عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion
عشق و خدا- Love & God
>
آيا ميشه عاشق خدا نبود؟
از آنجایی که این دنیا و هرچه در آن است فانی و زود گذر است
عشق حقیقی فقط شایسته ذات مقدس خداوند است.
و بزرگان و عرفای بنام همه از عشق خاکی به عشق افلاکی
رسیده اند
پس قدم اول در رراه رسیدن به عشق الهی عشق خاکی یا همان عشق و محبت به انسان هاست
عشق حقیقی فقط شایسته ذات مقدس خداوند است.
و بزرگان و عرفای بنام همه از عشق خاکی به عشق افلاکی
رسیده اند
پس قدم اول در رراه رسیدن به عشق الهی عشق خاکی یا همان عشق و محبت به انسان هاست
خداوندا گر بنوازی یا بگدازی دم برنیاورم بر هر چه سازی...
عشق خداوند به تو ضربان هر لحظه وجود توست
آن را دریاب...
آن را دریاب...
عشق يك احساسه،يك حالت،يك جور جوشش روح،طغيان روح به خاطر نيازش به دوست داشتن و زيبايي،روح متعلق به خداست .پس عشق هم متعلق به خداست.پس چطور نميشه عاشق خدا بودخدا عاشق ماست.اونوقت ما عاشقش نباشيم
هر روز با خود تکرار کن
" خداوند مظهر عشق است و مرا عاشقانه دوست دارد".
" خداوند مظهر عشق است و مرا عاشقانه دوست دارد".
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
خدا همون عشقه يا ميشه گفت عشق همون خداست ! اين دو واژه در اصل يكي هستند!! شما چه جوري ميخواين دو چيز كه عينا يكي هستند رو به هم ربط بدين ! بين اين دو واژه ربط دادن مفهومي ديگه نداره!!!
اگر چه از نظر مفهومي و علمي كلام فوق جاي تامل داره اما از نظر حسي و عاطفي واژگان زيبايي بكار رفته
ممنون
ممنون
کتی عزیز
از متن خیلی زیبات ممنون
منتظر مطالب شما در گروه هستیم
با سپاس
پریا
از متن خیلی زیبات ممنون
منتظر مطالب شما در گروه هستیم
با سپاس
پریا
میشه خدا رو حس کرد
تو لحظه های ساده
تو اظطراب عشق و گناه بی اراده
بی عشق عمر آدم بی اعتقاد می ره
هفتاد سال عبادت یک شب به باد می ره
افشین یدالهی
تو لحظه های ساده
تو اظطراب عشق و گناه بی اراده
بی عشق عمر آدم بی اعتقاد می ره
هفتاد سال عبادت یک شب به باد می ره
افشین یدالهی
مگه میشه عاشق خدا نبود؟؟؟؟؟من هر سال ماه رمضان، قرآن ختم میکردم و ....، خیلی کارای دیگه میکردم، ولی امسال هیچ کدومو نتونستم انجام بدم
سعادت نداشتم
ولی... ولی....
.....
امسال.... میدونید چی شد؟
خدا منو شرمنده خودش کرد...
هیچ وقت مثل امسال دعاهام مستجاب نمیشد
بیشتر دعاهایی که شب قدر کردم مستجاب شد
باورتون میشه؟؟؟
خودم هنوز باورم نشده!
حالا شما بگید میشه عاشق خدا نبود؟؟؟؟!!!
خداوند بی نهایت است...
