من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم
discussion
در ستایش نشانه ها بر گرفته از کتاب ماه فلسفه و ادبیات
date
newest »
newest »
ادامه زبان در اين كتاب به نظرم پيچ در پيچ, لايه در لايه, همچون دالانهاي درون آدمها, ساختمانها و لانه گوركنها, آدمي را سر در گم, ترسزده و در نهايت به تأمل وا مىدارد. امروزه كساني از هبوط آدمي در زبان سخن مىگويند. به نظرم بهتر آن است از سقوط آدمي در زبان سخن گفت, ما نه تنها با زبان, خود و جهان را مىبينيم و فهم مىكنيم كه اصولاً در آن و با آن است كه بايد بينديشيم و بنويسيم, حال اگر فرض را بر اين قرار دهيم كه هر آدمي در روي اين كره خاكي تجارب خاص خود را دارد, چگونه مىتواند در زندان زبان تجاربش را فهم يا بيان كند.
نويسنده بارها در رمان مورد بحث از به بيان نيامدن احساس و باورها سخن مىگويد.2 با اين همه نويسنده تلاش وافري مىكند تا از همه امكانات و ظرفيتهاي زبان بهره بگيرد تا ذهنيات راوي را حجم ببخشد, براي اين كار او نه تنها از واژه هاي محلي بسيار مثل: آبخانه, غناهشت, گردينه, پلارده, مهلاب, خود رنگ, ماما پيرك,ليلوك, .... استفاده مىكند3 بلكه خود نيز گاه به ساختن تركيباتي چون «مي نرما باريد» دست مىزند او مىخواهد تجارب كاملاً فردي را جمعي كند,به عبارتي او مي خواهد ما را در تجربه پياله بازي يا ريگ بازي شخصيتهايش شريك كند. اما اين كار به آساني صورت نمىگيرد او بايد بتواند از وراي كلماتي كه حتم براي او حاوي باري هستند, حسي به ما القاءكند اما آيا در اين كار موفق مىشود؟ به عبارتي آيا او موفق مىشود با كلمات, پلي بين تجربه هاي بسيار فردياش با ما ايجاد كند, يا خير؟ او در اين راه تلاش بسيار مىكند, شايد به همين دليل است كه خود زبان در اين اثر برجسته مىشود, تو گويي زبان در اينجا رسانه نيست, خود پديدهاي است قابل تأمل.
طبيعي است در چنين شرايطي خواننده بايد نخست از معبر سنگلاخي و صعب العبور زبان گذر كند تا بتواند به آدمها و مناسبات آنها با خود, ديگران و طبيعت پي ببرد.
زبان, من ببر نيستم.... البته زباني غني است, اما رفتار ويژه نويسنده با اين عنصر و حذف علائم نگارشي, استفاده مفرط از اصطلاحات و واژههاي بومي, زبان او را ثقيل كرده است.
به نظر مىرسد برخي نويسندگان اين زمانه نمىتوانند از آنچه جانشان را انباشته است, فاصله بگيرند و با دقت و وضوحي كه دوران مدرن مىطلبد, دنياي رازناك ديروز را به نمايش بگذراند. اين مسئله امري است طبيعي. اگر قرار باشد نويسنده اثري حسي خلق كند, تنها از زباني مىتواند استفاده كند كه بتواند بار اين حسها را حمل كند (درباره يك اثر انديشمندانه موضوع فرق مىكند.) همه آنهايي كه به نوعي از ديارشان چه به لحاظ زماني, چه به لحاظ مكاني دور افتادهاند, حسرتي نوستالوژيك به سرزمين مادريشان دارند. آنها نمىتوانند حس و حال خود را درباره امور و پديدهها به نحو احسن بيان كنند, مگر به زباني كه آن حسها را كشف كردهاند. براي مثال ممكن است يك جنوبي , در لحظهاي خاص براي ابراز مهر مفرطش در يك رابطه برادرانه, جز لفظ «كاكا» از واژه ديگري استفاده نكند و هيچ زني نمىتواند هنگامي كه درد جانكاه زايمان بند بند وجودش را از هم مىگسلد جز به زبان, گويش و لهجه محلياش, ناله و استغاثه كند.
