شازده احتجاب
discussion
شازده احتجاب و بنبست رستمی///نقدی از: سیامک وکیلی
date
newest »
newest »
ادامه 1- جریان سیال ذهن
شكست زمان و رفتن به گذشته و حتا آينده، در ذهن، به خودی خود جريان سيال ذهن نيست. هنگامیكه كسی آگاهی و ارادهاش را نسبت به زمان از دست میدهد و بی آنكه بداند از زمان اكنون بيرون میرود، و به عبارتی زمان و مكان- يعنی جايگاه- خود را گم میكند، دچار گونهای از بيماری روانی است كه شيوهی ادبی آن در ايران به جريان سيال ذهن معروف شدهاست.
در اين شيوه چهرهی داستان، بی آنكه بداند و يا ارادهای داشته باشد در ميان سه زمان حال، گذشته و آينده، و يا در ميان زمانهای حال و گذشته و يا حال و آينده سرگردان است، و آگاه نيست كه در كدام زمان به سر میبرد و يا كی و چگونه زمان خود را از دست میدهد. بنابراين هر شكست زمانی را نمیتوان جريان سيال ذهن ناميد.
شازده احتجاب دارای شرايطی ست كه خيلی به جريان سيال ذهن نزديك است اما چنين بيماریای ندارد. او به گذشته عادت كرده و اين عادتش بيمارگونه است و چنانكه پس از اين خواهيم ديد او از فخرالنسای كنونی بيزار است اما عاشق و دلباختهی آن چيزی ست كه او در گذشته بوده است. بنابراين همچنانكه فخرالنسا گذشته را از راه بازخوانی و بازخوانی مدام خاطرات جد كبير زنده میكند و در آن غرق میشود و به سوی نابودی میرود، شازده احتجاب را نيز به اين گذشته عادت داده است. بدين معنا كه هر چه فخرالنسا در خاطرات گذشته غرق میشود، و رنج اين كار جسم او را لاغر، پوستی رنگ پريده، الكلی و بيمار میكند، از آن فخرالنسايی كه روزی شازده احتجاب دلباختهاش بوده فاصله میگيرد تا جايی كه او را در زمان اكنون از دست میدهد و بنابراين در همان خاطرات مییابدش. در اين خاطرات، فخرالنسا همانی ست كه شازده عاشق و دلباختهاش بوده. بنابراين شازده، هر چه بيشتر از زمان كنونی میبرد و به خاطرات گذشته روی میآورد و اين كار را، به خاطر فخرالنسای گذشته دوست دارد.
اين عشق او به گذشته به خاطر فخرالنسا، تا مرز بيماری او را به آن عادت داده اما هنوز بيمار نيست، زيرا او هنوز مرز ميان گذشته و اكنون را میشناسد و برای همين هم هست كه بيدرنگ پس از مرگ فخرالنسا، جای او را با فخری عوض میكند و همهی يادگارهايی را هم كه او را به ياد فخرالنسا میاندازد از جمله كتابهای او به ويژه كتاب جلد چرمی خاطرات جد كبير را میسوزاند و آغاز میكند به آموزش فخری تا از او يك فخرالنسا بسازد اما همانی را كه در گذشته بوده. همهی اين توضيحاتی كه داده شد برای اين بود كه نشان دهيم چهرهی شازده يك بيمار سيال ذهن نيست و نه از اين نظر و نه از نظرهای ديگر هيچ همانندی ای با رمانهای دیگری در این زمینه ندارد بلكه رمان شازده احتجاب از هر نظر يك رمان ايرانی است؛ چه از نظر چهرهها و ويژگیهای ريز و درشت آنها، چه از نظر مكانها و معماری آنها، و چه از نظر دورنمايه، رابطه ها، آيينها و سنتها و ويژیگییهای ديگر.
اين چندان خوشايند نيست كه ما بهترينهايمان را در هر زمينه به يك نسخهی بدل تبديل كنيم و همچنان كه اندك اندك به جای كارهای اصل و ارزش دادن به آنها، ترجمه را نشاندهايم، كم كم نيز به يك زندگی ترجمهای و دست دوم خو كنيم. اینكه زحمات چندين سالهی پژوهشگران با استعدادمان را به هيچ روی نمیبينيم اما كسی مانند تودوروف به محض ورودش به ايران، به مدت چند هفته حجم بزرگی از ذهن و كار ما را به خود سرگرم میكند، نشان از همين زندگی دست دوم و نسخهی بدلی بودن دارد و اين فاجعه است. كسی مانند تودوروف جای خود دارد اما اينكه ما او و همانندهای او را جانشين اصالتهای خودمان كنيم فاجعه بار است.
