داستان كوتاه discussion

57 views
داستان كوتاه > او و من - مهدي بهروزي

Comments Showing 1-28 of 28 (28 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (last edited Sep 20, 2008 05:46AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
او و من

محسن خيلي دير كرده بود. هر كسي اين وقت صبح از كنارم مي گذشت اندكي به من زل مي زد. چيزهايي زير لبش مي گفت و مي رفت. شايد يكي متلك مي پراند، يكي فقط غر و لند مي كرد و ديگري هم شايد از اينكه اين موقع صبح با اين وضع سر پا ايستاده ام تعجب مي كرد. كم كم نگرانيم داشت با عصبانيت همراه مي شد. آفتاب توي كمر كش آسمان داشت خود نمايي مي كرد. دستي به كمرم زدم. مقداري به آن قوس دادم تا خستگي روي پا ايستادنم اندكي در برود. پوست شكمم مي سوخت. دستي روي شكمم كشيدم و نگاهي به چپ و راست خيابان انداختم. خبري از ماشين محسن نبود.

*
- آقا چرا مزاحم مي شويد؟ من آمده ام اينجا اندكي استراحت كنم. خودتان ديديد كه 2 ساعت تمام داشتيم تمرين مي كرديم، من كه خسته شده ام، مگر شما نشديد؟ دستهايم درد گرفته اند، شانه هايم خسته شده اند و از بس به صفحه نت ها زل زده ام چشمهايم دارند سياهي مي روند. لطفا من را تنها بگذاريد. بعدا در يك فرصت مناسب با هم حرف مي زنيم.
- خوب من هم خسته ام خانم اميري! من هم به همان مقداري كه شما خسته شده ايد، خسته ام، حالا كه امروز يك ساعت وقت داريم اجازه بدهيد مقداري با شما صحبت كنم.
- آقاي سالمي! خوب شما هم تشريف ببريد استراحت كنيد، چه اصراري داريد الان با هم حرف بزنيم؟ باور كنيد اصلا تمركز كافي براي شنيدن و يا حرف زدن ندارم. اينجا هم كه مي بينيد جايي نيست آدم برود مقداري دراز بكشد. از شما خواهش مي كنم برويد و بگذاريد تنها باشم. لطفا.
- اگر اين طور راحت هستيد اصرار نمي كنم. اما اجازه بدهيد فردا كه تمرين نداريم ناهار در خدمتتان باشم.
- فردا؟ ناهار؟ خبري هست؟ مهماني داريد؟
- اگر افتخار بديد به خاطر شماست. البته نه مهماني آنچناني. يك مهماني دونفره. من و شما.
- آقاي سالمي خبري شده است؟ اين روزها اصلا حالتان خوب نيست. مهماني دونفره؟ من و شما؟ مناسبتش چيست؟
- خانم اميري مگه قراره مناسبتي پيش بياد كه دو نفر بخوان يك ناهار با هم بخورند، دارم از شما براي يك ناهار دعوت مي كنم. افتخار ميدين يا نه؟
- من كه گيج شده ام. اگر تشريفتان را ببريد به اين موضوع هم فكر مي كنم و بعد از تمرين خبر مي دهم. حالا لطف كنيد و تنهايم بگذاريد.

*
- خانم! خانم! تو رو خدا ازم آدامس بخرين...
كودكي با لباس هاي مندرس و كثيف و كفش هايي گل آلود جلوي من ايستاده و توي چشمهايم زل زده بود. التماس چشمهايش مي گفت كه حتما بايد چيزي از او بخرم.
- خانم! خانم! تو رو خدا چند تا آدامس بخرين. خرج مدرسه ام رو در مي آرم....
معلوم بود دارد دروغ مي گويد. چشمهايش به غير از التماس كردن، بلد بودند دروغ هم بگويند. از اين بچه هاي بد بختي بود كه مجبورشان مي كردند از صبح تا شب توي خيابان ها بچرخند و گدايي كنند و چيزي بفروشند و آخر شب همه درآمدشان را به خاطر غذايي، جاي خوابي و يا بدهي عقب افتاده اي، دو دستي به مشتي مفت خور تقديم كنند.
دست كردم توي جيبم يك اسكناس دو هزارتوماني در آوردم و گذاشتم كف دستش و در حالي كه توي چشمهايش كه تازه فهميدم آبي بودند خيره مي شدم گفتم: پسر جان من آدامس لازم ندارم. اين پول را بگير و براي خودت نگهدار و به صاحب كارت هم نده.
پول را گرفت. خم شد و آن راتوي جورابش چپاند، سرش را زير انداخت و رفت.


ادامه در كامنت بعد....


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod

*
- خيلي دير شده. بايد زودتر خودمو برسونم خونه. مامان اينا منتظرن. آخه امشب تولد مجيده. تازه بايد برم كادو رو هم سر راه بگيرم و بعد برم خونه.
محسن در حاليكه توي ذوق خوردنش از لحن حرف زدنش و تغيير رنگ چهره اش پيدا بود، دستم را به آرامي گرفت و نزديك لبهايش آورد. دستم را بوسيد و آرام طوري كه مي خواست خودش را آرام تر جلوه بدهد گفت: خيلي روز خوبي بود، احساس مي كنم آن كسي كه مدتها بود دنبالش مي گشتم را پيدا كرده ام. در حالي كه دستم را نوازش مي كرد ادامه داد: تو همه آن احساس هاي خوب را كه توي زندگي به دنبالش بودم مي تواني به من بدهي. مطمئنم.
با تعجب نگاهش كردم. من حرف چشمها را مي فهميدم. اما چيزي در چشمان محسن نبود. دستم را به سختي از ميان دستان مردانه اما لطيفش بيرون كشيدم و گفتم: مطمئني؟
آرام چشمهايش را روي هم گذاشت و سرش را به علامت تاييد اندكي پايين آورد. ديگري حرفي توي چشمهايش نبود.
خيلي دير شده بود. از ماشين پياده شدم. هنوز جراغ مغازه روشن بود. با عجله داخل مغازه شدم. پول كادو را حساب كردم، آن را از فروشنده تحويل گرفتم و به ماشين برگشتم.
- محسن تو كجا پياده مي شي؟
- من همينجا پياده مي شم. ممنون. خيلي روز خوبي بود.
- ببخشيد نمي تونم برسونمت. مي بيني كه خيلي عجله دارم.
- نه، هميشه شعبون، خوب يه بارم رمضون.
هر دو زديم زير خنده. بوسه گرم روي گونه هايم نشست و در ماشين بسته شد. به سرعت حركت كردم. نمي دانم حواسم به رانندگي بود يا نه. اما مثل اينكه حواسم نبود چرا كه تا چشم باز كردم، جلوي خانه مان بودم.
كوچه پر شده بود از ماشين ها. ظاهرا دوستان مجيد و مهمانهايي كه مادر دعوت كرده از راه رسيده بودند. ماشين را توي پاركينگ گذاشتم و سراسيمه وارد خانه شدم.
صداي خنده و شادي از جاي جاي خانه به گوش مي رسيد.
- چه عجب خانم تشريف آوردند. منت گذاشتين خانم موزيسين!
- ا مجيد جان سلام. تولدت مبارك داداش جون. اي نا قلا چه خوش تيپ شدي.
- مرسي آبجي خانم. خوش تيپ بودم! راستي برو زودتر لباس هات رو عوض كن و بيا كه مشتاق شنيدن يكي از اون آهنگاي خوشگلت هستيم.
- چشم. قربون اون شكل و قيافه و هيكلت برم. تا تو بري پيش مهمونا من هم تا 10 دقيقه ديگه حاضر مي شم و مي آم. فدات شم ، خوشگل من!
و اين قربان صدقه رفتنهاي من انگار گل از گلش شكوفاند، چرا كه پشت گوشهايش مثل اين جور وقتها سرخ شد و با سرعت از پله ها پايين رفت تا به سالن برسد و نزديك بود دوباره با سر بخورد توي ديوار جلوي پله ها.
هميشه هر وقت حسابي ذوق مي كرد اينجوري هم مي شد، يادم مي آيد يك روز كه نمي دانم براي چه منظوري حسابي ذوق زده شده بود چنان اين پله ها را دو تا يكي پايين رفت كه محكم سرش خورد توي ديوار روبرو و هفت تا بخيه خورد.


