عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion
عشق و خدا- Love & God
>
عشق
اينقدر قلمبه سلمبه بود كه نفهميدمكه خلاصه كدوش اول بوده و اصولا درسته يا نه
نمي دونم شايد نبايد اينقدر رك باشم
اما نمي تونم ارتباط برقرار كنم
دوست عزیز، آقا محمدرضا
با اینکه بنظز می آید دیر آمده ام، ولی ممنون از متنتون. پر مغز و پر محتوی بود
با اینکه بنظز می آید دیر آمده ام، ولی ممنون از متنتون. پر مغز و پر محتوی بود
با پوزش بسیار و شرمندگی فراوان از اینکه نام دوست خوبم ، آقا احمدرضا را اشتباه خوانده بودم
امید دارم مرا به طبع بالایشان ببخشند
امید دارم مرا به طبع بالایشان ببخشند
تو مرا می فهمی، من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی،
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی،
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی
عشقت را ببخش
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور، زیرا همهی ما با یکدیگر متفاوتیم. اهداف و آرزوهایت را با توجه به آنچه که دیگران، با اهمیت تصور میکنند؛ تعیین نکن، زیرا فقط تو می دانی که چه چیزی برایت بهترین است. با زندگی کردن در گذشته یا آینده، زیستن در زمان حال رو از دست نده. حتی اگر یکروز در زمان حال زندگی کنی، همهی روزهای عمرت را زیستهای. هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری، هرگز ناامید نشو. هیچ چیز واقعاً به پایان نمی رسد تا لحظهای که خودت دست از تلاش برداری. از مواجه شدن با خطرات نترس؛ زیرا بدین ترتیب فرصت مییابی که بیاموزی چه قدر باید شجاع باشی.
با گفتن اینکه:{یافتن عشق غیرممکن است} مانع ورود عشق به زندگی خود نشو. سریعترین راه دریافت عشق، بخشیدن آن به دیگران است. و سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است .رویاهای خود را رها مکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی اینکه هیچ هدفی نداری. زندگی یک مسابقه نیست، بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید.
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور، زیرا همهی ما با یکدیگر متفاوتیم. اهداف و آرزوهایت را با توجه به آنچه که دیگران، با اهمیت تصور میکنند؛ تعیین نکن، زیرا فقط تو می دانی که چه چیزی برایت بهترین است. با زندگی کردن در گذشته یا آینده، زیستن در زمان حال رو از دست نده. حتی اگر یکروز در زمان حال زندگی کنی، همهی روزهای عمرت را زیستهای. هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری، هرگز ناامید نشو. هیچ چیز واقعاً به پایان نمی رسد تا لحظهای که خودت دست از تلاش برداری. از مواجه شدن با خطرات نترس؛ زیرا بدین ترتیب فرصت مییابی که بیاموزی چه قدر باید شجاع باشی.
با گفتن اینکه:{یافتن عشق غیرممکن است} مانع ورود عشق به زندگی خود نشو. سریعترین راه دریافت عشق، بخشیدن آن به دیگران است. و سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است .رویاهای خود را رها مکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی اینکه هیچ هدفی نداری. زندگی یک مسابقه نیست، بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید.
زندگی دایرهای محدوداست ومداری بسته
عاقبت روزی من، من سرگشته در این دایرهی بسته شده
خسته میدرم گوشهی این دایره را
میگریزم از آن. می روم پیش خدا
گله از دایرهی بستهی خود خواهم کرد
و به او خواهم گفت: که من عاشق صافترین خطهایم ...................
عاقبت روزی من، من سرگشته در این دایرهی بسته شده
خسته میدرم گوشهی این دایره را
میگریزم از آن. می روم پیش خدا
گله از دایرهی بستهی خود خواهم کرد
و به او خواهم گفت: که من عاشق صافترین خطهایم ...................
"دستور زبان عشق "
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
(قیصر امین پور)
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
(قیصر امین پور)
آنگاه ميترا گفت: با ما از عشق بگو
و او سر بر آورد و به مردم نگريست
و سکوتی سخت در ميانه افتاد.
پس به آوازی عظيم لب به سخن گشود:
چون عشق اشارت فرمايد، قدم به راه نهيد،
گرچه دشواريست و بی زنهار اين طريق.
و چون بر شما بال گشايد، سر فرود آوريد به تسليم،
اگر چه شمشيری نهفته در اين بال، جراحت زخمی بر جانتان زند.
