عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion

137 views
يك اتفاق زيبا- A Good > يك اتفاق زيبا

Comments Showing 1-50 of 55 (55 new)    post a comment »
« previous 1

message 1: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
نمي دانم چرا ما همواره دنبال يك اتفاق عجيب ويا بد هستيم بسياري از اتفاقات اطرافمان بسيار زيبا وپر از احساس عاشقانه است فقط بايد بهتر ديد.شايد هم جور ديگر بايد ديد چشمها را بايد شست.
دوستدارتان مهرداد


♀☻ஆ(¸.•'´Pal2aSt0o `'•.¸) | 61 comments etefaghat ajib nistan ma pichidashun mikonim....eshgh alan tu ghalbe adama kamrang shode vase haminam etefaghate asheghane gahi dide nemishan....
cheshmhara bayad shost jure dgar bayad did...


message 3: by [deleted user] (new)

salam be dustane azizam,

etefaghe zibayee hafte gozashte baram pish umad ke mikham shoma ham dar un sahim bashin.

etefaghe jalebi ke koli behem energyie misbat va omid dad.

yeki az dustane goodreads moshkeli dasht ke gharar shod hamdigaro bebinim va agar tunestam dar hale moshkeleshun komaki bokonam,
nemidunam be ishun komaki shod ya na?

vali ishun be man kheili komak kardan,

modat ha bud hamchin adamayee ro nadide budam,
pako samimi, khaleso nab, az jense shabnam, enghadr shafaf ke mishod tahe delesho did,
enghadr ba energi ke hanuz labriz az energiam, enghadr motevazeo samimi ke fekr mikonam salhast ishuno mishnasam,
hanuz tu shokam...
bavaretun nemishe...
khodam ham bavaram nemishe, chon fekr mikardam nasle in adama mongharez shode va agar ham bashan unghadr kaman ke be dide nemishan...

kheili khoshhalam
va khodavand ro hezaran bar shokr ke in forsato behem dad,

sepas az khoda bekhatere budane in dustan

albate fekr mikonam mehrdade aziz ham az hamuna bashe agarche saadate didanesh ro nadashtam

eshgho barekat baraye hame shoma
parya


message 4: by mehrdad (last edited Aug 11, 2008 11:26PM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
به خبري كه هم اكنون به دست من رسيد توجه فرماييد:
خبري كه شما ذوق زده كرده است صحت نداشته و از دفتر پريا خانوم تكذيبيه اي صادر و اون رو رد كرده در اين تكذيبيه آمده ديدار ايشان با يكي از اعضاي گروه صرفا كاري بوده و زيبايي قضيه صرفا براي اين اتفاق بوده نه اتفاقاتي مثل شيريني و شام و اين جور چيزا
خبر گزاري عشقنا
به علت تلخي قضيه مجبور به طنازي شديم
ضمنا دو كامنت قبل هم به درخواست پريا خانوم پاك شدند.
ممنون كه توجه و دقت دارين
دوستدارتان مهرداد


message 5: by Nasim (new)

Nasim | 7 comments پریا خانوم گل من جدا از محضر شما عذر خواهی می کنم،باور کنید اصلا منظوری نداشتم،فقط یه شوخی ساده بود،همین.چون در حضور جمع چنین حرفی زدم،در حضور همین جمع هم ازتون عذر خواهی می کنم و باز هم تاکید می کنم که نیت قلبی در کار نبوده.

امیدوارم قلم عفو بر اشتباهم بکشید.

