سهراب سپهری / sohrab sepehri discussion

96 views
گفتگو و بحث > سهراب، شعر، نقاشی

Comments Showing 1-11 of 11 (11 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Faeze (last edited Aug 25, 2016 12:36PM) (new)

Faeze | 27 comments گاه گاهی سپهری خود در شعرهايش به تابلوهايش اشاره می کند و به اين ترتيب هيچگاه در دنيای شاعری آن چنان غرق نمی شود که نقاش بودنش را فراموش کند. شايد خالصانه ترين اعتراف سپهری به هنر نقاشی اش همان چند خطی باشد که در «شعر صدای پای آب» و در معرفی خود نگاشته است

اهل کاشانم
پيشه ام نقاشی است
گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زندانی است
دل تنهاييتان تازه شود
چه خيالی،چه خيالی،...می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم ،حوض نقاشی من بی ماهی است

سپهری از جمله نادر ترين کسانی بود که توانست با موفقيت در دو زمينه نقاشی و شعر به خلق آثار بپردازد. نقاشی نبود که برحسب تفنن شعر هم بگويد. شاعری نبود که گهگاه هوس کند قلم مو به دست بگيرد شعر او و نقاشی او هر دو جدی و برخوردار از والاترين ويژگی های هنری بود (امامی 33). بدرستيکه اين واقعيت همان دليل بی همتايی هنر سپهری است و يادآور اين حقيقت که شعر و نقاشی که از يک ذهن و دل مشترک می جوشند به ناچار شباهت هايی هم خواهند داشت. شباهت هايی که هر کدام در پس خصوصيات يک هنر به ظاهر متفاوت پنهانند
و حال آيا هنرها ازهم سوايند؟

اینهارو نوشتم تا شاید یه موضوع جدید برای بحپ تو گروه باز شده باشه، منتظر نظرات دوستان دوستدار سهراب هستم


message 2: by Faeze (last edited Aug 25, 2016 12:41PM) (new)

Faeze | 27 comments نقش

در شبی تاريک
که صدايی با صدايی در نمی آميخت
و کسی کس را نمی ديد از ره نزديک
يک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس نديدش هيچ کس ديگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشيد و روی صخره ها خشکيد
از ميان برده است طوفان نقش هايی را
که به جا ماند از کف پايش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوايش

آن شب
هيچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه: سنگين، سرگران، خون سرد
باد آمد، ولی خاموش
ابر پر می زد، ولی آرام
ليک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غريد
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پيکر نقشی که بايد جاودان می ماند

امشب
باد و باران هر دو می کوبند
باد خواهد بر کند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شويد
هر دو می کوشند
می خروشند
ليک سنگ بی محابا در ستيغ کوه
مانده بر جا استوار، انگار با زنجير پولادين
سال ها آن را نفرسوده است
کوشش هر چيز بيهوده است
کوه اگر بر خويشن پيچد
سنگ بر جا همچنان خون سرد می ماند
و نمی فرسايد آن نقشی که رويش کند در يک فرصت باريک
يک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاريک
***
بايد متذکر شد سپهری شاعری بود که علاوه بر طبع شعری از مزيت ديگری هم بهره می گرفت. نقاش بودنش وی را در آفرينش ماندگارترين تصاوير کلامی ياری می رساند تا بدآنجا که بسياری آثار وی را شعر نقاشی و خودش را نقاش شعر و شاعر رنگ ناميده اند. خيلی وقت ها به هنگام خواندن سروده های سپهری به نظر می رسد که شاعر با شعرهايش نقاشی می کند و خواننده را در برابر تابلوی تمام قدی به وسعت زندگی فرار می دهد. از آن دسته از شعرها می توان به شعر «نقش» اشاره کرد که خط به خط آن را می توان فهميد، می توان ديد و با گوش دل شنيد. تصويری که با خواندن اين شعر در ذهن نقش می بندد کامل و بی نقص است و همچون يک تابلوی نقاشی، کوهی و صخره ای و آدمی را تصوير می کند بی مانند در عرصه ی کلام. آن قدر واقعی که می توان چشم ها را بست و چون فيلمی سراسر اتفاقات را با جزئيات خاص خود مرور کرد. هم اين است قدرت شاعر نقش ها: سهراب


message 3: by [deleted user] (new)

روانه
***
چه گذشت؟
زنبوري پر زد
در پهنه
وهم. و اين سو، آن سو، جوياي گلي
جوياي گلي، آري، بي ساقه گلي در پهنه خواب
...نوشابه آن
اندوه. اندوه نگاه: بيداري چشم، بي برگي دست
ني. سبدي مي كن، سفري در باغ
بازآمده ام بسيار، وره آوردم: تيناب تهي
سفري ديگر، اي دوست، و به باغي ديگر
بدرود
بدرود، و به همراهت نيروي هراس
***


message 4: by Faeze (new)

