دو دنیا
discussion
نقد حسن میر عابدینی بر دو دنیا بر گرفته از مجله زنان
date
newest »
newest »
ادامه دخترك از آدمهايي كه به خانه ميآيند تصويري غلوآميز ارائه ميدهد. سپس با وصف نقشهايي كه هريك ايفا ميكنند، آنان را در موقعيتي طنزآميز قرار ميدهد. در داستان «خانمها» وصف صحنة تئاتر (ص 32 تا 34) زنده، تصويري و سرخوشانه است.
در داستان «آن سوي ديوار» صحنهاي باز به همين زيبايي هست كه در آن آدمها نه روي صحنة تئاتر، بلكه در زندگي به ايفاي نقش مشغولاند. ارزش اين صحنهها در آن است كه نقش بازي كردن در تئاتر به نقش بازي كردن در زندگي متصل ميشود، همه ماسك به چهره دارند، هيچكس همان نيست كه مينمايد. همه صورتك خود را عوض ميكنند، اما بيماري و پيري و مرگ نقابها را فرو ميريزد. بهقول هدايت، آدمها درمييابند «كه اين آخرين صورتك بوده و بهزودي مستعمل و خراب ميشود، آنوقت صورت حقيقياش از پشت صورتك آخري بيرون ميآيد.»
گاه از آدمهايي كه به «خانه» وارد ميشوند تصويري كاريكاتوري ميسازد ـ مثل مستر غزني در داستان «پدر» يا آقاي «ر» در داستان «فرشتهها». گاه نيز سري به دنياي ديگر ـ دنياي مردم اعماق جامعه ـ ميزند و آدمهاي آنجا را هجو ميكند. در «آن سوي ديوار» از وراي پنجرهاي به كشف «آن دنيا» ميرود. اما چنان از تيرهبختي و فقر ميترسد كه ميخواهد برگردد «به باغ شيرين شميران، به دنياي آدمهاي عاقل محتاط، آدمهاي ملالآور اما آشنا.»
تصوير دنياي خودي: «چراغهاي باغ روشن است و آب فوارهها روي اطلسيهاي سفيد ميپاشد. هوا پر از ذرههاي خوشبوست و اين بو، مثل پوششي شفاف، روي فكرهاي غبارگرفتهام مينشيند.»
تصوير دنياي اعماق: «خانهاي متروك در انتهاي كوچهاي بنبست است. راهپلهها بوي مستراح و دواي ضدعفوني ميدهند، بوي بيمارستان و چيزهاي پوسيده و پير. اتاقها نيمهتاريك و خاكگرفتهاند و پنجرهها هميشه بسته است.»
اما اندوه همراه بزرگسالي فرا رسيده است و گريز امكان ندارد. وقتي دخترك ميبيند آقاي متشخصي كه «دستورات اخلاقي به اين و آن ميدهد» دزدانه از خانة گيتي خانم خارج ميشود، يا شاهد دورويي خانمناز است، ميانديشد: «بزرگترها مثل هم هستند: دروغگو و متظاهر و آبزيركاه.» در همين دوره است كه به حس درك مرگ ميرسد. مرگ مستر غزني زنگ خطر را به صدا درميآورد و مرگ پدر كنايهاي از به پايان رسيدن يك دوره و يك نسل است. در اين وجه، خانه ميتواند مفهومي كليتر بيابد و تجليبخش وطن شود.
گلي ترقي داستانهايي لطيف و پرطراوت براساس خاطرات خود نوشته كه چهرة پدر در آنها غالب و ستايشآميز است. زندگي در خانة اعياني، همراه پدر و مادر، به صلح و شاديِ يكنواختي ميگذرد؛ پس نويسنده به دنياي بيرون و انسانهايي توجه ميكند كه به «خانه» وارد ميشوند، و از تجربههايي سخن ميگويد كه بر او اثر گذاشتهاند.
زبان داستانها تصويري و زنده است. واژگان عاميانه و ادبي ماهرانه كنار هم قرار گرفتهاند و فضاي ملموسي پديد آوردهاند.