ادامه به هر روی دربارهی رمان شازده احتجاب، من نمیدانم كه گلشيری آگاهانه اين كار راكرده يا نه، اما شباهت شگفتی ست ميان اين رمان و غمنامهی رستم و اسفنديار، به ويژه شرايط و موقعيتی كه شازده در آن قرار گرفته همان است كه رستم در آن، در برابر اسفنديار، گرفتار شده است، و آن بنبستی است سه سويه( كه چون برای نخستين بار در ادبيات جهان چنين بنبستی توصيف میشود و رستم نيزنخستين كسی ست كه در چنين بنبستی گرفتار میشود، بنابراين ما آنرا به نام خود رستم بنبست رستمی میناميم) با اين تفاوت كه در شاهنامه رستم، رستم گونه مبارزه میكند وهر چند كه به کمک سیمرغ جسمش را نجات میدهد باز در هر حال سرنوشتش به شومی میگرايد اما در شازده احتجاب، شازدهای كه بيماری سل پيكرش را و عشق فخرالنسا روانش را بيمار و ناتوان كرده اينچنين مبارزه میكند؛ يعنی هر كدام براساس شايستگیها و تواناییها و امکانات خود.
هنگامیكه اسفنديار از سوی گشتاسپ به زابل میرود تا رستم را دست ببندد، او را در يك بنبست سه سويه قرار میدهد. رستم میگويد كه اگر من بدون هيچ نبردی دستبند اسفنديار را تن دهم، همهی نام نيك من و كارهايی كه تاكنون كردهام بر باد میرود و ديگر نامی از من باقی نخواهد ماند، اگر هم با اسفنديار نبرد كنم و او را بكشم، باز هم همه خواهند گفت كه رستم از خون شاهزادهای نگذشت و او را كشت و بنابراين باز هم نام و سرنوشت من به بدی و شومی خواهد گراييد؛ و اگر هم در يك نبرد تن به تن به دست او كشته شوم باز هم نامی از من نخواهد ماند كه رستم از پس يك جوان برنيامد و به دست او كشته شد. و مهمتر اينكه در هر سه صورت نه تنها نامی از رستم كه نامی از زال و زابلستان نخواهد ماند.
رستم در يك چنين بنبستی، چنان دچار گیجی وگرفتاری روانی ميشود كه بیاراده به خيالبافی روی می آورد و به زال میگويد:
گر ايدونك فردا کند كارزار دل از جان او هيچ رنجه مدار
نپيچم به آورد با او عنان نه گوپال بيند نه زخم سنان
نبندم به آورد گه راه اوی به نيرو نگيرم كمرگاه اوی
ز باره به آغوش بردارمش به شاهی ز گشتاسپ بگذارمش
بيارم نشانم بر تخت ناز ا ز آنپس گشايم در گنج باز
اين خيالبافی چنان از گيجی و پريشانی رستم حكايت دارد و چنان كودكانه و دور از واقعيت است كه زال رستم را ريشخند میكند:
بخنديد از گفت او زال زر زمانی بجنبيد ز انديشه سر
بدو گفت زال ای پسر اين سخن مگوی و جدا كن سرش رازبن
قبادی به جا يی نشسته دژم نه تخت و كلاه و نه گنج ودرم
تو با شاه ايران برابر مكن سپهدار با رای و گنج كهن
چو اسفندياری كه فغفور چين نويسد همی نام او بر نگين
تو گويی كه از باره بردارمش به بر برسوی خان زال آرمش
نگويد چنين مردم سالخورد به گرد در ناسپا سی مگرد
میبينيد كه رستم در چه جايگاه و موقعيتی قرار گرفته كه مانند كودكان به خيالبافی روی میآورد. من حتم دارم كه اگر نويسندهی شاهنامهی اصل زمان را اينگونه كه ما میشناسيم میشناخت، به طور حتم صحنههايی برای رستم مینوشت كه در آنها رستم بی اراده به گذشته میرفت و همهی كارهايی را كه برای ايران كرده بود به خاطر میآورد و به خاطر وضعيت و بنبست امروزش افسوس میخورد. اما چون زمان را مانند ما نمیشناسد، به جای رفتن به گذشته، سخنانی از گذشته را در دهان رستم میگذارد كه من آنم كه چنين كردم و چنان، و سزاوار آفرين و ستايش و سپاس هستم و نه دستبند و خواری. این سخنان اندوهناک به همراه توصیفی که نویسندهی اصل از رستم میدهد هنگامیکه پس از یک نبرد درازآهنگ با اسفندیار و در حالیکه هیچکدام از تیرهای او حتا خراشی به اسفندیار نزده اما تیرهای اسفندیار همهی پیکر رستم را مانند آبکش کرده و او از تاریکی شب سود جسته و از اسفندیار خواسته تا رزم را فردا ادامه دهند، و اکنون با پیکری تکه تکه و خون آلود بسوی خانه میرود و در این اندیشه که تا فردا بتواند راه برونرفت از این بن بست را بیابد، بطور دقیق همانند صحنه ایست که شازده روی صندلی نشسته و سرش را روی دستهایش گذارده.
