در گذرگاهي چنين باريك ور شبي اين گونه دل افسرده وتاريك كز هزاران غنچه لب بسته اميد جز گل يخ گل در برف و در سرما نمي رويد من چه گويم تا پذيراي كسان گردد من چه آرم تا پسند بلبلان گردد من در اين سرماي يخبندان چه گويم با دل سردت من چه گويم اي زمستان با نگاه قهر پروردت با قيام سبزه ها از خاك با طلوع چشمه ها از سنگ با سلام دلپذير صبح با گريز ابر خشم آهنگ سينه ام را باز خواهم كرد همره بال پرستوها عطر پنهان مانده انديشه هايم را باز در پرواز خواهم كرد گر بهار آيد گر بهار آرزو روزي به بار آيد اين زمينهاي سراسر لوت باغ خواهد شد سينه اين تپه هاي سنگ از لهيب لاله ها پر داغ خواهد شد آه... اكنون دست من خالي است بر فراز سينه ام جز ته هايي از گل يخ نيست گر نشاني از گل افشان بهاران بازمي خواهيد دور از لبخند گرم چشمه خورشيد من به اين نازك نهال زردگونه بسته ام اميد هست گل هايي در اين گلشن كه از سرما نمي ميرد و اندرين تاريك شب تا صبح عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمي گيرد
ور شبي اين گونه دل افسرده وتاريك
كز هزاران غنچه لب بسته اميد
جز گل يخ گل در برف و در سرما نمي رويد
من چه گويم تا پذيراي كسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
من در اين سرماي يخبندان چه گويم با دل سردت
من چه گويم اي زمستان با نگاه قهر پروردت
با قيام سبزه ها از خاك
با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذير صبح
با گريز ابر خشم آهنگ
سينه ام را باز خواهم كرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده انديشه هايم را
باز در پرواز خواهم كرد
گر بهار آيد
گر بهار آرزو روزي به بار آيد
اين زمينهاي سراسر لوت
باغ خواهد شد
سينه اين تپه هاي سنگ
از لهيب لاله ها پر داغ خواهد شد
آه... اكنون دست من خالي است
بر فراز سينه ام جز ته هايي از گل يخ نيست
گر نشاني از گل افشان بهاران بازمي خواهيد
دور از لبخند گرم چشمه خورشيد
من به اين نازك نهال زردگونه بسته ام اميد
هست گل هايي در اين گلشن كه از سرما نمي ميرد
و اندرين تاريك شب تا صبح
عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمي گيرد