*
همانطوري كه قرار گذاشته بوديم. زنگ را به صدا در آوردم. طبقه دوم يك آپارتمان قديمي. در، صداي قژ قژي كرد و باز شد. راهرو بوي نم مي داد و به خاطر خاموش بودن لامپها خيلي تاريك بود. صداي باز شدن دري را از بالاي پله ها شنيدم. صداي زمختي از بالا به گوشم رسيد.
- در ساختمون رو يادت نره پشت سرت ببندي. لازم نيست چراغها رو روشن كني. رد نور رو بگير و از پله ها بيا بالا.
همانطور كه صدا گفته بود از پله ها به آرامي بالا رفتم. آنقدر سنگين شده بودم كه بالا رفتن از چند تا پله به نفس نفس زدنم مي انداخت. دستم را به نرده هاي كنار پله بيشتر فشار مي دادم تا زودتر بتوانم از پله ها بالا بروم. رسيده بودم جلوي در آپارتماني كه نور زرد رنگي از آن توي راهرو پيچيده بود. صداي نفس زدن هاي پياپيم تمام فضاي راهرو و پاگرد را پر مي كرد. كمر و پاهايم درد گرفته بودند. پوست شكمم مي سوخت. نايلون توي دست راستم را به دست چپم دادم. پا به پا شدم. با دست راستم اندكي بند كيفم را كه روي شانه چپم بود جابجا كردم. براي در كردن خستگي دستي به كمرم ماليدم و وارد خانه شدم.
- چه خبرته چرا اينقدر نفس نفس مي زني تو؟ در و ببند و بيا تو. هي خانم با توام ، خوابت برده؟

ادامه در كامنت بعد...



message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod

*
همه ساكت شده بودند، سنگيني نگاه همه ميهمان ها را روي انگشتانم احساس مي كردم. داشتم يكي از شاهكارهاي باخ را با پيانو مي نواختم. سرم را بر گرداندم تا ببينم اطرافم چه خبر است.
پدر و مادرم از همه دورتر ايستاده بودند، مي شد شادي و غرور را همراه با هم توي چشمهايشان لمس كرد.
مجيد درست كنارم ايستاده بود، چشمهايش بسته بود و انگار در روياهايي ناشناخته غوطه ور شده بود. خيلي ها را كه مي شناختم تا چشمهايم توي چشمهايشان مي افتاد به نشانه اي كه نمي دانم چه بود لبخندي مي زدند و سري تكان مي دادند. سرم را برگردادنم و روي انگشتانم متمركز شدم. كلاويو ها را نمي ديدم. صداي پيانو را نمي شنيدم. هرچه به اين روزهاي اخير فكر مي كردم بيشتر لذت مي بردم. محسن خيلي مهربان و با شخصيت بود. موسيقي را مي فهميد و من را هم دوست داشت. دوستش داشتم. اين را امروز فهميده بودم چرا كه موسيقي را دوست داشت و من نيز موسيقي را.

*
تلفن را قطع كردم. داشتم منفجر مي شدم. آيا اين واقعا محسن بود كه چنين بيرحمانه داشت با من حرف مي زد؟ نمي دانستم از اين همه بي رحمي و شقاوت به كجا پناه ببرم. اشك مجال ديدن را از من گرفته بود. قطرات اشك روي گونه هايم مي لغزيد و از چانه ام دانه دانه روي زمين مي افتاد. دستم را لاي موهايم كردم. از هميشه لطيف تر شده بود و همين بيش تر عصبي ام مي گرد. بوي خوش تنم آزارم مي داد. از خودم بيزار بودم. به احساس هايم بد بين شده بودم. بلند شدم و خودم را جلوي ميز توالت رساندم و توي آينه زل زدم. به خودم. به موهاي خرمايي رنگي كه تا روي شانه هايم غلطيده بود. به سينه هايم كه درشت تر از هميشه شده بودند و آبدارتر، به چشمهايم كه از اشكهاي فرو غلطيده بر گونه ها و صورتم سرخ شده بود. به چشمهايم خيره شدم. هيچ چيزي در چشمهايم نبود به جز ياس و سرخوردگي.
تلفن را برداشتم و دوباره شماره محسن را گرفتم. بايد با او حرف مي زدم. صداي بوق آزاد شنيده مي شد و من سعي مي كردم بر اعصابم مسلط باشم.
- بله؟
- 0000
- چرا حرف نمي زني ستاره؟
- ببين محسن
- بله . حرفتو بزن
- اول سلام
- عليك سلام. چي مي خواي بگي؟
- محسن اين چه حرفي بود كه زدي آخه؟ غير از تو هيچ كسي نه قبل از تو و نه توي چند مدتي كه با تو بودم توي زندگي من نبوده. چرا من رو به چيزهايي كه خودت هم مي دوني واقعيت نداره متهم مي كني؟ اين چيزي كه حالا به وجود اومده نتيجه كار من و توئه، نه كس ديگري.
- خب كه چي؟
- خب كه چي!!!!!!!؟ معلومه چي داري مي گي محسن؟ حالا كه كار به اينجا كشيده چرا خودت رو مي كشي كنار. چرا داري همه چيز رو خراب مي كني؟ اين بود نتيجه اطمينان من به تو؟ اين بود نتيجه دوست داشتن من؟ اينه جواب محبت هام؟ حرفهاي روزهاي اول يادت رفته؟
- مي گي حالا من توي اين وضعيت چكار بايد بكنم؟
- يعني تو نمي دوني بايد چكار كني؟ همون قراري كه با هم گذاشتيم. بايد زودتر زندگي مون رو شروع كنيم.
- زندگي مون رو شروع كنيم؟ چه جوري؟ من حالا حالاها نمي تونم زير بار يك مسئوليت جديد برم. من نمي تونم با تو ازدواج كنم.
حرفهاي بي سرو ته مي زد. انگار مي خواست مرا ميان اين همه بايد و نبايد رها كند. حرفهايش بوي تازه اي مي داد. بوي دلزدگي. بوي فرار.
- ببين محسن ديگه هيچ چيزي برام مهم نيست. فقط يه كاري كن من خلاص بشم. ديگه بهت اطمينان ندارم. عشقت رو هم باور ندارم. اصلا به هيچ عشقي باور ندارم.
- باشه من اين مشكل رو حل مي كنم. همه چيز رو هماهنگ مي كنم و باهات تماس مي گيرم.
و صداي قطع شدن تلفن بود و بوق ممتد آن طرف خط و من دختري تنها شده در يك اتاق سه در چهار پر از آلات موسيقي، پر از احساس هايي كه ديگر خوش آيند نبود.


ادامه در كامنت بعد...


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
*
روي تخت، كنارش، دراز كشيده بودم. برهنه.پوست تنم به پوست تنش مي خورد و لذتي غريب در تمام زواياي تنم لانه مي كرد. دستش را روي پوست كمرم مي كشيد و من چشمهايم را به آرامي مي بستم.
- محسن!
- جانم؟
- فكر مي كني ما امشب كار درستي انجام داديم؟
- عزيزم اين آخر عشقه. همه عاشقها بالاخره يك چنين روزي را تجربه خواهند كرد.
- ولي محسن جان، اينجا ، بايد يك سري قواعد و هنجارها رو هم رعايت كرد. حالا كه حس قدرتمند شهوت داره كم كم از تن و ذهنم خارج مي شه دارم به ترس فكر مي كنم. دارم به اشتباه فكر مي كنم.
- ترس چيه عزيزم. من تا آخر دنيا با هاتم. چرا ترس؟
و باز دستانش بود كه نوازشم مي داد. و نفس هاي گرمش كه دوباره گرمترم مي كرد و حس رخوت آلود شهوت كه دوباره به سراغم آمده بود. به سمتش چر خيدم و لب بر روي لبهايش گذاردم.

*
- خانم با توام در رو ببند ديگه. بيا بشين روي اين صندلي تا نفست جا بياد.
در آپارتمان را بستم. پشت در را با اسفنجي يك پارچه پوشانده بودند. روي صندلي نشستم.
خانمي كه تا آن موقع فقط صدايش را شنيده بودم از ته راهرو داشت خودش را به من مي رساند. زني ميانسال بود. روپوشي سفيد رنگ به تن كرده بود و موهاي جو گندمي اش را دم اسبي پشت سرش بسته بود. صورتش جذابيت خاصي نداشت. چشمهايش غمگين بود. سعي كرد لبخندي بزند اما لبخند روي لبهايش مي ماسيد.
- تنها اومدي؟ مگه قرار نبود دوست پسرت هم باهات بياد؟
كلمه دوست پسر بد جوري آزارام مي داد. منظورش محسن بود. عشق. همسر. دوست پسر. حالا هر چه كه بود نيامده بود و من تنها بودم.
- مي بينيد كه تنهام.
- باشه اشكالي، فقط موقع رفتن بايد تماس بگيري يكي بياد دنبالت.
- باشه. اون موقع يه كاريش مي كنم.
- خوب. مي دونيد كه اول بايد پول رو بپردازيد.
- بايد پول رو من بدم؟ مگه حساب نكردند؟
- نه كسي حساب نكرده. اگر حساب شده بود كه پول نمي خواستم ازت ديگه. درسته ما كارمون از لحاظ قانوني ايراد داره ولي مال مردم خور نيستيم كه.
- ولي من الان پول نقد همرام نيست. مي تونم چك بدم بهتون.
- ولي ما فقط در قبال اينكه همين حالا پول رو پرداخت كني مي تونيم كارت رو انجام بديم.
- باشه من الان يه چك مي نويسم. همين حالا بريد و نقدش كنيد. چك سيبا هست همين بغل هم كه بانك ملي بود.
- باشه پس تا تو حاضر بشي من مي فرستم برن چك رو نقد كنند و بيان. پس زود باش چك رو بنويس.
دسته چكم را از توي كيفم در آوردم. چقدر خوش شانس بودم كه هميشه دسته چكم همراهم بود. راستي به اين هم مي شد گفت خوش شانسي؟ مبلغ را نوشتم و آن را به خانمي كه بالاي سرم ايستاده بود دادم. او هم چك را گرفت و به طرف اتاقي در ته راهرو رفت. دقايقي بعد دختري حدودا بيست ساله از اتاق بيرون آمد و در حالي كه داشت روسريش را صاف مي كرد قدم زنان از كنارم گذشت. نگاهي توي چشمهايم انداخت. لبخندي زد. به طرف در رفت. آن را باز كرد و از آپارتمان بيرون رفت.

ادامه در كامت بعد...


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
*
- ببين خانم عملتون حدودا دو ساعت طول مي كشه. خودت مي بيني كه ما اينجا امكانات هوشبري نداريم پس بايد درد رو تحمل كني. فقط بعد از پايان كورتاژ براي زدن بخيه ها و ترميم مجبورم از بي حسي موضعي استفاده كنم. پس بهتره كه خودت رو براي اين درد آماده كني. حالا هم بهتره لباساتو در بياري و بري روي اون تخت دراز بكشي.
اتاق عمل، يكي از اتاق هاي ته راهرو بود. همه ديوارهاي اتاق را از اسفنج پوشانده بودند. برخلاف تصوري كه از چنين جاهايي داشتم همه چيز تميز و مرتب بود. خانم دكتر! با همان خانمي كه در بدو ورود ديده بودمش توي اتاق بودند. هر دو روپوش هاي سفيد تميزي تن شان بود و دستكش هاي يك بار مصرف لاتكس را دستشان كرده بودند. دكتر موهاي شرابي اش را گوجه اي كرده و پشت سرش كليپكس كرده بود.
همان خانمي كه در بدو ورود ديده بودمش كمكم كرد كه روي تخت بخوابم. در دو طرف تخت ميله هايي بود كه من مچ پاهايم را روي آن گذاشتم و همان خانم با تسمه هايي پاهايم را به ميله ها بست. حالا پاهايم از هم باز بود و بالاتر از سطح بدنم قرار داشت. لخت لخت بودم و از اينكه دو تا زن داشتند همه تن و بدنم را مي ديدند خجالت مي كشيدم. خانم دستيار ملافه اي سفيد را رويم كشيد و رفت كنار دكتر و درست روبروي من، پايين تخت ايستاد.
- دختر خانم خيلي درد داره، حواستو جمع كن، سعي كن خيلي جيغ نزني، چون ممكنه حنجره ات آسيب ببينه.
دكتر وسيله اي شبيه به قيچي اما خيلي بلندتر را دستش گرفته بود. بعد از لحظاتي احساس پارگي را زير شكمم احساس مي كردم. درد بيشتر و بيشتر مي شد و نعره هاي من بيش تر و بيشتر. اشك از چشمانم سرازير شده بود. بي اختيار هم گريه مي كردم و هم جيغ مي زدم. با دستهايم ملافه اي كه زيرم بود را چنگ مي زدم. درد هر لحظه بيشتر مي شد. صداي خرد شدن چيزي از ميان تنم شنيده مي شد. ديگر حتي ناي جيغ زدن هم نداشتم.
چشم كه باز كردم خودم را توي اتاق ديگري يافتم. دختر بيست ساله اي كه براي نقد كردن چكم از آپارتمان بيرون رفته بود بالاي سرم داشت مي چرخيد. وقتي خوب تمامي زواياي اتاق و آن دختر در نظرم شفاف شدند صداي دختر را شنيدم كه داشت دستيار دكتر را صدا مي كرد. خانم دستيار با همان لبخندي كه روي لبهايش مي ماسيد بالاي سرم آمد.
- بچه خيلي درشت تر از معمول دوماهه بود. خانم دكتر خيلي اذيت شدن تا اينكه بتونن بيرونش بيارن. اما نگران نباش. همه چيز به خوبي و خوشي پيش رفت. عمل ترميم هم انجام شد. خيالت راحت راحت باشه. به اندازه كافي هم استراحت كردي. حالابهتره زنگ بزني يكي بياد دنبالت تا بري خونه. اين هم نسخه دكتر ، داروهاتو بگير و به موقع مصرفشون كن. مواظب خودت هم باش.

