عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion
عشق و خدا- Love & God
>
عشق همان نام خداوند!؟
date
newest »
newest »
یک روز غرق در فلسفه زندگی بودم که :
گفت : مقصد چیست ؟
گفتم : کدام مقصد ؟
گفت : آن حکایتی که رهایی دهد مرا .
گفتم : کدام یک ؟
گفت : آن تلاطمی که مرا رساند به اوج .
گفتم : کدام اوج ؟
گفت : آن رهی که وصلت یارم میسر است .
گفتم : کدام یار ؟
گفت : آن یار که مونس شب های تنهایی من است .
گفتم : کدام شب ؟
گفت : آن شبی که روح به پرواز می رسد .
گفتم : قبول جان دلم ، با کدام پر ؟
گفت : آن پری که عشق دهد ارمغان به من .
گفتم : کدام عشق ؟
گفت : آتشی که از دل حق شعله می کشد .
گفتم : کدام حق ؟
گفت : آنکه نام دیگر او « خالق من » است .
گفتم : کدام من ؟
قدری نشست و گفت بگو : آنچه گفتنی است
گفتم : به جای این همه پیغام و حرف و بست بنگر به آنچه هست
چشمت ببند و گوش بده :
این صدای توست . . . . . این صدای توست . . . . . این صدای توست
و آنکه با تو زمزمه دارد :
خدای توست . . . . خدای توست . . . . خدای توست
گفت : مقصد چیست ؟
گفتم : کدام مقصد ؟
گفت : آن حکایتی که رهایی دهد مرا .
گفتم : کدام یک ؟
گفت : آن تلاطمی که مرا رساند به اوج .
گفتم : کدام اوج ؟
گفت : آن رهی که وصلت یارم میسر است .
گفتم : کدام یار ؟
گفت : آن یار که مونس شب های تنهایی من است .
گفتم : کدام شب ؟
گفت : آن شبی که روح به پرواز می رسد .
گفتم : قبول جان دلم ، با کدام پر ؟
گفت : آن پری که عشق دهد ارمغان به من .
گفتم : کدام عشق ؟
گفت : آتشی که از دل حق شعله می کشد .
گفتم : کدام حق ؟
گفت : آنکه نام دیگر او « خالق من » است .
گفتم : کدام من ؟
قدری نشست و گفت بگو : آنچه گفتنی است
گفتم : به جای این همه پیغام و حرف و بست بنگر به آنچه هست
چشمت ببند و گوش بده :
این صدای توست . . . . . این صدای توست . . . . . این صدای توست
و آنکه با تو زمزمه دارد :
خدای توست . . . . خدای توست . . . . خدای توست
خیلی زیبا و قابل تامل بود
با سپاس
پریا
با سپاس
پریا
زيبا بود
اما مواظب باشين به سمت وحدت وجود نريم
كه دردسر ساز خواهد شد
وتو اينبار صداي دل بي تاب مني
و من از نازك ابروي تو بي تاب ترم
اما مواظب باشين به سمت وحدت وجود نريم
كه دردسر ساز خواهد شد
وتو اينبار صداي دل بي تاب مني
و من از نازك ابروي تو بي تاب ترم
خدا گفت: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من. ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد
آنان كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن
شيطان گفت: آسودگيست. خياليست خوش
خدا گفت: ليلي، رفتن است، عبور است و رد شدن
شيطان گفت: ماندن است. فرو ريختن در خود
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست
شيطان گفت: ساده است. همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي. ليلي هاي نزديك لحظه اي
خدا گفت: ليلي زندگي است. زيستني از نوعي ديگر
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد
ليلي گريه کرد
ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زياد تند است
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم، خاكسترت را پس مي گيرم
ليلي گفت: كاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي كرد
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي
ليلي گفت : دلم مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون، پايان قصه ام را عوض مي كني؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشك است. اشك درياست؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام، تشنگي و آب
پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه كرد. ليلي تشنه تر شد
خدا خنديد
خدا گفت: زمين سردش است. چه كسي مي تواند زمين را گرم كند، ليلي گفت: من
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت. سينه اش آتش گرفت
خدا لبخند زد. ليلي هم
خدا گفت: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا مي كرد
ليلي گر مي گرفت. خدا حافظ مي كرد
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتشش تمام شود. ليلي چيزي از خدا خواست. خدا اجابت كرد
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد
آنان كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن
شيطان گفت: آسودگيست. خياليست خوش
خدا گفت: ليلي، رفتن است، عبور است و رد شدن
شيطان گفت: ماندن است. فرو ريختن در خود
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست
شيطان گفت: ساده است. همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي. ليلي هاي نزديك لحظه اي
خدا گفت: ليلي زندگي است. زيستني از نوعي ديگر
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد
ليلي گريه کرد
ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زياد تند است
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم، خاكسترت را پس مي گيرم
ليلي گفت: كاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي كرد
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي
ليلي گفت : دلم مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون، پايان قصه ام را عوض مي كني؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشك است. اشك درياست؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام، تشنگي و آب
پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه كرد. ليلي تشنه تر شد
خدا خنديد
خدا گفت: زمين سردش است. چه كسي مي تواند زمين را گرم كند، ليلي گفت: من
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت. سينه اش آتش گرفت
خدا لبخند زد. ليلي هم
خدا گفت: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا مي كرد
ليلي گر مي گرفت. خدا حافظ مي كرد
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتشش تمام شود. ليلي چيزي از خدا خواست. خدا اجابت كرد
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود
بر صندلی چوبی نشستهبود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای مینوشید؛ بیخیال فنجان چای اما پر از خاطره بود. و انگار حکایت میکرد از مزرعه چای و دخترچایکار و حکایت میکرد ازلبخندش که چهنمکین بود و چشمهایش که چه برقی می زد و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چقدر گل داشت. چای خوش طعم بود.
پس حتماً آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد، دعا میکند و آن که دعا میکند حتماً خدایی دارد.
پس دختر چایکار خدایی داشت.
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروسخوان راهی میشد. و تنها بود و چشم میدوخت به دوردستها و نی میزد و سوز دل داشت.
و آن که سوز دل دارد و نی میزند و چشم میدوزد و تنهاست، حتماً عاشق است و آن که عاشق است، دعا میکند و آن که دعا میکند حتماً خدایی دارد.
پس چوپان خدایی داشت.
دست بر دسته صندلیاش گذاشت. دست بر حافظه چوب و
چوب، نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد. و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک.
و آن که میکارد و دل میبندد و پیوند میزند، امیدوار است و آن که امید دارد، حتماً عاشق است و آن که عاشق است، دعا میکند و آن که دعا میکند حتماً خدایی دارد.
پس دهقان خدایی داشت.
و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای مینوشید، با خود گفت: «حال که دختر چایکار و چوپان و دهقان پیر خدایی دارند، پس برای من هم خدایی است.»
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است!
از کتاب: هر قاصدکی یک پیامبر است
نوشته:عرفان نظرآهاری
پس حتماً آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد، دعا میکند و آن که دعا میکند حتماً خدایی دارد.
پس دختر چایکار خدایی داشت.
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروسخوان راهی میشد. و تنها بود و چشم میدوخت به دوردستها و نی میزد و سوز دل داشت.
و آن که سوز دل دارد و نی میزند و چشم میدوزد و تنهاست، حتماً عاشق است و آن که عاشق است، دعا میکند و آن که دعا میکند حتماً خدایی دارد.
پس چوپان خدایی داشت.
دست بر دسته صندلیاش گذاشت. دست بر حافظه چوب و
چوب، نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد. و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک.
و آن که میکارد و دل میبندد و پیوند میزند، امیدوار است و آن که امید دارد، حتماً عاشق است و آن که عاشق است، دعا میکند و آن که دعا میکند حتماً خدایی دارد.
