داستان كوتاه discussion
گفتگو و بحث
>
مياي بازي !!؟
date
newest »
newest »
message 1:
by
Farzan
(new)
Aug 19, 2008 12:33PM
غوغایی بر پا شد همه جا را گرد و خاک فرا گرفت و نور خیره کننده ای پدیدار گشت . مرد دستش را همایل چشمانش قرار داد ... از شدت نور داشت کور می شد که ناگهان دختری بدون چهره ظاهر شد . دستش را...
reply
|
flag
را از روی چشمانش برداشت. مبهوت چهره نداشته دختر بود که ناگهان متوجه شد کیسه اش نیست. نگاهش را در پی کیسه اش به اطراف گرداند. کیسه پشت پایش افتاده بود. ان را برداشت و دوباره به سمت ان نور و موجودی که با خود اورده بود برگشت... کسی نبود...
به خود تکانی داد و خودش را از کنار شومینه کنار کشید . مرد در حالی متعجب از چیزی که دیده بود دستش را به طرف کیسه دراز کرد از کیسه صدایی آمد ... مرد
در كيسه را باز كرد و دستش را به درون كيسه اش برد تا به موجود عجيبي كه در گوشه اي از جنگل پيدا كرده بود نگاهي بيندازد. موجود...
دارای چشمانی سبز به ژرفای اقیانوس بود و با نگاهی معصوم مرد را نگاه می کرد...آن دو چشم سبز گفت : من چشمان دختر بدون صورت هستم . من را باید
از اعماق وجود احساس کنی تا بتوانی ببینی و اگر این چنین نشد خود خواهی فهمید که من چیزی جز نور نخواهم بود و برای تو...
تنها يك روياي دلنشين.مرد از اين سخن متعجب شد. پس پرسيد:
چگونه ميتوانم تو را از اعماق وجودم حس كنم؟
دو چشم سبز با صدايي عجيب گفت: ساده است. فقط بايد...
در سختی ها غوطه ور بودی و هیچ راهی را نمی یافتی اما با چه دشواری از آن مسیرها عبور کردی... آنگاه نمی دانستی که چه بود و چگونه توانستی... چه نیرویی بود که تو را رهایی داد... حال من
او متحول شده بود . دنبال راهی می گشت که آن چشمان زیبا را به چهره آن دختر بازگرداند . دیری نپایید فکری به ذهنش خطور کرد . مرد دانایی را در آن طرف کلبه اش می شناخت . مرد
سالخورده ای با ریش های بلند و ردایی سفید،با چهره ای آرام که دم از تجربه و فرزانگی می زد در کلبه ای، در نزدیکی کلبه او،کنار رودخانه زندگی می کرد.او با خود اندیشید...
سنگين و در عين حال زيبا بودند. به دو زمرد نگاهي انداخت و ياد شب گذشته افتاد. پس سنگ ها را به درون كيسه برگرداند و به سمت كلبه پيرمرد پيش رفت. هنوز به كلبه نرسيده بود كه.....
ناگهان احساس کرد آن دختر همان اطراف است و با چشمانی که روی صورتش نیست به او می نگرد.به سرعت چرخید و نگاهی کنجکاوانه به اطراف انداخت،تا جایی که چشم کار می کرد درخت های سر به آسمان کشیده و بوته های سبز دیده می شد،اما اثری از آن دختر نبود.بی اختیار....
دوباره دختر را بين شاخ و برگ مي ديد شايد هم احساس مي كرد مي بيند انگشتانش را روي زمرد ها كشيد آرام و نوازشگر ..دختر را ديد كه لبخند محزوني دارد و گونه هايش به سرخي مي زند ..احساس كرد بندي از قلبش گريخت ..شك و دودلي گريبانش را گرفت ....و پاهايش سست شد ..آيا پيرمرد
می توانست به او کمک کند تا آن چشم ها را به دخترک برگرداند... آیا پیرمرد حرف او را باور می کرد... همچنان در شک بود اما تصمیم خود را گرفت و به سمت دخترک رفت... چشم از او برنمی داشت تا مبادا او را گم کند... ناگهان
پيرمردي سپيد مويي كه بر خلاف كمر خم شده و انبوه مو وريش سفيد پوستي درخشان و صاف داشت مقابلش ظاهر گشت..وگفت:مي خواستي مرا ببيني؟مرد مات و مبهوت زمردها را در دست فشرد ..وسعي كرد صدايش را صاف كند تا بتواند پاسخي بدهد اما از زور خستگي بود يا شايد ترس ..صداي از گلويش خارج نمي شد ..بهمين علت درمانده و عاجز دستش را گشود و نگاه خيره پيرمرد را به آنها كشاند..اما در همين حين نگاهش به دختري افتاد كه از زير درختان
كسي كه وارد دل جنگل بشود برگشتي ندارد..خواستم چيزي بگويم ..صدايي ضعيفي كه گويا مال كسي ديگر بود گفت:كار مهمي دارم..پيرمرد دست سبكش را به شانه ام زد و گفت :من مي دانم كار مهم ترا..تو اولين و آخرين كسي نيستي كه وارد اين بازي شده اي ..تمام كساني كه به عشق پيدا كردن جاه و جلال دل به سفر مي دهند و عاشق دو چشم زمردي مي شوند كار مهمي دارند..سپس خنديد ..خنده اش عرق سردي بر پيشاني ام آورد اما در برابر نگاه سنگينش حتي توانايي بلند كردن دستم را هم نداشتم تا عرقم را پاك كنم.گفت مي داني آن دختر كيست؟سري تكان دادم ..گفت:اگر چشمهايش را به او بر گرداني همواره اسير او خواهي بود..او همان شهوت جواني ست .. دلربا و زيبا...كه مي خواهد
ولرزان كز كرده مشغول چيدن سنگها به روي هم بود اما از بس دستانش مي لرزيد سنگها از روي هم مي افتادند و چهره ترسان و پر منقلبش زير سايه اي از اندوه مي رفت برگشتم پيرمرد هنوز نگاه سنگينش را با آن پوزخند هميشگي بر لب داشت پرسيدم:اگر او شهوت جواني ست ..تو چه كسي هستي ؟..صدايش بر خلاف خودش از دور دستها مي آمد گفت:من اراده ام قرن هاي متمالي ست كه توانسته ام متزلزل نشوم صداي افتادن سنگي بزرگ آمد نگاه متعجبم روي مرد جواني افتاد كه هنوزم داشت سنگها را روي هم مي چيد..گفتم چه مي كني برادر؟ باصداي اندوهناكي گفت:گفته اگر سنگها را بتوانم تا به آسمان بلند كنم مال من خواهد شد ..خش خشي آمد و دخترك با لبخند محزوني كه بر لب داشت از زير طنابي زمخت كه به درخت وصل بود گردنش را بداخل حلقه طناب
فرو برد و با صدایی نجواگونه گفت : آن چشمان متعلق به من است چطور آنها را می توانی به من برگردانی ؟ پیرمرد
به نظر من آقا فرزان اشتباه نوشتند
آخرين جمله اين است:
گردن را بداخل حلقه طناب....
بايد مي شد:
آرام برد و حلقه را تنگتر كرد
ولي نوشتند
گردن را بداخل حلقه طناب آرام ايستاده بود
آخرين جمله اين است:
گردن را بداخل حلقه طناب....
بايد مي شد:
آرام برد و حلقه را تنگتر كرد
ولي نوشتند
گردن را بداخل حلقه طناب آرام ايستاده بود
همچنان پشت سرم ایستاده بود با صدایی استوارتر از قبل گفت: تو که نمی خواهی مثل این جوان تا آسمان سنگها را روی هم بچینی؟عاقل باش مرد،او ارزش اسارت ندارد،به من اعتماد کن.چطور می توانستم به او اعتماد کنم؟من که نه او را می شناختم و نه آن دختر را.
ناگهان راه چاره زیرکانه ای به ذهنم رسید،سراسیمه و با هیجان به سمت پیرمرد چرخیدم و با صدای بلند گفتم:......
(البته اینکه یه دفعه راوی داستان عوض شد یه کم به متن ضربه زد،اما خوب ادامه بدیم بهتره...)
بايد بگي اصلا چرا اينقدر دلت مي خواهد به من كمك كني ؟خوب من بايد بدونم و بعد از اين حرفت رو باور كنم در غير اين صورت
در روی یک تخت دراز کشیده ام... اول فکر کردم تمام چیزهایی که دیدم خواب بود... اما وقتی به خود آمدم فهمیدم که در همان کلبه ای هستم که از جنگل هویدا بود اما نمی دانستم کلبه متعلق به پیرمرد است یا آن دخترک. کلبه ای تاریک و ترسناک ، بوی بدی به مشام می رسید. خواستم از روی تخت بلند شوم و نگاهی به اطراف بیاندازم اما انگار به تخت بسته شده بودم... روی اجاق گوشه ی کلبه دیگی بزرگ در حال جوشیدن بود... ناگهان صدای جیغی بلند به گوش رسید و بعد...
