داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
توهمی در هیچ
date
newest »
newest »
دوباره دختر را بين شاخ و برگ می ديدم شايد هم احساس می كردم می بينم انگشتانش را روی زمردها كشيد آرام و نوازشگر. دختر را ديدم كه لبخند محزونی دارد و گونه هايش به سرخی می زند. احساس كردم بندی از قلبم گريخت. شك و دودلی گريبانم را گرفت و پاهايم سست شد. آيا پيرمرد می توانست به من کمک کند تا آن چشم ها را به دخترک برگردانم، آیا پیرمرد حرف مرا باور می کرد؟!! همچنان در شک بودم اما تصمیم خود را گرفتم و به سمت دخترک رفتم. چشم از او برنمی داشتم تا مبادا او را گم کنم. ناگهان پيرمرد سپيد مويی كه بر خلاف كمر خم شده و انبوه مو و ريش سفيد پوستی درخشان و صاف داشت مقابلم ظاهر گشت و گفت: می خواستی مرا ببينی؟ مات و مبهوت زمردها را در دست فشردم و سعی كردم صدايم را صاف كنم تا بتوانم پاسخی بدهم اما از زور خستگی بود يا شايد ترس ، صدای از گلويم خارج نمی شد. به همين علت درمانده و عاجز دستم را گشودم و نگاه خيره پيرمرد را به آنها كشاندم، اما در همين حين نگاهم به دختری افتاد كه از زير درختان با دلهره و نگرانی دستهايش را طوری بالا پايين می كند كه انگار نبايد با پيرمرد صحبت كنم. نگرانی در چهره ام موج ميزد و تمايل نداشم كه با پيرمرد صحبت كنم. پيرمرد سوی چشمان مرا پی گرفت و برگشت ولی دخترك ديگر در آنجا نبود. پيرمرد رويش را به سمت من چرخاند و با لبخند تلخی گفت: بهتر است كه برای كار مهمی آمده باشی و گرنه کسی كه وارد دل جنگل بشود برگشتی ندارد. خواستم چيزی بگويم. صدايی ضعيف كه گويا مال كسی ديگر بود گفت: كار مهمی دارم. پيرمرد دست سبكش را به شانه ام زد و گفت: من می دانم كار مهم تو را. تو اولين و آخرين كسی نيستی كه وارد اين بازی شده ای. تمام كسانی كه به عشق پيدا كردن جاه و جلال دل به سفر می دهند و عاشق دو چشم زمردی می شوند كار مهمی دارند. سپس خنديد. خنده اش عرق سردی بر پيشانی ام آورد اما در برابر نگاه سنگينش حتی توانايی بلند كردن دستم را هم نداشتم تا عرقم را پاك كنم. گفت می دانی آن دختر كيست؟ سری تكان دادم. گفت: اگر چشمهايش را به او بر گردانی همواره اسير او خواهی بود. او همان شهوت جوانی ست. دلربا و زيبا، كه می خواهد تو را به دامان نيستی بكشاند. حرفهاي پيرمرد سخت برايم عجيب بود و عجيب تر اينكه او دانسته بود كه من برای چه پيش او آمده ام. پيرمرد هر از چند گاهی به دستانم چشم می دوخت. حس كردم ميداند كه زمردها در دستانم هست. گفتم: خود تو نيز برای اسارت آمده ای؟! پوزخندی زدم و ادامه دادم: من هرگز اسير نخواهم شد. رويم را برگرداندم و حركت کردم. در روبرو چهره ای را ديدم كه ترسان و لرزان كز كرده مشغول چيدن سنگها به روی هم بود اما از بس دستانش می لرزيد سنگها از روی هم می افتادند و چهره ترسان و پر منقلبش زير سايه ای از اندوه می رفت. برگشتم. پيرمرد هنوز نگاه سنگينش را با آن پوزخند هميشگی بر لب داشت پرسيدم: اگر او شهوت جوانی ست. تو چه كسی هستی؟ صدايش بر خلاف خودش از دور دستها می آمد گفت: من اراده ام ، قرن های متمالی ست كه توانسته ام متزلزل نشوم صدای افتادن سنگی بزرگ آمد نگاه متعجبم روی مرد جوانی افتاد كه هنوزم داشت سنگها را روی هم می چيد. گفتم چه می كنیبرادر؟ با صدای اندوهناكی گفت: گفته اگر سنگها را بتوانم تا به آسمان بلند كنم مال من خواهد شد. خش خشی آمد و دخترك با لبخند محزونی كه بر لب داشت از زير طنابی زمخت كه به درخت وصل بود گردنش را بداخل حلقه طناب فرو برد و با صدایی نجواگونه گفت: آن چشمان متعلق به من است چطور می توانی آنها را به من برگردانی؟ پیرمرد همچنان پشت سرم ایستاده بود با صدایی استوارتر از قبل گفت: تو که نمی خواهی مثل این جوان تا آسمان سنگها را روی هم بچینی؟ عاقل باش مرد، او ارزش اسارت ندارد، به من اعتماد کن. چطور می توانستم به او اعتماد کنم؟ من که نه او را می شناختم و نه آن دختر راناگهان راه چاره زیرکانه ای به ذهنم رسید، سراسیمه و با هیجان به سمت پیرمرد چرخیدم و با صدای بلند گفتم: بايد بگی اصلاً چرا اينقدر دلت می خواهد به من كمك كنی؟ خوب من بايد بدونم و بعد از اين حرفت رو باور كنم در غير اين صورت چشمان به صاحب اصلی اش بر خواهند گشت. چشمان پيرمرد برقی زد و همچون چشم بهم زدنی به سمت من آمد نا خود آگاه مشتهايم را به سمتش بردم پيرمرد به مشتم خيره شده بود و با ولعی خاص به دستم می نگريست. ناگهان مشتم را گرفت. چشمانم سياهی می رفت انگار دنيای اطراف سياه شده بود. سنگينی دست پيرمرد را با تمام وجود احساس می كردم چشمهايم سياهی می رفت دستانم ديگر حس نداشت وقتی به خود آمدم ديدم كه در روی یک تخت دراز کشیده ام. .
اول فکر کردم تمام چیزهایی که دیدم خواب بود. اما وقتی به خود آمدم فهمیدم که در همان کلبه ای هستم که قبلاً وارد آن شده بودم. اما نمی دانستم کلبه متعلق به پیرمرد است یا آن دخترک. کلبه ای تاریک و ترسناک ، بوی بدی به مشام می رسید. خواستم از روی تخت بلند شوم و نگاهی به اطراف بیاندازم اما انگار به تخت بسته شده بودم. روی اجاق گوشه ی کلبه دیگی بزرگ در حال جوشیدن بود. ناگهان صدای جیغی بلند به گوش رسید و بعد دختر را در کنار اجاق دیدم که پشت به من ایستاده است. دختر به طرف من برگشت و گفت: اگر می خواهی به زمان قبل انفجار زمین بازگردی باید به من اعتماد کنی. تو مرا نمی شناسی اما من تو را خوب می شناسم. از همان روزی که پا به این دنیا گذاشتی من همه جا در کنار تو بوده ام. هنوز روزی را که خانه و خانواده ات را در شهر ترک کردی و به این جنگل پناه آوردی تا خود حقیقی ات را بیابی خوب به خاطر دارم. به خاطراتت رجوع کن ما بارها یکدیگر را دیده ایم.اما من هر بار در شمایلی متفاوت ظاهر می شدم. بار اول زمانی بود كه فكر كردی دل باخته ای آنهم اولين بار. اما وقتی او را شانه به شانه مردی ديدی .چيزی در دلت نشكست چون دل به نگاه من سپرده بودی كه روبروی آپارتمانت در آن پنجره روبه رويی اميد تازه ات بودم اگر باور نمی كنی بيا و چشمان من شو. سفری به گذشته ها كنيم. قاب پنجره آپارتمان هنوزم باز است و منتظر سفر من و تو. كافيست چشمهايت را ببندی و دست در دست من بگذاری و به هيچ چيز دیگر جز این موضوع فکر نکنی. به من اعتماد کن و بیا تا سفری به گذشته کنیم. می ترسیمد نمی دانستم چه کاری درست است. از طرفی هشدارهای پیرمرد را به خاطر می آوردم و از سویی دیگر اشتیاق به تکرار خاطرات گذشته رادر همین افکار غرق بودم که