(حالا منو می بخشی دوستم؟)


message 6: by sepide (new)

sepide solaty | 11 comments بازيگر مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند. مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است


message 7: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
ممنون از نوشته زيبايت سپيده خانم اگر چه اتفاق تلخ و نازيبايي بود اما مهم و آموزنده بود
بازم ممنون


message 8: by mehrdad (last edited Aug 16, 2008 04:48AM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
آهسته دستانم را گرفت گرمي دستانش روحم را زنده مي كرد
بسيار آرام مرا به طرف خود مي كشيد انگار كه تنها عشق او در اين دنيا منم چشمانم را لحظه اي از چشمانش
بر نمي داشتم
نگاه مهربانش برايم يك دنيا بود با ذوق و شوق فراوان به سويش حركت كردم اما دستان كوچكم بارها از دستان پرمهرش جدا شد و من به زمين خوردم اشك در چشمانم حلقه زده بود مي خواستم گريه كنم اما او به رويم مي خنديد و مرا مهربانانه به سوي خود مي كشاند دوباره بلند شدم گره از صورت باز كردم و با لبخندي سرشار از اميد به سوي او رفتم و لحظاتي بعد خودرا در آغوش گرم او احساس كردم من مي خنديدم اما اينبار چشمان او تر بودو مدام مرا مي بوسيد و به خود مي چسباند
آن لحظات باشكوه ترين لحظات عمرم بود كه مادر عاشقانه مرا درس زندگي و روي پا ايستادن مي داد.
و چقدر دوستش دارم او را كه بي شائبه همه وجودش را براي همه وجودم هديه مي كرد.

دوستدارتان مهرداد


message 9: by mehrdad (last edited Aug 27, 2008 12:15AM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
آهسته دستان كوچكم را در دست گرفته بود قلبم داشت از سينه ام خارج مي شد نمي دانستم چه بلايي به سرم خواهد آمد نمي دانستم چه كار كنم اصلا نمي خواستم با او همراه شوم اما او همواره با مهرو محبت فراوان به من مي گفت اصلا نگران نباش پسرم من هميشه پيش توام بعد نشست و مرا آرام بوسيد بغضم تركيد و اشكم روان شد اما اشكهايم را پاك كرد بعد به سختي من رااز زمين بلند كرد و چند قدم در بغلش به راه ادامه داديم به مدرسه رسيديم با آرامش به من گفت ببين همه مثل تو اومدن مدرسه بعد گفت من همينجا هستم تا تو از كلاس بياي بيرون
من كه انگار روحي دوباره گرفته بودم با ديدن اونهمه بچه ذوق زدن شدم اگرچه ترديد داشتم اما رفتم تو بچه ها چند ثانيه بعد دوباره برگشتم بهش بگه كه ديگه نمي ترسم چشمان نگرانش رو پاك كردو گفت بايد وارد دنياي ديگه اي بشي و اينگونه وارد يك دنياي ديگه شدم



message 10: by mehrdad (last edited Sep 03, 2008 12:16AM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
نمي دونم شايد دستانم بي اختيار طرف بالا دراز مي شد انگار مي خواست ماه را بگيرد اما لحظاتي بعد زبانم به سخن آمد و گفت خداوندا مرا با مهربانان درگاهت همسايه كن
و باز گفت خداوندا مرا به خودم واگذار مكن مني كه مي خواستم روي پاي خود بايستم اما وقتي ايستادم احساس كردم چه قدر آسان بود همه آنچه آرزويش را داشتم ،احساس مي كردم ديگر به كسي نياز ندارم
ديگر احساس مي كردم همه زندگي همين است و من وتنها من در اين زندگي ...و كم مانده بود بگويم :پروردگار بلند مرتبه خود منم
اما او با مهرباني به من فهماند كه بايد صبور باشم

