داستان كوتاه discussion

26 views
داستان كوتاه > لارجر باکس

Comments Showing 1-1 of 1 (1 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 413 comments روی صندلی تخته ای مطب منتظر جواب نشسته بود . دکتر سرش پایین بود و داشت گزارش مهمی را مینوشت. چشمانش را به دیوار خیره کرده بود و گوشه کنار ذهنش را برای یافتن چیزی که گذشت زمان را سریعتر کند جستجو میکرد. فیلمی که دیشب دیده بود موضوع خوبی بود . با خودش گفت:
"عالی ! همین فیلم را برای پخش میگذارم. خوب است! خش هم ندارد ! این روزها تکنولوژی چه کار هایی با مغز ادم میکند! پخش ! مونتاژ! "
با این کار رفت درون دنیای خودش ! با خودش فکر میکرد که چقدر عالیست که میتواند چشمانش را ببندد و هر فیلمی را که میخواهد برای خودش پخش کند و یا حتی بعضی قسمتهایش را که کارگردان اشتباه کرده است تغییر دهد و یا هر تبلیغاتی را که دوست دارد روی فیلم مونتاژ کند. به این میگویند آزادی در دنیای خیال ! .میدانست که این استعداد را دارد که به طرز باور نکردنی خلاق ایده های بزرگ در دنیای خیال باشد ولی نمیدانست چرا بزرگترین سازندگان فیلمهای علمی –تخیلی در هالیوود هستند؟ شاید هم اینها همه اش شایعه بود . به هر حال معمای پیچیده ای بود ! .
قبل از پخش با خودش فکر کرد برای این فیلم چه تبلیغاتی مناسب است؟

کندن گودال در اسرع وقت و با ارزان ترین قیمت ؟
قلوه سنگ با بهترین کیفیت در اسرع وقت با تحویل در محل ؟
پیمانکار اجرای احکام در تمام نقاط جهان در کوتاه ترین زمان؟

خوب ! یک فیلم ساز باید به فکر در آمد هم باشد .تبلیغات مناسب در زمانهای مناسب بیشترین سود آوری را دارد. اما زمان مناسب برای تبلیغات در این فیلم کی میتوانست باشد ؟
پلان چهل و پنجم ؟: یعنی انجایی که بیچاره ها داشتند زیر افتاب سوزان گودال را میکندند؟
و یا پلان چهل و ششم که داشتند از اطراف روستا قلوه سنگ ها را با زحمت زیاد جمع میکردند و بار الاغ میکردند؟
بیخیال ! مهم نبود . دکمه پخش را زد و شروع کرد به تماشا! ....

این دکتر بر خلاف دکتر های دیگر چنان لک لک کنان مینوشت که تقریبا به آخرین پلانهای فیلم رسیده بود . یعنی به پلان چهل و هفتم ! درست همانجایی که داشتند زن را تا شانه ها در خاک فرو میکردند . درست همانجا بود که صدای خودکاری که انگار نوشتن موضوع مهمی را تمام کرده و حالا محکم روی میز کوبیده شده ٬ ادامه ی پخش فیلم را متوقف کرد .
درست بود . انگار دکتر به کشف بزرگی نائل شده بود .اینرا از قیافه اش فهمیده بود.انگار حالت روحی - معنوی "لویی پاستور بودن" بهش دست داده بود . داشت ژست مناسب این حالت را به خود میگرفت تا دست یابی به این کشف هوشمندانه را با صلابت بیشتری اعلام کند .

تصمیم گرفت کمی خودش را با حالت معنوی دکتر بخنداند . تجسم کرد که دارد حرکات چشم و دست و پای دکتر را با نخهای نامریی کنترل میکند .

///خوب! خوب! شانه ها رو بالا تر بگیر! عینکت را صاف کن ! یک سرفه ! آهان ! ببین صدات صافه!؟ خوبه! یقت درست کن مردک ! خوبه ! بنظرم حالا اماده ای ! بادی به غبغبت بنداز!. چشمات را ریز و درشت کن .خووووووووووب ! حالا وقتشه ! میتوانیم دیالوگو شروع کنیم . بفرمایین !!///


دکتر : " شما چیزی گفتین ؟!"
من :" ن ن ن نه! فقط داشتم نگا میکردم !"