و آن هنگام که با شما سخن گويد، يقين کنيد کلامش را،
گرچه آوای او رويای شما در هم کوبد و فرو ريزد، آنچنان که باد شمال، صلابت باغ را.
هشدار!! عشق است که بر تخت می نشاند و به صليب می کشاند، و هم او که سر چشمه رويش است هرس می کند.
هم به فراز آيد بلندای قامتتان را به تمامی و نازک ترين شاخه هايتان را که زير تابش خورشيد به رقصيد و اهتزار، با دست های مهربان خويش بنوازد،
و هم به عمق رود تا سخت ترين ريشه هاتان در دل خاک، و به ارتعاش در آورد از بن.
چون ساقه های بافه ی ذرت، خويشتن به وجود شما احاطه کند سخت.
به خرمن گاه بکويدتان که برهنه شويد.
غربال کند تا از پوسته وارهيد.
به آسياب کشد تا پاکی و زلالی و سپيدی.
وخميری سازد نرم،
پس به قداست آتش خويش سپاردتان، باشد که نان متبرکی شويد ضيافت پر شکوه خداوند را.
عشق را به جز تجلی خود آرمانی نباشد.
-جبران خليل جبران-
و او سر بر آورد و به مردم نگريست
و سکوتی سخت در ميانه افتاد.
پس به آوازی عظيم لب به سخن گشود:
چون عشق اشارت فرمايد، قدم به راه نهيد،
گرچه دشواريست و بی زنهار اين طريق.
و چون بر شما بال گشايد، سر فرود آوريد به تسليم،
اگر چه شمشيری نهفته در اين بال، جراحت زخمی بر جانتان زند.
و آن هنگام که با شما سخن گويد، يقين کنيد کلامش را،
گرچه آوای او رويای شما در هم کوبد و فرو ريزد، آنچنان که باد شمال، صلابت باغ را.
هشدار!! عشق است که بر تخت می نشاند و به صليب می کشاند، و هم او که سر چشمه رويش است هرس می کند.
هم به فراز آيد بلندای قامتتان را به تمامی و نازک ترين شاخه هايتان را که زير تابش خورشيد به رقصيد و اهتزار، با دست های مهربان خويش بنوازد،
و هم به عمق رود تا سخت ترين ريشه هاتان در دل خاک، و به ارتعاش در آورد از بن.
چون ساقه های بافه ی ذرت، خويشتن به وجود شما احاطه کند سخت.
به خرمن گاه بکويدتان که برهنه شويد.
غربال کند تا از پوسته وارهيد.
به آسياب کشد تا پاکی و زلالی و سپيدی.
وخميری سازد نرم،
پس به قداست آتش خويش سپاردتان، باشد که نان متبرکی شويد ضيافت پر شکوه خداوند را.
عشق را به جز تجلی خود آرمانی نباشد.
-جبران خليل جبران-
عشق حتی زمانی كه آسيب ببيند نمیتواند آسيب برساند. عشق؛ صبور، بخشاينده و وفادار است. عشق اعتماد میكند و میبخشد بیآن كه به فكر گرفتن باشد.
از کودکی پرسیدم عشق چیست؟ گفت: ****** بازی
از نوجوانی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** رفیق بازی
از جوانی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** پول و ثروت
از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** عمر
از عاشقی پرسیدم عشق چیست؟
چیزی نگفت****** آهی کشید و سخت گریست
عشق يعني شب نشيني با خدا، گفتگو با ناله اما بي صدا، عشق پرتاب گلي از سوي دوست، هر كجا باشد دلم همراه اوست
عشق با غرور زیباست. ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور، گدایی کنی... آن وقت است که دیگر عشق نیست؛ صدقه است!
در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
نوشته آقا سعید
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
نوشته آقا سعید
عشق الهی یعنی رهایی، یعنی رها کردن و رها شدن و از آزادی و شادی و آرامش دیگری لذت بردن و مشعوف شدن.
عشق منجی جهان است. پردهها را كنار بزنيد تا عشق وارد شود، تا اگر تندبادها خروشند و توفانها شما را در برگيرند در آرامش باشيد.