پس دهقان خدایی داشت.
و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای مینوشید، با خود گفت: «حال که دختر چایکار و چوپان و دهقان پیر خدایی دارند، پس برای من هم خدایی است.»
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است!
از کتاب: هر قاصدکی یک پیامبر است
نوشته:عرفان نظرآهاری
دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم، شایدم واسه شستن گناهام باشه، نمیدونم احتمالاً هم به خاطر این باشه که وقتی عظمت خدا رو حس می کنم احساس حقارت می کنم .
خدایی که تو قلبم جا دادم، از این نبوده که بخوام خلوت تنهایی هامو باهاش پر کنم؛ خدا به خاطر این تو قلبمه چون که بهش نیاز دارم، مثل همه ی آدمای دنیا؛
می خوام وقتی اشک می ریزم، هر قطره اشک اسم الله رو روی گونه هام حک کنه، می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه، رد پا بذاره و دوباره متولد بشه.
روزي داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم، فکر کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه، ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد؛
بعد با کسی تا جایی همسفر شدم، خیال کردم دیگه حتما خوده خودشه؛ ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم که اینم نیست؛
از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم .
خدای من آنست که روحش در من جاریست؛ فقط اوست که گریه هایم را می بیند؛
او صدایم را می شنود، گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد،
او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد، همیشه با من است،
خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است. خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده!!!
خدایی که تو قلبم جا دادم، از این نبوده که بخوام خلوت تنهایی هامو باهاش پر کنم؛ خدا به خاطر این تو قلبمه چون که بهش نیاز دارم، مثل همه ی آدمای دنیا؛
می خوام وقتی اشک می ریزم، هر قطره اشک اسم الله رو روی گونه هام حک کنه، می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه، رد پا بذاره و دوباره متولد بشه.
روزي داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم، فکر کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه، ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد؛
بعد با کسی تا جایی همسفر شدم، خیال کردم دیگه حتما خوده خودشه؛ ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم که اینم نیست؛
از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم .
خدای من آنست که روحش در من جاریست؛ فقط اوست که گریه هایم را می بیند؛
او صدایم را می شنود، گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد،
او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد، همیشه با من است،
خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است. خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده!!!
دو بال کوچک نارنجی...
هیچ کس وسوسه اش نکرد. هیچ کس فریبش نداد. او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت.
او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید، ایستاد. انگار می خواست چیزی بگوید. چیزی اما نگفت. خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت: برو؛ زیرا که اشتباه کردی. اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی؛ و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست.
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد. شیطان کوچک تر از آن بود که او را به کاری وادار کند. شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند، او رفت تا کودکانه اشتباه کند.
او به زمین آمد و اشتباه کرد. بارها و بارها ،اشتباه کرد. مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند، یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد. فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد. می افتد و دست و پایش را می شکند.
اشتباه های کوچک او مثل لباس های نامناسب او بود که گاهی کسی به تن می کند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرتاب کردیم. سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم
اما یک روز او بی آنکه چیزی بگوید، لباس های نامناسبش را از تن درآورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد؛ دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود، و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد. او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند، صدایش را می شنویم. زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.
"عرفان نظر آهاري"
هیچ کس وسوسه اش نکرد. هیچ کس فریبش نداد. او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت.
او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید، ایستاد. انگار می خواست چیزی بگوید. چیزی اما نگفت. خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت: برو؛ زیرا که اشتباه کردی. اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی؛ و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست.
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد. شیطان کوچک تر از آن بود که او را به کاری وادار کند. شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند، او رفت تا کودکانه اشتباه کند.
او به زمین آمد و اشتباه کرد. بارها و بارها ،اشتباه کرد. مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند، یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد. فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد. می افتد و دست و پایش را می شکند.
