غزل معاصر discussion

1356 views
فریدون مشیری

Comments Showing 1-33 of 33 (33 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 4 comments كبوتر و آسمان

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب

فریدون مشیری


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 4 comments من عاشق این شعرم شماهم بخونین حس خوبی بهتون میده


message 3: by Mahsa (new)

Mahsa | 1 comments ghaShang boOd!!sheraye moshiri Bshtaresh haminjoOry porE ehsaSe!


message 4: by Zari (new)

Zari | 4 comments بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب


message 5: by Kiana (new)

Kiana | 1 comments بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را

با صدای همایون شجریان شنیدیدش؟


message 6: by Mehdi (new)

Mehdi | 4 comments بله آقای همایون شجریان این قطعه رو واوقعاً زیبا اجرا کردن مخصوصاً توی کنسرتشون که مورد استقبال زیادی قرار گرفت


message 7: by donya (new)

donya | 7 comments حس خوبی به آدم می ده


message 8: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 17 comments شعله‌ی بیدار

می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود.
می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود.

عشق تو بسم بود، که این شعله‌ی بیدار
روشن‌گر شب‌های بلند قفسم بود.

آن بخت‌گریزنده دمی آمد و بگذشت.
غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود.

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود.

بالله، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست
حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود.

سیمای مسیحائی اندوه تو، ای عشق
در غربت این مهلکه فریادرسم بود.

لب بسته و پرسوخته، از کوی تو رفتم
رفتم، به خدا گر هوسم بود بسم بود
از کتاب: آه باران



message 9: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 17 comments مسافر

جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه
که روی خطّ زمان، چون شهاب می گذرد
گذارش از دل تاریک دره های ازل،
به سوی دشت مه آلود و ناپديد ابد
چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!
مسافران قطار
نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه
همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه
درین قطار به سر می برند، خواه نخواه
دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ
وجود مختصری در میانه دو عدم
به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد!
کنار پنجره ای چون مسافران دگر
به آنچه مهلت دیدار هست، می نگرم
به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات
-که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد-
به سرنوشت بشر
به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند
به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!
به بی پناهی انسان درین ستم بازار
به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند
به همرهان عزیزی که زودتر از ما
در آن کرانه بی انتها، پیاده شدند
به عشق، نور امیدی درین سیاهی کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست
هزار آرزوی ناشکفته در او هست!
به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه
به گرم پوئی باد،
به سرد مهری ماه؛
که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.
کنار پنجره ام با خیال خود، ناگاه
صدای سوت قطار
ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،
که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد
پیاده باید شد!
در آن کرانه بی انتها، در آن تاریک
تنم به سان غریقی ست در کشاکش موج
نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا
نه هیچ نقطه پایاب و
آب می گذرد



message 10: by Gelareh (new)

Gelareh | 4 comments
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
تو کودکانت را بر سینه می فشاری گرم
و همسرت را چون کولیان خانه به دوش
میان آتش و خون می کشانی از دنبال
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خک خواهد مرد
خیال نیست عزیزم
صدای تیر بلند است و ناله های پیگیر
و برق اسلحه خورشید را خجل کرده ست
چگونه این همه بیداد را نمی بینی
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی
صدای ضجه خونین کودک عدنی است
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی
که در عزای عزیزان خویش می گریند
و چند روز دگر نیز نوبت من و تست
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم
و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم
و یا به کوه به جنگل به غار بگریزیم
پدر چگونه به نزد طبیب خواهی رفت
که دیدگان تو تاریک و راه باریک است
تو یکقدم نتوانی به اختیار گذاشت
تو یک وجب نتوانی به اختیار گذاشت
که سیل آهن در رها ها خروشان است
تو ای نخفته شب و روزی روی شانه اسب
به روزگار جوانی به کوه و دره و دشت
تو ای بریده ره از لای خار و خارا سنگ
کنون کنار خیابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضی که در گلو داری
کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن
حریم موی سپید ترا که دارد پاس
کسی که دست ترا یک قدم بگیرد نیست
و من که می دوم اندر پی تو خوشحالم
که دیدگان تو در شهر بی ترحم ما
به روی مردم نامهربان نمی افتد
پدر به خانه بیا با ملال خویش بساز
اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته ست
چه غم که گوش تو پیچ رادیو باز است
هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر امروز
به زیر آتش خمپاره ها هلک شدند
و چند دهکده دوست را هواپیما
به جای خانه دشمن گلوله باران کرد
گلوی خشک مرا بغض می فشارد تنگ
و کودکان مرا لقمه در گلو مانده ست
که چشم آنها با اشک مرد بیگانه ست
چه جای گریه که کشتار بی دریغ حریف
برای خاطر صلح است و حفظ آزادی
و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند
غنیمتی است که دنیا بهشت خواهد شد
پدر غم تو مرا رنج میدهد اما
غم بزرگتری می کند هلک مرا
بیا به خک بلا دیده ای بیندیشیم
که ناله می چکد از برق تازیانه در او
به خانه های خراب
به کومه های خموش
به دشتهای به آتش کشیده متروک
که سوخت یکجا برگ و گل و جوانه در او
به خک مزرعه هایی که جای گندم زرد
لهیب شعله سرخ
به چار سوی افق میکشد زبانه در او
به چشمهای گرسنه
به دستهای دراز
به نعش دهقان میان شالیزار
به زندگی که فرو مرده جاودانه در او
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت
صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد





message 11: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 17 comments در قرنهاي دور
در بستر نوازش يک ساحل غريب
زير حباب سبز صنوبرها
همراه با ترنم خواب آور نسيم
از بوسه اي پر عطش آب و آفتاب
در لحظه اي که شايد
يک مستي مقدس
يک جذبه
يک خلوص
خورشيد و خاک و ‌آب و نسيم و درخت را
در بر گرفته بود
موجود ناشناخته اي درضمير آب
يا روي دامن خزه اي در لعاب برگ
يا در شکاف سنگي
در عمق چشمه اي
از عالمي که هيچ نشان در جهان نداشت
پا در جهان گذاشت
فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب
يک ذره بود اما
جان بود نبض بود نفس بود
قلبش به خون سبز طبيعت نمي تپيد
نبضش به خون سرخ تر از لاله مي جهيد
فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب
در قرنهاي دور
افراشت روي خاک لواي حيات را
تا قرنهاي بعد
آرد به زير پر همه کائنات را
آن مستي مقدس
آن لحظه هاي پر شده از جذبه هاي كوچک
آن اوج آن خلوص
هنگام آفرينش يک شعر
در من هزار مرتبه تکرار مي شود
ذرات جان من
در بستر تخيل تا افق
آن سوي کائنات
زير حباب روشن احساس
از جام ناشناخته اي مست مي شوند
دست خيال من
انبوه واژه هاي شناور را در بيکرانه ها پيوند مي دهد
آنگاه شعر من
از مشرق محبت
چون تاج آفتاب پديدار مي شود
اين است شعر من
با خون تابناک تر از صبح
با تار و پود پاکتر از آب
اين است کودک من و هرگز نگويمش
در قرنهاي بعد
چنين و چنان شود
باشد طنين تپش هاي جان او
با جان دردمندي همداستان شود


message 12: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 17 comments کودکی که تازه دیده باز می کند
یک جوانه است
گونه های خوشتر از شکوفه اش
چلچراغ تابناک خانه است
خنده اش بهار پر ترانه است
چون میان گاهواره ناز می کند...

ای نسیم رهگذر به ما بگو
این جوانه های باغ زندگی
این شکوفه های عشق
از سموم وحشی کدام شوره زار
رفته رفته خار می شوند؟؟

این کبوتران برج دوستی
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگ های هار می شوند؟؟


message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 4 comments دریا نگاه


به چشمان پریرویان این شهر ،
یه صد امید می بستم نگاهی ،
مگر یک تن ازین نا آشنایان ،
مرا بخشد به شهر عشق راهی .


به هر چشمی - به امیدی که این اوست -
نگاه بیقرارم خیره می ماند ،
یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ،
امیدم را به چشمانم نمی خواند !


غریبی بودم و گم کرده راهی ،
مرا با خود به هر سویی کشاندند ،
شنیدم بار ها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند !


ولی من ، چشم امیدم نمی خفت .
که مرغی آشیان گم کرده بودم
ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم.


امید خسته ام از پای ننشست ،
نگاه تشنه ام در جستجو بود.
در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛
رسیدم عاقبت آنجا که او بود !


" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس "
ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ،
ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ،
شرنگ نا امیدی ها چشیده ،


دل از بی همزبانی ها شکسته ،
تن از نا مهربانی ها فسرده ،
ز حسرت پای در دامن کشیده ،
به خلوت ، سر به زیر بال برده ،


" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ،
به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ،
زبان بی زبانی را گشودند ،
سکوت جاودانی را شکستند .


مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید
که این دیوانه از خود بدر کیست ؟
چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟
که این دیوانه را از خود خبر نیست.


به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه -
به دریای در افتد بیکرانه ،
لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ،
خورد از موج وحشی تازیانه !


مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید .
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید !




message 14: by Farid (new)

Farid


تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم

تو زهری ؛ زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ؛ که شور هستی از توست
شراب ِ جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو ؛ غم از تو ؛ مستی از توست

بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم :
که او زهر است اما ... نوشداروست

چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد

اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی ست
وگر عمرم به ناکامی سر آید
تو را دارم که مرگم زندگانی ست



message 15: by Farid (new)

Farid


مرا مي خواستي تا شاعري را
ببيني روز و شب ديوانه ي خويش
مرا مي خواستي، تا در همه شهر
ز هر كس بشنوي افسانه ي خويش

مرا مي خواستي، تا از دل من
برانگيزي نواي بينوائي
به افسون ها، دهي هر دم فريبم
به دل سختي كني بر من خدائي

مرا مي خواستي، تا در غزل ها
ترا «زيبا تر از مهتاب» گويم
تنت را در ميان چشمه ي نور
شبانگاهان مهتابي بشويم

مرا مي خواستي تا پيش مردم
ترا الهام بخش خويش خوانم
به بال نغمه هاي آسماني
به بام آسمان هايت نشانم

مرا مي خواستي امّا چه حاصل
برايت هر چه كردم باز كم بود
مرا روزي رها كردي در اين شهر
كه اين يك قطره دل، درياي غم بود

ترا مي خواستم تا در جواني
نميرم از غم بي همزباني
غم بي همزباني سوخت جانم
چه مي خواهم دگر زين زندگاني؟


message 16: by Farid (new)

Farid


در سكوت دلنشين نيمه شب
مي گذشتيم از ميان كوچه ها
راز گويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا

تكيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي بر جان من مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش، با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزوئي دلنشين
در دل من با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين

زير نور ماه - دور از چشم غير -
چشم ها بر يكديگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و، باز
در تب نا گفته ها مي سوختيم

نسترن ها، از سر ديوارها
سر كشيدند از صداي پاي ما
ماه، مي پائيدمان از روي بام
عشق، مي جوشيد در رگ هاي ما

سايه ها مان، مهربان تر، بي دريغ
يكديگر را تنگ در بر داشتند
تا ميان كوچه اي - با صد ملال -
دست از آغوش هم برداشتند

باز هنگام جدائي در رسيد
سينه ها لرزان شد و دل ها شكست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشك ها بر روي رؤيا ها نشست

چشم جان من، به ناكامي گريست
برق اشكي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند
ماه را ابري به كام خود كشيد

تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب مي سپردم راه خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش


message 17: by Sogand (last edited Sep 01, 2010 09:11PM) (new)

Sogand (sogand_yekkeh) | 2 comments من اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم
من اگر سنگ بودم به هرجا که بودم سر رهگذار تو جا میگرفتم
تو اگر ماه بودی به صد ناز شبی بر لب بام من می نشستی
تو اگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی


message 18: by Fateme (new)

Fateme (fatemergd) | 1 comments لبخند تو برآمدن آفتاب را
در پهنه ي طلايي دريا
از مهر مي ستود
در چشم من وليكن
لبخند تو برآمدن آفتاب بود


message 19: by Bita (new)

Bita | 1 comments اگر ماه بودی به صد ناز شاید



شبی بر لب بام من می نشستی



اگر سنگ بودی به هر جا که بودم



مرا می شکستی مرا می شکستی


message 20: by Ali (new)

Ali Baba (alibaba) | 2 comments اگر ماه بودم به هرجا كه بودم

سراغ ترا از خدا ميگرفتم

وگر سنگ يودم به هرجا كه بودي

سر رهگذر تو جا ميگرفتم


message 21: by Negin (new)

Negin Yashmi (n_yashmi) | 1 comments بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمیکنم؟
تو ، صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمیکنم


message 22: by Ali (new)

Ali Baba (alibaba) | 2 comments روزهايي كه بي تو مي گذرد

گرچه با ياد توست ثانيه هاش

آرزو باز مي كشد فرياد

در كنار تو مي گذشت اي كاش!


message 23: by Hamid (new)

Hamid (hamid_mm) | 23 comments باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است
در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صدبار مردم
شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت
در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد
ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان سخن بود
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت
شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفان گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنیها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند
دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است
نوح دگر میباید و طوفان دیگر
دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد
در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد

"فریدون مشیری"


message 24: by Hamid (new)

Hamid (hamid_mm) | 23 comments باز كن پنجره ها را كه نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
كوچه یكپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
كه زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاك چه كرد
هیچ یادت هست
توی تاریكی شب های بلند
سیلی سرما با تاك چه كرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناك چه كرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
كه در این كوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاك جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن

*فریدون مشیری*


message 25: by Hamid (new)

Hamid (hamid_mm) | 23 comments من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من، از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
و گر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
(فریدون مشیری)


message 26: by Hamid (new)