دوباره صدای جیغی شنیده شده... ناگهان تصمیم خود را گرفته و دست دخترک را در دستانم گرفتم. احساس ضعف شدیدی به من دست داد و به زمین افتادم اما تا چشم گشودم روی تخت خوابم بود توی اتاق خودم با قفسه های از كتاب كه به جای كتاب پر از مجلات جنجالی و سينما بود نگاهی به اطرافش انداختم كسی نبود. هيچكس. دستانم را به سرم بردم و آن را فشار دادم. هيچ صدايی نبود. تمام اينها را خواب ديده بودم. بايد مال همين مجلات باشد که از زیادی خواندنشان این اتفاق افتاد. اما نه انگار خواب نبود هنوز صدای جیغی که در لحظه ی آخر شنیده بود در گوشم زنگ می زد. باید یک اثری پیدا می کردم تا مطمئن بشم خواب بود یا حقیقت از تخت خواب بلند شدم و خواستم که از اتاق بیرون بروم اما ناگهان صدای تلفن تمام خلسه مرا برهم زد. گوشی را برداشتم صدای جيغ مانندی می آمد: معلومه تو كجايی پسر. چند روزه راست و ريست كردم كه اعتراض رئيس در نياد ولی ديگه نمی تونم چقدر بگم مريضه گرفتاره ، برگرد اداره تا اخراج نشدی چون ديگه از دست من كاری ساخته نيست. گوشی را كه گذاشتم فهميدم به راستی تب داشتم و هذيان می گفتم با پوزخندی به خودم كه از صفحه خاموش تلویزيون مثل پوزخند يك ميمون احمق بود كنار پنجره آمدم تا نفسی تازه كنم كه چهره زنانه آشنايی را ديدم از آپارتمان رو به رويی نگاهم می کرد.
انگار سطلی آب سرد شايد هم آب جوش رويم ريختند. دقيق تر نگاه كردم. پرده توری داشت تكان می خورد و صورتی را که از پشت پرده ها دیده می شد نمایان می ساخت. احساس کردم دارم دیوانه می شوم شاید هم هنوز خوابم. چند بار چشم هایم را باز و بسته کردم. اما نه انگار حقیقت داشت این چهره ای بود که خوب می شناختم. اما چه اتفاقی افتاده ، درست نمی دانم تا آنجایی که یادم است خیلی وقت بود که ندیده بودمش. شاید چندین سال اما نه انگار همین دیشب بود که او را دیدم نمی دانم. سرم به شدت درد گرفت و چشم هایم سیاهی رفت از آن چهره چشم برنمی داشتم تا اينكه ماندن را جايز ندانستم. لباس پوشيدم و دستی به موهايم كشيدم كه از عرق سفت و به هم چسپيده بود. مهم نبود. مهم اين بود كه بايد اين بازی را خاتمه می دادم. از پله ها دويدم. در حاليكه زير لب غر ميزدم كه آسانسور هميشه خراب است. حالا جلوی در همان خانه بودم. او كه كه بود ، خودم هم نمی دانستم. قلبم داشت از جا كنده ميشد. خواستم زنگ را بزنم كه ديدم در خود به خود باز شد. دوباره ترديد به سراغم آمد. ولی برای برگشتن ديگر دير بود. در را باز كردم و داخل شدم كسی نبود جز يه پسرك كه كيف مدرسه اش را به بغل گرفته بود و زار وزار گريه ميكرد پا پی شدم كه علت گريه اش را بدانم ولی فقط باعث می شدم كه فوران قطرات اشكش بيشتر شود پسرك بيشتر كيف را بغل می گرفت و گريه می كرد گه گاهی به داخل كيف چشم می دوخت انگار از چيزی در درون كيف ناراحت است تصميم گرفتم كه كيف را از او بگيرم ولی همچنان گريه می كرد و آب دماغش و اشكش بهم مخلوط شده مرا به خنده می انداخت وقتی پرسيدم: بچه جان پس مادرت كجاست؟ بيشتر زد زير گريه و روزنامه ای از كيفش در آورد. زنی قدبلند زيبا در روز تعطيلی اين هفته در پيك نيك مفقود شده است. اگر خبری داريد لطفاً حتماً ما را در جریان بگذارید. چهره ی زنی که در روزنامه چاپ شده بود برایم بسیار آشنا آمد. انگار تا همین چند لحظه ی پیش او را دیده بودم برای یک لحظه فکر کردم همان زنی است که از پشت پنجره به او چشم دوخته بودم. به طرف پسر بچه برگشتم تا شاید اطلاعاتی بیشتر از آن زن بگیرم دیدم پسرک نشسته و باز به درون کیف نگاه می کند و زار و زار گریه می کند دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم به سرعت به ستمش رفتم و کیف را از دستش قاپیدم پسرک سعی میکرد که کیف را از دست من بگیرد ولی قدش خیلی کوتاه بود و به دستان بلند من نرسید در داخل کیف نامه ای بود آن را برداشتم و کیف را به پسرک دادم. پسرک با دیدن اینکه من نامه را در دستانم دارم گریه اش بلند تر شد و نمی خواست که من داخل آن را بخوانم ولی من نامه را باز کردم و خواندم و اکنون من هم نیز می خواهم با پسرک گریه کنم چرا که در نامه نوشه شده بود که:...
..
.
بازی تمام شد
الان حرف درست مي كنند كه ازت تشكر نكردم
برنادت
خيلي تنكس
برنادت
خيلي تنكس
چقدر خوب
همه قصه يكپارچه و يك دست شد
متشكر و مرسي
فقط من هنوزم جوابم رو نگرفتم
كجا قراره براي نظر سنجي نويسنده داستان راي بديم؟
همه قصه يكپارچه و يك دست شد
متشكر و مرسي
فقط من هنوزم جوابم رو نگرفتم
كجا قراره براي نظر سنجي نويسنده داستان راي بديم؟
مرسي حميد جان خوب كردي كه لينكو گذاشتي.
چند تا ديگه از دوستان هم خواسته بودند كه براشون ايميل كرده بودم ولي گذاشتن اين لينك اينجا فكر بهتري بود.
ممنون.
چند تا ديگه از دوستان هم خواسته بودند كه براشون ايميل كرده بودم ولي گذاشتن اين لينك اينجا فكر بهتري بود.
ممنون.
راستش وقتی این داستانو خوندم نمیدونستم که این همون داستانیه که که توی پست میای بازی بوده داستانو با دقت خوندم که بتونم خوب نقدش کنم
بعد که نظر هارو خوندم همه چیزو فهمیدم واقعا عالی بود
من اصلا متوجه چند نویسنده بودن داستان نشدم
شاید چون اصلا فکرشو نمیکردم
همکاری خیلی خوبی بود لذت بردم




به كلبه ای تاريك در اعماق جنگل رسيدم. كلبه مخوف و تاريك بود و سيطره ای از سياهی و تاريكی بر روی آن چنپره زده بود. وارد كلبه شدم و كيسه را به كنار شومينه رها كردم. به خود تکانی دادم و خودم را از کنار شومینه کنار کشیدم. در حالی متعجب از چیزی که دیده بودم دستم را به طرف کیسه دراز کردم از کیسه صدایی آمد. در كيسه را باز كردم و دستم را به درون كيسه ام بردم تا به موجود عجيبی كه در گوشه ای از جنگل پيدا كرده بودم نگاهی بيندازم. موجود دارای چشمانی سبز به ژرفای اقیانوس بود و با نگاهی معصوم مرا نگاه می کرد. آن دو چشم سبز گفت: من چشمان دختر بدون صورت هستم . من را باید از اعماق وجود احساس کنی تا بتوانی ببینی و اگر این چنین نشد خود خواهی فهمید که من چیزی جز نور نخواهم بود و برای تو تنها يك رويای دلنشین. از اين سخن متعجب شدم. پس پرسيدم: چگونه ميتوانم تو را از اعماق وجودم حس كنم؟ دو چشم سبز با صدايی عجيب گفت: ساده است. فقط بايد چشم را بست و چشم دل گشود. سخن دو چشم سبز برای من ثقيل آمد. رو به چشم های سبز كردم و گفتم:
عمريست كه در كلبه به دور از همه و همه چيز زندگی می كنم كه با نديدن و نشنیدن از روزگار دنيا چشم دل بگشايم ! حال به من می گويی كه چشم دل باز كنم!