*
پله ها را با درد فراواني كه داشتم آهسته آهسته پايين آمدم. ضعف بر تمام تنم مستولي شده بود. احساس مي كردم همه از روي قيافه ام تشخيص خواهند داد كه كجا بوده ام و چه كرده ام. در اصلي ساختمان را باز كردم و وارد خيابان شدم.
چند متري را توي پياده رو آرام آرام راه رفتم. صداي بوق ماشيني توجهم را به خودش جلب كرد. سرم را برگردانم. محسن بود. با همان لبخند هميشگي اش داشت نگاهم مي كرد. نگاهش مي گفت كه مي خواهد بروم و سوار شوم.

اصفهان
30/6/87

پايان


message 6: by Mehdi (last edited Sep 20, 2008 06:03AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
و اين هم داستان زنانه اي كه قول داده بودم.
اميدوارم خانم هاي گرامي بيرحمانه نقدش كنند.


message 7: by [deleted user] (new)

داستان بالاي سيزده ساله است
انگار مريضي تون خوب شده آقا مهدي
خوب تابو مي شكنين
بشكنين كه خوب مي شكنين
ولي همونطور كه گفتم
من نقد بلد نيستم
اما خوشم اومد از اين بشكن بشكن داستان
البته من هميشه بعدا چيزايي يادم مياد
پس بر مي گردم



message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
منتظر بازگشت همه دوستان هستم.


message 9: by Mehdi (last edited Sep 20, 2008 09:29AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
الحمد لله اينجا تمام اعضا بالاي سيزده سال رو دارند.
جديدا هم زير سيزده سال رو به گروه اضافه نمي كنيم.
البته بايد عرض كنم اين اون تابو شكني اي كه قول داده بودم نيست. اين داستاني با محوريت يك زن است كه قبل تر قولش را به دوستان داده بودم.
البته شكر خدا بيماري همچنان پابرجاست تا دم مرگ و شايد هم دليلي براي مرگ.


message 10: by mohammad (last edited Sep 20, 2008 09:54AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام مهدی عزیز
نقدی برای داستانتون آماده کرد امیدوارم که بخونینش
یک. عالم داستان کوتاه کاملا متفاوت از دنیای سینماس این نوشته داستان کوتاه نیست یک پیشنوشت از یک فیلمنامس که البته اگه اونو به یه فیلمنامه نویس بدین تعجب میکنه که چرا اینقدر خوب صحنه سازی کردین در واقع کار یه دوربین رو به خوبی انجام دادین ببینین شما داستان های چوخوف، گلستان، هوشنگ گلشیری ، چوبک،جان اشتاین بک،.. رو بخونید متوجه میشد که واقعا فیلم وار نمی نویسن واگه بعضی از کارها بعدها به صورت نمایشنامه در اومده خود تبدیل داستان به نمایش نامه بعضا یک شاهکار دیگه بوده
البته اگه داستاننویسهایی داشتیم که داستانهای فیلم وار نوشتن مثل بزرگ علوی ،اینجاداستان رقص مرگ مد نظرمه، کارشون قابل توجیه چرا که اون زمان سینما به معنای امروزی نبوده
خوب وقتی فیلم وار مینویسید مجبورید فضا رو هم فیلمی کنید شخصیتهارو هم فیلمی کنید مجبورید اشاره کنید که خانوم راوی پیانو میزنه مجبورید که شخصیت مجید رو وارد داستان کنید مجبورید که یه آشنایی خیلی معمولی ،آقای سالمی و خانوم امیری، که هیچ چیزجدیدی نداره رو به داستان اضافه کنید.
که هیچ کدوم از اینها واقعا برای داستان کوتاه لازم نیستند
من بدون پنهان کاری میگم به قلم شماحسودیم میشه. ول این قلمو اگه درراستای داستان کوتاه به کار ببرید بهتره.البته این نظر منه شاید شما علاقتون به فیلمنامه نویسی بیشتره
دو. در مورد موضوع نمیتونم چیزی بگم ولی همینقدر که راوی رو زن انتخاب کردین واقعا جرئتتونو تحسین میکنم کار خیلی سخت میشه وقتی بخوای تو قالب جنس مخالف بری البته من نمیتونم بگم که تا چه حد تو این کار موفق بودین
سه. قسمت آخر ادامه قسمت اوله ولی این دو قسمت خوب به هم پیوسته نشدن.
چهار. آيا اين واقعا محسن بود كه چنين بيرحمانه داشت با من حرف مي زد؟ نمي دانستم از اين همه بي رحمي و
شقاوت به كجا پناه ببرم
توصیف قشنگتون ازگریه خانم راوی همه این حرفهارو میزنه
صورتش جذابيت خاصي نداشت
چیزی که نیست رو نباید توصیف کنید.اونم توسط زنی که تو اون حالته بعیده به این چیزها دقت کنه اگه راوی دانای کل بود باز یه چیزی
منظورش محسن بود
بدون شک فهمیدیم که منظورش محسن بود
پنج. در فضا سازی به اندازه صحنه سازی موفق نبودبد.
در کل داستانتونو نپسندیدم
پوزش می خوام که پر حرفی کردم.