all discussions on this book
|
post a new topic

پس شاید هنر نه براساس زندگی و واقعیت آفریده میشود و نه براساس آنهاتحلیل و تفسیرو نقد! آیا میتوان به چنین پیامد و پسامدی رسید؟
این موضوع آنچنانکه بنظر میرسد ساده نیست. هنرمندان اصیل، بیآنکه از این نظریه چیزی بدانند، براساس نبوغ و غریضهی خویش میآفرینند اما هنرمندان معمولی و مخاطبان هنر برای رسیدن به یک درک درست از هنر و وظیفهی آن نیازمند دانستن هستند اما کار سادهای در پیش ندارند. این مانند گفتگو در هنر است؛ همه بر این باورند که در داستان (و در کل هنر) نباید همهی چهرهها مانند هم سخن بگویند. این بطور کلی درست است. برای نمونه؛ اگر یک استاد دانشگاه و یک کارگر روبروی یکدیگر قرار بگیرند تشخیص تفاوت گفتار آنان چندان دشوار نیست اما اگر ما در برابر گفتگوی دو استاد دانشگاه قرار بگیریم چگونه میتوانیم تفاوت گفتار آنان را تشخیص دهیم، به ویژه که هر دو اهل یک شهر باشند؟
اساس این اصل داستانی (و هنری) شاخصههای ریز منشی و شخصیتی چهرههاست که در روند شکل گیری هستی تاریخی چهرهها آفریده میشوند. بنابراین در مورد گفتگوی یک کارگر و استاد دانشگاه اگر شما بتوانید به سادگی تشخیص دهید که یک کارگر مانند یک استاد سخن نمیگوید، اما در برابر دو استاد دانشگاه شما باید به هستی تاریخی آنها بازگشت کنید، که این چندان کار آسان و سادهای نیست.
در رابطه با هنر و زندگی نیز یک چنین پیچیدگیای وجود دارد. چنانکه پیش از این در نقد «واقعیت یا شیوی واقعیت» و همچنین نقد کتاب «روزگار سپری شدهی مردم سالخورده» گفته شده است؛ هنر نه براساس زندگی آفریده میشود و نه براساس واقعیت، بلکه اساس آفرینش آن شیوهی زندگی و واقعیت است. هستی که شامل زندگی و واقعیت است دارای قانونگان بسیار دقیقیست. این قانونگان همچنانکه هستی را اداره و راهبری میکند، پایه و اساس هنر نیز هست؛ بطور دقیق مانند هستی.
از اینرو، اگر باز گردیم به آغاز این گفتار، این هنر نیست که بر اساس زندگی و واقعیت نقد و تفسیر میشود بلکه هنر در جایگاهی قرار دارد که زندگی و واقعیت تفسیر و معنای تکاملی خود را در جهان بی مرز و پایان آن جستجو میکنند. هنر در سادهترین شکل خود، از آغازی که آدمی در جایگاه آدمی چشم گشوده تاکنون همین وظیفه را داشته و برخلاف آنکه میگویند آدمی را اندیشه آدمی کرد، به نظر میرسد که ما را خیالپردازی از هیچ به امروز رسانده، و خیالپردازی هستهی مرکزی هنر است. بنابراین هنر در رسیدن ما بدینجا بنظر میرسد که نقش اصلی را داشته است.
ما برخی موردها را در رمان شازده احتجاب بررسی میکنیم تا ببنیم که چه ویژگیهایی سبب شده این داستان به یکی از بهترینهای ایران- و به نظر من یکی از بهترینهای جهان- تبدیل شود؟
1- جریان سیال ذهن؛ 2- چهره پردازی؛ 3- نثر؛ 4– گفتگو؛ و 5 - توصیف و فضا.