ناگهان نوری در اتاق جست و تمامی كلبه را روشن ساخت ناگهان چشمهای سبز برقی زد و به من گفت: اگر بخواهی می توانی چشم دل باز کنی. یاد آر زمانی را که در سختی ها غوطه ور بودی و هیچ راهی را نمی یافتی اما با چه دشواری از آن مسیرها عبور کردی... آنگاه نمی دانستی که چه بود و چگونه توانستی... چه نیرویی بود که تو را رهایی داد... حال من از تو می خواهم با یادآوری آن سختی ها مرا به چهره صاحبم برگردانی. آن دختر بدون من عذاب می کشد. من بخشی از وجود او هستم که جای خالی ام با هیچ چیز دیگری پر شدنی نیست. من حيرت زده به پژواك صدای چشم ها گوش فرا داده بودم. هيبت فضايی كه در آن قرار گرفته بود كلام را از زبانم روبوده بود و مات و مبهوت به كيسه نگاه می كردم. هنوز به طور كامل باورم نشده بود كه دارم با چشمهای بی جان صحبت كند. كلبه تاریك گشته بود ولی من ساعتی در همان حال ماندم.
اكنون صبح شده است و روزگار من متحول شده بود. دنبال راهی می گشتم که آن چشمان زیبا را به چهره آن دختر بازگردانم. دیری نپایید فکری به ذهنم خطور کرد. مرد دانایی را در آن طرف کلبه اش می شناختم. مرد سالخورده ای با ریش های بلند و ردایی سفید، با چهره ای آرام که دم از تجربه و فرزانگی می زد در کلبه ای، در نزدیکی کلبه من، کنار رودخانه زندگی می کرد. با خود اندیشیدم او پيش از من در اين جنگل سكنی گزيده و حتماً بايد تجارب بيشتری از اين جنگل داشته باشد. دوباره كيسه را باز كردم كه مطمئن شوم آنچه ديده ام حقيقت دارد. نتوانستم چيزی در كيسه پيدا كنم كيسه را بر عكس كردم كه محتواياتش به بيرون بريزد. دو زمرد بزرگ روی زمين افتاد. جا خوردم و بعد از نگاه كردنشان از بالا آنها را برداشتم. سنگها بسيار سنگين و در عين حال زيبا بودند. به دو زمرد نگاهی انداختم و ياد شب گذشته افتادم. پس سنگ ها را به درون كيسه برگرداندم و به سمت كلبه پيرمرد پيش رفتم. هنوز به كلبه نرسيده بودم كه ناگهان احساس کردم آن دختر همان اطراف است و با چشمانی که روی صورتش نیست به من می نگرد. به سرعت چرخیدم و نگاهی کنجکاوانه به اطراف انداختم، تا جایی که چشم کار می کرد درخت های سر به آسمان کشیده و بوته های سبز دیده می شد، اما اثری از آن دختر نبود. بی اختیار دستم را به طرف آن دو زمرد سبز بردم و دختر در همان حال دستانش را در به طرف محل چشمان برد.