message 11: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
خيلي ممنونم از نقدي كه كرديد و خيلي ممنون به خاطر اينكه وقت گذاشتيد و اينقدر با دقت خوندينش.
شايد من خيلي فيلمانمه اي داستان كوتاه مي نويسم.
شايد اين تمريني براي وارد شدن در نوشتن داستان بلند باشه(اينو به جهت اضافه كردن فرعيات به قصه اصلي مي گم) اما نوشتن داستان كوتاه با ايجاد فضا و صحنه سازي كار جديدي نيست.
كارهاي بيژن نجدي و جعفر مدرس صادقي رو نگاه كنيد.
اما من به اندازه آنها نه توانايي دارم و نه سابقه نوشتن جدي اما اينو مي خوام بگم كه كار تازه اي نيست.
به هر حال ممنون.
در مورد بقيه چيزها هم فكر مي كنم و بعدا جوابتون رو مي دم.
متشكرم.


message 12: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments ممنون
راستش از هیچ کدومازین دو تا داستان نخوندم.



message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
خيلي عجيبه.
كاش ازشون تا حالا كارهايي رو مي خوندين.
سعي كنيد بخونيد نويسنده هاي خيلي خوبي هستند.
البته بيژن نجدي چند سالي هست كه مرحوم شده.


message 14: by mohammad (last edited Sep 20, 2008 10:19AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments راستش خیلی دوست داشتم کله اسب رو بخونم ولی بدبختانه گیرم نیومده. به شدت دنبالشم که بخونمش یکی دیگه هم خیلی سفارش میکرد.که حتما اونو بخونم


message 15: by سحر (new)

سحر | 381 comments سلام
من داستان رو که می خوندم با لحظه هاش داشتم زندگی می کردم
به نظرم آقا ی بهروزی به عنوان یک مرد که در قالب زن راوی بودن خوب از عهده بیان احساست زنانه بر امدن

البته هیچ وقت یک مرد نمی تونه خیلی خوب حس یک زن رو رو درک کنه چه برسه بخواد بیان کنه
با این حال کار خوبی بود
در مورد یاداوری خاطرات خوشم اومد
در اول داستان اینکه آقای سالمی چطور شروع دوستی رو آغاز کرد
و اینکه این دختر از نظر عاطفی چیزی کم نداشت
یک خانواده خوب که عاشق برادرش بود خانواده محترمی داشت
و بودنش با محسن به دلیل مسایل اجتماعی یا
مشکلات خانوادگیش نبود
اون دختر با اینکه اینقدر به خودش مطمئن بود از چشمها خیلی چیز ها رو می تونه بخونه همونطوری که از چشمای پسر بچه به یه سری مسایل پی برده بود
ولی در مقابل عشق محسن و دوست داستن اون
اشتباه کرد
دختر احساسی که چون محسن موسیقی دوست داره و خودش هم همینطور
پس اون هم از نظر احساسی شبیه اون فکر میکنه مثل خودش احساس می کنه
اگه دختره دوستش داره اونم مثل خودش و با همون حس می خوادش
نشون میده که ستاره عاشقش هست که با یه بوسه اون نفهمید چی جوری رسید خونه
اونقدر بهش اعتماد کرده بود که موقعی که پیش محسن و در کنارش بود محسن به راحتی می تونست ترس و ازش دور کنه و اونو فقط تو این مسیر قرار بده که تو الان پیش عشقت هستی و بهترین لحظه عاشقانه رو داری
و در مورد آخر داستان
سرانجام دختری عاشق که یک بار دچار اشتباه شد و وقتی باز عشقش رو می دید به طرف ماشین رفت چون باز از چشماش می خوند که اون می خوادکه سوار ماشینش بشه
فکر کنم خیلی زیاد شد

بازم جای بحث داره
ولی فعلن بسه



message 16: by dahdash (new)

dahdash به نظر من نوشتن از زبان جنس مخالف خیلی سخته که از پسش براومدی
ولی لحن راوی از نظر من بیشتر مردونه بود تا زنونه
چیزی که از داستانت پسندیدم قاطی کردن وقایع با هم بود که شاید اسمش باشه فیلمنامه ای بودن داستان
در کل چیز جدیدی از زبان یک زن برای من نداشت
موفق باشی


message 17: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
دوست گرامي حميد عزيز
نقد دقيق و جذابت رو خوندم.
يك سري نكات رو بايد عرض كنم.
1- اين داستان برداشتي آزاد بود از يك اتفاق كاملا واقعي. من ديروز اين داستان رو براي شخصي كه اين اتفاق در موردش افتاده بود فرستادم و خيلي از چيزهايي كه نوشته بودم رو تاييد كرد حتي همون ريلكس بودن ها، دقيق شدن ها و خيلي از چيزهايي كه براي شما سئوال بود في الواقع اتفاق افتاده بود.
2- زن به بچه هيچ اعتنايي ندارد. دليل اصليش اين است كه در ابتداي بار داريست و همين هنوز علاقه چنداني را در او بوجود نياورده من مونولوگي را در متن گنجانده ام كه اين بي تفاوتي را توجيه مي كند. او با خودش مي گويد كه به هيچ چيز باور ندارد. آدم سرخورده بچه براش اهميت ندارد چون زندگي برايش ديگر معنا ندارد.
3- حضور پسر آدامس فروش نشانگر بلبشوي جامعه براي بهره كشي است و اگر از نظر شما خيلي تكراري است همانقدر هم از نظر من مزاحمت خياباني و يا چيزي شبيه به آن تكراري است. اصولا اينجا بزه مشخصي اتفاق نيافتاده اما لايه هاي زيرين بزهكاري ها را يادآوري مي كند.
3- زن خيلي ريلكس است و به جزئيات توجه مي كند. بلي چون زن قصه من در اصل و واقعيت هم همينطوري بوده است. ما قصه نمي نويسيم تا همه آنچه را كه در واقعيتها به صورت معمول اتفاق مي افتد را شرح دهيم فقط. بلكه گاهي آدمهاي قصه ها مثل اكثر آدم هاي جامعه نيستند.
4- ديالوگ اوليه رسمي است چون اولين ارتباط دختر با محسن(آقاي سالمي است) اين دو تا قبل از اين گفتگو فقط دوتا همگروهي در يك گروه موسيقي بوده اند پس گفتگوي سنگين اين دو نشاندهنده فاصله عاطفي و حرفه اي آنها با هم است.
5- ممكن است ديالوگ هاي تنهايي محسن و ستاره و اولين شب هم بستر شدنشان زياد ثقيل برسد اما همه چيز سمبليك است. وقتي ما از گفتگوي سمبليك استفاده مي كنيم ديگر نوع جامعه اهميت ندارد. در آن گفتگوي سمبليك هم مشخص مي شود ستاره چه جور آدمي است و هم محسن.
6- زن گداي محبت نيست. زن قصه من اسير دوست داشتن شده است. دوست داشتني كه فقط از طرف خودش بوده است و طرفش فقط تظاهر كرده است. زن قصه من نه قرباني است و نه گناهكار چرا كه در معادله عشق مجهولي به عنوان قرباني نيست چونكه يك سمت معادله عشق است كه هيچ معياري براي سنجشش نيست.
7- زن قصه من به جزئيات توجه مي كند چون هنرمند است.اگر اتفاقي غير منطقي رخ مي دهد همه و همه به واسطه روحيه و طرز نگاهش به زندگي است.