قلبم ،اينبار او فرياد زد خدايا مرا از آفات حسد،كبر،نيرنگ و دو رويي در امان دار
سينه ام را مالامال از محبت خود گردان
بعداز لحظاتي سكوت
.......
انگار صداي خدا مي آمد مي گفت اي بندگانم كه در حق خود اسراف كرده ايد از رحمت من نا اميد مباشيد زيرا خداوند تان همه گناهانتان را مي آمرزد
و اينبار چشمانم سراسيمه وارد شدند غوغايي بپا شد مي ديدم كه همه چيز را شستند همه جا شفاف شده بود
احساس خنكي روي گونه هايم مرا به ياد دعا انداخت و دوباره زبانم گفت بار خدايا تو را خواندم همانگونه كه امر كرده بودي پس برايم اجابت كن همانگونه كه وعده داده اي
وباز چشمانم آنچنان گل بارانم كردند كه تاآن زمان هيچ دُري گرانبها تر از آنان نديده بودم
گوهر باراني بودكه مپرس، از درون كسي مي گفت مبادا غفلت كني هرچه مي خواهي همين الان بخواه من قسم مي خورم حتما اجابت خواهد شد
نمي دانستم چه بخواهم حال عجيبي بود تا بحال تجربه نكرده بودم ديگر زبان هم از حركت ايستاد هرچه از او خواستم كلامي بگويد حركتي كند خواسته هايم را بگويد ،اما او ديگر از من فرمان نمي برد
و اين ديدگان من بودند كه از همه بي قرار تر شده بودند
نمي دانم چه حالي بود اما احساس مي كردم سبك شده ام
و مي خواستم پرواز كنم همه اين كره كوچك آبي رنگ برايم مانند تيله اي بي ارزش مي نمود
همه قوايم را جمع كردم و در ميان آنهمه غوغا فرياد زدم خدايا فقط تو را مي خواهم
و بغض ديگر امان نداد.


message 11: by Hamid (new)

Hamid | 48 comments كاش میدانستی، بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلك دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز
خاطرم را گفتم : زودتر راه بیفت
هر چه باشد، بلد راه تویی
ما یك عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت : مرحمت كم نشود
گویا با من بنشسته دگر كاری نیست
جای ماندن چون دگر نیست، از اینجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم : نذر دیدار قبول افتاده است
و تپش های دلم را گفتم : اندكی آهسته، آبرویم نبری
عقل، شرمنده به آرامی گفت : راه را گم نكنیم!!
خاطرم خنده به لب گفت : نترس ، نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست، كار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
وه چه رویای قشنگی دیدم
خواب، ای موهبت خالق پاك
خواب را دریابم
كه تو در خواب، مرا خواهی خواست
كه تو در خواب، مرا خواهی خواند
و تو در خواب، به من خواهی گفت :تو به دیدارمن آ
آه، كاش میدانستی
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم
پلك دل باز پرید
خواب را دریابم
من به میهمانی دیدار تو می اندیشم ...



message 12: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
بنام يگانه هستي بخش

امروز کودکي متولد شد!!! در يکي از بهترين روزهاي خدا؛ ميلاد با سعادت حضرت معصومه (ع). و من؛ هم خون آن کودک پر از نشاط کودکي، بار ديگر خاله هستم.

ايلياي کوچکم، تولدت مبارک


message 13: by [deleted user] (new)

سلام خاله مریم مهربون

تبریک می گم

انشاا... قدمش مبارک باشه
و
در سایه ائمه اطهار
سالم و شاد باشه

دوستدارت
پریا


message 14: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
منم تبريك مي گم هم روز تولد حضرت معصومه س را و هم مقدم ايلياي ناز رو هم تبريك مي گم
از طرف من البته با احتياط ببوسينش


message 15: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
پریا جان، مهرداد عزیز

بی نهایت از لطفتون ممنونم. ایلیا هم خوشحاله که خاله و عموی نازنینی مثل شما داره.

در پناه خداوند یکتا باشید و سلامت و خندان


message 16: by Ghasedak (new)

Ghasedak | 173 comments سلام خاله ماریا
مبارک باشه
خاله شدن خیلی کیف داره
اینو فقط و فقط اونایی که خاله هستن درک میکنن
البته امیدوارم شبیه این بچه هه که عکسش اینجاس نباشه
که خیلی اخمالوس
بازم تبریک میگم
بای


message 17: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
قاصدک گلم

ممنون از محبتت. منم اميدوارم در کنار سلامتي، حسن خلق هم داشته باشه! نه مثل عکس من!!!

