داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
احساسات لای کتاب
date
newest »
newest »
message 1:
by
Farzan
(new)
Sep 27, 2008 09:08AM
ساعت های زیادی توی کتابفروشی محلشون صرف کرد . از این قفسه به اون قفسه می رفت اما کتابی چشمش رو نمی گرفت . دائما از این ور به اون ور می رفت . در آخرین قفسه یه چیزی به چشمش خورد آهسته به طرف قفسه رفت کتابی با جلد طلایی دید که روش نوشته بود : آنچه انسانها باید در مورد زندگی بدانند ؟ اول با خودش فکر کرد حال و حوصله این دست کتاب ها رو نداره اما یه چیزی ذهنش را قلقک می کرد انگار کتاب جادویی داشت که اون رو به طرف خودش می کشید. کتاب را از قفسه بیرون کشید و به طرف پیشخوان رفت و کتاب را خرید با سرعت هر چه تمام راه می رفت تا به خونه برسه و کتاب را بخونه . آنقدر ذهنش به کتاب مشغول بود که زمانیکه پاش توی یه چاله آب رفت هیچی نفهمید. در راه عجله خودش را نمی فهمید اما انگار کتاب او را وادار می کرد زودتر به خونه برسه و اون رو بخونه . به در خونه رسید چند بار زنگ زد ولی مادرش خونه نبود سریع کلید را در آورد و در خونه را باز کرد از حیاط گذشت و سریع وارد خونه شد و رفت توی اتاقش.
reply
|
flag
ادامه :بدون آنکه لباس هاشو در بیاره پشت میزه مطالعه اش نشست و کتاب را جلوش گذاشت و خوب نگاهش کرد ولی زمانی که اومد کتاب را باز کنه و بخونه یه حسی بهش می گفت : عجله نکن. کتاب را باز کرد صفحه ی اول را ورق زد . هیچ کلمه ای و یا حتی خطی یا نشانه ای مبنی بر اینکه شروع کتاب از کجاست نبود صفحات بعدی را هم ورق زد اما هیچ کلمه ای در کتاب نبود . کتاب را با حرکت سریع ورق زد اما جز سفیدی کاغذ چیزی ندید با عصبانیت کتاب روی زمین پرت کرد و از اتاق بیرون اومد. با خودش فکر کی کرد چقدر احمق بوده که داخل کتاب را نگاه نکرده و فقط کتاب را خریده وقتی دوباره به اتاقش برگشت و کتاب را دید که کتاب از ورق اول باز شده . به طرف کتاب رفت و دید نوشته ای روی صفحه کاغذ است : بنویس آنچه تو از زندگی می دانی ؟
ادامه : اول فکر کرد داره خواب می بینه تا چند دقیقه پیشش هیچ کلمه ای حتی حرفی در صفحات نبود اماحسی بهش می گفت : بنویس
اولین کلمه که به ذهنش رسید را نوشت :
عشق...در کسری از ثانیه کلمه محو شد و نوشته ای در زیر کلمه ی من نقش بست :
عشق یعنی آفرینش یک دنیای جدید
باز من نوشتم :
جدایی
جدایی یعنی پایان یک رویا
شادی
شادی یعنی پایکوبی انرژی مثبت
غم
غم یعنی رژه انرژی منفی
فراز
فراز یعنی راهی به سوی ترقی
فرود
فرود یعنی دالانی تاریک و بی انتها
شکست
شکست یعنی نادیده گرفتن تجربه
پیروزی
پیروزی یعنی آشتی با تجربه
تولد
تولد یعنی نگاه نو به زندگی
مرگ
مرگ یعنی..................
نوشته بسيار زيبايي بودقابل تامل بود
و
كامنت آقا محمد مكملي بر اتمام داستان
مرگ يعني .....
.
.
.
به خاطر اين نوشته از شما ممنونم آقافرزان
باعث افتخار منه که یکی از بهترین نویسندگان انتخاب شده توسط دوستان یعنی آرزو خانم برای من کامنت گذاشتند
دوستان لطف داشته اندمن همان تك چوبي ام كه به تنهايي قدرت ندارم
درجمع و به ياري شما بود كه نوشتم
شما فرزان عزيز
شما هم لطف داريد
باعث افتخار منه كه مي خوانمتان
هميشه شادكام باشيد و موفق
آقا فرزان سلام.من هم فکر می کنم عالی بود. بسیار زیبا و گیرا. و نقدی هم که بر آن دارم برای تقویت متنت هست.
به نظر ر اوی دانای کل بود. (که البته اواسط داستان رفت در اول شخص) فکر می کنم با توجه به درونگرایی فرد بهتر بود کل داستان اول شخص باشد.
و نقد دوم اینکه بعضی تعاریف زیاد به مزاجم خوش نیومد مثلا تعریفت از شکست ... البته شاید کتاب زندگی من با تو فرق داشته باشه!!!
راهنماییت می کنم به جملات قصار حضرت علی.
اگر بدانید!!!
اين نوشته از خودتان بود؟بسيار قشنگ بود
دوبار خوندمش
هميشه اينطوري قشنگ بنويسيد
دوبار خوندمش
هميشه اينطوري قشنگ بنويسيد
متن زیبا و متفاوتی بود... مرگ یعنی ....ءواقعا مرگ یعنی چی؟!ا
البته اگر از چیزهایی که همیشه برامون دیکته شده صرف نظر کنیم و به چیزی که خودمون شناختیم برسیم....!ا
مرگ یعنی چیزی که ازش چیزی نمیدونیم و اگر هم میدونیم از کسی و جایی شنیدیم که یا قبول کردیم یا در شکیم
سلام زندگی یعنی چه ؟ اصلا چرا باید زیست . این اجبار نیست ؟
چرا باید یا شاد ٰ غمگین ٰ یا بی خیال یا ستمکار یا بفکر فراز بود . چیز هایی که در هر صورت موقت و زود گذر است
با تشکر
چراها زیاده و زیراها هم زیادولی نباید پرسید که چرا باید زیست چرا که انسانهای زیادی دیوانه وار و سیری ناپذیر عاشق زندگی اندو ولی این که اجباری نیست درسته کسی به زور کسی را نمیبندد و بگوید زندگی کن ولی بند و بستن لازم نیست تا شجاعت زندگی نکردن و نبودن نباشد هر کس که عاشق زندگی نیست هم محکوم به زندگیست تا ...ولی حالتی ما بین هم هست حالتی که هم دوست داری زندگی کنی وهم از زندگی رضایتی نیست حالتی که عشق و تنفروزیبایی و زشتی چنان در هم گره خورده که سر رشته این کلاف از دست در میرود واین به نظر من زندگی در نوعی پوچی و بیهودگی نسبیست حرف من تمام حالا خواستید شماهم نسخه ای چیزی واسه انواع جورواجوراین نفس کشان تجویز کنین
نوشته خيلي خوبي بودياد كتابي افتادم كه محمد صالح علاءترجمه اش كرده و مثل كتاب داستان شما بود فقط فكر كنم اسمش اين بود:چيزي كه از زنها مي دانيم
البته نمي دونم صالح علاء چيشو ترجمه كرده



