داستان كوتاه discussion

44 views
داستان كوتاه > ایستگاه صفر

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

طیبه تیموری | 659 comments رسیدن که نه، اما احتمالاً در تمام مدت راه داشتیم به یک دقیقه تنهایی در کنار هم فکر می کردیم. حسی شبیه نجات پیدا کردن از بی خوابی چند روزه توی قطار، مثل یک جای سفت و بی تکان که می توانی با خیال راحت و آرامش سرت را بگذاری و بخوابی. از انتهای راهرو قطار، دستت را به حالت مخصوصی بالا می آوری و همه ی اداهایت شبیه ارادتی می شود که لاجرم بغیر از چشمهای من نباید به چشم این مسافران خسته و کنجکاو برسد. سری تکان می دهم به آهستگی پلکی که بسته می شود و این انگار تکان خوردن لنگری بزرگ می شود توی دلت.
سفر دارد کم کم به ماجرای پشت پرده ای بدل می شود، وقتی که از حضور و صدا خسته می شوم و می خزم توی کابین شماره 6 و پرده را کیپ می کشم و من می مانم و یک پنجره ی وسیع که همه جور منظره دارد. روی تخت ملحفه کشیده با آرامش دراز می کشم. تنها سطح مطمئنی که احتمال هیچ آلودگی بر آن نمی رود، به لطافت دستهای مادر آنروز غروب وقتی با حوصله داشت تایش می زد و مدام آرزو می کرد که خوش بگذرد و حواسم به وسایلم باشد. دلم را آیا بخشی از وسایل به حساب آورده بودی مادر؟
صدای کشیده شدن درب کشوئی تکانم داد. از ترس و هیجانی عجیب پر می شوم. نفسم توی گلویم گیر کرده بود. صدای حرکت قطار توی سرم بالاگرفت، انگار کسی دارد آهنگ آشفته ای را با صدای بلند می نوازد. زمان اندکی از چفت کردن در کابین تا آوار نگاهت بر صورتم طی شد. مثل فاصله ی اندک درک حرفهای نگفتنی بینمان از ایستگاه صفر حرکت، وقتی حواسم پرت موهای طلایی دخترت شده بود، روی لبخندت توقف کردم و بعد از دو روز هنوز در همان ایستگاه گوشه ی نیمکت چوبی قدیمی نشسته ام که بیایی و بابت جابجایی کوله پشتی ام از تو تشکر کنم. مبهوت می نشینم و در همان سکوت می خواهم توضیح بدهی از اولین روز تا امروز. بگویی چرا موهای دخترت آنقدر طلایی است که چشمهایم را می زند، چرا این کوله پشتی آنقدر سنگین است که تو باید از راه برسی و از پله ها بالا ببری اش، می خواهم همه چیز را توضیح بدهی بجز اینکه اینجا روبرویم نشسته ای و منتظر نشسته ای که بخاطر ایستگاه صفر حرکت از تو تشکر کنم.
کتفم درد می کند. کوله پشتی خیلی سنگین است، مثل بغض سنگینم از دیدن همسر و فرزندت و خارج از طاقتم مثل این کوله پشتی که قدمهایم را کند می کند و نمی گذارد به موقع برسم. صورتم را به شیشه می چسبانم و خداحافظی مسافران با خانواده هایشان را در ایستگاه بین راه بهانه می کنم برای گریه کردن. دلم برای برگشتن تنگ می شود...
صدای پای دخترت از راهرو که به گوشمان می رسد دلم هری می ریزد، به دنبال یافتن چیزی که نمیدانم بلند می شوم، نه توی جیب کناری و نه در لابلای لباسهای تاشده هیچ راه گریزی پیدا نمی کنم. یک لحظه چشمم به آینه می خورد، شبیه همسرت شده ام، شبیه عصرهای منتظر و دستهایی که دارد از سه رشته ی طلایی، زنجیر ابدی از زیبایی می بافد و یک رژ لب نارنجی که پررنگ می شود برای استقبال تو. چفت کوپه را باز می کنم. ترس توی چشمهایت می نشیند. می خواهی حرفی بزنی انگشتم هیس بزرگی می شود، کمی مقاومت و درب کشویی که با دستهایم باز می شود و تو که شبیه سرزنش دیر رسیدن هایم تلخ می شوی و می روی.
یک ایستگاه مانده به آخر، از قطار پیاده می شوم.