به نظر مىرسد, نوشتن لحظات ناب حسي, تنها و تنها وقتي ممكن مىگردد كه آن لحظات و حسها را آن گونه كه در آغاز در زبان خاصي متولد شدهاند, همانگونه بنويسيم. اينجاست در مىيابيم ما در زبان سقوط مىكنيم. به نظرم محمد رضا صفدري اين لحظات حسي و رازآلود را جز با زبان و لحن بومي به گونهاي ديگر نمىتوانست بنويسد. حتي اگر خواننده امروزي معناي پياله ما كهره, گر ز نخل , كپوك و..... نداند. اينجاست كه زبان رازآلود, مبهم, پيچيده و فردي مىشود و كوشش دو جانبه نويسنده و خواننده را مىطلبد تا آن پل ارتباطي ايجاد شود. يقين همه آنها كه رمان من ببر نيستم.....را خواندهاند, يا نيمه خوانده رها كرده اند, مىدانند چقدر ايجاد اين ارتباط مشكل است.
البته بايد به ياد داشته باشيم كه تجربههاي فردي علاوه بر زمان مند و
مكان مند بودن, زبان مند نيز هستند. به عبارتي ما وقتي مىتوانيم در تجربههاي فردي ديگران سهيم شويم كه آن تجربه بتواند از حيطه فردي به عرصه جمعي كشانده شود. به تعبيري امكان آزمايش آن تجربه به صورت علمي يا ذهني براي ديگري وجود داشته باشد. يعني آن تجربه در حيطه عمل و ماهيت انسان به طور كلي قرار بگيرد. حال سؤال اين است تجارب فردي شخصيتهاي داستاني رمان من ببر نيستم ....چقدر عام هستندد و تا چه اندازه آدمهاي امروزي مىتوانند اين تجربهها را فهم و درك كنند؟ براي مثال نشستن در آب و بهره خواستن از آن, يقيناً براي مردمان سنتي ما كه زندگي آنها بر اساس نشانهها و باورها شكل مىگرفت, تجربهاي زيبا, قابل انتقال و قابل ادراك است. اگر در وراي اين اعمال و كردار آدمهاي داستاني, چيزي عام(حرفي, سخني, دركي از هستي) وجود نداشته باشد, اين اعمال نمىتوانند براي نسلي كه با باورهاي سنتي نزيسته است,
ادامه معنا و مفهومي داشته باشند. مىخواهم بگويم اگر بسياري كتاب من ببر نيستم را فهم نمىكنند يا آن را پيچيده مىكنند, سرزنش و يا نكوهشي متوجه آنها نيست. محمدرضا صفدري در اثر مورد بحث از تجاربي كاملاً شخصي يا دست كم منطقهاي سخن گفته است و از آنجا كه چندان كوششي به منظور گذشتن از حس و حال فردي براي رسيدن به سخني همه فهم نكرده است, نمىتوان انتظار داشت, تمامي خوانندگان امروزي بتوانند, دنياي صفدري را كاملاً فهم و درك كنند......
دنياي من ببر نيستم.....تا حدي دنياي انتزاعي است, نويسنده آن قدر درگير رابطه رازآلود آدمها با اشياء و پديدههاي طبيعي است كه فرصت نمىكند, مناسبات اجتماعي را كه اين آدمها درون آن مىزيند به توصيف يا تحريه بنشيند. نويسنده جز چند اشاره كوتاه به جنگ ايران و عراق, به شهريور بيست, به اشياء مربوط به ظهور تجدد, تلاشي جهت ايجاد ديالكتيك پويا بين اعمال فردي آدمها و مناسبات اجتماعي نمىكند. به همين دليل دنياي او مثل يك كابوس پر همهمه, نامنظم و طويل بر خواننده ظاهر مىشود و خواننده پس از تقلايي بس طاقت فرسا وقتي به پايان رمان مىرسد, جز بهرهاي كه از زبان برده است, تقريباً دستش خالي است.( شايد هم مسير صعب العبور نگذاشته است او چشم انداز اطراف را ببيند!)
