عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion

131 views
عشق و خدا- Love & God > آيا ميشه عاشق خدا نبود؟

Comments Showing 1-50 of 54 (54 new)    post a comment »
« previous 1

message 1: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
اينجا مي خواهيم ببينيم آيا عشق به خدا معني دارد يا نه ؟
و اينجا تاپيك اول كه در مورد معني عشق بود بسيار بكار مياد
عشق مخصوص ما آدمهاست يا مي توان آن را به خدا هم تعميم داد؟


message 2: by [deleted user] (new)

از آنجایی که این دنیا و هرچه در آن است فانی و زود گذر است
عشق حقیقی فقط شایسته ذات مقدس خداوند است.
و بزرگان و عرفای بنام همه از عشق خاکی به عشق افلاکی
رسیده اند
پس قدم اول در رراه رسیدن به عشق الهی عشق خاکی یا همان عشق و محبت به انسان هاست



message 3: by [deleted user] (new)

خداوندا گر بنوازی یا بگدازی دم برنیاورم بر هر چه سازی...


message 4: by [deleted user] (new)

عشق خداوند به تو ضربان هر لحظه وجود توست
آن را دریاب...


message 5: by SerA (last edited Aug 19, 2008 10:02PM) (new)

SerA Mo (saramoazamian) عشق يك احساسه،يك حالت،يك جور جوشش روح،طغيان روح به خاطر نيازش به دوست داشتن و زيبايي،روح متعلق به خداست .پس عشق هم متعلق به خداست.پس چطور نميشه عاشق خدا بود
خدا عاشق ماست.اونوقت ما عاشقش نباشيم


message 6: by [deleted user] (new)

هر روز با خود تکرار کن
" خداوند مظهر عشق است و مرا عاشقانه دوست دارد".


message 7: by sepide (new)

sepide solaty | 11 comments روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد


message 8: by sepide (last edited Aug 27, 2008 04:11AM) (new)

sepide solaty | 11 comments خدا دوستدار آشناست، عارف عاشق می خواهد نه ...
مشتری بهشت.

دکتر شریعتی


message 9: by Leila (new)

Leila MHosseini | 39 comments خدا همون عشقه يا ميشه گفت عشق همون خداست !

اين دو واژه در اصل يكي هستند!! شما چه جوري ميخواين دو چيز كه عينا يكي هستند رو به هم ربط بدين ! بين اين دو واژه ربط دادن مفهومي ديگه نداره!!!


message 10: by mehrdad (last edited Aug 31, 2008 11:47PM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
اگر چه از نظر مفهومي و علمي كلام فوق جاي تامل داره اما از نظر حسي و عاطفي واژگان زيبايي بكار رفته
ممنون


message 11: by S.Parisan (last edited Sep 01, 2008 01:51PM) (new)

S.Parisan | 137 comments

اي خدا

من به سجود مستمر امواج
بر ساحل عبوديت رشك مي برم
مقام انسان را كهتر از آب و خاك مخواه


message 12: by [deleted user] (new)

کتی عزیز
از متن خیلی زیبات ممنون

منتظر مطالب شما در گروه هستیم

با سپاس
پریا


message 13: by [deleted user] (new)

میشه خدا رو حس کرد
تو لحظه های ساده
تو اظطراب عشق و گناه بی اراده

بی عشق عمر آدم بی اعتقاد می ره
هفتاد سال عبادت یک شب به باد می ره
افشین یدالهی


message 14: by Ghasedak (new)

Ghasedak | 173 comments مگه میشه عاشق خدا نبود؟؟؟؟؟
من هر سال ماه رمضان، قرآن ختم میکردم و ....، خیلی کارای دیگه میکردم، ولی امسال هیچ کدومو نتونستم انجام بدم
سعادت نداشتم
ولی... ولی....
.....
امسال.... میدونید چی شد؟
خدا منو شرمنده خودش کرد...
هیچ وقت مثل امسال دعاهام مستجاب نمیشد
بیشتر دعاهایی که شب قدر کردم مستجاب شد
باورتون میشه؟؟؟
خودم هنوز باورم نشده!
حالا شما بگید میشه عاشق خدا نبود؟؟؟؟!!!


message 15: by [deleted user] (new)

خداوند بی نهایت است...
اما به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشاست


message 16: by S.Parisan (last edited Oct 10, 2008 11:31AM) (new)

S.Parisan | 137 comments

من از سلاله ابرم هميشه باراني
كه رازهاي دلم را فقط تو ميداني



message 17: by Bita (new)

Bita | 507 comments و عشق یعنی خدا و مرگ به معنای آن است که یک قطره از این عشق به سرچشمه اش باز میگردد
تولستوی


message 18: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
عشق خداوند مانند اقيانوسي‌ست؛ آغازش پيداست و پايانش ناپيدا


message 19: by Ghasedak (new)

