا اطوار نوشتن، معادل ابتدائی نوشتن است؟ یعنی آیا داش‌آموز 7-8 ساله‌ای که از روی کتاب فارسی‌اش مشق می‌کند ‌«آن مرد آمد. ان مرد با اسب آمد. ان مرد تبر دارد» به نثر ناب دست پیدا کرده‌است؟ آیا تنها راه برای زبان بدون فیس و افاده و قرتی بازی، جملات کوتاه و منقطع، با حداقل حروف اضافی است؟ به عنوان نمونه «هم من پول دادم و هم قدیر. جعبه شیرینی را هم من رفتم گرفتم. رفتم از قنادی هدایت گرفتم» (ص. 81) یا «وقتی می‌آمدیم پایین، ما را که می‌دید، می‌دید که پسران کی هستیم، چیزی نمی‌گفت» (ص. 18 ) یا «شاید این‌که این‌قدر آرام بود، باد نبود، نسیم بود» (ص.14) یا «من نباید ختمی‌ها را می‌شکستم، علیرضا باید می‌زد و می‌شکست. خیلی بازی کردیم، ولی همه‌اش خوب بازی کردیم» (ص.44) در راستای دست‌یابی به همین هدف زبان پالوده است؟

انتخاب کلمات در نثر کل مجموعه چنگی به دل نمی‌زند و بلند خاندن داستان‌ها پر از سکته و آزاردهنده است. مثلن در نام داستان دوم «آن‌ها چه جوری می‌گریند»، چه‌جوری و گریستن هیچ هم‌خانی باهم ندارند و این ناهم‌گونی در کل مجموعه پخش شده‌است. اصطلاحات و افعال غریب و جملات نامفهومی مثل دست‌انداز کردن (ص. 67 و 69)، مو بر پوست راست شدن (ص.68 ) ماشین‌هایی که از کنار ما می‌گذشتند و یا ما از کنارشان می‌گذشتیم (ص. 66) که فقط از داستان پنجم مجموعه انتخاب شد، در نثر مجموعه فراوان دیده می‌شود.




خرس علت نامفهوم بودن برخی از این ترکیبات در زبان فارسی، ترجمه ی مستقیم و سهل‌انگارانه‌ی آن‌ها از زبان ترکی است. مثلن «مشهدی زینب نظرش کرده» (ص. 9و 10) ترجمه ی مستقیم از ترکی «مشهدی زینب نظرلییب» است که به فارسی می‌شود: مشهدی زینب نظرش زده؛ که نظرکرده در فارسی مفهومی مثبت (معادل gifted) دارد. منظور نویسنده از «شاشش توی دستش بود» (ص. 77) معادل ترکی «اوجونون ایچنده‌یدی»، همان دم‌دست بودن فارسی است. «قره بوغ» و «آغ بوغ» گرچه در ترکی معنی‌دارند و می‌توانند به‌عنوان کنیه و لقب هم کاربرد داشته‌باشند، دلیل نمی‌شود که به صورت «سفید سبیل» (ص. 44) ترجمه‌شود. «جعبه‌ی شیرینی بستن» (ص. 81) هم به معنی خریدن شیرینی در فارسی است. البته در بحث تالیف مجموعه‌ای که برنده‌ی جایزه‌ی روزی روزگاری می‌شود و مولف به عنوان پدیده‌ی ادبی معرفی می‌شود، ترجمه‌ی کتبی وجود ندارد، بلکه ترجمه‌ی ذهنی و بی‌واسطه، مشکلی است که هنگام نوشتن به زبانی غیر از زبان مادری به‌وجود می‌آید و صدالبته چاره‌ی تسلط به زبان دوم، زبانی که با آن می‌نویسیم، جز مطالعه نیست. رجوع شود به: من کم داستان مي خوانم و بيشتر دور و اطرافم را مطالعه مي‌کنم.(از مصاحبه‌ی حافظ خیاوی، روزنامه‌ی اعتماد)



از دیگر مشخصه‌های این مجموعه، هجوم بی‌دلیل و بی‌تاثیر شخصیت‌ها به متن داستان است، به‌طوری که شخصیت‌های معرفی‌شده، فقط در حد شی ناچیزی باقی می‌مانند. به عنوان نمونه شخصیت‌هایی که در داستان «مردها کی از گورستان می‌آیند» کوتاه‌ترین داستان مجموعه، حضور به هم رسانده‌اند از این قرارند:

1- حاج قربانعلی 2- نزاکت (کاراکتر اصلی) 3- نعیمه (مادر حاج قربانعلی) 4- ایوب 5- عادل 6- پدر عادل 7- دکتر محجوب 8- امیر 9- نصیر 10- مقصود 11- نادر 12- برادر نادر 13- لطیف 14- دوست‌های نادر 15- حقیقت 16- نوه‌های حقیقت 17-امین آقا 18- حاج حسینقلی 19و20 - دو تا زن حقیقت (امینه خانم و آن دیگری) 21- پسرهای حقیقت 22- زن فرماندار 23- زن شهردار 24- زن‌های رئیس رؤسا 25- یونس آبادی 26- عباس خان 27- زنی که عباس خان طلاقش داده‌بود 28- کریلایی ناصر 29- میرزا عظیم 30- دو سه مرد کارگر 31- پسر مرحوم نزاکت 32- شوهر سابق نزاکت 33- دکتر 34- دعانویس 35- امن الله 36- جیران 37- خلیل پاسبان 38- میر حسن 39- میر یعقوب (پدر میر حسن) 40- علیقلی 41- مادر کربلایی ناصر 42- پسر صفورا 43- عوض 44- مرد غریبه 45- قربان



(فکر کنم کافی است، این فهرست بالا هم باشد به عنوان تیتراژ نهائی cast)



‌و با تشکر از:



- روزنامه‌ی اعتماد / 28 اردیبهشت 87 / جهان نو می‌شود / مریم مهتدی/ گفت وگو با نامزدهاي جايزه «روزي روزگاري»

- روزنامه‌ی اعتماد ملی / 30 اردیبهشت 87 / لبه‌ تیز خشونت / امیرحسین خورشیدفر/ درباره مجموعه داستان «مردی که گورش را گم کرد» نوشته حافظ خیاوی

- روزنامه‌ی اعتماد / 16 اردیبهشت 87 / رئالیسم بومی / فرشته احمدی/ درباره مجموعه داستان «مردی که گورش را گم کرد»


back to top