داستان كوتاه discussion

18 views

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Messiah (new)

Messiah  (mpy1383) | 1 comments یک روز از روزهای خدا وقت غروب ماهِ تمام در خطّ افق غربی، خورشید داشت از پشت کوه های سمت شرق بالا می اومد که پرتو اش از لا به لای درخت های در خواب مه افتاد روی یک لنگه کفش زمُخت جدا اوفتاده از لنگه دیگه اش که جا خوش کرده بود تو یک جا کفشی چوبی. سایه اش هیچ نمی ذاشت شبنم نشسته بر روی تک گل پهن شده در پادری برای چند لحظه هم که شده احساس گرما بکند. وقتی که یک دست خیس بندی رو محکم می بست، پا هم حرارت حبس شده در لنگه کفش رو بالا می کشید. به محض اینکه قدم نخست برداشته شد شبنم روی پا دری هم شروع کرد به محو شدن ...


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
مهدي جان نوشته خوبي بود.
بهتر نبود اون رو در قسمت نوشته هاي كوتاه مي ذاشتي؟


message 3: by Abbas (new)

Abbas | 8 comments
تصور شاید خوبی بود. اما داستان قطعن نبود. اگر دو سه جمله ای می شد، آن وقت امکان داشت هایکو باشد.
موفق باشی


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
مهدي جان به دليل كوتاه بودن اين تاپيك اون رو به بخش نوشته هاي كوتاه منتقل كردم.
با اجازه.


message 5: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments خيلي ممنونم
استاد گرامي
من خيلي ممنونم
هميشه مرا بفكر مي اندازيد
براي تامل ..


back to top