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت
تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی
تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی
بیستون کندن فرهاد نه کار عجب است عشق شیرین به دل هر که فتد کوه کن است
مرتضی حیدری
مرتضی حیدری
پرستوی گلم
یعنی اینکه با "عشق" دادن به دیگران، "عشق" بیشتری نصیبت مون می شه
وقتی به کسی واقعاً و از صمیم قلب محبت کنی و اینو درعمل، فکر و برخوردت نشون بدی، صد در صد همین عشق رو با توان بیشتری از اون خواهی گرفت
پس با دادن، بخشیدن و هدیه کردن اون؛ نه تنها ازش کم نمیشه، بلکه روز به روز بهش اضافه می شه
"مثل عشقی که من از شما گل ها می گیرم"
یعنی اینکه با "عشق" دادن به دیگران، "عشق" بیشتری نصیبت مون می شه
وقتی به کسی واقعاً و از صمیم قلب محبت کنی و اینو درعمل، فکر و برخوردت نشون بدی، صد در صد همین عشق رو با توان بیشتری از اون خواهی گرفت
پس با دادن، بخشیدن و هدیه کردن اون؛ نه تنها ازش کم نمیشه، بلکه روز به روز بهش اضافه می شه
"مثل عشقی که من از شما گل ها می گیرم"
عشق واقعي، ايثار است.
با دادن و نه ستاندن؛
با از دست دادن و نه به دست آوردن؛
با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق میورزيم
با دادن و نه ستاندن؛
با از دست دادن و نه به دست آوردن؛
با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق میورزيم
دیگران را از صمیم قلب دوست بدار.
نترس و عقب نشینی نکن.
هر چه به دیگران عشق بیشتری بدهی،
چندین برابر آن به خودت بر می گردد.
"برایان ویس"
نترس و عقب نشینی نکن.
هر چه به دیگران عشق بیشتری بدهی،
چندین برابر آن به خودت بر می گردد.
"برایان ویس"
عشق عبارت است از وجود یک روح در دو کالبد
عاملی است که دو تن را مبدل به
فرشته ای واحد می کند
ویکتور هوگو
عاملی است که دو تن را مبدل به
فرشته ای واحد می کند
ویکتور هوگو
مرسی ماریا جون حالا فهمیدم.....هرجا از عاشقی بپرسید: "عشق چیست؟"
تنها به زخمهای خود اشاره میکند !!:
عشق، ترجمهی زخم است؛
عشق، حاشیهی انسان بر کتاب آفرینش است؛
عشق، خلاصهی جهان است؛
عشق، چکیدهی ذرات و شیرهی کائنات است؛
عشق، پاسخ مبهم انسان به ابدیت است؛
عشق، جوابیهی خدا به شیطان است؛
عشق، انفارکتوس تدریجی محبت است؛
عشق، سرطان دوست داشتن است؛
عشق، خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوقست؛
عشق، پیغامیست که پرستوها به سرزمینهای دیگر میبرند؛
عشق، لک لکیست که روی درخت خاطرات ما لانه دارد؛
عشق، پنجره ایست که ما از آن ازدحام جهان را تفسیر میکنیم؛
عشق، چهارده سالگی تحیر ماست؛
عشق، اولین آهیست که در آینه کشیدهایم؛
عشق، همان حالتیست که مارا به موزه میبرد؛
عشق، همان فعل و انفعالیست که در برابر گل سرخ به ما دست میدهد؛
عشق، همه آغوشهائیست که انسانها بر یکدیگر گشودهاند؛
عشق، حاصلضرب همهی تندیسهای الهی در نگاه ماست؛
عشق، دل ماست تقسیم بر همهی زیبائیها؛
عشق، محلیست که دوست داریم از آن عبور کنیم؛
عشق، دوچرخهایست که باآن از جادههای کوهستانی ییلاق گذشتیم؛
عشق، اولین کت وشلوارما در شب خودآگاهیست؛
عشق، اولین حقوق ما ازباجهی معرفت است؛
عشق، عقد دائمی ما با غربت است؛
عشق، شب نامزدی ما با جدائیست؛
عشق، کارت تبریکیست که برای معلم سال اول خودمان میفرستیم؛
عشق، لحظات شکوهمندیست که یک کودک بر تلفظ "بابا" پیروز میشود؛
عشق، سر "تنهایی" آدمیست که زیر آب رفتهاست؛
عشق، امتحان ورودی رحمت الهیست؛
عشق، تبصرهایست که با آن میتوان به کلاس بالاتراز بهشت رفت؛
عشق، خداشناسی عمومیست؛
عشق، قویترین استدلال وجود خداست؛
عشق، قند متافیزیکیست که در دل آدم آب میشود؛
عشق، ماری جوانائیست که در گل آدم ریختهاند؛
عشق، آمپول ب کمپلکس معرفت است؛
عشق، قانون بقاء نروماده است؛
عشق، یک عمل جراحی حیرتانگیزست که خداوند روی قلب آدمی انجام دادهاست؛
عشق، آسانسور حیات بشریست؛
-و وای به حال کسیکه توی این آسانسور گیر افتاده باشد!!!-
عشق، نردبانیست که ما را از خود بالا میکشد
عشق، خروج اضطراری انسان از کرویدر عادت است