شاد و سرزنده و سلامت باشي

(راستي برات دعا هم کردم)


message 18: by Ghasedak (new)

Ghasedak | 173 comments واااااای
مرسی
چقدر همتون خوبید
اگه میدونستم اینجوریه زودتر میگفتم
!!!
از همه ممنونم
هم از شما ماریای عزیز هم از اونایی که ایمیل زدن و گفتن که دعام میکنن
قربون همتون
دل همه خوش
حاجت همه روا
بای


message 19: by [deleted user] (new)

دوستی می گفت
هر آرزویی دارید یک جا یادداشت کنید

بعد از مدتی وقتی اون یادداشتهارو می خونید
می بینید به خیلی از اون آرزوها دست پیدا کردید
در حالی که طوری اتفاق افتادن که متوجه نشدیم
و بعدش هم برامون عادی شدند

من هم اخیرا به یکی از آرزوهای بزرگم رسیدم
آرزویی که روزی برای من تقریبا محال بود

و حالا به یک اتفاق خوب تبدیل شده

خیلی خوشحالم و هزاران بار خدارو به خاطرش شکر
می کنم
و دعا می کنم همه شما به آرزوهای خوبتون برسید

آرزومند آرزوهاتون
پریا


message 20: by Lovelylad111 (new)

Lovelylad111 | 2 comments hey pls. use English to communicate ..



message 21: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
Lovelylad111,

Please refer to the "English Topics" in the bottom of group's first page for your aim.

Thanks being here.


message 22: by [deleted user] (new)

دوستان ماورایی من

ایمیل زد
چرا این کتاب ها رو خوندی؟ چه ربطی به هم دارند؟
چرا سیر خاصی رو دنبال نکردی؟ چرا به این کتاب 1 امتیاز دادی؟ این یه شاهکاره!!!؟
هدفت از خوندن این کتاب ها چی بوده؟

خیلی عصبی شدم، یعنی چه؟ خوب دوست داشتم این کتاب ها رو بخونم، برای چی به خودش اجازه داده این سوال ها رو بپرسه؟

این که من چه کتابی خوندم به خودم مربوطه، اگر به کتابی که به نظر ایشون شاهکاره 1 امتیاز دادم
سلیقه شخصی منه چه ربطی به دیگران داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا این آدم کیه؟چرا قبل از اینکه خودش رو معرفی
کنه به خودش
اجازه داده....
چه از خود راضی

ببینم مگه ایشون می خواد کتاب انتخاب کنه از من اجازه می گیره که من باید در مورد انتخاب کتابام

من هم جواب ایمیلش رو دادم و همه اینها رو بهش گفتم

عذر خواهی کرد، خودش رو معرفی کرد
و علت رو توضیح داد

بعد 20-30 تا ایمیل بینمون ردو بدل شد
و ما با هم دوست شدیم


هانی جان، از تو همسرعزیزت بخاطر همه مهربونیهاتون ممنونم

شما دریچه تازه ای به زندگی من گشودید
و منو با دنیای جدیدی آشنا کردید

ایمیلت یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود
اتفاقی که تا زنده ام فراموش نخواهم کرد

دوستتان دارم
پریا





message 23: by Lovelylad111 (new)

Lovelylad111 | 2 comments Hey frndz.... Arabix is difficult to understand .. though i m Muslim but from India . I request u all to use English as prime language at Good Reads .. o.k

Thankx

Salam



message 24: by Maria (last edited Jan 11, 2009 08:48PM) (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
Hi, my dear friend,
Lovelylad111

Kindly note that this group is basically found by Iranians with Persian language! Fortunately, we have also more English folders & topics here which you can attend there. These topics are located in bottom section of our home page.

I would be pleased if meet you there!!!

Have a nice day ahead,
Maria


message 25: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments woooooow
ماریا خانوم عجب املای نگارش انگلیسیت خوبه!
من که اینهمه فیلم خارجی میبینم با زیرنویس فکر میکردم خیلی سرمه، ولی...