Ghasedak | 173 comments ای ول
چه تعبیر خوبی
کیف کردم


message 20: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
قاصدك خانوم اينجوري كه شما مدام براي

ماريا خانوم سوت و دست ميزني همه فكر مي كنن

ماريا خانوم فاميلتونه

اون وقت امكان داره زحمات بيشائبه ايشون و نوشته هاي قشنگشون

زير سوال بره




message 21: by Ghasedak (new)

Ghasedak | 173 comments یعنی میفرمایید حتی دوستامون تو گروهو تشویق هم نکنیم؟
حتی ابراز احساسات هم نکنیم؟
فقط مدیران گروه اجازه تشویق یا ابراز احساسات دارن؟
خب وقتی خیلی قشنگ مینویسه هیچی نباید گفت؟؟؟؟


message 22: by Hamid (new)

Hamid | 48 comments نقل است گوهر شاد همسر شاهرخ ميرزا

زني پارسا و مومن بود يك روز كه به زيارت بارگاه امام رضا(ع) رفته بود به دلش افتاد مسجدي در مقابل حرم ايشان بنا كند پس گردن بند قيمتي خود را كه از گرانبها ترين اشياء دربار شاهرخ بود فروخت و
سفارش ساخت مسجد را داد
روزها گذشت و كارگران مشغول كار بودند
هر روز مي آمد و از نزديك مراحل انجام كار را بازديد مي كرد
يك روز يكي از كارگران نگاهش به وي افتاد در حالي كه باد جامه از روي ماه گون او برداشته بود
كارگر بخت برگشته يك دل كه نه صد دل عاشق زيبايي جمال گوهرشاد شد .
ديگر دست و دلش به كار نمي رفت كم كم رخش زرد شد و بعد از چند روز ديگر نتوانست به سر كار حاضر گردد
خبر اين عاشق بخت برگشته آنچنان در همه جا پيچيد كه خود گوهر شاد هم از موضوع مطلع شد
به نديمان دستور داد وي را حاضر كنند
بعد گفت آنكه مي گويند عاشق من شده، تواي؟
كارگر بيچاره كه هم از ترس و هم از فرط عشق گوهر شاد زبانش از تكلم باز مانده بود با سر اشاره كرد بلي
گوهر شاد گفت خوب من الان در عقد شاهرخ هستم
يك شرط دارم اگر اجابت كني حاضرم از وي طلاق بگيرم و همسر توشوم
كارگر گفت چه شرطي بانو؟
گوهر شاد گفت تو قول بده 40 روز واقعا و از ته دل به عبادت خدا بپردازي بعد از آن اگر آثار اين عبادت خالصانه را در تو ديدم حاضرم همسر تو شوم
كارگر آنقدر خوشحال شده بود كه بدون خداحافظي و اذن ملكه رفت كه به شرط عمل كند
روزها مي گذشت و كارگر
رفته بود و در مسجدي معتكف شده بود
بعد از 40 روز گوهر شاد دستور داد وي را حاضر كنند
از او پرسيد به عهدش وفاكرده يا خير؟
كارگر جواب داد آري
گوهر شاد پرسيد از كجا بدانم كه درست به آنچه گفتم عمل كرده اي؟
كارگر لبخندي زد و گفت از آنجا كه ديگر هيچ ميلي به تو ندارم اما
بخاطر اين لطف و تدبير ازتو سپاس گزارم




message 23: by Ghasedak (new)

Ghasedak | 173 comments واقعا زیبا بود



message 24: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
سلام حميد جان
متن فوق از گوهرشاد رو اين حقير با انشاي خود از يك واقعه تاريخي در تاپيك حكايتهاي قديمي هفته ها پيش قرار دادم لا اقل يا متن منو عوض مي كردين يا اسم اين كمترين رو آخرش به رسم امانت مي آوردين




message 25: by Hamid (new)

Hamid | 48 comments آقا مهرداد سلام
متن از هرکسی هست مهم نیست به نظر من محتوای متن زیبا بود و قصد من این بود دوستان این متن زیبا رو مطالعه کنن و من اعلام می کنم که این متن نوشته من نیست واز نویسنده اصلی آن به خاطر این نوشته زیبا تشکر می کنم


message 26: by mehrdad (last edited Oct 14, 2008 10:57PM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
خواهش مي كنم من اصلا نگران اسم خودم نيستم
چون بسياري از نوشته هاي خودم رو بدون اسم مي نويسم به همون دليل كه گفتي اما چون در اين گروه سعي داريم رعايت امانت رو بكنيم از اين باب تذكر دادم
باز از حضورتون ممنونم



message 27: by S.Parisan (new)

