داستان كوتاه discussion

8 views
فراموشی عصر فراموشی / مهدی بهروزی

Comments Showing 1-1 of 1 (1 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
سکوت نگفتن نیست
سکته کردن وسط هیاهوست
جار که می کشند
به طمع جنگل
تو راه از کوچه ای دیگر بگیر
مثل لب گرفتن وسط خیابان
از ترس لو رفتن
وقتی افسران اسلکت‌دار نازی
براق می شوند
نازی دیشب سکته کرد
از بس والیوم را با زاناکس
شیره را با هروئین
قره قروت را با سرکه
قاطی
پاتی
افسران جبهه نجات فرانسه
از ترس همه اسکلت های متحرک
ناز کرده اند
نازی هنوز توی سی سی یو
یلک هم نمی زند
فراموش شدن اعجاز سکوت است
وقتی چشمها را می بندی
وقتی زبانت از گفتن تن می زند
سی هزار شب
بی شهرزاد گذشته است
و من فقط یک شب
یک شب دیگر وقت دارم
تا سکوت سی هزار شبه‌ام را بشکنم
از تو بگویم
تو
فراموشکارترین فراموش شده این سرزمین
مادر همه مادران داغ دیده
سیصد هزار شب هم که بگذرد
نه فرانسه
نه ترک
باز هم قهوه هایم بوی کهنگی نمی دهد
رنگ کوه‌هایم سفید نمی شود
و چشمه هایم سبز نمی شوند
چرا که چشمان سیاه تو
وقتی براق می شدی
هیچ وقت سبز نبود
موقع سرگردانی
در پیچاپیچ مترو پاریس
که پیچ پیچ کلم های تاب خورده
که کله های منار شده
از ادبار آغا محمد خان
تا تازیانه های خمرهای سرخ
چشمهایت را باز نکن
پلک نزن
فراموش کن
که سکوتت معنای بدی نگیرد
بوی کهنگی ندهد
رضایت.

اصفهان
8/4/90


back to top