باز هم براي نقدت جواب دارم حميد جان كه عرض خواهم كرد.


message 18: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
دوست گرامي سركار خانم مژگان

ممنون از اينكه نوشته رو خونديد و ممنون به خاطر نظرات ارزشمندتون.
اول من به آخرين سئوالتون جواب مي دم.
1- مهم نيست هدف اصلي من در نوشتن داستان چي بوده. شما به عنوان خواننده بر اساس اتفاقاتي كه در داستان افتاده مي تونيد هر تفسيري بكنيد. اگر خيلي چيزها توي ضهنوتن اومده همه اين چيزها مي تونه هذف داستان باشه و حتي مي تونه اهداف ديگري هم داشته باشه.
مهم شماي خواننده هستيد كه چه هدفي را برداشت مي كنيد و هدف من نبايد براي شما اهميتي داشته باشد.
2- اما اينكه چرا در ابتداي كار ستاره محسن رو پس مي زنه. بعد يك رابطه بينشون ايجاد مي شه. شما تصور كنيد كه خيلي خسته هم از لحاظ جسمي و هم از لحاظ روحي هستيد و رفتين توي اتاقتون و دارين استراحت مي كنيد شما در اون حالت حوصله حرف زدن و بگو مگو با نزديگترين فرد از خانواده تان را نداريد چه برسد به اينكه با يك غريبه حرف بزنيد. آقاي سلامي مي خواد راه گفتگو با ستاره را باز كند و آن اتفاق مي افتد كه ستاره حاضر نيست با او هم كلام شود و دليلش فقط خستگي است او در آن لحظه هيچ تصوري از محسن ندارد و بعد اين رابطه آغاز مي شود و كم كم شكل علاقه به خودش مي گيرد كه اين اتفاقات ديگر در داستان نيامده است. اين اتفاقات بارها در دنياي واقعي اتفاق افتاده و حتي براي خودم هم چنين اتفاقي روي داده است.
3- من در اين قصه اصلا شخصيت پردازي نكرده ام كه اين شايد ضعف عمده اي باشد اما هدفم فقط روايت بوده است و قصه گويي و صحنه سازي. اما قبول دارم كه فضا سازي و شخصيت پردازي اين داستان داراي ضعف عمده اي است.
4- شخصيت زن قصه براي بعضي از دوستان و من جمله شما قابل درك نيست چرا كه اين زن مثل خيلي از زن هايي كه مي شناسيم نيست. اين شخصيت زن قصه من در واقعيت وجود دارد و واقعا هم همين گونه است. ما انتظار داريم كه در قصه ها آدم هايي را ببينيم كه همه جا هستند؟ پس آدمهاي عجيب و غريب راهي به قصه ها ندارند؟ قبلا ها قصه هاي نمايانگر خرق عادت ها بودند و حالا ظاهرا همه طرفدار آدم هاي رئال و همرنگ جماعت هستند!

ممنون از نظر تو و همه دوستان عزيز.
اميدوارم كه بتوانم از نقدهايتان به بهترين صورت استفاده كنم.
ممنونم


message 19: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments داستان شمارا خواندم
و نقدهاي دوستان و پاسخ هاي شمارا
مطالبي بود كه از ذهن منهم گذشت
مثلا اينكه احساس كردم يك فيلم ديدم و اينكه توانستم تجسم كنم نشان دهنده قدرت شما در نوشتن فيلمنامه است ... ستاره بيشتر حركت مي كرد تا فكر ..حتي وقتي مي خواست عمل كورتاژ انجام بگيره لحظه اي ترديد نكرد لحظه اي اندوهگين نشد در خودش فرو نرفت و از محسن نفرت پيدا نكرد ..وقتي آن دختر بيست ساله وارد ماجرا شد من احساس كردم حرفي براي گفتن دارد مخصوصا با تبادل نگاهي كه داشتند ..مي توانست لا اقل با او مشورتي كند ..كاريي كه خانمها مي كنند ....پس شخصيت ستاره كاملا دور بود در خواننده نه حس دلسوزي بر انگيخت نه حسي كه بشود از محسن نفرت پيدا كرد ..فضا سازي عبور ماشين ها پسرك آدامس فروش .. را خوب ترسيم كرده بود من همش فكر مي كردم روزي پاييزي و ابري را مي بينم. تنها جواب ستاره به پسرك مردانه و دور از ترحم بود آنهم زني كه فريب محسن را مي خورد با موسيقي دلش به لرزه مي افتد اما در مورد پسرك كاملا منطقي بر خورد مي كند....
و
.
.
مي دانيد كه طرز قلم شمارا دوست دارم
انگار علاوه بر خواندن داستان آنهارا مي بينم
كاري ندارم كه مثل هميشه زني فريب خورده داريم و مردي بي مسوليت
مهم اينست كه معمول ترين اتفاق دنياي مارا مثل عكاسي ديده عكس گرفته مقابل چشم ما مي گذاريد
تمام عكس ها از بي نظيري زيبا نيستند
از واقعيت سرشارن
واقعيتي ماندگار
.
.
سلامت باشيد و موفق


message 20: by Mehdi (last edited Sep 22, 2008 04:51AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
سلام
ممنون از نقد دوباره د وستان.
----------
بايد توضيح بدهم كه زن قصه من فكر نمي كند. زن قصه من فقط عمل مي كند. زن قصه من آنقدر مغرور است كه حتي مشورت هم نمي كند. درست مثل ستاره واقعي .
زن قصه من موقع كورتاژ نه بچه برايش مهم است و نه اينكه زنده ماندن خودش او رفته بود كه بچه را بياندازد حالا به هر قيمتي براي همين است كه به جزئيات مكان و زمان بيش از خودش و اتفاق اصلي كه همان كورتاژ است توجه مي كند.
دوستان فقط اين را به من بگويند اگر نوشته اي تا اين حد تصوير سازي كند انگار كه خواننده دارد يك فيلمنامه را مي خواند بد است؟
ممنون.