عشق، اتوبانیست که تا ته ابدیت میرود
عشق، جناح رادیکال عرفانست؛
عشق، کاریست که تنها از سینه سوختههای محبت و دودچراغ خوردههای معرفت بر میآید؛
عشق، تنگه ایست که قایقهای میانهرو را به قایقهای تندرو تبدیل میکند؛
عشق، اجاره بهای انسان در طبیعتست که هیچ عاشقی هرگز موفق به پرداخت کامل آن نمیشود؛
عشق، جنگ جهانی اول و آخر احساساتست؛
عشق، ملاقات عمومی موجودات با "جبرائیل" است؛
- هرکس میخواهد عشق را تماشا کند به خود بنگرد.-
عشق، من و توئیم بهاضافه یک پائیز قدم زنان؛
- ما باید زمستانها را از عشق ذخیره کنیم. در روستاهای ما رسم است که عشق را روی ایوان پهن میکنند برای شبهای یلدای جدائی.-
عشق، ....."
عشق، چاردیواری اختیاری نیست!!
عشق، یک چاردیواری جبریست:
- ما آزادیم خود را بر عشق بیاویزیم یا
خود را به عشق پرت کنیم!!!-
عشقعشق!
زیبایی عشق به سکوته نه فریاد.
زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن.
عشق خیالی ست که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست می ده.
عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میذاره.
عشق راه ناهمواریه که وقتی ازش گذشتی و تمام سختیا رو پشت سر گذاشتی می رسی به جایی که اصلا تصور نمی کردی آخرش این باشه مثل کسی که از کوهی بالا می ره به امید اینکه ببینه پشت اون کوه چیه؟لذتش فقط امید و رویای رسیدن به اون بالاست وقتی رسیدی می بینی هیچی پشت کوه نبوده و نیست ناامید و خسته می شینی به این همه راهی که اومدی فکر می کنی. البته اگه بین راه سقوط نکنی.
عشق سخن گفتن با نگاهه.
عشق امید به رسیدن و ترس از نرسیدنه
نام من "عشق" است، آیا میشناسیدم؟
زخمی ام - زخمی سراپا میشناسیدم؟
با شما طیكردهام راه درازی را
خسته هستم- خسته، آیا میشناسیدم؟
راه ششصد سالهای از دفترحافظ
تا غزلهای شماها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم؟
پای رهوارش شكسته سنگلاخ دهر
اینك این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی كه شماها، میشناسیدم؟
اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان، ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می شناسیدم؟
اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق "قیس" و حسن "لیلا"، میشناسیدم؟
در كف "فرهاد" تیشه من نهادم، من!
من بریدم "بیستون" را، می شناسیدم؟
مسخ كرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی، میشناسیدم؟
من همانم، مهربان سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ آیا میشناسیدم؟
...
زخمی ام - زخمی سراپا میشناسیدم؟
با شما طیكردهام راه درازی را
خسته هستم- خسته، آیا میشناسیدم؟
راه ششصد سالهای از دفترحافظ
تا غزلهای شماها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم؟
پای رهوارش شكسته سنگلاخ دهر
اینك این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی كه شماها، میشناسیدم؟
اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان، ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می شناسیدم؟
اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود
عشق "قیس" و حسن "لیلا"، میشناسیدم؟
در كف "فرهاد" تیشه من نهادم، من!
من بریدم "بیستون" را، می شناسیدم؟
مسخ كرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی، میشناسیدم؟
من همانم، مهربان سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ آیا میشناسیدم؟
...
عشق حقیقی مثل "روح" است؛
افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند
ولی تعداد کم و محدودی آن را دیده اند.
افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند
ولی تعداد کم و محدودی آن را دیده اند.
عشق از ازل است و تا به ابد خواهد بود
جوینده عشق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود
جوینده عشق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود
سرزمینی از آن زندگانی است،
سرزمینی از آن مردگان،
و ((عشق)) پل میانی است.