ایول


message 26: by Maria (last edited Jan 11, 2009 09:01PM) (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
Reza wrote: "woooooow
ماریا خانوم عجب املای نگارش انگلیسیت خوبه!
من که اینهمه فیلم خارجی میبینم با زیرنویس فکر میکردم خیلی سرمه، ولی...


ایول"


Your welcome.
I wasn't born yesterday!!!
خواهش می کنم.
!!!بیخودی که موهامو تو آسياب سفيد نکردم
((-:

،راستی! حالا که انگلیسی دان هستی،
پس چرا توی بخش لاتین نمی بینمتون، عزیز؟


message 27: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments
خدا عوضت بده خیلی وقت بود داشتم دنبال این ضرب المثل میگشتم البته انگلیسیش.




message 28: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments
خیلی وقت بود که یه گریه ی اساسی مونده بود تو گلوم. یه بغض چندین ماهه. آره ... چند ماهه چون نذاشتم که برسه به سال !
راست میگن که گریه آدمو سبک و آروم میکنه. خیلی خوشحالم که تونستم یه بار دیگه گریه کنم. تو تاریکی شب ، خیابون خلوت ، منو یه موسیقی آروم که تو گوشم می خوند و اشک هایی که آروم آروم میریختن
با یه زور کوچولو سیلی از اشکامو حس میکردم که رو صورتم دارن ول می خورن
....
خیلی آروم شدم. احساس میکردم با هر اشکی ، یه چیزی از دلم کنده میشد و بیرون میریخت
نمی دونم ! شاید این تیکه هایه قلب شکستم بود که داشت میریخت بیرون
ولی هرچی بود لازم بود. باید میریخت
این دو سه روز که گذشته ، هر روز احساس بهتری دارم نسبت به قبل . اینی که میگن هر روز بهتر از دیروز ، منم
این یه اتفاق خوب بود تو زندگیم
یه اتفاق بزرگ ، یه ....





message 29: by Reza (last edited Feb 13, 2009 06:38AM) (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments تولدم مبارک
!!!...
1368/11/25
شب ساعت 11:32 دقیقه


message 30: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
Reza wrote: "تولدم مبارک
!!!...
1368/11/25
شب ساعت 11:32 دقیقه"


!!!!!!هورا

تولدت مبارک، آقا رضاي کوچولو
اميد که روزها و سالهاي خوب و پُرباري پيش رو داشته باشي
!کيک تولدتم بادت نره
;-)


message 31: by [deleted user] (new)

سلام آقا رضا

تولت مبارک البته با تاخیر

روزهایی شاد و آرام همراه عشق و برکت برایت آرزو می کنم



message 32: by Reza (last edited Feb 14, 2009 04:15AM) (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments خیلی ممنون
از ماریا خانم و پریا خانم عزیز متشکرم
رضا


message 33: by mehrdad (last edited Feb 14, 2009 03:33AM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
چقدر روحيه آقا رضا لطيف و شبيه خانوماس

منم تولد اين پسر دلنازك رو تبريك مي گم .


message 34: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 1594 comments Mod
سلام
!چشم ما روشن

به به! آقای مدیر از این طرفا؟
.رسیدن بخیر
واقعاً که باید جزء اتفاقات خوب و نادر
!اینجا ثبت بشه، حضور گرم و صمیمی اتون


message 35: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
خواهش مي كنم

اين لطف شماست ورنه من همان خاكم كه هستم

دوستدارتان مهرداد


message 36: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments سلامی دوباره

بازم اومدم
...

اینبار میخام براتون یه خاطره بگم که خیلی هم قدیمی نیست . مال همین 3 روز پیشه

عصر بود و تو اتاقم نشسته بودم ، حالم زیاد خوش نبود. راستش از صبح حوصله نداشتم. سرحال نبودم

به زور یه جرقه ای تو خودم روشن کردم و یه موسیقی باحال ، گفتم شروع کنم کمد لباسمو مرتب کنم واسه عید

همه ی لباسامو ریختم زمین ، یذره مرتب کردم . تازه داشتم سرحال میومدم که ...
وقتی آخرین تیکه لباس رو از جلوم برداشتم ، یهو از زیرش یدونه عقرب زرد به اندازه ی متوسط حرکت کرد و رفت زیر لباسایی که اونطرف گذاشته بودم رو زمین
!