اشتباه های کوچک او مثل لباس های نامناسب او بود که گاهی کسی به تن می کند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرتاب کردیم. سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم
اما یک روز او بی آنکه چیزی بگوید، لباس های نامناسبش را از تن درآورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد؛ دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود، و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد. او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند، صدایش را می شنویم. زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.
"عرفان نظر آهاري"
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
وقتی به خود عشق بورزید، دیگران را هم دوست خواهید داشت.
به همان وسعت و عمقی که بتوانید خود را دوست بدارید، تنها به همان وسعت و عمق میتوانید دیگران را نیز دوست بدارید.
هیچ کس نمیتواند چیزی را که مالک نیست، ببخشاید.
برای بخشایش عشق، باید عشق داشته باشید.
نیروی بینهایتی از عشق در نهاد هر انسانی نهفته شده است که در انتظار شناسایی شدن و گسترش یافتن است.
بنابراین به خاطر کوچکترین کار خوبی که انجام میدهید، خود را ستایش و تشویق کنید.
شما باید عاشق جسم و روح خودتان باشید.
برای رسیدن به این عشق، باید شناخت صحیحی از خویشتن داشته باشید.
باید بدانید که «انسانید»، اشرف مخلوقاتید و تجلی شاهکار خداوند هستید.
شما بر تمام این جهان تسلط دارید.
هر صفتی را که در خدا هست، در شما هم وجود دارد، البته به شکل محدود.
اگر خداوند مهربان و بخشنده است شما هم هستید.
یادتان باشد که سادگی، همیشه متانت منش شما را تداعی میکند.
به همان وسعت و عمقی که بتوانید خود را دوست بدارید، تنها به همان وسعت و عمق میتوانید دیگران را نیز دوست بدارید.
هیچ کس نمیتواند چیزی را که مالک نیست، ببخشاید.
برای بخشایش عشق، باید عشق داشته باشید.
نیروی بینهایتی از عشق در نهاد هر انسانی نهفته شده است که در انتظار شناسایی شدن و گسترش یافتن است.
بنابراین به خاطر کوچکترین کار خوبی که انجام میدهید، خود را ستایش و تشویق کنید.
شما باید عاشق جسم و روح خودتان باشید.
برای رسیدن به این عشق، باید شناخت صحیحی از خویشتن داشته باشید.
باید بدانید که «انسانید»، اشرف مخلوقاتید و تجلی شاهکار خداوند هستید.
شما بر تمام این جهان تسلط دارید.
هر صفتی را که در خدا هست، در شما هم وجود دارد، البته به شکل محدود.
اگر خداوند مهربان و بخشنده است شما هم هستید.
یادتان باشد که سادگی، همیشه متانت منش شما را تداعی میکند.
مجنون هنگام راه رفتن كسي را به جز ليلي نمي ديد. روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مهرش عبور كرد. مرد نمازش را قطع كرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت: من كه عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي كه من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟
عشق، نيايش، است.عشق، به تنهايي، پرستش است.
عشق، خداست.
نفسهاي خود را به عشق بياميز.
نشسته، ايستاده، در خواب، در بيداري، فقط يادآور عشق باش.
آنگاه خواهي ديد که معبد او دور نيست.
شب تاب به اندازه ي کافي فراغت دارد که به نيلوفر عشق
بورزد.
اما زنبور عسل مدام دلمشغول انبار کردن است.
اشراقها
مسيحا برزگر
همه ي هستي را نيرويي فرا گرفته است که تو را نيز حمايت مي کند.اين نيرو نگران توست.
اين نيرو همواره در دسترس است .
اگر اين نيرو را از دست بدهي خودت مقصري.
اگر درها و پنجره هاي اتاقت را ببندي
خورشيد بيرون را نپوشانده اي
بلکه خودت را در تاريکي محبوس کرده اي.
حتي اگر درها را بگشايي
پنجره ها را باز کني
و پرده ها را هم کنار بزني
باز اگر چشمانت را بسته نگه داري
جز تاريکي نصيبي نخواهي برد.