message 21: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
سلام حميد جان.
آخر داستان در يك ابهام و و تعليق كلي هست.
اينجا رو مي خوام خواننده فكر كنه كه شخصيت قصه من بايد چه كاري را انجام بدهد.
-------------------------------
آدم ها سرشار از تضادها هستند.
هنرمند بودن با خودخواه بودن بيشتر جمع است تا ديگر خواه بودن.
---------------------------------
واقعا زن قصه من بچه برايش اهميت نداشت اين رو از فاكت هاي توي قصه هم مي شد فهميد و دليلي ندارد كه بچه برايش اهميت داشته باشد. ايكه چون يك زن است و حتما يك زن بچه اي را كه در شكمش است دوست دارد يك قاعده كلي است اما زن قصه من اونقدر ها هم يك زن كليشه اي نيست.
-----------------------
اينكه گفتم داستان بر اساس يك اتفاق واقعي است براي تبرئه خودم نبود و قبلا هم گفتم كه در فضا سازي اين داستان مشكل دارد و اصولا زياد هم روي فضا سازي كار نكرده ام.
-------------------------------
اما آن چيزي كه من نوشته ام نعل به نعل اون اتفاقات در فضاي واقي نبوده و نيست بلكه برخي جزئيات را هم به داستان اضافه كرده ام مثل پايان. مثل قضيه بچه آدامس فروش.. مثل قضييه چشمها. و حتي تولد.
-----------------
در كل نظرت روي نوشته رو نگفتي موفق بود يا نبود؟
در ضمن من قصدم تفسير همه داستان نبوده و اگر با اغماض نگاه كني جاهايي براي فكر كردن نويسنده به داستان وجوددارد.
--------------------
ممنون كه اينقدر با دقت هم داستان و هم جوابهام رو خوندي.
-------------


message 22: by mohammad (last edited Sep 23, 2008 12:10AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام مهدي جان
ببخشيد كه باز مزاحم شدم
وقتي قسمت پاياني داستانتونو باز خوندم ياد شخصيت مورسو تو بيگانه ي كامو افتادم
وقتي شما ميگيد
كه زن قصه من اونقدر ها هم يك زن كليشه اي نيست
البته اينو تو آخر داستانتون به خوبي نشون داديد
نبايد ديگه ادعا كنيد كه خواستم يك داستان با محوريت زن به تصوير بكشم بلكه اين يك داستان با محوريت يك زن خاصه
عدم هيچ احساسي حتي ترس هنگام عمل اونم بدون بيهوشي واقعا يك شخصيت بيگانه مي خواد
ولي ما با يك زن كاملا كليشه اي در كل داستان مواجه بوديم و هيچ چيز خيلي خاص از اون نديديم و اينكه شما يك رفتار خيلي عجيب از اين زن رو در قسمتي ازداستان با اين توجيه كه زن قصه من يه زن خاصه
نشون ميديد بايد خاص بودن اونو به ما بهتر و تو كل داستان نشون ميداديد و يا حد اقل عنواني رو مثل بيگانه براي داستان انتخاب مي كرديد .


در مورد تصوير سازي بايد بگم كه شما زيادي تصوير سازي كرديد و همون طور كه قبلا گفتم خواستيد مثل يك دوربين باشيد و اگه منطقي تر بگيم شما اگه هم بخوايد نميتونيد مثل يك دوربين عمل كنيد
مثلا فرض كنيد مي خوايد بگيد كه يه پسره از روي صندلي بلن شد و رفت از آب سرد كن آب خورد
اگه بخوايد مثل يك دوربين اين تصوير رو بنويسي شايد بشه ده صفحه در بارش نوشت كه همه جزئيات از تعداد قدمهاش نحوه خم و راست شدن زانو و آرنج چگونگي تكان خوردن مو هاش باز يا بسته بودن دهنش تعداد بازو بسته شدن پلك هاي چشمش رسيدن به آب خوري ايستادن نحوه خم شدن چگونگي خوردن آب و ...رو در بر بگيره تازه با همه اين اوصاف يك دوربين خوب نبوديد چون رنگ ها بك گراند صحنه و چند تا چيزه ديگه رو فراموش كرديد.
بايد دقيق شدن رو جزئيات رو اونم تا يه حدي به مواقع واقعا حساس و خاص اختصاص بديد نه در كل داستان كه باعث يك نواختي هم ميشه
در داستان بايد تصوير سازي فقط و فقط تا حدي باشه
كه لازمه ولي شما اين اصل و فراموش كرديد اعتدال در تصوير سازي به اندازه تصوير سازي مهمه.
آرزوي موفقيت براتون دارم


message 23: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments سلام

اين داستانتون هم مثل داستان هاي قبليتون كوتاه نبود
.
.
من در كليات داستان مشكلي نداشتم اما در جزئيات يك مشكلاتي داشت و اين را هم به اين دليل ميگم كه هم جنس راوي هستم
با بعضي از گفته هاي آقا حميد موافقم
من نمي گم حتما راوي داستان بايد يك احساس خوشايند و مادرانه اي به بچه داشته باشه ولي نبايد بي تفاوت هم باشه حداقل مي تونه از اون بچه متنفر باشه از اون بچه بدش بياد
.
.
.
و ريلكس بودن اون زن رو در اون ساختمون كه فكر كنم جاي وحشتناكي بايد باشه را نمي پذيرم من منظورم توجه راوي به رنگ مو اون زن و يا ارتباط حسي برقرار كردن با اون دختر نيست، بهتر بود زماني كه دكتر بهش گفت اين عمل خيلي درد داره سعي كن خيلي جيغ نزني كمي دلشوره بگيره و يا از كاري كه ميخواد بكنه پشيمون بشه و تا نزديك در بره دستگيره در رو بگيره در رو باز كنه ولي دوباره برگرده چون ميبينه چاره اي نداره و بايد تحمل كنه منظورم اينه كه يك مقدار بايد ترس رو در اين زن نشون ميداديد درسته دوباره برمي گرده و عمل رو انجام مي ده ولي قبلش بهتر بود كمي نگران ميشد و يا مي ترسيد

موفق باشيد


message 24: by nei (last edited Sep 23, 2008 04:38AM) (new)

nei (serenei) | 24 comments چرا هر وقت یه مرد میخواد از زبون یه زن یه چیزی بنویسه به
بیراهه میکشه؟نه، واقعا چرا؟تو اکثر داستان کوتاههایی که خوندم زنو یه موجودی نشون میدن که سر در گمه.. که تکلیفش با خودش معلوم نیست
راحت اعتماد میکنه ...هر خفتی رو تحمل میکنه. برای چی ؟معلوم نیست ..یعنی شخصیت زن اینه؟ من نمیگم شما اینجوری فکر میکنی ولی بالاخره داستانی که یه نفر مینوییسه ته تهش از عقاید خود اون آدم سرچشمه نمیگیره؟ به هر حال وقتی میبینم همه نویسنده ها ی مرد توی داستانشون فقط به جنبه های ظاهری یه زن توجه میکنن به هم میرزم .ببخشید من بلد نیستم نقد ادبی
بنویسم . نه از فضاسازی چیزی بلدم نه...فقط احساسمو نوشتم.احساسی که موقع خوندن داستانهایی از زبان زنان ،در موردشون،یا هر داستانی که به
قول شما با محوریت زنه به من دست میده.حس میکنم همه میخوان برای زن احساس تاسف کنن . .. یا یه جور دلسوزی، یه دلسوزی ظاهری . اما
باطنا فکر میکنن تقصیر خود زنه! اینکه فکر میکنه همه مثل خودشن، همه احساس دارن ،همه عاطفه دارن . اینکه فکر میکنه وقتی که یه مرد اونو
دوست داره به چیزی غیر از ظاهر اون زن فکر میکنه
تو همه ی داستانایی که در مورد زنان خوندم بالاخره یه گریزی به اینجور مسائل زده شده.انگار زنو نمیشه جور دیگه ای دید
نه!این یه داستان زنانه نبود .این یه داستان مردانه بود در مورد یه زن.همونطور بی احساس و راحت در مورد اتفاقی که افتاده ...همونطور سرد .همونطور بیدغدغه و همونطور مردونه!
نه !این احساسات یه زن نبود.
بازم ببخشید که نتونستم از دید ادبی به داستان نگاه کنم و در موردش حرفی بزنم .
من یه خواننده معمولی هستم که فقط به مفهوم داستان توجه میکنه.همین.