Nader - نادر شاید این نخستین تصویرپردازی شماست که می‌خوانم و آنرا بسیار نزدیک با نوشته‌های خود می یابم۰از این روی آنرا با دقت بیشتر خواندم و نکاتی در ذهنم جان گرفت که نه بعنوان نقد بلکه بعنوان نظری درکل شخصی در اینجا می آورم۰

تلاش من اگر تجربه یی ناپخته در بیان تصاویر چند بعدیِ زندگی در سبک و سیاقِ به اصطلاح واقعگرای جادویی باشد, شما اما در تصویر پردازی خود از مرز این واقعگرایی گامی آنسوتر به سمت و سوی فراواقع می نهید و این کار شما را در بیان و انتقال مفاهیم سخت تر (آبستره و انتزاعی تر) می کند۰ گرچه در اینجا بایستی هم چنین باشد چرا که راوی با رمز و رازِ نمادها و نشان هایِ ذهنیتی شاعرانه در پیِ پرده برداری از ماجرایی در پشت پرده برآمده ست۰ رازی که مخاطب می بایستی خود از مجموعه ی تصاویری که در اختیارش می نهید پی به آن بَرَد۰ اینکه راز برملا می‌شود یا نه بستگی به سخت کوشی او دارد و تلاش شما در چگونگیِ بیان این تجربه ی تلخِ رازآلوده ارزشمند است۰


تداعیِ ژرفِ شعرگونه یِ راوی از پیوندی عاطفی که از ایستگاه صفر در پی بروز ارادت در کردار ی شاید مهربان از یک سو و لطافت در ذهنیتی قطعاً ظریف از سوی دیگر, آغاز و با کوله‌باری سنگین در مسیر تکانه ها و پیچش های زندگی, میان شلوغِ خسته و کنجکاو مسافران پیاده و سواره, جایی در کابین ششم ـ و نه هفتم ـ تنهایی, با پنجره یی وسیع, گشوده بر دنیا, در فاصله ی اندکِ درکِ حرف‌های ناگفتنی به هیسِ بزرگِ با هم بودن ـ و نه یگانگی ـ می رسد۰
راوی یک ایستگاه مانده به آخر پیاده می شود۰
۰۰۰

در کل برای من جای پرسش و ابهام بسیار داشت که بعضی بر من گشوده شد و بعضی در پشت پرده باقی ماند۰

سفری تلخ تا ژرفایِ ظریفِ لحظه‌هایی که به آخر نمی‌رسد۰


شاعر باشید۰


طیبه تیموری | 659 comments آقای نادر گرامی
بی نهایت از صرف وقتی که برای خوانش نوشته ام کردید سپاسگزارم

شاعرانه نویسی اگرچه اینروزها در نوشتن داستان به مذاق بسیاری خوش نمی آید اما در خون من است و دلم می خواهد سبک منتخبم باشد بااینهمه گره افکنی های داستان هرچند ربطی ناملموس به شعر نویسی های من دارد اما نباید این اندازه که شما گفتید گنگ باشد و بی گره گشایی
پس این انتقاد تا اینجا وارد است

از توصیفات زیبایتان ممنونم و از درک زیباترتان از ین داستان


تلاشم را می کنم که بجز آن رموزی که باید برای مخاطب ناگفته بماند، ناگفتنی های غیر حرفه ای برای مخاطبان باقی نگذارم


باز هم ممنونم


طیبه تیموری | 659 comments این داستان پارسالمه
حاصل یه حس گریز دلخواه بود
نقدم کنید
:)


message 5: by Alireza (new)

Alireza (mrwintter) | 116 comments مداد رنگی عزیز،

همیشه کارهای زیبات رو دنبال می کردم، علی الخصوص شعرهات رو،
و اینکه اساساً داستان کوتاه خودش گاهی شعر می شه رو اینجا کاملاً درک کردم.