داستانها را هم از نظر بازنمايي حالات دروني زنانه ميتوان مورد توجه قرار داد و هم از جهت توصيفهاي مستندي كه از زندگي در نيم قرن پيش ارائه ميدهند.
نويسنده همچنين نقشة داستان را چنان طرحريزي ميكند كه از همكناريِ وصفهاي متضاد، تعادل ظريفي بين مرگ و زندگي برقرار كند و تقابل را به سوي نوعي همگرايي سوق دهد. مثلاً در داستان «فرشتهها»، صحنة گورستان و مراسم مرگ به صحنة زير مونتاژ ميشود:
«بيرون، روي چمنهاي خيس، پسربچهاي سالم، با گونههاي سرخ و موهاي پرپشت، بياعتنا به نمنم باران، نشسته است. ساندويچ بزرگي را توي دستهاي كوچكش گرفته و با اشتها گاز ميزند. دوستانش آن سوي خيابان منتظرش هستند. توپ فوتبالي را به طرفش پرتاب ميكنند. ميدوند و قيل و قالِ كودكانهشان كبوترهاي چاق حريص را پراكنده ميكند. گرسنهام. دلم غذايي گرم ميخواهد.»
و يا در داستان «آخرين روز»، وقتي دنياي سرد آسايشگاه را پشت سر مينهد، ميخوانيم: «ليوان آب من روي ميز است. تشنهام و "تشنگي"، مثل اولين تجربة عشق، كيفآور و شگفتانگيز است. مينوشم، جرعهجرعه، آهسته. ذرههاي مرطوب، قطرههاي گوارا و سبك، پوستِ شفاف و سردِ آب را توي گلويم احساس ميكنم، توي رودههايم، توي تنم، روي فكرهايم.»■
all discussions on this book
|
post a new topic

ترقي با اين داستانها به مرحلة تازهاي از آفرينش ادبيِ خود گام نهاد: غم غربت گذشتهاي فناشده چشمانداز تازهاي در برابر هنر وي گشود و او با نثري پرطراوت و تصويري به خاطرات پرداخت.
اين دو كتاب بر روي هم «مجموعة پيوستهاي از خاطرات يك دورهاند» و ساية رماني دلپذير دربارة زمانهاي ازكفرفته در وراي حوادث آنها به چشم ميخورد. عمدهترين مشكل اغلب داستانها نيز سرگرداني بين خاطرهـداستان كوتاه و فصلي از يك رمان است. مثلاً در داستان «خانمها»، نويسنده دنبال خاطرات از اين شاخ به آن شاخ ميپرد و قصة آدمهاي مختلف را ميگويد ـ قصة هريك از آنها ميتواند داستان كوتاه كاملي باشد. بهنظر ميرسد نويسنده چنان گرفتار خاطرهگويي شده كه نميداند چگونه داستان را پايان دهد. چنين است كه فشردگي و ايجاز آن را از بين ميبرد. اما در «گلهاي شيراز» يا «آن سوي ديوار» موضوع محوري را هنرمندانه تداوم ميبخشد و موفق به پديد آوردن داستانهاي كوتاه زيبا و منسجمي ميشود.
بهطوركلي، ترقي در اين داستانها نويسندهاي قصهگوست. شيوه و شگرد ادبي تازهاي را نميآزمايد، اما سادگي روايت و نيروي حياتيِ منتشرشده در صحنهها به داستانها جان ميبخشد. اين نيرو از بازيوارگي و طنزي ساطع ميشود كه در داستاننويسيِ امروز ما كمياب است.
فضاي داستانهاي ما زيادي جدي شده است. حتي در داستانهاي بهاصطلاح «پستمدرن» كه فضا طبيعتاً بايد فضاي بازيوارگي و قطعيتستيزي باشد، شاهد حضور پيدا و ناپيداي نويسندهاي هستيم كه با قطعيت و جديتي «خندهدار»، تمهيدهاي ادبياش را «افشا» كه نه، «انشا» ميكند. او با برخورد تعليمي و زيادي جدي گرفتن شگردها، غرض اصلي رمان را، كه نگه داشتن خواننده در فضاي سرخوشانة واقعيت و تخيل است، نفي ميكند.