رمان من ببر نيستم ...را مىتوان رمان نشانهها دانست, اين رمان به معناي اخص كلمه رماني اقليمي و بومي است. صفدري روح مردم جنوب را در اين اثر عريان مىكند و در برابر ما مىگذارد. باورها و ملتهاي مردم جنوب تمام كتاب انباشته است. در كمتر صفحهاي از كتاب است كه ما شاهد توصيف باورهاي مردم درباره زندگي و مرگ نباشيم . مردم و آدميان صفدري مثل بسياري از مردمان ديگر اين سرزمين با نشانهها زندگي مىكنند آنها با نشانهها غذا مىخورند, راه مىروند, شادي مىكنند و دل گريخته مىشوند.
به نظرم ويژگي برجسته كتاب صفدري علاوه بر زبان غني آن, حضور پر رنگ نشانهها در اين كتاب است. صفدري به نحو قابل تحسيني رابطه و نسبت انسان سنتي را با نشانهها بيان مىكند به عبارتي اگر صفدري در ايجاد ارتباط بين دنياي شخصي آدمها با اجتماع, كوتاهي مىكند بر عكس بر رابطه او با پديدهها و اشيائ تأكيد مىكند. پافشاري او بر اين رابطه به حدي است كه دنياي او به نظر دنياي غريبي مىآيد.
نويسنده از ميان چهار عنصر اصلي طبيعت, به آب, آتش و باد اهميت زيادي مىدهد. وي در ساختن فضاي داستان و پرداخت ويژگيهاي فردي شخصيتهايش از آب و آتش, بلخص آب بهره فراوان مىبرد. اما نكته شگفت اين است كه رمان من ببر نيستم رماني خالي از حيات و شور زندگي است, رمان با حضور گسترده مرگ(آزار) آغاز مىشود و با مرگ نارنج پايان مىيابد. سياهي و تاريكي, ابهام و رازآلودگي نه تنها از ويژگيهاي فضاي رمان كه از خصوصيات هويت فردي شخصيتهاست. در اين اثر كودكي به دنيا نمىآيد, زنها تقريباً همه عقيم هستند(به همين دليل از آب و گندم بهره مىخواهند)طبيعت نه تنها با نخلها و بيدها, نارنجها و ليموها, آن هم در باغ زارپولات بر ما ظاهر مىشود(يادمان باشد در هين باغ, زارپولات استخوان مىكارد!) همه اين پديدهها در اثر صفدري كاركردي نشانه شناسيك دارند. آدمها از هم دور و به طبيعت نزديك هستند, تو گويي آن جمله معروف سارتر در اين رابطهها تجسم مىيابد: «ديگري جهنم است». با وجود اين, اين آدمهاي دل گريخته در جست و جوي چيزي هستند, مردها در جست و جوي زن, زنها در جست و جوي مرد يا راهبر. همه سرگشته و آشفتهاند. در اين ميان نقش شاتو و آتو را كه به گمانم خواهران توأمان مرگ و زمان هستند نبايد دست كم گرفت, آنها راويان اصلي اضمحلال خانواده ريگستانياند.
جهان داستاني من ببر نيستم.... جهان فرو ريختن آدمها و سنتها در آستانه ظهور جهان جديد است. رمان با آمدن برق و ماشين در ريگستان به پايان مىرسد. اين اثر از جهت تكنيك, اثري قابل توجه است. اگر اين گفته منتقدين را مىگويند اگر اثري سه ويژگي: رنگ بومي, تكنيك علمي و حرف جهاني داشته باشد, اثري برجسته است, بپذيريم, بايد بگوييم؛ رمان من ببر نيستم.... دو ئيژگي اول را به نحو اكمل دارد.
ادامه نويسنده از زاويه ديدهاي گوناگون بهره مىبرد و مثل يك بند باز روايت را پيش مىبرد, كسي روايت را به دست مىگيرد, اما هنوز به ميانه راه نرسيده, داناي كل روايت را ادامه مىدهد و آن گاه شخص ديگري بر مسند سخن مىنشيند. اين آمدن و رفتن راويان, اگر چه خواننده را سر در گم مىكند, اما روايت را متنوع و جذاب مىسازد... به نظرم نمىتوان از روايتهايمتناقض در اين اثر سخن گفت. روايتها يكديگر را كامل مىكنند و همه در جهت ساختن مفهوم و كانون مركزي رمان, يعني اضمحلال خاندان ريگستاني حركت مىكنند.
