داستان كوتاه discussion

39 views
نوشته هاي كوتاه > قدم های آخر

Comments Showing 1-11 of 11 (11 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments وقتی به پلکان روبروش نگاه کرد بور نداشت ممکن است روزی بتونه از این پلکان بالا بره چه برسه به اینکه روی آخرین پله هم بایستد. روی هر پله ای که پا می گذاشت انگار که ده سال پیر تر می شد.....وقتی آخرین پله را بالا رفت دیگه رمقی براش نمونده بود و وقتی به اولین پله نگاه کرد براش دست نیافتنی نبود.....

حالا دوباره از نور عبور کرده بود و پلکانی دیگه ای روبروش بود که باید ازش بالا می رفت.


طیبه تیموری | 659 comments من این نوشته ات رو دوست دارم فرزان

احساس خوبی داره

پله ها
...


message 3: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من را به یاد این شعر از اخوان انداخت: ‏

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار كوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یكدیگر پیوسته ، لیك از پای
و با زنجیر
اگر دل می كشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، كجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی كه بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شك و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی كه لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می كرد و می خارید
یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگینتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت :‌ باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود
یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسی راز مرا داند
كه از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تكرار می كردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم كردیم
هلا ، یك ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یكی از ما كه زنجیرش سبكتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نیز آنچنان كردیم
و ساكت ماند
نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساكت نگا می كرد
پس از لختی
در اثنایی كه زنجیرش صدا می كرد
فرود آمد ، گرفتیمش كه پنداری كه می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت كرد
چه خواندی ، هان ؟
مكید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسی راز مرا داند
كه از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه كردیم
و شب شط علیلی بود


message 4: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments ممنون از تی تی و اشکان
که وقت گذاشتین نوشته ی منو خوندین


message 5: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments فرزان جان هميشه فکرهاي قشنگي پشت نوشته هات هست
قديما اين فکرها رو سرشار از حس بيان ميکردي و کارهات حال و هواي خاصي داشت
اين روزها اما جور ديگري مي نويسي.‏

موفق باشي


message 6: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments آره راست میگی پروا جان
حس نوشته هام تغییر کرده
نمی دونم چی شده
اما یک احساس خفگی دارم
احتیاج دارم برم جایی و کمی نفس بکشم
شاید دوباره این حس برگرده
بازم ممنون که نوشته ام رو خوندی


message 7: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments چه کار خوبي
حتما به خودت اين فرصت رو بده
منم دلم مي خواد برم يه جايي هم نفس بکشم و هم از ته دل فرياد بزنم تا سبک شم.اگه مي توني حتما برو و با تمام وجود نفس بکش.
مطمئنم حس قشنگت دوباره بر ميگرده


موفق باشي فرزان جان


message 8: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments ممنون پروا جان
حتما میروم و جای شما هم فریاد می کشم
:دی‏


message 9: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments سپاس
;D


message 10: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Farzan wrote: "ممنون از تی تی و اشکان
که وقت گذاشتین نوشته ی منو خوندین"


منظور توشته ات بود؟


message 11: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments خب آره دیگه.


back to top