برخورد طنزآميز و توجه به بازيوارگيِ زندگي در كار نويسندگان زن ـ مثلاً در دو دنياي گلي ترقي، نفرين خاكستريِ مهسا محبعلي و پرندة منِ فريبا وفي ـ چشمگير است. اين موضوعي است كه بايد بهطور مستقل به آن پرداخت.
اما نخستين داستان كتاب، «اولين روز»، يك حكايتـزمينه است، حاوي درونمايهاي كه در ديگر داستانها تكرار ميشود: شاديهاي زندگي را دوامي نيست و عشقِ خوشبخت وجود ندارد و «مرگ اتفاقي ساده است». نوعي ديد خياميِ ناظر بر بياعتباري جهان و آنچه در آن است بر داستانها چيرگي دارد.
ترقي در داستانهايش نقطههاي اوج زندگي را برجسته ميكند، همهچيز غيرمترقبه و در زماني كه انتظار نداريم از راه ميرسد. مثل راويـنويسنده كه حيرتزده خود را در آسايشگاه رواني مييابد: «من اينجا چه ميكنم؟» پس در گريز از نابهنجاريِ زمان حال، به خاطره پناه ميبرد، به امنيت خانة كودكي و ساية پدر «كه تا انتهاي باغ شميران گسترده است».
نوشتهها بر تقابلي دوتايي بنا ميشوند: دو دنيا، دو شيوة زندگي و دو تيپ آدم. «خانه»، بهمثابة گرانيگاه هستي، در مركز رويدادها واقع شده است. با ورود آدمهاي گوناگون، روند گذران مألوف و آرامش آن بههم ميخورد: ورود آنان «مثل هجوم قبيلهاي ناآشنا به سرزميني امن، نظام يكنواخت خانة ما را بههم ميريزد.» تا زماني كه خانه در وضعيتي پايدار بهسر ميبرد، «قصهاي» در كار نيست. اما حادثه با آدمهاي «ناآشنا» از راه ميرسد و آشوبي پديد ميآورد كه وضعيت خانه را ناپايدار ميكند. آشوب كه از سر بگذرد، دوباره وضعيت پايدار ميشود و قصه پايان مييابد. اما همچنان كه تودوروف ميگويد، حالت پايدار دوم هرگز با حالت پايدار اول همسان نيست. آدمها (و بهويژه راويـشاهد) در گذر از حادثه تغيير كردهاند: «حس ميكنم زير پايم خالي شده و به جايي محكم و مطمئن، مثل سابق، متصل نيستم.»
داستانها آميزهاي است از مشاهدات دوران كودكي و مكاشفههاي بزرگسالي. نوشتن نوعي خوددرماني است براي فاصله گرفتن از گذشته و شناخت «منِ» كنوني. خاطرهها به شكل تداعي آزاد در پي هم ميآيند، اما حسي از زمانِ پيشرونده داستانها را به هم ميپيوندد. راوي، داستان به داستان بزرگتر ميشود. در «اولين روز» سال اول مدرسه است، اما در «آن سوي ديوار» كمكم به سوي بزرگسالي ميرود: «چهارده سالگي، انگولكي، رنگي، پر از وسوسههاي كيفآور، ته روزهاي گرم و غبارآلود تابستان نشسته و براي بردن من آمده است. ميترسم و چهارچنگولي به تهماندة امن و راحت كودكي ميچسبم.»
حضور دخترك پرجنبوجوش و تيزهوش بر جذابيت خاطرهها افزوده است. با تهران دهة سي و آدمهاي ثروتمند و فقيرش از ديد عاطفي و طنزآلود او آشنا ميشويم. او موفق ميشود با ارائة تصويري ملموس از مكانها، زمان را بسازد ـ و بهواقع از طريق ساخت مكان به ساخت زمان برسد و مثلاً خواننده را در فضاي تهرانِ دورة كودتاي 28 مرداد قرار دهد.