اما به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشاست
اما به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشاست
قاصدك خانوم اينجوري كه شما مدام براي
ماريا خانوم سوت و دست ميزني همه فكر مي كنن
ماريا خانوم فاميلتونه
اون وقت امكان داره زحمات بيشائبه ايشون و نوشته هاي قشنگشون
زير سوال بره
ماريا خانوم سوت و دست ميزني همه فكر مي كنن
ماريا خانوم فاميلتونه
اون وقت امكان داره زحمات بيشائبه ايشون و نوشته هاي قشنگشون
زير سوال بره
یعنی میفرمایید حتی دوستامون تو گروهو تشویق هم نکنیم؟حتی ابراز احساسات هم نکنیم؟
فقط مدیران گروه اجازه تشویق یا ابراز احساسات دارن؟
خب وقتی خیلی قشنگ مینویسه هیچی نباید گفت؟؟؟؟
نقل است گوهر شاد همسر شاهرخ ميرزا زني پارسا و مومن بود يك روز كه به زيارت بارگاه امام رضا(ع) رفته بود به دلش افتاد مسجدي در مقابل حرم ايشان بنا كند پس گردن بند قيمتي خود را كه از گرانبها ترين اشياء دربار شاهرخ بود فروخت و
سفارش ساخت مسجد را داد
روزها گذشت و كارگران مشغول كار بودند
هر روز مي آمد و از نزديك مراحل انجام كار را بازديد مي كرد
يك روز يكي از كارگران نگاهش به وي افتاد در حالي كه باد جامه از روي ماه گون او برداشته بود
كارگر بخت برگشته يك دل كه نه صد دل عاشق زيبايي جمال گوهرشاد شد .
ديگر دست و دلش به كار نمي رفت كم كم رخش زرد شد و بعد از چند روز ديگر نتوانست به سر كار حاضر گردد
خبر اين عاشق بخت برگشته آنچنان در همه جا پيچيد كه خود گوهر شاد هم از موضوع مطلع شد
به نديمان دستور داد وي را حاضر كنند
بعد گفت آنكه مي گويند عاشق من شده، تواي؟
كارگر بيچاره كه هم از ترس و هم از فرط عشق گوهر شاد زبانش از تكلم باز مانده بود با سر اشاره كرد بلي
گوهر شاد گفت خوب من الان در عقد شاهرخ هستم
يك شرط دارم اگر اجابت كني حاضرم از وي طلاق بگيرم و همسر توشوم
كارگر گفت چه شرطي بانو؟
گوهر شاد گفت تو قول بده 40 روز واقعا و از ته دل به عبادت خدا بپردازي بعد از آن اگر آثار اين عبادت خالصانه را در تو ديدم حاضرم همسر تو شوم
كارگر آنقدر خوشحال شده بود كه بدون خداحافظي و اذن ملكه رفت كه به شرط عمل كند
روزها مي گذشت و كارگر
رفته بود و در مسجدي معتكف شده بود
بعد از 40 روز گوهر شاد دستور داد وي را حاضر كنند
از او پرسيد به عهدش وفاكرده يا خير؟
كارگر جواب داد آري
گوهر شاد پرسيد از كجا بدانم كه درست به آنچه گفتم عمل كرده اي؟
كارگر لبخندي زد و گفت از آنجا كه ديگر هيچ ميلي به تو ندارم اما
بخاطر اين لطف و تدبير ازتو سپاس گزارم
سلام حميد جان
متن فوق از گوهرشاد رو اين حقير با انشاي خود از يك واقعه تاريخي در تاپيك حكايتهاي قديمي هفته ها پيش قرار دادم لا اقل يا متن منو عوض مي كردين يا اسم اين كمترين رو آخرش به رسم امانت مي آوردين
متن فوق از گوهرشاد رو اين حقير با انشاي خود از يك واقعه تاريخي در تاپيك حكايتهاي قديمي هفته ها پيش قرار دادم لا اقل يا متن منو عوض مي كردين يا اسم اين كمترين رو آخرش به رسم امانت مي آوردين
آقا مهرداد سلاممتن از هرکسی هست مهم نیست به نظر من محتوای متن زیبا بود و قصد من این بود دوستان این متن زیبا رو مطالعه کنن و من اعلام می کنم که این متن نوشته من نیست واز نویسنده اصلی آن به خاطر این نوشته زیبا تشکر می کنم
خواهش مي كنم من اصلا نگران اسم خودم نيستم
چون بسياري از نوشته هاي خودم رو بدون اسم مي نويسم به همون دليل كه گفتي اما چون در اين گروه سعي داريم رعايت امانت رو بكنيم از اين باب تذكر دادم
باز از حضورتون ممنونم
چون بسياري از نوشته هاي خودم رو بدون اسم مي نويسم به همون دليل كه گفتي اما چون در اين گروه سعي داريم رعايت امانت رو بكنيم از اين باب تذكر دادم
باز از حضورتون ممنونم
در ميان بازوان تو
ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك
چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم ازش تشکر کنیم .
چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی رو نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم .
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم .
چی می شد اگه خدا خواسته هامونو بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم .
چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی رو نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم .
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم .
چی می شد اگه خدا خواسته هامونو بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم .
نامه ای از طرف خدا ... امروز صبح که از خواب بیدار
شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف
بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی
که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که
خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر
می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من
بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی
منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک
صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن
دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با
خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان
می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت
می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم
نکردی.
تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای
انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم
تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از
روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر
نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه
انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه
می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به
اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً
به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من
همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از
آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو
چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز
منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از
قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته
باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق
تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
راستی چرا طی روز برای همه چی وقت داریم؛
اما برای تشکر از آن هستی بخش مطلق،
که تمام بودنمان از اوست
به لطایف الحیل بهانه می تراشیم؟
آقا مهدی از حضور گرم و انتخاب خوبتان ممنون
اما برای تشکر از آن هستی بخش مطلق،
که تمام بودنمان از اوست
به لطایف الحیل بهانه می تراشیم؟
آقا مهدی از حضور گرم و انتخاب خوبتان ممنون
آقا مهدی عزیز
از متن زیبا و جالبتون ممنون
همینطور از حضور مهربانانه شما
درود
پریا
از متن زیبا و جالبتون ممنون
همینطور از حضور مهربانانه شما
درود
پریا
البته عده اي هم گاهي ياد خدا مي كنند اما فقط سرش
داد مي زنن و گله مي كنن و البته باز خدا مهربون
و آرام به حرفاشون گوش ميده و باز منتظر مي مونه
داد مي زنن و گله مي كنن و البته باز خدا مهربون
و آرام به حرفاشون گوش ميده و باز منتظر مي مونه
زیبا ترین عشق و معشوق خداست.نمی دونم تا به حال عاشقش شدین یا نه؟!
بعضی اوقات حس دوست داشتن خدا اونقدر زیاد میشه که تمومه وجودتو میگیره.... خیلی زیباست... رویاییه...
از هر عشقی والاتر ،پاک تر،ریبا تر
فوق العادس ؛حس پرواز همیشگی به آدم میده!
چون همیشه می تونی با معشوقت درد ودل کنی... صدای بی صداشو بشنوی... زیبایی بی نظیرشو ببینی...
امید وارم همه یک بارم که شده این حس رو تجربه کنین:)
مهشید نازنینم
از اینکه احساس لطیف و قشنگت رو با ما سهیم شدی
ممنونم
به نظر من هم می بایست اینجامی نوشتند:
"آیا میشه عاشق خدا نبود؟"
از اینکه احساس لطیف و قشنگت رو با ما سهیم شدی
ممنونم
به نظر من هم می بایست اینجامی نوشتند:
"آیا میشه عاشق خدا نبود؟"
به افتخار دوستان مهربونم
و خصوصا مارياي دوستداشتني و نازنين
اسم تاپيك رو عوض مي كنم.
همواره در پناه او سربلند و شاداب باشيد
و خصوصا مارياي دوستداشتني و نازنين
اسم تاپيك رو عوض مي كنم.
همواره در پناه او سربلند و شاداب باشيد
خدايا!
گاهي که دلم از اين و آن و زمين و زمان مي گيره
نگاهم را به سوي تو و آسمون مي گيرم
و آنقدر با تو درد دل مي کنم
تا کم کم چشم هايم با ابرهاي بهار مسابقه مي گذارند
و پس از اون که قلبم سبک مي شه
تو مي آيي و تمام فضايي دلم را پر مي کني
آن وقت ديگر آرام مي شم
و احساس مي کنم هيچ چيز نمي تونه مرا از پاي دربياره
چون تو را در قلبم دارم!!!
گاهي که دلم از اين و آن و زمين و زمان مي گيره
نگاهم را به سوي تو و آسمون مي گيرم
و آنقدر با تو درد دل مي کنم
تا کم کم چشم هايم با ابرهاي بهار مسابقه مي گذارند
و پس از اون که قلبم سبک مي شه
تو مي آيي و تمام فضايي دلم را پر مي کني
آن وقت ديگر آرام مي شم
و احساس مي کنم هيچ چيز نمي تونه مرا از پاي دربياره
چون تو را در قلبم دارم!!!
