مـصـطـفـا مـلـكـيـان discussion

62 views
سخنراني > تنهایی سکوت و عشق 1

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Hadi (new)

Hadi | 50 comments Mod
به جهت علاقه شخصي كه به مباحث معنوي و وجودي دين دارم بهتر ديدم كه در باب «تنهايي انسان» سخن بگويم. تنهايي يكي از مباحثي است كه علي الخصوص در ميان فيلسوفان اگزيستانسياليستي دو قرن اخير غرب از درون مايه هاي اصلي انسان به شمار آمده است. هم در ميان فيلسوفان اگزيستانسياليست الهي كساني مثل كی یركگور و كارل ياسپرس و هم درميان فيلسوفان اگزيستانسياليست الحادي كساني مثل نيچه ، در باب تنهايي انسان به عنوان يكي از سرنوشتهاي محتوم انسان و علاوه بر اين به عنوان يكي از وجوه تراژيك انسان سخن گفته اند . در همه اديان و مذاهب چه در اديان شرقي و چه در اديان غربي به مناسبت هايي ، گه گاهي درون مايه هايي داريم ، در باب تنهايي انسان . ولي در اين باب چندان به بحث و تفصيل نپرداخته اند . شايد بشود يك بخشي اندك از عرفان اديان و مذاهب را استثنا كرد ، كه اين درون مايه هاي ديني را در باب تنهايي انسان بسط و تفصيل مي دادند و از آنها نتايجي اخذ مي كردند . من در باب انواع تنهايي و ارتباط تنهايي با سكوت و ارتباط اين دو با عشق سخن خواهم گفت.

انسان تنها است. بيشترين چيزي كه در تداول عاميانه از تنهايي فهم مي شود تنهايي فيزيكي يا طبيعي است. تنهايي فيزيكي يعني تنهايي است كه وقتي مي گويم: «در اتاق تنها بودم و حسن و حسين آمدند». تنهايي فيزيكي چيزي جز اين نيست كه در منظر و مرئاي من ، در تيررس ديد من ، در مكاني و زماني و اوضاع و احوال خاصي انسان ديگري نبود يا اگر بود هيچ وسيله ارتباطي بين من و او وجود نداشت. اين تنهايي را به تنهايي فيزيكي تعبير مي كنند . من فعلاً به تنهايي فيزيكي و جسماني كاري ندارم . اگرچه در اواخر همين بحث به مناسبت ديگري به اين تنهايي بازخواهم گشت . اما از اين تنهايي كه بگذريم ما مي توانيم به تنهايي هاي ديگري اشاره كنيم ، كه آن تنهايي ها اصلاً تنهايي فيزيكي محسوب نمي شوند بلكه تنهايي هاي معنوي و به تعبير ديگري تنهايي هاي باطني و تنهايي هاي وجودي هستند . اين چند معناي تنهايي را خواهيم گفت .