Faeze | 27 comments یکی از معماهای نقاشی سپهری خالی بودن پرده های او از نقش و نگار آدمی و موجودات زنده است. او هیچ گاه طرحی از یک انسان نکشید- به جز طرحی از یک فضانورد که به منظور تبلیغات برای بانکی که در استخدامش بود کشید- انسان هایی که او را احاطه کرده بودند و مطمئناً نمی توانست حضورشان را انکار کند. اما شاید همین انسان ها بودند که او را به تنهایی و دوری از جامعه می کشاندند، بطوری که وی از هر فرصتی استفاده می کرد تا به دامان طبیعت فرار کند. در شعر و نقاشی هم همین طور بود و طبیعت پاک و آرام که با روح سپهری هماهنگی عجیبی داشت تنها ملجاُ وی در خستگی ها و سختی های زندگی با انسان ها بود. او در دنیایی زندگی می کند که انسان ها را راهی در آن نیست ولیکن او کسی را از خود نمی راند بلکه راه ورود به این دنیا را برای همه ی آدمیان شرح می دهد و در شعر«فراتر» انسان هم دوره ای خود را خطاب قرار می دهد و می سراید

تو در راهی
من رسیده ام

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل
میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ







message 5: by Faeze (new)

Faeze | 27 comments نقاشی سپهری طوری نیست که با یک نگاه بتوان آن را فهمید و به تحسین نقاش چیره دستش پرداخت. نقاشی های سپهری همچون شعرهایش به سبکی نو و متفاوت از دیگران به نظر می آیند. ولی چیزی که اهمیت دارد این است که شعر و نقاشی او در هماهنگی کامل با یکدیگر می باشند، در نو بودن سبک، در فکر و احساس خالق اثر و در موضوع دقیقاً تطابقی یک به یک به چشم می خورد. البته باید در نظر داشت که امکانات کلام برای مفاهیم مورد نظر سپهری از امکانات تصویر بیشتر است، بنابراین گستره ی موضوعات مطرح شده در سروده های وی از مختصری که در پرده هایش آورده است بیشتر می باشد


message 6: by Faeze (new)

Faeze | 27 comments ساده رنگ

آسمان، آبي‌تر
آب آبي‌تر
من در ايوانم، رعنا سر حوض

رخت مي‌شويد رعنا
برگ‌ها مي‌ريزد
مادرم صبحي مي‌گفت: موسم دلگيري است
من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست

زن همسايه در پنجره‌اش، تور مي‌بافد، مي‌خواند
من "ودا" مي‌خوانم، گاهي نيز
طرح مي‌ريزم سنگي، مرغي، ابري

آفتابي يكدست
سارها آمده‌اند
تازه لادن‌ها پيدا شده‌اند
من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم
خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود
مي‌پرد در چشمم آب انار: اشك مي‌ريزم
مادرم مي‌خندد
رعنا هم


message 7: by Arman (new)

Arman | 3 comments man ehsas mikonam,
zendegi sakht sade va zibast dar hozorash,
dar kalamsh va dar tasivirash, an chenake tame zendegi ra dar sibi va atre anra dar gole babone be ma miamozad va eshgh ra niz dar baran jostejo mikonad:

zendegi tar shodan pey dar pey,
zendegi ab tani kardan dar hozcheye"aknoon "ast.

chizi ke hast vaghti ma dar gozashte ya dar ayande zendegi mikonim, az hozore eshgh dar zendegi mahrom khahim bud va zaman khahad gozasht saritar az anche dar "aknoon" zendegi mikonim va chon moaffagh shavim dar hozcheye "aknoon" abtani konim, khod ra be har anche dar bareman gerefte peyvand khahim zad vasl va javdane khahim shod.

pass zendegi sakht zibast dar tame sib va atre gole babone.

man intor fekr mikonam!



message 8: by Gelareh (new)

Gelareh | 10 comments بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
گاه زخمی که به پاداشته ام
زیروبم های زمین را به من اموخته است
گاه در بستر بیماری من
حجم گل چندبرابر شده است
وفزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
وچه معبر ظریفی است سهراب عزیز وچه نیک تعبیر میکند هذیان تب الوده شبهای بیماری را





message 9: by Gelareh (new)

Gelareh | 10 comments کاش ماهم به دلتنگی به بیماری به هذیان وبه سختی میتوانستیم انگونه نگاه کنیم



message 10: by Gelareh (new)

Gelareh | 10 comments منم با تو موافقم دوست عزیز
جایی خوندم که گذشته واینده با هم دست به یکی کردند
گذشته باخاطراتش مارا سرگرم کردواینده باوعده هایش مارا فریب داد
وقتی چشم گشودم اکنون گذشته بود



message 11: by Gelareh (new)

Gelareh | 10 comments پشت سر مرغ نمیخواند پشت سر باد نمی اید
پشت سرروی همه فرفره ها خاک نشسته
پشت سر خستگی تاریخ است. . .



back to top