منم که یهو دیدمش و کمی هم از عقرب ترس دارم ، همینجوری در حال نشسته ، از زمین پریدم
!!!!

دیگه نفهمیدم چی شد فقط اینو یادمه که از ترس ، پریدم هوا و خواستم بدوم اونطرف که با صورت خوردم به یخچال ( آخه تو اتاقم یخچال دارم ) !

بعد که خودمو پیدا کردم ، اینور و اونورو گشتم ، لباسارو دوباره گشتم ولی خبری نبود

رفته بود به همون جایی که اومده بود
خلاصه... دوا خریدمو ریختم تو اتاقم ولی هنوزم که هنوزه نیشم نزده
:D
نمیدونم کی میخاد این لطف رو در حقم بکنه ، ولی ازش میخام که شب نیشم نزنه! چون فکر میکنم از هول و دردش ، بچرخم و اینطرف رو هم نیش بزنه ، بشه دو برابر درد

;)

ولی خودمونیم خیلی حال داد
تا حالا اینجوری از جام نپریده بودم
فکر نمیکردم تواناییشو داشته باشم


همین دیگه!

از دوستان ، کسایی که این مطلبو میخونن و تا حالا تجربه ی نیش زدگی رو دارن ، میخام که برام تعریف کنن تا آمادگیش رو داشته باشم
:D

رضا


message 37: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments سلام به همه دوستان گلم

این خاطره رو یکی از دوستام برام تعریف کرد که با اجازش اینجا مینویسم


يه خاطره زيبا از دو روز بعد از حذف و اضاف در دانشگاه شوشتر.

بهتون پيشنهاد مي كنم حتما اين خاطره جالب رو بخونيد



ولي قبل از تعريفم اول يه معما ميگم بعد بريد خاطره رو بخونيد ...

معما .....

يه چوپوني سه تا گوسفند داشت . يه گوسفنده قرمز . يه زرد . يه سبز

چوپونه وقتي كه اينارو از صحرا مياره يكيشون گم ميشه همون گوسفند قرمزه



حالا گوسفند قرمزه چرا گم شده و كجاست ؟

ا

حالا زياد روش فكر نكن خاطره رو بخوون شارژ كه شدي به معما جواب بده .....



خاطره من ( مهدي)

آقا ما دو روز بعد از حذف و اضاف با رضا و محمد ( دوستاي گلم تو ي دانشگاه ) بعد از قرن ها رفتيم اسنك بخوريم ...!

رفتيم تو اسنك فروشي رو به روي دانشگاه نشستيم و سفارش داديم و نشستم و منتظره آماده شدن اسنك شديم كه چند تا( 3 عدد) از خانم هاي همكلاسي محترم ما اومدن و فرت دقيقا رو به رو ما نشستن



محمد دوستم گفت: بيا اينم شانس ما

رضا گفت: بابا بي خيال ما غذاي خودمون رو مي خوريم چه كار اونا داريم

منم گفتم : يه سلام كنيم و بعد بزنيد به بي خيالي

آقا ما هم يه سلام كرديم و مشغول خوردن شديم

ما هم داشتيم مي خورديم

وقتي كه اون هملاسي هاي محترم اسنك خوردن اومدن كه حساب كنن گفتن ما يادمون رفته كيفه پول بياريم همينجوري آتلو واتل نشسته بودن كه محمد دوستم دلش سوخت و رفت واسه اونا غذاشون رو حساب كرد ........