عشق یگانه حقیقت و یگانه مایه بقاست.
سرزمینی از آن مردگان،
و ((عشق)) پل میانی است.
عشق یگانه حقیقت و یگانه مایه بقاست.
ای عشق، سرشته همچو جانی با من
در جان و روان من روانی با من
هم زاد توام که روز و شب در همه حال
همدل، همراه، همزبانی با من
فریدون مشیری
در جان و روان من روانی با من
هم زاد توام که روز و شب در همه حال
همدل، همراه، همزبانی با من
فریدون مشیری
عاشقان انواع گوناگونی دارند؛
گاهی عاشقان خط ِ دوست، حتی یک خال هم برنمیدارند؛
گاهی عشق یعنی به معشوق نرسیدن؛
گاهی عشق یک زندگانی فجیع است؛
- من الآن عاشقانی میشناسم که از صبح تا شب بهدنبال یک لیوان خنجر میدوند، وهرگز به فیض فوز نمیرسند
من عاشقانی را میشناسم که طناب دار از دیدن آنان -میلرزد؛
عاشقانی که "مرگ" برای آنان تا کمر خم میشود!
هرشب مرا میگیرند و بر قصیدهای طولانی میدوانند،
هر روز در برابر کبوتران عطش من،
دوشیزهی غزلی را قربانی میکنند.
اکنون من سوزنبان قطارهای شلیک شدهی مثنویم.
باید شبی شش هزار بیت بگویم تا یک بیت را از من نگیرند؛
سلام بر؛ "حضرت عشق"
از: کتاب: "ترجمهی زخم" - شطحیات
نوشته: مهدی عزیزی
گاهی عاشقان خط ِ دوست، حتی یک خال هم برنمیدارند؛
گاهی عشق یعنی به معشوق نرسیدن؛
گاهی عشق یک زندگانی فجیع است؛
- من الآن عاشقانی میشناسم که از صبح تا شب بهدنبال یک لیوان خنجر میدوند، وهرگز به فیض فوز نمیرسند
من عاشقانی را میشناسم که طناب دار از دیدن آنان -میلرزد؛
عاشقانی که "مرگ" برای آنان تا کمر خم میشود!
هرشب مرا میگیرند و بر قصیدهای طولانی میدوانند،
هر روز در برابر کبوتران عطش من،
دوشیزهی غزلی را قربانی میکنند.
اکنون من سوزنبان قطارهای شلیک شدهی مثنویم.
باید شبی شش هزار بیت بگویم تا یک بیت را از من نگیرند؛
سلام بر؛ "حضرت عشق"
از: کتاب: "ترجمهی زخم" - شطحیات
نوشته: مهدی عزیزی
عشق رازي است مقدس:
براي کساني که عاشقند؛
عشق، براي هميشه بي کلام ميماند
اما براي کساني که عشق نمي ورزند؛
عشق، شوخي بي رحمانه اي بيش نيست
براي کساني که عاشقند؛
عشق، براي هميشه بي کلام ميماند
اما براي کساني که عشق نمي ورزند؛
عشق، شوخي بي رحمانه اي بيش نيست
خطاست اگر بیندیشیم "عشق" حاصل مصاحبت دراز مدت
.و با هم بودنی مجدّانه است
عشق ثمره ی "خویشاوندی روحی" است
،و اگر این خویشاوندی در لحظه تحقق نیابد
.در طول سالیان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت
.و با هم بودنی مجدّانه است
عشق ثمره ی "خویشاوندی روحی" است
،و اگر این خویشاوندی در لحظه تحقق نیابد
.در طول سالیان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت








و اگر کشته عشقی قصاص مجوی که عشق آتشی است سوزان٬
بحری است بی پايان
هم جان است و هم جان را جانان است
قصه بی پايان است و درد بی درمان است
عقل در ادراک وی حيران است و دل از دريافت آن ناتوان است
و عاشق قربان است نهان کننده عيان است و عيان کننده نهان
عشق حيات فؤاد است اگر خاموش باشد دل را چاک کند و از غير خودش پاک کند
عشق درد نيست ولی به درد آرد
بلا نيست ولکن بلا به سر آرد
چنانکه علت حيات است همچنان سبب ممات است
هر چند مايه راحت است پيرايه آفت است
محبت محب را سوزد نه محبوب را و عشق طالب را سوزد نه مطلوب را