عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion

55 views
عشق و آدم-Love & Human > عشق وهنر

Comments Showing 1-11 of 11 (11 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by mehrdad (last edited Aug 01, 2008 07:14AM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
در اين تاپيك نقش عشق را در ايجادهنر مي خواهيم به بحث بگذاريم.


message 2: by Nasim (new)

Nasim | 7 comments نمیگم همه اما اکثر هنرمندا وقتی تونستن راهی به هنر پیدا کنن که خوب عاشق شدن و "دوست داشتن" رو یاد گرفتن و توش استاد شدن!
"دوست داشتن" کلمه ،راه، و پلی هست که باعث میشه احساست رو یه جوری که قابل درک باشه بیان کنی.البته گاهی وقتا همه حس رو نمی رسونه!اما وقتی می تونی موفق شده باشی که کتاب،درخت،دوست یا هر چیز دیگه ای که این حس رو می خوای بهش منتقل کنی،تو رو فهمیده باشه.(یادتون نره که به کائنات احترام بگذارید،چون اونها هم روح دارن،هرچند روحشون ممکنه از جنس روح ما نباشه!)


message 3: by mehrdad (last edited Aug 09, 2008 03:54AM) (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
و هنر كشيدن عشق روي بومه
هنر نوشتن عشق روي پارچه است
هنر مجسمه عشق روي ميزه
هنر كاشتن عشق توي باغچه است.






message 4: by Leila (new)

Leila MHosseini | 39 comments عشق هم نوعي از هنر است.


message 5: by S.Parisan (new)

S.Parisan | 137 comments عاشق شدن هنر نیست ، عاشق ماندن هنر است


message 6: by Setareh (last edited Sep 23, 2008 07:25AM) (new)

Setareh | 1 comments عششق درون يك هنرمند غوطه وره.تنها با هنر خودش مي تونه عشقش را بيان كنه.عشق او را مي توان درلابه لاي رنگهاي اميخته شده بر بوم او يافت وعشق او ميان هنر او نهفته است.


message 7: by Hamid (new)

Hamid | 48 comments اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.

يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...

آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.

وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.

تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.

يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.

انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه مسلما روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند.





message 8: by mehrdad (new)

mehrdad (mehrabun) | 826 comments Mod
ممنون حميد جان بسيار زيبا بود
واقعا همين طوريه خيلي ها تلاش مي كنن تا ما به موفقيت برسيم و البته بسياري از آنها رو حتي نمي شناسيم
و خيلي وقتها غرور ما رو از ديدنشون مانع مي شه



message 9: by faranak (new)

faranak | 63 comments
ترک شیرازی


دعوایی که بین حافظ و صائب و شهریار بر سر "آن ترک شیرازی" اتفاق افتاده:


به قول حضرت حافظ:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

و صائب در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را

و شهریار در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

و دوستی گوید:
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را



message 10: by [deleted user] (new)

فرانک جان

ممنون ، این مناظره بین شعرا خیلی جالب بود

:)


message 11: by faranak (new)

faranak | 63 comments قابل شما را نداشت پريا جان



back to top