معناي اول: مراد از تنهايي، حالتي است كه شخص احساس مي كند در اذهان و نفوس ديگران جايي ندارد يا به تعبير ديگري شخص احساس مي كند در ساحت آگاهي هيچ كسي تصويري از او وجود ندارد . هيچ كسي نيست كه درخاطر و ذهن و ضمير او گاهي من خلجان كنم . به تعبير ساده تر كسي نيست كه گاهي به ياد من بيفتد ، مرا به ياد بياورد ؛ صورتي ، تصويري ، حالتي و حسي از من در ذهن و ضمير خود بپرورد و به هرحال صفحه ذهن و ضمير خود را گاهي با تصويري از من پر كند . اگر اين احساس به ما دست بدهد ، احساس تنهايي مي كنيم . چه پرتوقع باشم و خواسته باشم همه انسانها تصوير مرا در ذهن و ضمير خود داشته باشند و چه كم توقع تر باشم و بخواهم لااقل انسانهايي كه دوستشان دارم به ياد من باشند . ولي احساس مي كنم كه اين آرزويي است دست نيافتني ، در اينجا احساس تنهايي مي كنم . بسيارند كساني كه احساس تنهايي مي كنند ، به اين معنا كه مي گويند ، هيچ انساني به ياد آنها نيست . معمولاً براي رفع اين تنهايي است كه انسانها شهرت طلب مي شوند يا درصدد كسب حيثيت اجتماعي هستند . اينها بااين كار خودشان در واقع مي خواهند خود را از اين تنهايي بيرون بياورند . ناشناختگي انسان و اين كه ديگران انسان را نشناسند يا لااقل كساني كه محبوب انسان هستند ، انسان را نشناسند ، اين براي كساني واقعاً آزاردهنده است و از اين حالت تعبير به تنهايي مي كنند . اين يك نوع تنهايي معنوي است كه هم چندان عميق نيست و هم بيرون آمدن از آن چندان دشوار نيست . بسياري از كنش و واكنش هايي كه ما در جامعه از خود نشان مي دهيم براي اين است اين تنهايي را از خودمان زايل كنيم . بعضي ها از طريق مخالفت خواني مي خواهند معروف شوند و اين تنهايي را از خود زايل كنند

بسياري از فعاليتهايي كه ما در صحنه هاي اجتماعي از خودمان نشان مي دهيم ، چه فعاليتهاي اقتصادي ، چه فرهنگي ، چه سياسي و… بسياري از اين فعاليتها ، بسياري از اوقات ، براي از بين بردن اين نوع احساس تنهايي است. براي اين كه مي خواهيم در اذهان و نفوس ديگران حضور پيدا كنيم . اين اولين و كم عمقترين و كم ژرفاترين احساس تنهايي است

ادامه در پست بعدی


message 2: by Hadi (new)

Hadi | 50 comments Mod
معناي دوم تنهايي: من احساس تنهايي مي كنم به اين معنا كه احساس مي كنم كه هيچ كس مرا به خاطر خودم دوست نمي دارد . اگر هم كسي مرا دوست دارد يا به اين دليل است كه من براي او نفعي دارم يا به او لذتي مي بخشم و يا اگر نه نفعي براي او دارم و نه لذتي به او مي بخشم ، لااقل براي او جلوگيري از بعضي مشكلات مي كنم . در واقع ما انسانها اگر به دقت در اعمال خود نگاه كنيم مي بينيم كه اين طور است. از يونان قديم روانشناسان فلسفي يا روانشناسان تجربي جديد بر اين نكته تأكيد مي كنند كه حب ذات فطري ترين فطريات انسان است . مرادم اين است كه حب ذات جزء ساحت هاي درون بشري است . هيچ بشري نيست كه خودش را دوست ندارد . همه خودشان را دوست دارند و مهمتر اين كه فقط خودشان را دوست دارند . اگر انسانها خودشان را دوست داشته باشند چندان مشكلي در بحث تنهايي ايجاد نمي شد ، اما مشكل اين جاست كه انسانها نه تنها خودشان را دوست دارند بلكه فقط خودشان را دوست دارند . حب ذات در همه ما وجود دارد .

از يونان قديم فيلسوفان با گرايشهاي مختلف و روانشناسي چه روانشناسي فلسفي و چه روانشناسي تجربي با تعابير ديگري اين واقعيت را مورد تأكيد قرار مي دادند. اين واقعيتي است كه من خودم را دوست دارم. اگر به شما نزديك مي شوم براي اين است كه مي بينم از ناحيه شما نفعي يا التذاذي به من مي رسد يا لااقل از ناحيه شما مشكل من رفع مي شود. به تعبير ديگري امكان ندارد كه من به انسان ديگري نزديك بشوم و وقتي خودكاوي مي كنم و به تحليل رواني خودم مي پردازم، ببينم اين انساني كه به او نزديك شده ام نه نفعي از او عايد من مي شود و نه التذاذي از حشر و نشر و معاشرت و داد و ستد با او مي برم و نه براي من مشكلي رفع مي كند . اين امكان ندارد . اگر خود را بكاويم اين معنا كاملاً قابل تحصيل است .

