داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
محو
date
newest »
newest »
message 1:
by
Messiah
(new)
Sep 10, 2008 02:31AM
یک روز از روزهای خدا وقت غروب ماهِ تمام در خطّ افق غربی، خورشید داشت از پشت کوه های سمت شرق بالا می اومد که پرتو اش از لا به لای درخت های در خواب مه افتاد روی یک لنگه کفش زمُخت جدا اوفتاده از لنگه دیگه اش که جا خوش کرده بود تو یک جا کفشی چوبی. سایه اش هیچ نمی ذاشت شبنم نشسته بر روی تک گل پهن شده در پادری برای چند لحظه هم که شده احساس گرما بکند. وقتی که یک دست خیس بندی رو محکم می بست، پا هم حرارت حبس شده در لنگه کفش رو بالا می کشید. به محض اینکه قدم نخست برداشته شد شبنم روی پا دری هم شروع کرد به محو شدن ...
reply
|
flag
تصور شاید خوبی بود. اما داستان قطعن نبود. اگر دو سه جمله ای می شد، آن وقت امکان داشت هایکو باشد.
موفق باشی