Hamid (hamid_mm) | 23 comments كسي باور نخواهد كرد
اما من به چشم خويش مي بينم
كه مردي پيش چشم خلق بي فرياد مي ميرد
نه بيمار است
نه تبدار است
نه درقلبش فروتابيده شمشيري
نه تا پر در ميان سينه اش تيري
كسي را نيست بر اين مرگ بي فرياد تدبيري
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداري كه دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خويش مي بينم
به آن تندي كه آتش مي دواند شعله در نيزار
به آن تلخي كه مي سوزد تن آيينه
در زنگار دارد از درون خويش مي پوسد
بسان قلعه اي فرسوده كز طاق و رواقش خشت می بارد
فرو مي ريزد از هم
در سكوت مرگ بي فرياد
چنين مرگي كه دارد ياد ؟
كسي آيا نشان از آن تواند داد ؟
نمي دانم كه اين پيچيده
با سرسام اين آوار چه مي بيند
درين جانهاي تنگ و تار
چه مي بيند درين دلهاي ناهموار
چه مي بيند درين شبهاي وحشت بار
نمي دانم
ببينيدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمي بيند كسي اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشك تا گردن زوالش را
فرو پومردن باغ دلاويز خيالش را
صداي خشك سر بر خاك سودن هاي بالش را
كسي باور نخواهد كرد

فریدون مشیری


message 27: by Hamid (new)

Hamid (hamid_mm) | 23 comments این حیاط مدرسه
این سپيدار كهنسالی كه هيچ از قيل و قال ما نمی آسود ؛
اين كبوترهای معصومی كه ما روزی به آن ها دانه می داديم
اين همان كوچه،
همان بن بست
اين همان خانه،
همان درگاه
اين همان ايوان،
همان در
آه !
از بيابان های خشك و تشنه،
از هر سوی صد فرسنگ
در غروبی ارغوانی رنگ،
با نشانی های گنگ و دور
آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را بشنوم؛
شاید ؛
از اشارت های يك در،
از نگاه ساكت يك پنجره،
یک شیشه،
یک دیوار.

فریدون مشیری


message 28: by Hamid (new)

Hamid (hamid_mm) | 23 comments من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پُر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه ي پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
خانه ي دوست كجاست؟
«فريدون مشيري»


message 29: by Hamid (new)

Hamid (hamid_mm) | 23 comments آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد؟
چشم من روشن روی تو سپید.

جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید

دل پر درد *فریدون* مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید.

فریدون مشیری


message 30: by Hamid (new)

Hamid (hamid_mm) | 23 comments آه ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟

فریاد که از یاد برفت آن همه پندت

ای مرغک سرگشته کدامین هوس آموز

بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت ؟

ای آهوی تنهای گریزان پریشان

خون می چکد از حلقه ی پیچان کمندت

ای جام به هم ریخته صد بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو می شکنندت

آه ای دل آزرده در این هستی کوتاه

آتش به سرم می رود از آه بلندت

جان در صدف شعر گهر کردی و گفتی

صاحبنظرانند ، پشیزی بخرندت

ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند

امروز ندانم که فروشند به چندت ؟

جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی

ارزان تر از این درس محبت ندهندت .

مشیری


message 31: by Hamid (new)

Hamid (hamid_mm) | 23 comments دل من دير زمانی است که می پندارد:
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد
در ضمیری که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هائی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهراست
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به قشنگترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد

فریدون مشیری


message 32: by Hamid (new)

Hamid (hamid_mm) | 23 comments و به نظر من گل سرسبد شعرای مشیری که واقعا" زیباست :

چرا از مرگ می ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روی گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانيد ؟
- مپنداريد بوم نااميدی باز ،
به بام خاطر من می كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است
مگر مِی اين چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودی را در زمين جان نمی كارد ؟
مگر اين می پرستی ها و مستی ها
برای يك نفس آسودگی از رنج هستی نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گرديد ؟
چرا از مرگ می ترسيد ؟

كجا آرامشی از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مِی و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،خماری جانگزا دارند .

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستی كه هشياری نمي بيند !
چرا از مرگ می ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ،
در بستر گلبوی مرگ مهربان ،
آنجاست !
سكوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست .
همه ذرات هستي ، محو در رويای بی رنگ فراموشي ست .
نه فريادی ، نه آهنگی ، نه آوايی ،
نه ديروزی ، نه امروزی ، نه فردايی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی كه بيداری نمی بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگی نام و نشانی نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،زور در بازوست “

جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرينروی گردانيد ؟
چرا از مرگ می ترسيد ؟

فریدون مشیری


message 33: by mahdi (new)

mahdi maz | 5 comments تخفیف کتاب .......... 30 درصد
تعداد محدودی کتاب از ناشران مطرح نظیر نشر کاروان، افق ، نی ، مرکز ، هرمس ، آگه ، نگاه ، ثالث ، چشمه ، امرود ... در زمینه های فلسفه ، تاریخ ، سیاست ، ادبیات و ... با تخفیف 30 %به فروش می رسد.متقاضیان می توانند از تاریخ یکم آبانماه تا یکم آذر به آدرس خ کارگر شمالی ، بین نصرت و فرصت ، پلاک 1437 ط2 مراجعه کنند.


back to top