Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion

25 views
كوتاه و خواندني

Comments Showing 1-31 of 31 (31 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nioosha (last edited Aug 25, 2016 12:57PM) (new)

Nioosha | 7 comments خاك شو خالي شو از ما و مني
ذره شو سرشار از روشني
قطره شو تا راهي دريا شوي
آدمي شو بگذر از اهريمني
تا تواني مهرباني پيشه كن
تا به كوي يار بال و پر زني


message 2: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:59PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
مادام كه در راه هوا و هوسي
از كعبه وصل هر دمي باز پسي

در باديه طلب چو جهدي بنماي
باشد كه به كعبه وصالش برسي

مولوی


message 3: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:11PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
خاك آنكس شو كه آب زندگانش روشنست
نيم ناني در رسد تا نيم جاني در تنست
مولوی


message 4: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:11PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
عقل ایمانی که شحنه ی عادل است


پاسبان و حاکم شهر دل است (4/1986)






شاید برای آنان که چندان دربحر مثنوی « آشنا نا آموخته اند» غریب بنماید که به موضوع عقل درمثنوی بپردازیم ، اما آشنا یان این بحر شگرف خوب میدانند که « عقل» ، توجه به آن و ستایش یا نکوهش انواع آن از اصلی ترین مفاهیم مندرج در مثنوی است . سالها پیش مرحوم فروزانفر نوشته بود: « مولانا در نود و پنج موضع از مثنوی درباره ی عقل سخن گفته و آن را بیشتر جاها ستوده و گاهی نیز مذمت کرده است » ( شرح مثنوی ، جز دوم از دفتر اول، ص565) این واژه در سراسر مثنوی حدود (445) تکرار شده است واین بسامد بالا ناشی از توجه خواسته یا نا خواسته مولانا به این مقوله است . دریک تقسیم بندی کلی می توان گفت:


مولانا به دو عقل قائل است ، نخست عقلی که معطوف به جهان جسم است و علمی از آن پدید می آید که برای زیستن و بهتر زیستن لازمه آدمی است و مولانا از آن به « علم بنای آخور» (1/2296) تعبیر می کند و دیگر عقلی که راهنمای جان است و پیشوای آسمان که « عقل ایمانی » (4/1986) است، البته نباید فراموش کرد، بنا به ذهن سیال مولانا خود این عقلها هم رنگها و انواع دیگری نیز دارند.» به هر روی از نظر مولانا عقل پس از جسم وروح سومین لایه ی وجود آدمی است (2/3253) نوری است الهی که اگر به انوار دیگر بپیوندد راهنمای آدمی است


http://www.rahebirangi.persianblog.ir...


message 5: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:15PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي
مولوی


message 6: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:15PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
يار را بايد از آغوش نفس كرد سراغ
آنقدر دور متازيد كه فرياد كنيد

خدا را باید در وجود خود جُست و سراغ کرد. یعنی انسان اول خود را باید بشناسد و خویش را با صفات خداوندی مُزیّن بسازد تا همه چیز را به عین ببیند. هرقدر انسان از محبوب دور شود، مجبور است که فریاد کند و این دوری و دور شدن باعث فریاد میشود.

بیدل


message 7: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:15PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
با اهل يقين لاف بيان نامرديست
غير از اظهار خاموشي دم كرديست

تا آيينه اي هست به پيش نظرت
گر پاس نفس نداري از بي درديست

اگر آیینه ای جلو ما قرار داشته باشد و ما به آیینه نزدیک شویم، دراینصورت جمال خود را میبینیم اما اگر حرف بزنیم و تنفس عمیق بکشیم روی آیینه را غبار میگیرد و خود را دیده نمی توانیم. یعنی خاموشی و رعایت ادب در مقابل اهل یقین و عرفا باعث میشود که ما جمال خود را ببینیم وبا دیدن جمال خود کمبودیهای خود را احساس کنیم و برعکس اگر خاموشی اختیار نکنیم و در مقابل این طایفه گستاخی و پر حرفی کنیم، برعلاوهء اینکه ازاین طایفه صاحب فیض نمی شویم ، حتی به نواقص و کمبودیهای خود هم پی نمی بریم.

بیدل
source :
http://www.tawab.com/Honary.htm


message 8: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:15PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
روزی شمس از مولانا پرسید:" غرض از مجاهدت ریاضت و تکرار و دانستن علم چیست؟مولانا گفت :روش سنت و آداب شریعت .شمس گفت : اینها همه از روی ظاهر است .مولانا گفت : ورای این چیست ؟ شمس گفت : علم آنست که به معلومی رسی .

source:
http://pasin.blogfa.com/post-237.aspx


message 9: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:15PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
با پنداشت از نظریه افلاطون :"آهنگ های آسمانی که پیش از جدایی روان آدمی از زادگاه نخستین،آنها را می شنیده ...چون آهنگ و نوای آن یادگارهای گذشته در اندیشه آدمی بیدار می گردد،در یابنده هایش به شور و شیفتگی می رسد." چنین می فرماید:

پس حکیمان گفته اند این لحن ها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
ماهمه اجزای آدم بوده ایم
در بهشت آن لحن ها بشنوده ایم

source:
http://pasin.blogfa.com/post-237.aspx


message 10: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:15PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
مساله زمان و مکان که یکی از مسایل بنیادی و پیچیده فلسفی است،توقف کرده و آنرا در چنبره دید و تفکر خود به گردش در آورده و می گفت :"ماضی،مستقبل را یکی اند که به ما دو به نظر می آیند و در آنجا که از جا خبری نیست و عالم عدم ماضی،مستقبل و حال موجود نیست"چنانچه تیوری نسبیت خاص انشتاین هرگونه مطلقیت زمان را مردود و ماضی،مستقبل و حال را و هم میدانست .به نظر مولانا زمان یک حقیقتی است نه قائم به ذات مگر نسب حق و می فرماید:

لامکانی که درو نور خداست
ماضی و مستقبل و حال از کجاست
ماضی و مستقبلش نسبت بتوست
هردو یک چیزند پنداری که دوست

source:
http://pasin.blogfa.com/post-237.aspx


message 11: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:18PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
ترك خويش و ترك خويشان مي كنيم
هرچه خويش ما كنون اغيار ماست
..........................
خودپرستي نامبارك حالتيست
كندرو ايمان ما انكار ماست
..........................
هر غزل كان بي من آيد خوش بود
كين نوا بي فر ز چنگ و تار ماست
..........................
شمس تبريزي به نور ذوالجلال
در دو عالم مايه اقرار ماست
..........................
دلبري و بي دلي اسرار ماست
كار كار ماست چون او يار ماست
..........................
نوبت كهنه فروشان در گذشت
نو فروشانيم و اين بازار ماست
..........................
نوبهاري كو جهان را نو كند
جان گلزارست اما زار ماست
..........................
عقل اگر سلطان اين اقليم شد
همچو دزد آويخته بر دار ماست
..........................
آنك افلاطون و جالينوس ماست
پر فنا و علت و بيمار ماست
..........................
گاو و ماهي ثري قربان ماست
شير گردوني بزير بار ماست
..........................
هرچه اول زهر بد ترياق شد
هرچه آن غم بد كنون غمخوار ماست
..........................
دعوي شيري كند هر شيرگير
شير گير و شير او كفتار ماست
..........................
مولوی


message 12: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:21PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
گفتمش انسان شدن دشوار نیست
هیچ مشکل چون فراق یار نیست
"بهاالدین خرمشاهی"


message 13: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:21PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
بيگاه شد بيگاه شد خورشيد اندر چاه شد
خورشيد جان عاشقان در خلوت الله شد
..........................
روزيست اندر شب نهان تركي ميان هندوان
شب تركتازيها بكن كان ترك در خرگاه شد
..........................
گر بو بري زين روشني آتش به خواب اندر زني
كز شب روي و بندگي زهره حريف ماه شد
..........................
ما شب گريزان و دوان وندر پي ما زنگيان
زيرا كه ما برديم زر تا پاسبان آگاه شد
..........................
ما شب روي آموخته صد پاسبان را سوخته
رخها چو شمع افروخته كان بيذق ما شاه شد
..........................
اي شاد آن فرخ رخي كو رخ بدان رخ آورد
اي كر و فر آن دلي كو سوي آن دلخواه شد
..........................
آن كيست اندر راه دل كورا نباشد آه دل
كار آنكسي دارد كه او غرقابه آن آه شد
..........................
چون غرق دريا مي شود درياش بر سر مي نهد
چون يوسف چاهي كه او از چاه سوي جاه شد
..........................
گويند اصل آدمي خاكست و خاكي مي شود
كي خاك گردد آنكسي كو خاك اين درگاه شد
..........................
يكسان نمايد كشتها تا وقت خرمن در رسد
نيميش مغز نغز شد وان نيم ديگر كاه شد
..........................
مولوی


message 14: by roshanak (last edited Aug 25, 2016 01:26PM) (new)

roshanak | 5 comments رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده
بر آب دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد، کسش نگوید: تدبیر خون‌بها کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنز فزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن

غزلی ازمولانا در بستر بیماری خطاب به فرزند خویش


message 15: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:27PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
عشقست كه كيمياي شرقست در او
ابريست كه صد هزار برقست در او
..........................
در باطن من ز فر او درياييست
كاين جمله كاينات غرقست در او
..........................
مولوی


message 16: by S.Parisan (last edited Aug 25, 2016 01:32PM) (new)

S.Parisan اگر صادق و صميمی باشی، مردم تو را فريب خواهند داد؛ باری، همچنان صادق و صميمی باش


message 17: by HoMa (last edited Aug 25, 2016 01:34PM) (new)

HoMa Me | 6 comments سنگ را صدسال گویی لعل شو
کهنه را صد سال گویی باش نو
هرنفس نو میشود دنیا وما
بی خبر از نوشدن اندربقا
وعده اهل کرم گنج روان
وعده نا اهل شد رنج روان

مولوی


message 18: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:38PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايي را به‌دست مي‌آوريد كه تا بحال كسب كرده‌ايد

فاينمن


message 19: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:38PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
حکایت 27- از منطق الطیر عطارِ نیشابوری

شبی پروانگان جمع بودند و جملگی طالب شمع. یکی از آنان برای خبر آوردن از شمع به پرواز آمد و در قصری دور نور شمعی را بدید در بازگشت، آنچه دیده بود را در فهم خود از شمع بازگفت. ناقد گفت: او آگهی از شمع ندارد و دیگری رفت و خویشتن بر شمع زد و بازگشت و مشتی راز از وصال خود با شمع شرح داد. ناقدش گفت: که او نیز چیزی از شمع ندید. دیگری برخاست و مست و پای کوبان بر آتش نشست. چون سر تا پای وجودش از آتش سرخ شد، ناقد او را از دور بدید و گفت: این پروانه در کار است. چه او از جسم و جان بی خبر شده و از جانان خبر یافته.

نیست چون محرم نفس این جایگاه
در نگنجد هیچکس این جایگاه

source:
http://www.alame-molana-hafez.blogfa....


message 20: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:38PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
حکایت 15- از منطق الطیر عطار نیشابوری

آفتاب رحمت، آفتابی است که جمله ذرات را در میابد و رحمت او رحمتی است که با پیغمبری از برای کافری به عتاب می آید. آنجا که به موسی عتاب می کند که تو چرا فرعون را حال خود گذاردی و نتوانستی او را خلعت دین بخشی و عذاب را از او دور کنی؟ فرعون هنگام غرق دستش را سوی موسی دراز کرد و طلب کمک کرد. درحالی که موسی اهمیتی نداد و خدا فرمود: اگر دستش را بجای تو سوی من دراز کرده بود کمکش می کردم.


source:
http://www.alame-molana-hafez.blogfa....


message 21: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:38PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
مرد گناهکاری به درگاه حق آمد و توبه کرد. دیگر بار چون نفسش قوت گرفت، توبه را بشکست و از پی شهوت رفت. مدتها در گناه غرق بود تا سرانجام دردی در دلش آمد و از خجالت توبه را مشکل دید. روز و شب دل پرآتش و چشم پرخونابه بی حاصل می گذشت و روی بازگشت و توبه نداشت. در سحرگاه هاتفش ندا داد: که چون بار اول توبه کردی پذیرفتم، ولی مراقبت نبودم. چون باز توبه بشکستی مهلتت دادم و خشمناک نگشتم. اما در خیالت هست که باز گردی. پس باز آی، که در بازست و ما ایستاده به در.


مولوی
source:
http://www.alame-molana-hafez.blogfa....


message 22: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:38PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
حکایت 11 داستانی از مثنوی مولوی

یکی پرسید از عالمی که اگر در نماز کسی بگرید و آه کند نمازش باطل شود؟ جواب گفت: که نام او آب دیده است تا آن گوینده چه دیده. اگر شوق خدا و پشیمانی گناهی به گریه اش انداخته نمازش کمال می یابد. اگر رنجوری تن و فراق فرزند دیده، نمازش تباه شود که اصل در وقت نماز ، ترک تن و فرزند است.


source:
http://www.alame-molana-hafez....


message 23: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:39PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
اشتباه را تصحیح نکردن خود اشتباهی دیگری است

کنفسیوس


source: gooreads paragraph group maryam


message 24: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:47PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
در عشق هر آنكه بر گزيند چيزي
از نفس هوس بر او نشيند چيزي
..........................
عشق آينه است هر كه در وي بيند
جز ذات و صفات خود نبيند چيزي
..........................
مولوی


message 25: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:47PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
دل از مي عشق مست مي پنداري
جان شيفته الست مي پنداري
..........................
تو نيستي و بلاي تو در ره تو
آنست كه خويش هست مي پنداري
..........................
مولوی


message 26: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:47PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
نقاش رخت اگر نه يزدان بودي
استاد تو در نقش تو حيران بودي
..........................
داغ مهرت اگر نه بر جان بودي
در عشق تو جان بدادن آسان بودي
..........................
مولوی


message 27: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:47PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
عشق آن نبود كه هر زمان برخيزي
وز زير دو پاي خويش گرد انگيزي
..........................
عشق آن باشد كه چون درآيي به سماع
جان در بازي وز دو جهان برخيزي

مولوی


message 28: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:47PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
تا هشياري به طعم مستي نرسي
تا تن ندهي بجان پرستي نرسي
..........................
تا در غم عشق دوست چون آتش و آب
از خود نشوي نيست به هستي نرسي
..........................
مولوی


message 29: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:49PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
مهربانی را بیاموزیم.
فرصت آیینه ها درپشت در مانده است.
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن آشنا تر شد

source:
http://www.shokooh-e-shams.blogfa.ir/


message 30: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:49PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم


source:
http://www.falsafe.blogfa.com/post-31...


message 31: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:50PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
بگذار فسانه هاي دنيا
بيزار شديم ما از آنها
..........................
جاني كه فتاد در شكر ريز
كي گنجد در دلش چنانها
..........................
آنكو قدم ترا زمين شد
كي ياد كند ز آسمانها
..........................
بر بند زبان ما به عصمت
ما را مفكن درين زبانها
..........................
مولوي


back to top