نسبت ما با خدا نيز چنين است:
عشق او همواره در دسترس است
اما دل ما گشوده نيست.
دلت را به خدا بسپار.
بگذار خداوند تپش هاي هماهنگ با هستي را به آن الهام کند.
دلي که هماهنگ با نبض هستي نامتناهي نمي تپد
دل نيست پاره ي گل است
نترس خداوند با توست، حتی اگر
مورد تنفر باشی
نشریه انجمن راهیان طریق معنوی
مورد تنفر باشی
نشریه انجمن راهیان طریق معنوی
عشق، نيايش، است.
عشق، به تنهايي، پرستش است.
عشق، خداست.
نفسهاي خود را به عشق بياميز.
نشسته، ايستاده، در خواب، در بيداري، فقط يادآور عشق باش.
آنگاه خواهي ديد که معبد او دور نيست.
شب تاب به اندازه ي کافي فراغت دارد که به نيلوفر عشق
بورزد.
اما زنبور عسل مدام دلمشغول انبار کردن است.
"برزگر مسيحا"
عشق، به تنهايي، پرستش است.
عشق، خداست.
نفسهاي خود را به عشق بياميز.
نشسته، ايستاده، در خواب، در بيداري، فقط يادآور عشق باش.
آنگاه خواهي ديد که معبد او دور نيست.
شب تاب به اندازه ي کافي فراغت دارد که به نيلوفر عشق
بورزد.
اما زنبور عسل مدام دلمشغول انبار کردن است.
"برزگر مسيحا"
خدا را جایی در آسمان ها تصور کرده ایم
دلیل دوری ما از او همین است
خدا را باید در آینه جان آدمها دید و پرستید
دلیل دوری ما از او همین است
خدا را باید در آینه جان آدمها دید و پرستید
و خداوند خدا،پیش از آنکه انسان را بیافریند ، عشق
را آفرید
چرا که می دانست انسان بدون عشق، درد روح را درک نخواهد کرد و بدون درد روح، بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد داشت
یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی
را آفرید
چرا که می دانست انسان بدون عشق، درد روح را درک نخواهد کرد و بدون درد روح، بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد داشت
یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی
در هر لحظه ی روز میتوانی مالک خدا ،با همه ی ملکوتش باشی و این آرزوی تو از عشق باشدو مالک شدنت عاشقانه...!
عشق؛
،تو را چون يک دسته گندم در آغوش مي کشد
،مي کوبدت تا پوسته ات را جدا کند
،و مي پالايدت تا سبوست را دور کند
،و مي سايدت تا سفيدت کند
و سپس تو را به آتش مقدس خويش مي سپارد؛
،تا از تو سپند ناني شود
!براي ميهماني مقدس خداوند
تهران - 12/01/1388
،تو را چون يک دسته گندم در آغوش مي کشد
،مي کوبدت تا پوسته ات را جدا کند
،و مي پالايدت تا سبوست را دور کند
،و مي سايدت تا سفيدت کند
و سپس تو را به آتش مقدس خويش مي سپارد؛
،تا از تو سپند ناني شود
!براي ميهماني مقدس خداوند
تهران - 12/01/1388





خدا مشتي خاک را برگرفت. ميخواست ليلي را بسازد؛ از خود در او دميد. و ليلي پيش از آن که باخبر شود عاشق شد. ساليانيست که ليلي عشق ميورزد. ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد؛ عاشق ميشود. ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان ميآورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق .
وهرکه عاشقتر آمد؛ نزديکتر است. پس نزديکتر آييد؛ نزديکتر. عشق کمند من است. کمندي که شما را پيش من ميآورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست. گفتگو با من. با من گفتگو کنيد. و ليلي تمام کلمههايش را به خدا داد.
ليلي همصحبت خدا شد. خدا گفت:
"عشق همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور ميکند.و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند."