داستان كوتاه discussion

218 views
گفتگو و بحث > مياي بازي !!؟

Comments Showing 1-50 of 50 (50 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments غوغایی بر پا شد همه جا را گرد و خاک فرا گرفت و نور خیره کننده ای پدیدار گشت . مرد دستش را همایل چشمانش قرار داد ... از شدت نور داشت کور می شد که ناگهان دختری بدون چهره ظاهر شد . دستش را...


message 2: by Ziba (last edited Aug 22, 2008 07:27AM) (new)

Ziba | 2 comments را از روی چشمانش برداشت. مبهوت چهره نداشته دختر بود که ناگهان متوجه شد کیسه اش نیست. نگاهش را در پی کیسه اش به اطراف گرداند. کیسه پشت پایش افتاده بود. ان را برداشت و دوباره به سمت ان نور و موجودی که با خود اورده بود برگشت... کسی نبود...


message 3: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments به خود تکانی داد و خودش را از کنار شومینه کنار کشید . مرد در حالی متعجب از چیزی که دیده بود دستش را به طرف کیسه دراز کرد از کیسه صدایی آمد ... مرد


message 4: by M.H.R (last edited Aug 20, 2008 12:42PM) (new)

M.H.R (mhrr) | 313 comments در كيسه را باز كرد و دستش را به درون كيسه اش برد تا به موجود عجيبي كه در گوشه اي از جنگل پيدا كرده بود نگاهي بيندازد. موجود...


message 5: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments دارای چشمانی سبز به ژرفای اقیانوس بود و با نگاهی معصوم مرد را نگاه می کرد...آن دو چشم سبز گفت : من چشمان دختر بدون صورت هستم . من را باید


message 6: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments از اعماق وجود احساس کنی تا بتوانی ببینی و اگر این چنین نشد خود خواهی فهمید که من چیزی جز نور نخواهم بود و برای تو...


message 7: by M.H.R (new)

M.H.R (mhrr) | 313 comments تنها يك روياي دلنشين.
مرد از اين سخن متعجب شد. پس پرسيد:
چگونه ميتوانم تو را از اعماق وجودم حس كنم؟
دو چشم سبز با صدايي عجيب گفت: ساده است. فقط بايد...


message 8: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments برقی زد و به مرد گفت : اگر بخواهی می توانی چشم دل باز کنی ؟ یاد آر زمانی را که


message 9: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments در سختی ها غوطه ور بودی و هیچ راهی را نمی یافتی اما با چه دشواری از آن مسیرها عبور کردی... آنگاه نمی دانستی که چه بود و چگونه توانستی... چه نیرویی بود که تو را رهایی داد... حال من


message 10: by Farzan (last edited Aug 22, 2008 05:34AM) (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments از تو می خواهم با یادآوری آن سختی ها مرا به چهره صاحبم برگردانی ؟ آن دختر


message 11: by Ziba (new)

Ziba | 2 comments بدون من عذاب می کشد. من بخشی از وجود او هستم که جای خالی ام با هیچ چیز دیگری پر شدنی نیست. مرد


message 12: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments او متحول شده بود . دنبال راهی می گشت که آن چشمان زیبا را به چهره آن دختر بازگرداند . دیری نپایید فکری به ذهنش خطور کرد . مرد دانایی را در آن طرف کلبه اش می شناخت . مرد


message 13: by Nasim (new)

Nasim | 13 comments سالخورده ای با ریش های بلند و ردایی سفید،با چهره ای آرام که دم از تجربه و فرزانگی می زد در کلبه ای، در نزدیکی کلبه او،کنار رودخانه زندگی می کرد.
او با خود اندیشید...


message 14: by M.H.R (new)

M.H.R (mhrr) | 313 comments سنگين و در عين حال زيبا بودند. به دو زمرد نگاهي انداخت و ياد شب گذشته افتاد. پس سنگ ها را به درون كيسه برگرداند و به سمت كلبه پيرمرد پيش رفت. هنوز به كلبه نرسيده بود كه.....


message 15: by Nasim (new)

Nasim | 13 comments ناگهان احساس کرد آن دختر همان اطراف است و با چشمانی که روی صورتش نیست به او می نگرد.به سرعت چرخید و نگاهی کنجکاوانه به اطراف انداخت،تا جایی که چشم کار می کرد درخت های سر به آسمان کشیده و بوته های سبز دیده می شد،اما اثری از آن دختر نبود.بی اختیار....


message 16: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments دستش را به طرف آن دو زمرد سبز برد و دختر در همان حال دستانش را در به طرف محل چشمان برد . مرد


message 17: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments دوباره دختر را بين شاخ و برگ مي ديد شايد هم احساس مي كرد مي بيند انگشتانش را روي زمرد ها كشيد آرام و نوازشگر ..دختر را ديد كه لبخند محزوني دارد و گونه هايش به سرخي مي زند ..احساس كرد بندي از قلبش گريخت ..شك و دودلي گريبانش را گرفت ....و پاهايش سست شد ..آيا پيرمرد


message 18: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments می توانست به او کمک کند تا آن چشم ها را به دخترک برگرداند... آیا پیرمرد حرف او را باور می کرد... همچنان در شک بود اما تصمیم خود را گرفت و به سمت دخترک رفت... چشم از او برنمی داشت تا مبادا او را گم کند... ناگهان


message 19: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments پيرمردي سپيد مويي كه بر خلاف كمر خم شده و انبوه مو وريش سفيد پوستي درخشان و صاف داشت مقابلش ظاهر گشت..وگفت:مي خواستي مرا ببيني؟مرد مات و مبهوت زمردها را در دست فشرد ..وسعي كرد صدايش را صاف كند تا بتواند پاسخي بدهد اما از زور خستگي بود يا شايد ترس ..صداي از گلويش خارج نمي شد ..بهمين علت درمانده و عاجز دستش را گشود و نگاه خيره پيرمرد را به آنها كشاند..اما در همين حين نگاهش به دختري افتاد كه از زير درختان


message 20: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments كسي كه وارد دل جنگل بشود برگشتي ندارد..خواستم چيزي بگويم ..صدايي ضعيفي كه گويا مال كسي ديگر بود گفت:كار مهمي دارم..پيرمرد دست سبكش را به شانه ام زد و گفت :من مي دانم كار مهم ترا..تو اولين و آخرين كسي نيستي كه وارد اين بازي شده اي ..تمام كساني كه به عشق پيدا كردن جاه و جلال دل به سفر مي دهند و عاشق دو چشم زمردي مي شوند كار مهمي دارند..سپس خنديد ..خنده اش عرق سردي بر پيشاني ام آورد اما در برابر نگاه سنگينش حتي توانايي بلند كردن دستم را هم نداشتم تا عرقم را پاك كنم.گفت مي داني آن دختر كيست؟سري تكان دادم ..گفت:اگر چشمهايش را به او بر گرداني همواره اسير او خواهي بود..او همان شهوت جواني ست .. دلربا و زيبا...كه مي خواهد


message 21: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments ولرزان كز كرده مشغول چيدن سنگها به روي هم بود اما از بس دستانش مي لرزيد سنگها از روي هم مي افتادند و چهره ترسان و پر منقلبش زير سايه اي از اندوه مي رفت برگشتم پيرمرد هنوز نگاه سنگينش را با آن پوزخند هميشگي بر لب داشت پرسيدم:اگر او شهوت جواني ست ..تو چه كسي هستي ؟..صدايش بر خلاف خودش از دور دستها مي آمد گفت:من اراده ام قرن هاي متمالي ست كه توانسته ام متزلزل نشوم صداي افتادن سنگي بزرگ آمد نگاه متعجبم روي مرد جواني افتاد كه هنوزم داشت سنگها را روي هم مي چيد..گفتم چه مي كني برادر؟ باصداي اندوهناكي گفت:گفته اگر سنگها را بتوانم تا به آسمان بلند كنم مال من خواهد شد ..خش خشي آمد و دخترك با لبخند محزوني كه بر لب داشت از زير طنابي زمخت كه به درخت وصل بود گردنش را بداخل حلقه طناب


message 22: by Farzan (last edited Aug 29, 2008 01:27PM) (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments فرو برد و با صدایی نجواگونه گفت : آن چشمان متعلق به من است چطور آنها را می توانی به من برگردانی ؟ پیرمرد


message 23: by [deleted user] (new)

به نظر من آقا فرزان اشتباه نوشتند
آخرين جمله اين است:
گردن را بداخل حلقه طناب....
بايد مي شد:
آرام برد و حلقه را تنگتر كرد
ولي نوشتند
گردن را بداخل حلقه طناب آرام ايستاده بود


message 24: by Nasim (new)

Nasim | 13 comments همچنان پشت سرم ایستاده بود با صدایی استوارتر از قبل گفت: تو که نمی خواهی مثل این جوان تا آسمان سنگها را روی هم بچینی؟عاقل باش مرد،او ارزش اسارت ندارد،به من اعتماد کن.
چطور می توانستم به او اعتماد کنم؟من که نه او را می شناختم و نه آن دختر را.
ناگهان راه چاره زیرکانه ای به ذهنم رسید،سراسیمه و با هیجان به سمت پیرمرد چرخیدم و با صدای بلند گفتم:......


(البته اینکه یه دفعه راوی داستان عوض شد یه کم به متن ضربه زد،اما خوب ادامه بدیم بهتره...)


message 25: by [deleted user] (new)

بايد بگي اصلا چرا اينقدر دلت مي خواهد به من كمك كني ؟خوب من بايد بدونم و بعد از اين حرفت رو باور كنم در غير اين صورت


message 26: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments در روی یک تخت دراز کشیده ام... اول فکر کردم تمام چیزهایی که دیدم خواب بود... اما وقتی به خود آمدم فهمیدم که در همان کلبه ای هستم که از جنگل هویدا بود اما نمی دانستم کلبه متعلق به پیرمرد است یا آن دخترک. کلبه ای تاریک و ترسناک ، بوی بدی به مشام می رسید. خواستم از روی تخت بلند شوم و نگاهی به اطراف بیاندازم اما انگار به تخت بسته شده بودم... روی اجاق گوشه ی کلبه دیگی بزرگ در حال جوشیدن بود... ناگهان صدای جیغی بلند به گوش رسید و بعد...


message 27: by Bernadet (last edited Sep 04, 2008 07:20AM) (new)

Bernadet | 93 comments درسته وارد کلبه شده بود...اما نمی دونست کلبه برای چه کسیه؟!!!(در اصل منظورم از کلبه کلبه ی خودش نبود بلکه همون کلبه ای بود که از دور تو جنگل می دید و فکر می کرد کلبه ی اون پیرمرده) برای همین هم گفته شده وقتی به خود آمد فهمید در همان کلبه ای است که از جنگل هویدا بود... اما خود این جمله هم بد نیست... وقتی به خود آمد فهمید در همان کلبه ای است که قبلاً وارد آن شده بود.
(این اشتباه رو در برابر عوض شدن راوی داستان ناچیز ببینید...)


message 28: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments در روی یک تخت دراز کشیده ام... اول فکر کردم تمام چیزهایی که دیدم خواب بود... اما وقتی به خود آمدم فهمیدم که در همان کلبه ای هستم که قبلاً وارد آن شده بودم.... اما نمی دانستم کلبه متعلق به پیرمرد است یا آن دخترک. کلبه ای تاریک و ترسناک ، بوی بدی به مشام می رسید. خواستم از روی تخت بلند شوم و نگاهی به اطراف بیاندازم اما انگار به تخت بسته شده بودم... روی اجاق گوشه ی کلبه دیگی بزرگ در حال جوشیدن بود... ناگهان صدای جیغی بلند به گوش رسید و بعد...





message 29: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments دختر را در کنار اجاق دید که پشت به او ایستاده است . دختر به طرف او برگشت و گفت : اگر می خواهی به زمان قبل انفجار زمین بازگردی باید


message 30: by Spring (new)

Spring (springirl) | 6 comments به من اعتماد کنی. تو مرا نمی شناسی اما من تو را خوب می شناسم. از همان روزی که پا به این دنیا گذاشتی من همه جا در کنار تو بوده ام. هنوز روزی را که خانه و خانواده ات را در شهر ترک کردی و به این جنگل پناه آوردی تا خود حقیقی ات را بیابی خوب به خاطر دارم. به خاطراتت رجوع کن ما بارها یکدیگر را دیده ایم.اما من هر بار در شمایلی متفاوت ظاهر می شدم. بار اول


message 31: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments زماني بود كه فكر كردي دل باخته اي ..آنهم اولين بار..اما وقتي او را شانه به شانه مردي ديدي ..چيزي در دلت نشكست چون دل به نگاه من سپرده بودي كه روبروي آپارتمانت در آن پنجره روبه رويي اميد تازه ات بودم اگر باور نمي كني بيا و چشمان من شو ..سفري به گذشته ها كنيم...قاب پنجره آپارتمان هنوزم باز است و منتظر سفر من و تو..كافيست چشمهايت را ببندي و دست در دست من بگذاري و به هيچ چيز..


message 32: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments دیگر جز این موضوع فکر نکنی... به من اعتماد کن و بیا تا سفری به گذشته کنیم...
می ترسید نمی دانست چه کاری درست است... از طرفی هشدارهای پیرمرد را به خاطر می آورد و از سویی دیگر اشتیاق به تکرار خاطرات گذشته را...
در همین افکار غرق بود که دوباره صدای جیغی شنیده شده... ناگهان تصمیم خود را گرفت و دست دخترک را در دستانش گرفت... احساس ضعف شدیدی به او دست داد و به زمین افتاد اما...


message 33: by [deleted user] (new)

تاچشم گشود روي تخت خوابش بود توي اتاق خودش با قفسه هاي از كتاب كه به جاي كتاب پر از مجلات جنجالي و سينما بودنگاهي به اطرافش انداخت كسي نبود ..هيچكي ....دستانش را به سرش برد..و آنرا فشار داد..هيچ صدايي نبود ..تمام اينهارا خواب ديده بود؟بايد مال همين مجلات ..


message 34: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments باشه که از زیادی خوندنشون این اتفاق افتاد... اما نه انگار خواب نبود هنوز صدای جیغی که در لحظه ی آخر شنیده بود تو گوشش زنگ می زد باید یه اثری پیدا می کرد تا مطمئن بشه خواب بوده یا حقیقت از تخت خواب بلند شد و خواست که از اتاق بیرون بره اما ناگهان


message 35: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments صداي تلفن تمام خلسه اورا برهم زد گوشي را برداشت صداي جيغ مانندي مي آمد ..معلومه تو كجايي پسر..چند روزه راست و ريست كردم كه اعتراض رئيس در نياد ولي ديگه نمي تونم چقدر بگم مريضه گرفتاره ..برگرد اداره..تا اخراج نشدي..چون ديگه از دست من كاري ساخته نيست
گوشي را كه گذاشتم فهميدم براستي تب داشتم و هذيان مي گفتم با پوزخندي به خودم كه از صفحه خاموش تلوزيون مثل پوزخند يك ميمون احمق بود كنار پنجره آمدم تا نفسي تازه كنم كه چهره زنانه آشنايي را ديدم از آپارتمان رو به رويي نگاهم مي كند ..انگار سطلي آب سرد شايد هم آب جوش رويم ريختند ..دقيقتر نگاه كردم ...پرده توري داشت تكان مي خورد و صورتي ..


message 36: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments را که از پشت پرده ها دیده می شد نمایان می ساخت... احساس کردم دارم دیونه می شم شایدم هنوز خوابم چند بار چشمامو باز و بسته کردم اما نه انگار حقیقت داشت این چهره ای بود که خوب می شناختم اما چه اتفاقی افتاده درست نمی دونم تا اونجایی که یادمه خیلی وقت بود که ندیده بودمش شاید چندین سال اما نه انگار همین دیشب بود که دیدمش نمی دونم... سرم به شدت درد گرفت و چشمام سیاهی رفت از اون چهره چشم برنمی داشتم تا ....


message 37: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments می شه یه لطفی کنید و بگید از الان به بعد زاویه دید چی باشه چطوره طبق نوشته ی آرزو خانوم اول شخص باشه تا آخرش دیگه تغییر نکنه


message 38: by [deleted user] (new)

اينكه موندن را جايز ندونستم ..لباس پوشيدم و دستي به موهايم كشيدم كه از عرق سفت و بهم چسپيده بود..مهم نبود ..مهم اين بود كه بايد اين بازي رو خاتمه مي دادم ..از پله ها دويدم .. در حاليكه زير لب غر ميزدم كه آسانسور هميشه خدا خرابه ..حالا جلوي در او بود ..اويي كه كه بود ..خودم هم نمي دانستم ..قلبم داشت از جا كنده ميشد ..خواستم زنگ را بزنم كه ديدم در خود به خود باز شد ..د.وباره ترديد بسراغم آمد ..ولي براي برگشتن ديگر دير بود ..در را باز كردم و داخل شدم كسي نبود جز


message 39: by [deleted user] (new)

كيف را بگيرم ولي همچنان گريه مي كرد و آب دماغش و اشكش بهم مخلوط شده مرا به خنده مي انداخت وقتي پرسيدم بچه جان پس مادرت كو..بيشتر زد زير گريه و روزنامه اي از كيفش در آورد ...زني قدبلند زيبا در روز تعطيلي اين هفته در پيك نيك مفقود شده است ...اگر خبري داريد


message 40: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments ( موضوع داستان از قرون وسطی به قرن بیستم اومده من که گیج شدم)


message 41: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments لطفا حتما ما را در جریان بگذارید... چهره ی زنی که در روزنامه چاپ شده بود برایم بسیار آشنا آمد... انگار تا همین چند لحظه ی پیش او را دیده بودم برای یک لحظه فکر کردم همان زنی است که از پشت پنجره به او چشم دوخته بودم... به طرف پسر بچه برگشتم تا شاید


message 42: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments واقعا منم الان چند روزه منتظرم یکی بیاد ادامه ی جملات منو بنویسه تا اینجا که خیلی خوب پیش رفت


message 43: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments دیدن آن دختر فقط یک توهم بود و دیگر هیچ


message 44: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments ونام اين رمان شد
توهمي در هيچ


message 45: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments اسم رمان را دوست دارم اسم قشنگی انتخاب کردی آرزو خانوم


message 46: by Bernadet (new)

Bernadet | 93 comments جمله ی آخر داستان (بازی تمام شد) از فیلم بازی گرفته نشده؟؟؟ خوب خلاصه اینکه جشنواره ای تموم شد اما اگه بازم بگید میای بازی من اولین نفر داوطلب می شم.... برنده ی این مسابقه هم آقای محمد حسین که بالاخره این داستان رو به نتیجه ای رسوندند.همگی خسته نباشید


message 47: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments آره منم دوست داشتم . بازم خواستی از این بازی های کنید منم هستم


message 48: by Shinsoke (new)

Shinsoke | 2 comments در اسرع وقت به پلیس اطلاع دهید. زیبای زن واقعن حیرت آور بود .
چشمهاش برایم به شکل ناباورانه ای آشنا می نمود. انگار از ابتدای زمین تا حال با هم زیسته بودیم. پسرک را نگریستم و سعی کردم چیزی بگویم. اما زبانم قفل شده بود. بدنم یخ کرده بود و عرق سردی روی پیشانین نشسته بود. رو به پسرک گفتم:...


message 49: by Shinsoke (new)

Shinsoke | 2 comments زیبایی زن شگفت آور بود. خوب که به تصویر نگاه کردم حس آشنایی عجیب نسبت به او در دلم موج زد. انگار او را از آغاز زمین می شناخته ام. به خصوص چشمهایش را که انگار...


message 50: by [deleted user] (new)

نظر سنجي هامونو كجا بايد بنويسم؟
همين جا؟


back to top