يكي از خانمها گفت : يكي از دوستانمون همين نزديكا منتظرمونه بيان تا پولتونو بديم

ما هم اول گفتيم: بابا بي خيال ، فداي سرتون ، قابل شما رو نداره ، خلاصه مجبور شديم و قبول كرديم

من و رضا محمد

رفتيم دنبال اونا ............

خلاصه همينجوري كه مي رفتيم من و رضا شك كرديم ديدم مارودارن دور خودمون ميچرخونن يه جورايي سره كاريم محمد رفت به يكي از خانمها گفت : الكي دارين مارو ميچرخونين

تا اينو گفت يكي ديگه از خانمها گفت : بيا اين كيف منو بگيريد پيشتون باشه تا ما برين پولو بيارم

ماهم بهمون حسابي بر خورد

گفتيم بابا بي خيال

آقا ما از خير پول گذشتيم

گفتن نه اينجوري نمي شه ، ما نمي خواهيم مديون شما باشيم

گفتم بابا اصلا ما منتي سر شما نداريم

بعدا باهاتون حساب مي كنيم

اما قبول نكردن

خلاصه يه چند تا خيابون ما رو چرخوندن كه ديديم

يه پسر بزك و خوشتيپ و قد بلند موهاي اتو كشيده ريش هاي 8 تيغ تراشيده با يه عينك دودي سوار يه پژو پرشيا سفيد اومد و جلوي ما ايستاد................!!!!!

يه دفعه ديديم يكي از خانم هاي همكلاسي ما شروع كرد باهاش سلام و عليك و عزيزم ................( ساسنورش مي كنيم)

هر 3 تا خانم سريع رفتن و توي ماشين نشستن....!

بعد واسه شازده آرزوهاش داستان اسنك فروشي و پول نداشتن و ......... تعريف كرد



آقا پسر خوشكل ما مثل بز كوهي يه نگاهي به ما كرد و سوئچ ماشين رو داد گفت:

توي صندوق عقب ماشين يه كيف پول هست

بريد و هر چقدر دوست داريد بر داريد

من و رضا و محمد رفتيم در صندوق عقب رو باز كرديم كه

.

.

.

.....................

يدفعه ديدم دو تا الگانس نيروي انتظامي از جلو اومدن

نگاه به پشت سرمون كرديم ديديم يه ماشين پليس هم پشت سرمون ايستاده

يه نگاه داخل ماشين كرديم ديدم هيچ كي تو اين پژو پارس سفيد لعنتي نيست

آقا خبري از خانمها و اون پسره نبود

ديدم پليس گفت : دستاتون رو بزاريد روي سرتون از ماشين فاصله بگيريد

من گفتم : به به بيچاره شديم رفت .....

رضا گفت : بدبختي كجا بود ، زندگي ما فنا شد

محمد كه بد بخت رنگش پريده بود گفت : غذا كفت شد تو دهنم



مامورا اومدن در صندوق عقب ماشين رو باز كردن و از توش يه كيف مشكي در اوردن

محمد گفت : اگه دستم به خانم........و ......... و..... برسه تيكه تيكشون مي كنم

رضا گفت : بچه ها دعا كنيد توش مواد نباشه

من گفتم : مواد به درك الان توي كيف اسلحه است

مامورا آروم در كيف رو باز كردن ......................................

مي دونيد توش چي بود نه خداييش مي دونيد توش چي بود توووووووووووووووووش

.

.

.

.

.



..

......









گوسفند قرمزه بود ........



ه هه ه ههه

*

نه خداييش حال كرديم نه جون من حال كردين .....



