اتوبوس discussion

15 views
مردانه > درد مشترک

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Masoud (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
اواخر تابستان بود. ساعت حدود دو بعداز ظهر بود و وقتی سوار اتوبوس شدم با منظره بکر خالی بودن چند صندلی مواجه شدم. سریع یک صندلی را در انتهای اتوبوس نشان کردم و رویش نشستم. هرچه به مقصد نزدیک تر می شدیم اتوبوس خلوت تر هم می شد. در اتوبوس که نشسته بودم این احساس به من دست داد که راننده زیاد بوق می زند. به طور معمول در خط ویژه نیازی به بوق زدن نیست. ولی گفتم شاید راننده کمی عصبی است. اتوبوس دیگر خیلی خلوت شده بود. در مردانه حدود ده نفر و در زنانه شاید پنج نفر بیشتر نشسته بودند. بوق های راننده بیشتر شده بود. از جایی که نشسته بودم نگاهی به آینه ی راننده انداختم و چهره اش را برانداز کردم. هیچگونه عصبانیتی در چهره اش دیده نمی شد ولی هرچه جلوتر می رفتیم بوق های اتوبوس هم بیشتر می شد. حتی در ایستگاه ها هم بوق می زد. دیگر احتمال دادم که راننده دیوانه است. اکنون بوق های ممتد و طولانی آزار دهنده شده بود. راننده داشت می خندید. چهره ی تمام مسافرین متعجب شده بود. مخصوصا زنان که جلوی اتوبوس نشسته بودند و بوق را با شدت بیشتری می شنیدند. در این موقع بود که راننده اعلام کرد که بوق گیر کرده و خیال همه راحت شد که راننده از نظر روانی مشکلی ندارد. بعد از اعلام این خبر گویا بوق هم ملاحضه را کنار گذاشت و دیگر قطع نشد. بصورت ممتد صدای بوق می آمد. صدای کر کننده ای بود. در بخش زنانه همه دستشان را روی گوششان گذاشته بودند ولی می خندیدند. مردان هم صدای کرکرشان بلند بود. نمی شد نخندید. من هم بلند بلند می خندیدم. خود راننده که داشت از خنده غش می کرد. همه ی مسافران را برانداز کردم. مسافرینی که تا چند دقیقه پیش با جدیت تمام به هم نگاه می کردند، با لبخند با هم صحبت می کردند. گویی دیوار مجازی بخش زنانه و مردانه هم فرو ریخته بود. مردان و زنان بلند بلند راجع به این درد مشترک صحبت می کردند. مسافرینی که در هر ایستگاه پیاده می شدند با همه خداحافظی می کردند و هر مسافر جدید پس از چند دقیقه مشابه سایرین می شد. از پنجره که به بیرون نگاه کردم، دیدم همه با تعجب به ما نگاه می کنند. حتما فکر می کردند که این اتوبوس مستقیم به تیمارستان می رود. اتوبوسی که بصورت ممتد بوق می زند و راننده و مسافرین آن در حال خنده و شادی هستند. به انتهای خط رسیدیم و همه پر انرژی از اتوبوس پیاده شدیم و صدای بوق از ما دور شد


message 2: by Masoud (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
آیا این یه قانون کلی است که درد مشترک باعث شادی می شود؟


message 3: by Sara.g (new)

Sara.g | 222 comments Mod
داستان جالبي بود. من هم از اول داستان راننده و مسافراشو همراهي كردم. خيلي بامزه است. البته نوع ديد و تعريف شما هم بي تأثير نيست.
ولي من مطمئن نيستم درد مشترك هميشه باعث شادي بشه. بستگي به نوع درد داره. ولي دردهاي مشترك اين چنيني هميشه باعث شادي ميشه


message 4: by Masoud (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
البته منظور من هم بیان یک ایدئولوژی مبنی بر اینکه باید دردی باشد تا یک جامعه شاد باشد نیست. این ماجرا هم مشابه سایر ماجراها بیان مشاهداتم در اتوبوس بود ولی واقعیت است که حداقل در کشور خودمان این موضوع را درک کرده ام. این موضوع را مرتبط با آخرین نوشته ام در بلاگم در همین سایت نیز می دانم، یعنی اینکه بهترین خاطرات ما در زمان دردهای ما شکل می گیرد. دردهای مشترک


message 5: by Sara.g (new)

Sara.g | 222 comments Mod
بله اين حرفتونو قبول دارم.


message 6: by Mina (new)

Mina | 22 comments داستان جالبی بود
البته این مسئله رو که بهترین خاطرات ما در زمان دردهای ما شکل میگره رو قبول ندارم مثلا یه گروه آدم سرطانی رو فرض کنید که تو یک اتاق بیمارستان با هم هبستری هستند ممکنه خاطراتی با هم پیدا کنند اما بهترین خاطراتشون نخواهد بود

واین نکته رو میدونم که ما انسانها با پیدا کردن یک همدرد کمی از دردمون کاسته میشه و به خاطر همینه که همیشه به ما توصیه
میشه خودمون رو با آدمای پایینتر از خودمون مقایسه کنم


message 7: by Masoud (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
کاملا با نظر مینا خانوم موافقم


message 8: by AmirPaia (new)

AmirPaia شاید بشه اینطوری گفت که درد مشترک باعث صمیمت میشه که شاید لزوما با شادی همراه نباشه

ولی باید بگم که نحوه بیان تون خیلی جالب بود اقا مسعود :)


message 9: by Masoud (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
امیرپایا جان بسیار متشکرم


back to top