دکتر :
" عدالت شوخی بردار نیست! این معنی ندارد که وکیل بنویسد که چون ایشان عینکی نیستند شرایط اجرای حکم برایش مهیا نیست! نمیدانم این وکیلها چطور این پولها را میخورند ؟ . ما اینجا مو را از ماست بیرون میکشیم . از این وکیلای نامرد بگذریم !
و اما در مورد شما ! میدهم جوابیه را منشی تایپ کند .منتظر باشید.......... "

این روزها مغزش مثل دستگاههای پخش دی وی دی شده بود که با صدای آدم شروع به پخش میکرد .الان دستگاه پخش دی وی دی به جمله ی " منتظر باشین " حساس شده بود و با شنیدن این جمله شروع میکرد به ادامه ی پخش فیلم.

ادامه پخش :
پلان چهل و هفتم :

" گونی سیاه روی سرش کشیده بودند. گار ی را آوردند. پر از سنگ بود . صدای همهمه ی مردم میا مد : فاحشه ! بی ابرو !..."

این روز ها همراه با تکنولوژی روز ذهنش هم یشرفت کرده و علاوه بر دستگاه پخش فیلم قابلیت مونتاژ هم پیدا کرده بود . حالا وقتش بود با همین روش چند تا تبلیغ پخش کند .

//قطع فیلم و شروع تبلیغات :
صدای کلفت گوینده : //

"کندن گودال در اسرع وقت و با ارزان ترین قیمت ؟"
" قلوه سنگ با بهترین کیفیت در اسرع وقت با تحویل در محل ؟"
"پیمانکار اجرای احکام در تمام نقاط جهان؟"

" اگر از زندگی لذت نمیبرید . اگر همه ی راه ها را امتحان کرده اید .امروز ما کپسولهای ...."
" تناسب اندام در هفت روز ! با ما .........."
" گشاد کننده . تنگ کننده . فرم دهنده . دارای مجوز از ....."

حین پخش این تبلیقات بود که صدای فیلم قطع شد و صدای بلند دکتر فضا رو گرفت.

دکتر :
" حواست کجاست ! به من گوش بده ! من در پاسخ به قاضی نوشتم از قطره های گشاد کننده ی مردمک چشم استفاده کنند تا برای مدتی چشمهای ایشان نزدیک بین شود تا از عینک استفاده کند هر روز 3 قطره به مدت پانزده روز. با این کار نمره عینک ایشان دقیقا مانند شما میشود در اینصورت شرایط یکسان اجرای حکم هم بدست میاد . البته این دارو در بازار کمیاب است.میتوانید ساخت انگلیس انرا از ناصر خسرو پیدا کنید . "

با صدای بلند دکتر انگار یک لحظه سیستم مونتاژ صدا و تصویرش به هم ریخت . صدای کلفت گوینده از دهنش خارج شد :

" لارجز باکس؟!"

این بار صدای محکم تری از برخورد یک شیئ روی میز آمد . انقدر صدا بلند و عصبانی بود که دستگاه پخش دی وی دی از پیریز در آمد .این بار عینک دکتر بود که بعد از برخورد به میز هنوز داشت لرزه دست دکتر را به میز منتقل میکرد.

دکتر:
" من را مسخره میکنی؟ پزشک معتمد قانون ؟ میدانم چکار باهات بکنم "
مثل این بود که کار کمی خراب شده بود . دکتر نامه رو از منشی گرفت و شروع کرد به عوض کردن متن نامه .

ظاهرا برای اجرای سریع قانون و جلوگیری ار اتلاف ارباب رجوع خلاقیت دیگری به خرج داده بود که در جوابیه آورده بود :

"به دلیل شرایط وقوع جرم امکان مشابه سازی شرایط یکسان برای قصاص موجود نیست . "

بلند شد و از دکتر بخاطر نظر هوشمندانش تشکر کرد و گفت :
" نمیدانم اگر ادمهایی مثل شما نبودن وضع جامعه چه میشد؟. همه میشدند قاتل وجانی. راستی شنیده ام در سوئد ادمهایی به عدالت شما وجود ندارد ولی امار جرم و جنایت خیلی پایین تر از اینجاست. نظر شما چیست؟ در ضمن من برای قصاص نیامده بودم . نامه من را اشتباه خواندید . اگه کله مبارک را بالا بگیرید میبینید که هر دو چشمم سالمند ."
و در حالیکه از پی گیری نامه اش منصرف شده بود رفت .


back to top