S.Parisan | 137 comments " با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته "


message 28: by S.Parisan (new)

S.Parisan | 137 comments
در ميان بازوان تو
ماهى هميشه تشنه ام

اى زلال تابناك
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك



message 29: by [deleted user] (new)

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم ازش تشکر کنیم .
چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی رو نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم .
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم .
چی می شد اگه خدا خواسته هامونو بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم .




message 30: by Mehdi (last edited Nov 08, 2008 09:04PM) (new)

Mehdi | 17 comments نامه ای از طرف خدا ...
امروز صبح که از خواب بیدار

شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف

بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی

که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که

خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر

می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من

بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی

منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک

صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن

دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با

خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان

می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم

قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت

می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم

نکردی.

تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای

انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم

تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از

روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر

نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه

انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه

می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به

اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً

به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من

همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از

آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو

چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز

منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از

قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته

باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق

تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.


message 31: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
راستی چرا طی روز برای همه چی وقت داریم؛
اما برای تشکر از آن هستی بخش مطلق،
که تمام بودنمان از اوست
به لطایف الحیل بهانه می تراشیم؟

آقا مهدی از حضور گرم و انتخاب خوبتان ممنون


message 32: by [deleted user] (new)

آقا مهدی عزیز

از متن زیبا و جالبتون ممنون
همینطور از حضور مهربانانه شما

درود
پریا


message 33: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
البته عده اي هم گاهي ياد خدا مي كنند اما فقط سرش

داد مي زنن و گله مي كنن و البته باز خدا مهربون

و آرام به حرفاشون گوش ميده و باز منتظر مي مونه




message 34: by Mahshid (new)

Mahshid | 1 comments زیبا ترین عشق و معشوق خداست.

نمی دونم تا به حال عاشقش شدین یا نه؟!
بعضی اوقات حس دوست داشتن خدا اونقدر زیاد میشه که تمومه وجودتو میگیره.... خیلی زیباست... رویاییه...

از هر عشقی والاتر ،پاک تر،ریبا تر

فوق العادس ؛حس پرواز همیشگی به آدم میده!
چون همیشه می تونی با معشوقت درد ودل کنی... صدای بی صداشو بشنوی... زیبایی بی نظیرشو ببینی...

امید وارم همه یک بارم که شده این حس رو تجربه کنین:)


message 35: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
مهشید نازنینم

از اینکه احساس لطیف و قشنگت رو با ما سهیم شدی
ممنونم

به نظر من هم می بایست اینجامی نوشتند:

"آیا میشه عاشق خدا نبود؟"



message 36: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
به افتخار دوستان مهربونم

و خصوصا مارياي دوستداشتني و نازنين

اسم تاپيك رو عوض مي كنم.

همواره در پناه او سربلند و شاداب باشيد



message 37: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
آيا واقعا ميشه خدا رو دوست نداشت؟


به گمانم هرگز





message 38: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
خدايا!
گاهي که دلم از اين و آن و زمين و زمان مي گيره
نگاهم را به سوي تو و آسمون مي گيرم
و آنقدر با تو درد دل مي کنم
تا کم کم چشم هايم با ابرهاي بهار مسابقه مي گذارند
و پس از اون که قلبم سبک مي شه
تو مي آيي و تمام فضايي دلم را پر مي کني
آن وقت ديگر آرام مي شم
و احساس مي کنم هيچ چيز نمي تونه مرا از پاي دربياره
چون تو را در قلبم دارم!!!



message 39: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
بعد از اینکه فکر می کنی خودتو پیدا کردی
،تازه می بینی که یه گم شده ای
،بین بودن و نبودن
بین فهمیدن و نفهمیدن
؛و اون موقع است که خودتو می بینی
کجا بودی؟ به کجا می ری؟
تو زمینی یا آسمون،اصلا زمین و آسمون تو چی ان؟

تو مثل یک بادبادکی؛
که نسیم می تونه به هر جایی پروازش بده
و اینجاست که از خودت بدت میاد
و احساس بی ارزش بودن و سست بودن می کنی
و اون وقته که منتظر یه ناجی هستی
و بهش اعتماد می کنی
و بعد می فهی که
اونم تورو به خاطر همین سردرگمی انتخاب کرده بود
......

خدایا!