برخي از صاحب نظران, اين اثر را اثري پست مدرنيستي خوانداهاند و احياي ارزشهاي گذشته را از ويژگيهاي آثار پست مدرنيستي و اثر صفدري دانستهاند.4 اما به نظر مىرسد, فضاي سوگستاني اثر, لحن تلخ و تراژيك و جزيي نگري صفدري كار او را از آثار پست مدرن دور كرده است. اگر چه مىتوان برخي نشانههاي نوشتههاي پست مدرنيستي, از جمله نوشتن درباره نوشتن و التقاط ژانرها را در اين اث ديد.5
اما نكته پاياني اينكه نمىدانم چرا هنگامي كه خواندن رمان من ببر نيستم...را به پايان رساندم به ناگاه به ياد صد سال تنهايي ماركز افتادم . آيا پايان بندي رمان صفدري باعث اين تداعي شده بود؟ نمىدانم.
تذكر آخر اينكه رمان من ببر نيستم....انباشته از غلطهاي چاپي است. اميدواريم ناشر محترم در چاپهاي بعدي اين اثر به اين مهم توجه بفرمايند.
پانوشتها:
1- خانم فرخنده آقايي در محفل سخن(سه) در سايت سخن به اين موضوع اشاره مىكنند.
2- ر . ك. صص 54, 333, 229, 228, 77 . من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم. نشر قصه, 1381.
3- نويسنده تنها در بيان و توصيف درخت نخل از واژه هايي مثل: بچ, پاجوش, پيش, ليف, خرك, گرز, دمباز, و .... استفاده مىكند.
4- ر.ك. WWW.SOKHAN.COM
5- ر.ك. صص 228 و 229 و 333 و 341.
all discussions on this book
|
post a new topic

رمان من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تا كم, اثري كلاسيك نيست. در اين اثر نمى توان يك طرح يا پيرنگ منسجم مشاهده كرد. به همين دليل خط داستاني برجستهاي كه روايتهاي گوناگون را به هم متصل كند وجود ندارد. عدم وجود يك طرح و ارائه يك روايت سامانمند, مانع كشش و جذابيت داستان مى شود. در واقع عبارت مستعمل «بعد چه خواهد شد» در اين رمان بىمعنا مىشود.
در اين اثر روايت اعظمي كه خرده روايتهاي پراكنده را در دل خود جاي دهد, وجود ندارد, اگر چه به يك معنا مىتوان گفت, روايت اضمحلال يك خاندان, آن رشتهاي است كه مهرههاي گوناگون را به هم متصل مىكند, اما اين روايت نه آن قدر برجسته است كه خواننده مدام به آن چنگ بيندازد و نه خرده روايتها آن قدر وابستهاند كه بدون وجو آن رشته, معنا و موجوديتي نداشته باشند. نمىدانم آيا مىتوان از مجمعالجزايري سخن گفت كه يك سامان را شكل مىدهند, در حالي كه هر يك به طور مستقل قابليت ديدار, سكونت و زيست دارند. روايت خاكسپاري ميدال (م . دال) چقدر وابستهبه كل پيكره و ساختار رمان است؟ آيا براي وارد كردن نوذر نويسنده و آشنا كردن او با شاتو و آتو, كه خود از راويان اصلي سقوط خاندان ريگستاني هستند, پرداخت شخصيتهاي غير معمول همچون دربان, پشكل خور و سياهپوش كه به زودي فراموش مىشوند, ضروري است. شخصيت ميدال و رابطه بس مبهم او با نوذر راوي چقدر به پيشبرد روايت زوال خاندان ريگستاني كمك مىكند. ساختن فضاي كابوسناك و همگونه تشيع جنازه ميدال و ماجراي احضار نوذر به پاسگاه براي روشن ساختن جا به جايي جنازه ميدال چه نسبتي با كل ماجرا و روايت مربوط به گذشته خاندان ريگستاني دارد. آيا نمىتوان اين آغاز باز دارنده را از رمان حذف كرد, بدون آن كه به كل پيكره رمان آسيبي وارد شود؟
يا اينكه مىتوان آن را توقفگاه يا منزلگاه اول دانست خواننده مىتواند وارد اين جزيره وهمآلود شود و با كوشش بسيار گوشه و كنار اين جزيره را بكاود, راهها وبيراهههايش را به سختي پيدا كند, هوش و حواس خود را براي درك و دريافت اماكن, آدمها و امور غير عادي تمرين دهد تا مستحق و مهياي ورود به جزيرهها و دنياهاي ديگر شود, همين گونه است روايت گل افروز اول و رابطهاش با استاد غنيآبادي, منزلگاهي كه نه جاي امن و آسايش كه سرزمين نا آشنا و رازآميز است. خواننده نمىتواند در اين منزلگاه توقف كند, اما تا پايان راه همواره به اين منزل چشم دارد, مثل قطعهاي از بهشت گمشده در جست و جوي و استشمام عطر و فهم آن است. اگر چه در پايان هم چيز بيشتري از آنچه در آغاز به دست آورده است, او را حاصل نمىشود, زيرا در پايان هم نمىداند اين گل افروز دل گريخته كه جماعتي را از چند نسل در پي خود مىكشد و در خود جذب مىكند, چگونه آدمي است و چه رابطهاي با غني آباديها (پدر و پسر) دارد.
