هوشنگ ابتهاج discussion

23 views
پرده افتاد

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by mehrdad (new)

mehrdad afzali | 4 comments Mod
پرده افتاد
صحنه خاموش
آسمان و زمين مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها چون مه و دود
رفته بر باد
مانده در پرده گوش
رقص خاموش فرياد
پرده افتاد
صحنه خاموش
وز شگفتي اين رنگ و نيرنگ
خنده يخ بسته بر لب
گريه خشكيده در چشم
پرده افتاد
صحنه خاموش
و آن نمايش
كه همچون فريبنده خوابي شگفت
دل از من همي برد پايان گرفت
و من
كه بازيگر مات اين صحنه بودم
چو مرد فسون گشته خواب بند
كه چشم از شكست فسون برگشايد
به جاي تماشاگران يافتم خويشتن را
شگفتا ! كه را بخت آن داده اند
كه چون من
تماشاگر بازي خويش باشد ؟
وز اين گونه چون من
تراشد
فريب دل خويشتن را
كه آخر رگ جان خراشد ؟
بلي پرده افتاد و پايان گرفت
فسونكاري اين شب بي درنگ
و من در شگفت
كه چون كودكان
بخندم بر اين خواب افسانه رنگ ؟
و يا در نهفت دل تنگ خويش
بگريم بر اندوه اين سرگذشت ؟



message 2: by Fatima (new)

Fatima | 8 comments Mod
بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت
پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت
گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم
کو بال آن خود را باز افکنم به کویت
تا کی چو شمع گریم ای درین شب تار
چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت
از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل
چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت
ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت
از پا فتادگان را دستی بگیر آخر
تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت
تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه
کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت
چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای
شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت


back to top