message 25: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
دوست گرامي ني! سلام

شايد برداشت شما از اين داستان ايني كه نوشتيد باشه.
شايد داستان كاملا مردونه باشه.
شايد من اصلا بلد نبودم شخصيت يك زن رو روايت كنم.
اما
من نخواستم واسه اون زن دلبسوزونم.
زن اين قصه نه به اين خاطر تصوير شده كه براش دل بسوزونن.
نه اينكه قرار هست كسي فكر كنه اين زن احمقه.
به جنبه هاي ديگر زن هم مي شود پرداخت اما اين داستان در مورد اعتماد كردن هم نبود.
اين داستان هيچ كدام از اين چيزهايي كه گفتيد نبود.
اين يك روايت از برش واقعي يك زندگي زنانه بود.
شايد من در بيان احساسات اون زن اصلا موفق نبوده باشم اما احساسي كه شما از خواندن اين نوشته پيدا كرديد دقيقا مغاير با آن چيزي بود كه من قصد به تصوير كشيدنش را داشتم.
اين زن نه يك موجود حقير كه اتفاقا يك زن پرقدرت و خودساخته است.
اگر زني را سراغ داريد كه در جايي چنان مخوف ايتچنين خونسرد به قضايا نگاه كند حتما به من معرفيش كنيد.
زن قصه من آن چيزي كه شما گفتيد نبود اما شايد من بايد قصه اي ديگر بنويسم.
نه اينكه ثابت كنم كه زنان احساسات ديگري و توانايي هاي ديگري دارند كه دارند بلكه به خاطر اينكه بدانيد هر داستاني قصه خودش را دارد.

ممنون.


message 26: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments آقا مهدی، خسته نباشید داستانتون چارچوب کلی خوبی داره.اولین باری که خوندمش فقط لحن گفتار شخصیت ها نظرمو جلب کرد، خصوصاً ستاره که راوی اول شخص داستانه حتی تو مونولوگ هاش هم بطور غیر قابل باوری فرمال حرف میزنه! ما آدما حداقل با خودمونو تو ذهن و تنهاییهامون راحتیم، اینطور نیست؟ باید بتونیم از عشق و نفرتمون حرف بزنیم، به اشتباهمون اعتراف کنیم یا اگه شهامت پذیرفتنشو نداریم حداقل به گردن دیگری بندازیمشو اونو سرزنش کنیم.بنظر من کسی با موقعیت ستاره ذهن خیلی آشفته ای باید داشته باشه،باید به خیلی چیزا فکر کنه، به محسن، به خودش، به اون بچه، به عشق، نفرت، ناکامی و غیره

قصد ندارم داستانتونو نقد کنم، فقط هرچی به ذهنم میرسه مینویسم. یه سری از جمله ها واقعاً تو ذوق من خواننده زدن:

جايي نيست آدم برود مقداري دراز بكشد

تو همه آن احساس هاي خوب را كه توي زندگي به دنبالش بودم مي تواني به من بدهي

قطرات اشك روي گونه هايم مي لغزيد و از چانه ام دانه دانه روي زمين مي افتاد

ولي محسن جان، اينجا ، بايد يك سري قواعد و هنجارها رو هم رعايت كرد. حالا كه حس قدرتمند شهوت داره كم كم از تن و ذهنم خارج مي شه دارم به ترس فكر مي كنم

برای مثال همین جمله ی بالا رو میشد بی تعارف تر نوشت، کمتر کسی با اون صمیمیتی که داستان نشون میده به این سبک در اون موقعیت حرف میزنه

درباره ی ایده ی داستانم باید رک بودنم رو ببخشید ولی طرح نویی نبود. امااز لحاظ قالب بخش های داستانو خوب از هم جدا و بهم ربط داده بودین. در پایان بنظرم شما با شخصیت مرد بهتر میتونید از ناگفته های قلب بگین چون براتون ملموس تره.


message 27: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments سلام مهدی
عذر می خوام که خیلی دیر داستانت رو خوندم. این روزا و با شروع ترم جدید، به شدت درگیرم.

راستش وقتی تیزبینی، مهارت و حوصله دوستان رو در نقد کردن و نظر دادن می بینم، احساس می کنم که بهتره چیزی نگم و تنها به خوندن اکتفا کنم؛ که البته خوندن تنها هم می تونه به اندازه کافی برام مفید باشه.
....................
متاسفم که نمی تونم با شخصیت راوی همجنس پنداری! کنم. به نظر من (و با توجه به تمام ایراداتی که دوستان گرفتند) در بیان حالات و احساس درونی راوی بسیار موفق عمل کردی؛ در باب کلیت ماجرا و دور و نزدیک بودن ماجرا به واقعیت نظری نمیدم، چون معتقدم که هر داستانی می تونه واقعی باشه.
حرف من اینه که نمی تونیم بگیم در فلان صحنه شخصیت داستان باید فلان احساس رو داشته باشه، چون که "معمولآ" اینجوری اتفاق افتاده...
امیدوارم دوستان متوجه منظورم شده باشند.
اینهمه آدم با شخصیت ها و حالات روحی متفاوت اطراف ما زندگی میکنند؛ چرا باید احتمال وجود شخصیت ستاره رو با حالات درونی گاهآ متناقض "صفر" در نظر بگیریم. هر چند که البته منکر بعضی از ایرادات وارده که دوستان گرفتند نیستم.

راستش رو بخوای یکی از بهترین صحنه های داستان از نظر من اونجایی بود که دختر 20 ساله از کنار راوی می گذره و بهش لبخند می زنه. انگار که با همین لبخند کوچک یه شخصیت بزرگ به داستان اضافه شده. خیلی برام جالب بود که بدونم این لبخند نشونه شیطنت بود یا همدردی یا ترحم یا هر چیز دیگه
...
همینطور معتقدم اگر داستان از دید دانای کل بیان میشد، بسیاری از ایرادات وارده از بین می رفت.
...
خلاصه می دونم که نظرم در حد یک نظر کارشناسی شده نیست چون اصلآ در این زمینه کارشناس نیستم؛ اما لازم دیدم دیدگاهم رو بیان کنم.
ان شالله که دوستان بر ما ببخشایند.


message 28: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
محمد صالح جان نظرت خيلي هم جالب بود.
ممنون.
از همه دوستان عزيزي كه نظراتشون رو ابراز كرددند ممنونم.
موفقيت همه تان را از درگاه خداوند خواستارم.


back to top