بعد از اینکه فکر می کنی خودتو پیدا کردی
،تازه می بینی که یه گم شده ای
،بین بودن و نبودن
بین فهمیدن و نفهمیدن
؛و اون موقع است که خودتو می بینی
کجا بودی؟ به کجا می ری؟
تو زمینی یا آسمون،اصلا زمین و آسمون تو چی ان؟
تو مثل یک بادبادکی؛
که نسیم می تونه به هر جایی پروازش بده
و اینجاست که از خودت بدت میاد
و احساس بی ارزش بودن و سست بودن می کنی
و اون وقته که منتظر یه ناجی هستی
و بهش اعتماد می کنی
و بعد می فهی که
اونم تورو به خاطر همین سردرگمی انتخاب کرده بود
......
خدایا!
بازم به تو رسیدم
.و می دونم که بی تو هیچم
می دونم خودت خواستی بادبادک باشم
تا فقط به سمت خودت منو ببری
پس حالا می خوام سبک تر شم
و نخمو رها کنم تا به تو برسم
،تازه می بینی که یه گم شده ای
،بین بودن و نبودن
بین فهمیدن و نفهمیدن
؛و اون موقع است که خودتو می بینی
کجا بودی؟ به کجا می ری؟
تو زمینی یا آسمون،اصلا زمین و آسمون تو چی ان؟
تو مثل یک بادبادکی؛
که نسیم می تونه به هر جایی پروازش بده
و اینجاست که از خودت بدت میاد
و احساس بی ارزش بودن و سست بودن می کنی
و اون وقته که منتظر یه ناجی هستی
و بهش اعتماد می کنی
و بعد می فهی که
اونم تورو به خاطر همین سردرگمی انتخاب کرده بود
......
خدایا!
بازم به تو رسیدم
.و می دونم که بی تو هیچم
می دونم خودت خواستی بادبادک باشم
تا فقط به سمت خودت منو ببری
پس حالا می خوام سبک تر شم
و نخمو رها کنم تا به تو برسم
به نظرم خدا همیشه ازمون سبقت می گیره هر اندازه بیشتر دوستش داشته باشیم باز اون بیشتر دوستمون داره پس عاشق واقعی خداست ولی اکثر ماها اینو فراموش می کنیم قبل از اینکه عاشقش بشیم اون عاشق بوده ولی واقعا نمی دونم میشه عاشق خدا شد؟
فکر می کنم بزرگترین لطف و موهبت خدا وجود خودشه همین که هست و به حرفام گوش میده
با این کمترین هم میشه عاشق خدا شد
آيا براي عاشق شدن نياز به شناخت طرف هست يانه؟
اگه نه پس به چي عشق بورزيم؟
و اگر آره چي جوري خدا رو بشناسيم؟
اگه نه پس به چي عشق بورزيم؟
و اگر آره چي جوري خدا رو بشناسيم؟
یه چیزی از کتابا یاد گرفتم که براتون میگم : تو کتابی که می خوندم میگفت که یه انسان اول از همه خونوادشو خدا میبینه (در دوران کودکی) بعدش که رسید به سن و سال تقریبا درک و فهم، یه مرتبه میره بالاتر و خدای خودشو پیدا میکنه
به نظرم جالب بود
هرکی نظری داره در این مورد بگه چون من خیلی در موردش تحقیق کردم و خیلی چیزای دیگه ای فهمیدم
ممنون
ما اگه خودمون رو خوب بشناسیم می تونیم به اندازه ای ازشناخت دربارهی خدا دست یابیم اما چون هنوز خودمون رو نشناختیم چه جوری می تونیم خدا رو شناسیم.
روزي حضرت موسي به خداوند متعال عرض کرد :
دلم ميخواهد يکي از بندگان خوبت را ببينم .
خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردي هست که در حال کشاورزي کردن است .
او از خوبان درگاه ماست .
حضرت آمد و ديد مردي در حال بيل زدن و کار کردن است .
حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه اي رسيده که خداوند ميفرمايد از خوبان ماست .
از جبرئيل پرسيد جبرئيل عرض کرد :
الان خداوند بلائي بر او نازل ميکند ببين او چه ميکند .
بلايي نازل شد که آن مرد در يک لحظه هر دو چشمش را از دست داد .
فورا نشست ، بيلش را هم جلوي رويش قرار داد .
گفت : مولاي من تا تو مرا بينا مي پسنديدي من داشتن چشم را دوست مي داشتم ،
حال که تو مرا کور مي پسندي من کوري را بيش از بينايي دوست دارم .
اشک در ديدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود :
اي مرد من پيغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه .
ميخواهي دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بينا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .
حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم براي من اختيار کرده بيشتر دوست دارم
تا آنچه را که خود براي خودم مي خواهم
*** نوشته مهسا-پروفایل آقا مهرداد***
دلم ميخواهد يکي از بندگان خوبت را ببينم .
خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردي هست که در حال کشاورزي کردن است .
او از خوبان درگاه ماست .
حضرت آمد و ديد مردي در حال بيل زدن و کار کردن است .
حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه اي رسيده که خداوند ميفرمايد از خوبان ماست .
از جبرئيل پرسيد جبرئيل عرض کرد :
الان خداوند بلائي بر او نازل ميکند ببين او چه ميکند .
بلايي نازل شد که آن مرد در يک لحظه هر دو چشمش را از دست داد .
فورا نشست ، بيلش را هم جلوي رويش قرار داد .
گفت : مولاي من تا تو مرا بينا مي پسنديدي من داشتن چشم را دوست مي داشتم ،
حال که تو مرا کور مي پسندي من کوري را بيش از بينايي دوست دارم .
اشک در ديدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود :
اي مرد من پيغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه .
ميخواهي دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بينا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .
حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم براي من اختيار کرده بيشتر دوست دارم
تا آنچه را که خود براي خودم مي خواهم
*** نوشته مهسا-پروفایل آقا مهرداد***
یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد، هر آن چه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت، هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من!
هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم، چشم هایم را بستم تا او را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم، من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود. می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواست،... به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم، اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد، دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:
"خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم، خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"،
در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد، او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید، گفتم: "خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم".
خدا گفت:"هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم".
گفتم: "خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم"، سپس بی آنکه نظر او رابپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم، اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم، نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه، از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم، زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم،...
با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم". پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند، همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.
آنها به سرعت از من گریختند... همان طور که من از خدا گریختم، هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند، همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم، قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود، گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم."
خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند".
گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم، اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم، دیگر تو را فراموش نخواهم کرد".
و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد، نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"، و خدا پاسخ داد: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم"،
پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم؟"
گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذیری، وجودت آکنده از عشق می شود، آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی، چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم، بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد..".
اما من!
هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم، چشم هایم را بستم تا او را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم، من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود. می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواست،... به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم، اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد، دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:
"خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم، خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"،
در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد، او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید، گفتم: "خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم".
خدا گفت:"هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم".
گفتم: "خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم"، سپس بی آنکه نظر او رابپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم، اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم، نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه، از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم، زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم،...
با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم". پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود، نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند، همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.
آنها به سرعت از من گریختند... همان طور که من از خدا گریختم، هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند، همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم، قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود، گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم."
خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی، از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند".
گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم، اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم، دیگر تو را فراموش نخواهم کرد".
و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد، نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"، و خدا پاسخ داد: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم"،
پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم؟"
گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی، و اگر عشقم را بپذیری، وجودت آکنده از عشق می شود، آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی، چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم، بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد..".
آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که
داشتنش جبران همه نداشتن هاست
داشتنش جبران همه نداشتن هاست







و اينجا تاپيك اول كه در مورد معني عشق بود بسيار بكار مياد
عشق مخصوص ما آدمهاست يا مي توان آن را به خدا هم تعميم داد؟