خواننده خواسته و نا خواسته از جزيرهاي به جزيره اي پرتاب مىشود. روايت دشمني زارپولات و فلامرز, جزيرهاي غير مسكوني است.اما اين جزيره چشماندازي عالي دارد. در همين منزلگاه است كه مىتوانيم روابط آدمها و يا به بياني جزيرهها و يا به كلامي روايتها را بهتر ببينيم. اين دو خانواده همان قدر كه از هم دور هستند, به هم پيچيدهاند, خواهر زار پولات(مادر بُتُل) در خانه فلامرز است. زن زارپولات (فرخنده) از خانه فلامرز بيرون آمده است. جنگ و جدال فلامرز و زارپولات است كه گاهي خواننده را از جهان ساكن اشياء به دنياي پر تحرك آدمها پرتاب مىكند و سرانجام ثمره اين دو خانواده يعني نارنج و بُتُل بر ويرانه غرور و كبر زارپولات و فلامرز, پوچي جهان آنها را به نمايش مىگذارد و اين همه را ما از منزلگاه جدال فلامرز و زارپولات مىبينيم و فهم و درك مىكنيم.
عشق بُتُل و نارنج منزلگاهي است كه مىتوان اندكي در روشناي نور آن نشست, زخم پا و دل را كه در اين سفره بر تن و جان نشانده است, مرهم گذاشت. اما هيهات, اين دنياي روشن نيز به زودي تيره و تار مىشود, بادهاي سياه و سرخ آن را در هم مىپيچند و تو مىماني كه چه دنياي بىثمري داشتهاند آدمهاي اين سامان. در منزلگاه عشق گودرز و گل افروز ثاني چيز زيادي از منزلگاه عشق زارپولات و گل افروز اول ما را حاصل نمىآيد, به عبارتي زنهاي اين ريگستان همه به هم شبيه و عم سرنوشت هستند, همه دل گريخته در جست و جوي گمشدهاي هستند, همه عقيم و سترون از آدمها مىگريزند و به پديدههاي طبيعي و اشياء پناه مىبرند. رابطهشان با پياله, مردنگي, سنگهاي زينتي رابطهاي خاص است. آنها با باورهاي فرديشان زندگي مىكنند, جز آنجا كه گل افروز ثاني و گودرز(ص 342 و 341) با يكديگر به گفت و گو مىپردازند. زنها و مردهاي اين اثر كمتر با هم در تماس هستند, همه در قهري دائمي با يكديگر به سر مىبرندم همه خاموش, راز دارانه به آب و آتش و ريگ و اسب پناه مىبرند و دنياي خاص خود را مىسازند.
اما اين تك افتادگي روايتها و آدمها نيست كه فهم رمان من ببر نيستم .... را مشكل كرده است. زبان اين اثر نيز با وجود غنا, استحكام و رنگارنگي, در پارهپاره عبارتهايش, راه بر خواننده مىبندد و او را وا مىدارد در عبارتها تأمل كند. اين زبان كند و راكد كه به مقتضاي روايتهاي ذهني وجود يافته است, روايت را نه پيش كه گاه پس مىبرد. نمىدانم چرا بعضي از رقص زبان در اين اثر سخن گفتهاند,1 من رقص زبان را از آن نوع كه فيالمثل در ديوان شمس مىبينيم در اين اثر نمىبينم .