قلم شاعرانه ی شما ناگزیره که خوب بنویسه!


message 6: by [deleted user] (new)

تی تی جان همیشه نوشته هات سرشار از احساس و زیباییه
من این داستان رو قبلا خوندم ، اون موقع از موضوع و همینطور درونمایه ی داستان ، همونقدر دستگیرم شد که الان.چراکه جای ابهام خیلی زیادی برای خواننده گذاشتی

عناصر داستان کوتاه رو رعایت نکردی ، مثلا شخصیت پردازی
مطمئنا حالا که خودت دوباره این نوشته رو می خونی به نقاط قوت و ضعفش بیشتر پی می بری

تعابیر شعرگونه ی زیبایی در این نوشته دیده می شه مثلا این جمله که فوق العاده است و یادمه که پارسال هم که خوندم عاشقش شدم:
دستهایی که دارد از سه رشته ی طلایی، زنجیر ابدی از زیبایی می بافد


الان به نظر من خیلی نسبت به قبل ، پیشرفت کردی در نوشتن
داستان
البته حست به همون زیبایی و لطافت هست ، ولی ملموس تر برای خواننده


message 7: by mohammad (last edited Mar 26, 2012 09:32PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments سلام تی تی جان
شاید این سلیقه کج من باشه اما اگه کتابی رو باز کنم و یکی از داستانهاش رو به نگاه بندارم و اون داستان این باشه بدون شک کتاب رو میبندم و میذارم تو قفسه کتابفروشی و با خودم میگم به درد من نمیخوره. من از تشبیهات مکرر خوشم نمیاد . بدم میاد . من شبیه فلان و فلا وفلان شدم تو شبیه فلان و فلان شدی. حسم شبیه فلان میشه دستات شبیه بهمان میشه. هرچند این توصیفات منحصر به فرد و بکر و زیبا هستند اما پس من کی شبیه من هستم و تو کی شبیه تو.
من میدونم که این یه داستان رءال نیست اما موضوعی رءال داره و فقط سبک نوشتن رءال نیست. بدون شک تو ذهنت یه بار قشنگ و مرتب از اول هرچه شده به ترتیب زمانی پشت سر هم چیدی. اما این قلمته که طوفانی توو ذهنت بپا کرده و به خورد خواننده داده.
اگه حرفی تازه باشه و ارزش گفتن داشته باشه و دیدگاه نوی توش باشه. با ساده ترین جملات هم میشه منتقلشون کرد و خواننده رو متاثر کرد و تشبیهات زیاد و قلم فرسایی فقط ظلمیه در حق حرف دلمون. اما وای به روزی که بخوایم حرفی کهنه رو با استفاده- بهتر بگم - با سواستفاده از توصیفات و تشبیهات زیبا و خاص نو کنیم. این رو بهش میگن گنجیشک رنگ شده به جای قناری فروختن.
من تو این داستان حرفهای نوی میبینم که نادر عزیز اشاراتی بهشون کرده به خاطر همین فقط حرص میخورم که چرا و چرا و چرا این داستان طوری روایت نشده که ابهام در درک چرایی ماجرا هاباشه و نه در چه ای اونها. خیلی حرف زدم دیگه
. نفسم توی گلویم گیر کرده بود. صدای حرکت قطار توی سرم بالاگرفت، انگار کسی دارد آهنگ آشفته ای را با صدای بلند می نوازد.
ببین صدای قطار توی سرم بالا میرود . عالیه . تمام . دیگه چرا میای و برای این تصویر عالی توصیف میاری . یه لحظه خودت رو ببر تواین صحنه . ببین چقدر به صحنه نزدیک میشی وقتی صدای آهنگ آشفته چه ظلمیه به خواننده چون دورش میکنه از صحنه ذهن خواننده میگرده دنبال درک توصیف و هیجان ناشی از اینک درب کشویی باز شده و اینکه کیه که راوی رو مبهوت کرده ،رو فروکش میکنه.
من اعتقادم اینه که تو داستان کوتاه درک تشبیهات باید به عهده خواننده باشه و اینکه اگه اونهارو درک هم نکرد تاثیر زیادی تو داستان نداشته باشه. مثلا تشبیه سنگینی چمدان و بغض. اگه داستان طوری روایت میشد که تو این سفر دو چیز برای راوی سنگینی میکرد اون موقع خواننده میفهمید این مثل اونه.
مثلا فرض کن من میخوام آشفتگی ذهن یه نفر رو به امواج دریای طوفانی تشبیه کنم. خوب راحت ترین راه به کار بردن کلمه مثله. اما وقتی ذهن یه شخصیت کنار دریای طوفانی رو باز میکنم. کار سخت میشه که اینارو مثل هم کنم. نویسنده باید هنرمند باشه. نه کاشف.
الان بهتر مینویسی.
شعر نباید با داستان مخلوط بشه. داستانهای الانت این رو بیشتر رعایت کردن.