درسته وارد کلبه شده بود...اما نمی دونست کلبه برای چه کسیه؟!!!(در اصل منظورم از کلبه کلبه ی خودش نبود بلکه همون کلبه ای بود که از دور تو جنگل می دید و فکر می کرد کلبه ی اون پیرمرده) برای همین هم گفته شده وقتی به خود آمد فهمید در همان کلبه ای است که از جنگل هویدا بود... اما خود این جمله هم بد نیست... وقتی به خود آمد فهمید در همان کلبه ای است که قبلاً وارد آن شده بود. (این اشتباه رو در برابر عوض شدن راوی داستان ناچیز ببینید...)
در روی یک تخت دراز کشیده ام... اول فکر کردم تمام چیزهایی که دیدم خواب بود... اما وقتی به خود آمدم فهمیدم که در همان کلبه ای هستم که قبلاً وارد آن شده بودم.... اما نمی دانستم کلبه متعلق به پیرمرد است یا آن دخترک. کلبه ای تاریک و ترسناک ، بوی بدی به مشام می رسید. خواستم از روی تخت بلند شوم و نگاهی به اطراف بیاندازم اما انگار به تخت بسته شده بودم... روی اجاق گوشه ی کلبه دیگی بزرگ در حال جوشیدن بود... ناگهان صدای جیغی بلند به گوش رسید و بعد...
دختر را در کنار اجاق دید که پشت به او ایستاده است . دختر به طرف او برگشت و گفت : اگر می خواهی به زمان قبل انفجار زمین بازگردی باید
به من اعتماد کنی. تو مرا نمی شناسی اما من تو را خوب می شناسم. از همان روزی که پا به این دنیا گذاشتی من همه جا در کنار تو بوده ام. هنوز روزی را که خانه و خانواده ات را در شهر ترک کردی و به این جنگل پناه آوردی تا خود حقیقی ات را بیابی خوب به خاطر دارم. به خاطراتت رجوع کن ما بارها یکدیگر را دیده ایم.اما من هر بار در شمایلی متفاوت ظاهر می شدم. بار اول
زماني بود كه فكر كردي دل باخته اي ..آنهم اولين بار..اما وقتي او را شانه به شانه مردي ديدي ..چيزي در دلت نشكست چون دل به نگاه من سپرده بودي كه روبروي آپارتمانت در آن پنجره روبه رويي اميد تازه ات بودم اگر باور نمي كني بيا و چشمان من شو ..سفري به گذشته ها كنيم...قاب پنجره آپارتمان هنوزم باز است و منتظر سفر من و تو..كافيست چشمهايت را ببندي و دست در دست من بگذاري و به هيچ چيز..
دیگر جز این موضوع فکر نکنی... به من اعتماد کن و بیا تا سفری به گذشته کنیم... می ترسید نمی دانست چه کاری درست است... از طرفی هشدارهای پیرمرد را به خاطر می آورد و از سویی دیگر اشتیاق به تکرار خاطرات گذشته را...
در همین افکار غرق بود که دوباره صدای جیغی شنیده شده... ناگهان تصمیم خود را گرفت و دست دخترک را در دستانش گرفت... احساس ضعف شدیدی به او دست داد و به زمین افتاد اما...
تاچشم گشود روي تخت خوابش بود توي اتاق خودش با قفسه هاي از كتاب كه به جاي كتاب پر از مجلات جنجالي و سينما بودنگاهي به اطرافش انداخت كسي نبود ..هيچكي ....دستانش را به سرش برد..و آنرا فشار داد..هيچ صدايي نبود ..تمام اينهارا خواب ديده بود؟بايد مال همين مجلات ..