كانت فيلسوف معروف آلماني نكته خيلي لطيفي را تذكر مي دهد . او مي گفت هرچه روانشناسي رشد كرد و پيشرفت كرد ما انسان ها في الواقع از هم دورتر شديم. چون هرچه روانشناسي رشد كرد ما فهميديم كه چقدر ما انسانها خود دوست و خودخواهيم و خود دوست بودن به اين معنا است كه اگر هم به ديگران نزديك مي شويم بازهم طالب چيزي براي خودمان هستيم . اولين بار كانت اين نكته را تذكر داد كه ما اين قدر خوددوستيم كه وقتي مي بينيم كه بركسي مصيبتي ، بيماري اي ، فقري و… وارد شد بالاخره چيزي كه نامطلوب و ناخوشايند است نخستين واكنش رواني كه ما ناآگاهانه داريم ، اين است كه پيش خود مي گوييم كه باز خوب است كه اين مصيبت برمن فرونيامد .

توجه كنيد كه او نمي گفت كه خوب است كه اين مصيبت بر اين شخص وارد آمد . يعني نمي گفت كه ما وقتي يك مصيبت زده مي بينيم از مصيبت زدگي او خوشحال مي شويم . بلكه خوشحال مي شويم از اين كه ما مصيبت زده نيستيم . اين معنايش اين است كه ما آنقدر خود دوستيم كه وقتي مصيبتي را در ديگري مي بينيم ، نخستين واكنش ما اين است كه اين مصيبت از سر ما گذشته است وما درغم ديگران تسلّي مي جوييم. ما در غم ديگران به يك معنا شاد مي شويم ، امّا نه از اين كه ديگران مبتلا به غم هستند ، شاد مي شويم . خير ، از اين كه اين غمي كه بر ديگران آمده ، بر من هم مي توانست بي آيد ولي نيامده . وقتي شما نسبت به نزديكترين دوستتان اين حالت را داريد ، واقعيتش اين است كه به گفته كانت ، انسان احساس مي كند كه از ديگران دور مي شود وقتي من اين واقعيت روانشناختي را مي دانم ، حسّ بغض و عداوت نسبت به شما نمي كنم ، ولي اين را هم مي دانم كه شما وقتي مصيبت مرا مي بينيد ، از اين كه خودتان به اين مصيبت گرفتار نيستيد ، شاد هستيد . حديثي از پيامبر نقل شده است كه وقتي مصيبت زده اي مي بينيد ، بدون اينكه او متوجه شود و بشنود اين دعا را سه مرتبه بخوانيد: «الحمدلله الذي عافاني مما ابتلاك به و لو شاء لفعل» سپاس خداي را كه مرا از اين مصيبتي كه تو را به آن مبتلا كرده است معاف داشته ، با اين كه مي دانم اگر مي خواست مي توانست مرا هم مبتلا كند .

درواقع شما اولين واكنشي كه نسبت به مصيبت ديگري نشان مي دهيد ، اين است كه من به اين مصيبت مبتلا نيستم . اين نكته كه ما بسيار خود دوستيم و همه چيز را در قالب آنچه براي ما عايد مي كند مي بينيم ، هيچ قبح اخلاقي ندارد . اين ساختار رواني ماست و ساختار رواني به لحاظ اخلاقي هيچ قبحي ندارد . يعني من ارزش داوري نمي كنم و ارزش منفي به آن نمي دهم . چون ارزشهاي اخلاقي مثبت و منفي را به رفتارها و طرزتلقّي هايي مي شود داد كه اين رفتارها ، رفتار ارادي و اختياري انسان باشند


http://www.iran-newspaper.com/1380/80...



back to top