هوشنگ ابتهاج discussion
پرده افتاد
date
newest »
newest »
بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت
پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت
گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم
کو بال آن خود را باز افکنم به کویت
تا کی چو شمع گریم ای درین شب تار
چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت
از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل
چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت
ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت
از پا فتادگان را دستی بگیر آخر
تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت
تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه
کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت
چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای
شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت
پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت
گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم
کو بال آن خود را باز افکنم به کویت
تا کی چو شمع گریم ای درین شب تار
چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت
از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل
چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت
ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت
از پا فتادگان را دستی بگیر آخر
تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت
تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه
کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت
چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای
شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت



صحنه خاموش
آسمان و زمين مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها چون مه و دود
رفته بر باد
مانده در پرده گوش
رقص خاموش فرياد
پرده افتاد
صحنه خاموش
وز شگفتي اين رنگ و نيرنگ
خنده يخ بسته بر لب
گريه خشكيده در چشم
پرده افتاد
صحنه خاموش
و آن نمايش
كه همچون فريبنده خوابي شگفت
دل از من همي برد پايان گرفت
و من
كه بازيگر مات اين صحنه بودم
چو مرد فسون گشته خواب بند
كه چشم از شكست فسون برگشايد
به جاي تماشاگران يافتم خويشتن را
شگفتا ! كه را بخت آن داده اند
كه چون من
تماشاگر بازي خويش باشد ؟
وز اين گونه چون من
تراشد
فريب دل خويشتن را
كه آخر رگ جان خراشد ؟
بلي پرده افتاد و پايان گرفت
فسونكاري اين شب بي درنگ
و من در شگفت
كه چون كودكان
بخندم بر اين خواب افسانه رنگ ؟
و يا در نهفت دل تنگ خويش
بگريم بر اندوه اين سرگذشت ؟