بازم به تو رسیدم
.و می دونم که بی تو هیچم
می دونم خودت خواستی بادبادک باشم
تا فقط به سمت خودت منو ببری
پس حالا می خوام سبک تر شم
و نخمو رها کنم تا به تو برسم


message 40: by دیانا (new)

دیانا (sararay72yahoocom) | 45 comments به نظرم خدا همیشه ازمون سبقت می گیره هر اندازه بیشتر دوستش داشته باشیم باز اون بیشتر دوستمون داره پس عاشق واقعی خداست ولی اکثر ماها اینو فراموش می کنیم قبل از اینکه عاشقش بشیم اون عاشق بوده ولی واقعا نمی دونم میشه عاشق خدا شد؟


message 41: by Hamed (new)

Hamed | 20 comments فکر می کنم بزرگترین لطف و موهبت خدا وجود خودشه
همین که هست و به حرفام گوش میده
با این کمترین هم میشه عاشق خدا شد


message 42: by دیانا (new)

دیانا (sararay72yahoocom) | 45 comments واقعا این سوال منو به فکر برد تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم .


message 43: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
آيا براي عاشق شدن نياز به شناخت طرف هست يانه؟
اگه نه پس به چي عشق بورزيم؟
و اگر آره چي جوري خدا رو بشناسيم؟



message 44: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments یه چیزی از کتابا یاد گرفتم که براتون میگم :
تو کتابی که می خوندم میگفت که یه انسان اول از همه خونوادشو خدا میبینه (در دوران کودکی) بعدش که رسید به سن و سال تقریبا درک و فهم، یه مرتبه میره بالاتر و خدای خودشو پیدا میکنه

به نظرم جالب بود

هرکی نظری داره در این مورد بگه چون من خیلی در موردش تحقیق کردم و خیلی چیزای دیگه ای فهمیدم

ممنون


message 45: by دیانا (new)

دیانا (sararay72yahoocom) | 45 comments ما اگه خودمون رو خوب بشناسیم می تونیم به اندازه ای ازشناخت دربارهی خدا دست یابیم اما چون هنوز خودمون رو نشناختیم چه جوری می تونیم خدا رو شناسیم.


message 46: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments این جمله ی دیانا هم جزو یکی از گفته های اون کتاب بود.
مرسی دیانا


message 47: by [deleted user] (new)

روزي حضرت موسي به خداوند متعال عرض کرد :

دلم ميخواهد يکي از بندگان خوبت را ببينم .

خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردي هست که در حال کشاورزي کردن است .

او از خوبان درگاه ماست .

حضرت آمد و ديد مردي در حال بيل زدن و کار کردن است .

حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه اي رسيده که خداوند ميفرمايد از خوبان ماست .

از جبرئيل پرسيد جبرئيل عرض کرد :

الان خداوند بلائي بر او نازل ميکند ببين او چه ميکند .

بلايي نازل شد که آن مرد در يک لحظه هر دو چشمش را از دست داد .

فورا نشست ، بيلش را هم جلوي رويش قرار داد .

گفت : مولاي من تا تو مرا بينا مي پسنديدي من داشتن چشم را دوست مي داشتم ،

حال که تو مرا کور مي پسندي من کوري را بيش از بينايي دوست دارم .

اشک در ديدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود :

اي مرد من پيغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه .

ميخواهي دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بينا کند ؟

مرد پاسخ داد : نه .

حضرت فرمود : چرا ؟

گفت :
آنچه پروردگارم براي من اختيار کرده بيشتر دوست دارم

تا آنچه را که خود براي خودم مي خواهم



*** نوشته مهسا-پروفایل آقا مهرداد***


message 48: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد، هر آن چه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت، هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من!
هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم، چشم هایم را بستم تا او را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم، من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود. می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواست،... به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم، اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد، دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:
"خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم، خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"،
در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد، او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید، گفتم: "خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم".
خدا گفت:"هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم".
گفتم: "خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم"، سپس بی آنکه نظر او رابپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم، اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم، نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه، از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم، زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم،...
با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم". پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند، همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.
آنها به سرعت از من گریختند... همان طور که من از خدا گریختم، هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند، همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم، قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود، گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم."
خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند".
گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم، اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم، دیگر تو را فراموش نخواهم کرد".
و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد، نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"، و خدا پاسخ داد: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم"،
پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم؟"
گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذیری، وجودت آکنده از عشق می شود، آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی، چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم، بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد..".


message 49: by [deleted user] (new)

آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که
داشتنش جبران همه نداشتن هاست


message 50: by Rose (new)

Rose | 46 comments مگر نه اینکه خداوند از روح خودش در مادمیده و انسانی ساخته پس ما قطره ای از دریای بیکران خداوندی هستیم و قطره هرکجا که باشد و به هرطریقی حتی با از خود گذشتن و تبخیر شدن به دامن دریا برمیگردد و این ممکن نیست مگر با حرارت عشق


« previous 1
back to top

6843

عاشقانه هاي پاك- Pure Love

unread topics | mark unread


Books mentioned in this topic

The Small Assassin (other topics)