نتيجه گيري:

هيچ وقت دو روز بعد از حذف و اضاف دانشگاه نريد

قيد اسنك خوردن با دوستاتون رو بزنيد

هيچ وقت پول غذاي همكلاسي هاي خانمتون رو حساب نكنيد

مواظب راننده هاي پژو پارس سفيد باشيد چون خلافكار هستن

و................


message 38: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
آقا رضاي مهربان

دفعه آخرت باشه تو تاپيكهاي جدي شوخي كرده شكلك در مي آريا

دفعه بعد سرو كارت با فلفل و اينا خواهد بود.


message 39: by Rose (new)

Rose | 46 comments آقا رضا خیلی عالی بود کلی خندیدم واقعا ممنون این خنده واسه من که این چند وقت گذشته وقت خندیدن نداشتم یه اتفاق زیبا بود درضمن حرف آقا مهرداد رو هم زیاد جدی نگیرید خودشون خوب میدونن این روزا خندوندن آدما خیلی سخت و ستودنیه


message 40: by Fereshteh (new)

Fereshteh d | 70 comments خوب گر چه مال این تاپیک نبود .لی الحق خیلی بامزه بود..مرسسسسسسسسسی.


message 41: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments بله درست میگین
خودمم میدونستم جای بحثهای جدی هست
ولی خواستم یه شلوغی کرده باشم
:D


message 42: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
خوب ديگه بدتر اين جوري همه چي به هم مي ريزه

ديگه نمي شه تفكيك قائل شد

زيبا بود ولي تو تاپيك طنز

حالا دهنتو باز كن تا اين نيم كيلو فلفلو بريزم تو حلقت




message 43: by غزا ل (new)

غزا ل (ghazal_samiri) | 2 comments مهرداد انگار تو آبنمک ترشیدی


message 44: by Amootsh (new)

Amootsh | 4 comments رضا جون درس عبرتی برای ما که شد.......................


message 45: by Bita (new)

Bita | 507 comments این سماور جوش است ، پس چرا می گفتی

دیگر آن خاموش است؟

باز لبخند بزن

قوری قلبت را ، زودتر بند بزن

توی آن، مهربانی دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد.

شعله اش را کم کن.

دست هایت ، سینی نقره نور

اشک هایم ، استکان های بلور

کاش استکان های مرا ، توی سینی دلت می چیدی

کاشکی اشک مرا میدیدی.

خنده هایت قند است.

چای هم آماده ست.

چای با طعم خدا

بوی آن پیچیده است، از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز.


چای با طعم خدا - عرفان نظر آهاری




message 46: by [deleted user] (new)

چقدر وقته اتفاق خوب نیفتاده
کسی نمیخواد با خبرای خوب بقیه را خوشحال کنه؟


message 47: by Bita (new)

Bita | 507 comments کودکی که آماده تولد بود ...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما

من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان

فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد

بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری

ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او

را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را

نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن

است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت

کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و

به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی

از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه

در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که

بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون

به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات

اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...




message 48: by Reza (new)

Reza (aseman_569) | 651 comments آقایون خانوما ، یه اتفاق خیلی زیبا
همه ی دوستای کنکوریم از رشته ی مورد علاقشون قبول شدن
خواستم خوشحالیشو تقسیم کنیم همه شاد باشیم



message 49: by Sara (new)

Sara | 34 comments بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین
عاشق شدن.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره.

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری.

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری..

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی.

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی.

از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه!

آخرین امتحانت رو پاس کنی.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه.

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی.

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی.

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه.

بدون دلیل بخندی.

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه.

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره.

عضو یک تیم باشی.

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی.

دوستای جدید پیدا کنی.

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین!

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی.

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی.
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و .... باز هم بخندی.

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند. قدرشون رو بدونیم. زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد. وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.
چارلی‌ چاپلین




message 50: by [deleted user] (last edited Sep 17, 2009 01:12PM) (new)

چه اتفاقی زیباتر از بارش باران؟
اون هم زمانی که انتظارش رو نداری
بارانی نوید بخش آمدن سلطان فصلها، پاییز

چقدر زیبا بود!!! و زیبا تر از اون دیدن دو رنگین کمان همزمان تو آسمون

هیچ وقت نمیشه بارون بیاد و من این شعر مرحوم فریدون مشیری رو زمزمه نکنم

آه باران
ای امید جان بیداران

بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟





« previous 1
back to top