باشه که از زیادی خوندنشون این اتفاق افتاد... اما نه انگار خواب نبود هنوز صدای جیغی که در لحظه ی آخر شنیده بود تو گوشش زنگ می زد باید یه اثری پیدا می کرد تا مطمئن بشه خواب بوده یا حقیقت از تخت خواب بلند شد و خواست که از اتاق بیرون بره اما ناگهان
صداي تلفن تمام خلسه اورا برهم زد گوشي را برداشت صداي جيغ مانندي مي آمد ..معلومه تو كجايي پسر..چند روزه راست و ريست كردم كه اعتراض رئيس در نياد ولي ديگه نمي تونم چقدر بگم مريضه گرفتاره ..برگرد اداره..تا اخراج نشدي..چون ديگه از دست من كاري ساخته نيستگوشي را كه گذاشتم فهميدم براستي تب داشتم و هذيان مي گفتم با پوزخندي به خودم كه از صفحه خاموش تلوزيون مثل پوزخند يك ميمون احمق بود كنار پنجره آمدم تا نفسي تازه كنم كه چهره زنانه آشنايي را ديدم از آپارتمان رو به رويي نگاهم مي كند ..انگار سطلي آب سرد شايد هم آب جوش رويم ريختند ..دقيقتر نگاه كردم ...پرده توري داشت تكان مي خورد و صورتي ..
را که از پشت پرده ها دیده می شد نمایان می ساخت... احساس کردم دارم دیونه می شم شایدم هنوز خوابم چند بار چشمامو باز و بسته کردم اما نه انگار حقیقت داشت این چهره ای بود که خوب می شناختم اما چه اتفاقی افتاده درست نمی دونم تا اونجایی که یادمه خیلی وقت بود که ندیده بودمش شاید چندین سال اما نه انگار همین دیشب بود که دیدمش نمی دونم... سرم به شدت درد گرفت و چشمام سیاهی رفت از اون چهره چشم برنمی داشتم تا ....
می شه یه لطفی کنید و بگید از الان به بعد زاویه دید چی باشه چطوره طبق نوشته ی آرزو خانوم اول شخص باشه تا آخرش دیگه تغییر نکنه
اينكه موندن را جايز ندونستم ..لباس پوشيدم و دستي به موهايم كشيدم كه از عرق سفت و بهم چسپيده بود..مهم نبود ..مهم اين بود كه بايد اين بازي رو خاتمه مي دادم ..از پله ها دويدم .. در حاليكه زير لب غر ميزدم كه آسانسور هميشه خدا خرابه ..حالا جلوي در او بود ..اويي كه كه بود ..خودم هم نمي دانستم ..قلبم داشت از جا كنده ميشد ..خواستم زنگ را بزنم كه ديدم در خود به خود باز شد ..د.وباره ترديد بسراغم آمد ..ولي براي برگشتن ديگر دير بود ..در را باز كردم و داخل شدم كسي نبود جز
كيف را بگيرم ولي همچنان گريه مي كرد و آب دماغش و اشكش بهم مخلوط شده مرا به خنده مي انداخت وقتي پرسيدم بچه جان پس مادرت كو..بيشتر زد زير گريه و روزنامه اي از كيفش در آورد ...زني قدبلند زيبا در روز تعطيلي اين هفته در پيك نيك مفقود شده است ...اگر خبري داريد
لطفا حتما ما را در جریان بگذارید... چهره ی زنی که در روزنامه چاپ شده بود برایم بسیار آشنا آمد... انگار تا همین چند لحظه ی پیش او را دیده بودم برای یک لحظه فکر کردم همان زنی است که از پشت پنجره به او چشم دوخته بودم... به طرف پسر بچه برگشتم تا شاید
جمله ی آخر داستان (بازی تمام شد) از فیلم بازی گرفته نشده؟؟؟ خوب خلاصه اینکه جشنواره ای تموم شد اما اگه بازم بگید میای بازی من اولین نفر داوطلب می شم.... برنده ی این مسابقه هم آقای محمد حسین که بالاخره این داستان رو به نتیجه ای رسوندند.همگی خسته نباشید
در اسرع وقت به پلیس اطلاع دهید. زیبای زن واقعن حیرت آور بود .چشمهاش برایم به شکل ناباورانه ای آشنا می نمود. انگار از ابتدای زمین تا حال با هم زیسته بودیم. پسرک را نگریستم و سعی کردم چیزی بگویم. اما زبانم قفل شده بود. بدنم یخ کرده بود و عرق سردی روی پیشانین نشسته بود. رو به پسرک گفتم:...
زیبایی زن شگفت آور بود. خوب که به تصویر نگاه کردم حس آشنایی عجیب نسبت به او در دلم موج زد. انگار او را از آغاز زمین می شناخته ام. به خصوص چشمهایش را که انگار...
نظر سنجي هامونو كجا بايد بنويسم؟
همين جا؟
همين جا؟