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments زیبا بود و البته پر از توصیف و تشبیه
ولی هنوز واسم مبهمه...
مواردی که به ذهنم رسید:
«دستت را به حالت مخصوصی بالا می‌آوری» من نتونستم درکش کنم...
آلودگی زدایی از تخت واسه چیه؟
«تکانم داد...پر می‌شوم...گیر کرده بود...بالا گرفت...می‌نوازد» به نظرم فعل‌ها اگه همزمانی داشت بهتر بود
پرده را که کیپ کشیده بود، چطور خداحافظی مسافران را می‌دید؟ من گمان میکنم در یک زمان رخ نداده...


طیبه تیموری | 659 comments مريم عزيز
ممنونم كه مثل هميشه با حضور و توجه ات به آدم دلگرمي مي دي
راستش دلم مي خواست بحثي رو پيش بكشم و اونم اينه كه چقدر لازمه كه ما در چارچوب هاي مدون و تعريف شده خشك كار كنيم و بنويسيم
مثلاً وقتي صحبت از زبان شاعرانه مي شه، قطعاً اين مي تونه به قول محمد كه انتخابش نخوندن چنين متن هايي هست، كاملاً‌سليقه اي باشه اما آيا لزوماً ما بايستي در نقدهايمان از سليقه صحبت كنيم يا درستي و نادرستي يك كار
سوال بعدي كه برايم پيش آمده اينه كه چقدر لازمه كه همه ي مولفه هاي يك داستان كوتاه بطور مساوي و هميشه با روالي هميشگي در يك داستان مورد استفاده قرار بگيره
منظور كلي من اينه كه داستاني كه فاقد يك يا تعدادي از اين اِلِمان هاست را نمي توان به همين دليل نقد كرد
بلكه بايد پذيرفت و همانطور كه هست به آن نگاه كرد
قطعاً صحبت در اينباره بحث را به فرم و مفهوم در داستان مي كشاند اما واقعاً دوست دارم در اين باره بحثي شكل بگيره تا بتوانيم بيشتر و موثرتر بخوانيم و بنويسيم

همه ي اين نكته ها به هيچ وجه دفاعيه بر داستان بالا نيست. اين داستان نتيجه بروز يك احساس و شكل گيري يك روايت در حركت بوده كه در عرض يك ربع ساعت پديد آمده و قطعاً تنها تمرين كوچكي براي نوشتنه
همه اونچه رو كه شماعزيزان هم نوشته ايد به آن اشاره كرديد قبول دارم و سعي مي كنم از نظر ذهني الگويشان كنم

ممنونم و منتظر نظراتتان هستم
از محمد و مهدي و عليرضاي عزيز و همه كساني كه داستان را خواندند ممنونم و منتظر نظرات همه هستم


message 10: by [deleted user] (new)

درست می گی تی تی عزیزیم، شاید بهتره این داستان شعرگونه رو با قواعد خودش بسنجیم


back to top