داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
غروب خاکستر
date
newest »
newest »
با دیدن نام افسانه که اکنون در نوشته ات به شکل یک سمبل در آمده است، انتظار خواندن نوشته ای چون فیسسس را داشتم. اما نگاهی دیگر بود به افسانه! و عشق. همان فلسفه ای است که در آن داستان آمد اما اینبار به شکل یک طرح. داستان پیشین را بیشتر از این داستان دوست داشتم.
داستانهاي قبلي که از شما خونده بودم در زمينه ي توصيفات و فضا سازي موفق تر بودند.هرچند انديشه ي عميقي در پسِ اين سطر ها نهفته بود،ولي کاش به قدرت کارهاي قبلي نوشته ميشد.موفق باشيد
'گاهی گنجاندن تفکرات در داستان باعث ضعف داستان می شوددر کل از سبک شما خوشم می آید. فقط از شعار دادن در داستان لذت نمی برم
ممنون از بودنت در گروه و ادامه ی فعالیت
افسون عشق باطل شده ست گوییبه صد حیله هم به افسانه باز نمی آید۰
اشکان جان
پروا گرامی
علیرضا عزیز
در این سیاهی که واژه نیز به ماتم نشسته خواندنتان همه امید به سپیده و روشنایی ست۰
نادر خان شما هم مثل مهتابی خانوم و مداد رنگی شعر گونه می نویسید که زیباستاما این نوشته،آن اثر ژرفی که باید بر خواننده بگذارد را نمیگذارد
موضوغ اصلی این نوشته به گمانم نویسنده ای است که بهترین اثر خود را خلق کرده و میخواهد در اوج بمیرد
آیا برداشتم درست بوده یا نه ،نمیدانم
Hasti wrote: موضوع اصلی این نوشته به گمانم نویسنده ای است که بهترین..."۰
موضوع می تواند به یک نویسنده هم که بهترین اثر خود را آفریده بازگردد۰
چنان که بنیان این ساختار بر سه پدیده ی
زیبایی, عشق و مرگ نهاده می شود۰
همانگونه که اشاره کردید شعرگونه ست و می طلبد که شعرگونه به آن نگاه شود۰
و از دید شما با مرگ نویسنده یی که در اثر خویش با عشق به زیباترین رسیده,افسانه گردد۰
فقط یک طرح تجربی بود و در همین فرآیند هم باقی ماند۰
از توجه و دقت در خوانش بی نهایت سپاس
Books mentioned in this topic
The Lost Hero (other topics)Boost (other topics)








غروب خاکستر
*
هر دو بر لبه ی بام ایستادهاند۰
چند لحظه به سقوط شان از بلندترین برج شهر مانده است۰
خالق ماجرا خواهد پرید و افسانه نیز با او۰
انگیزه ی این پرش برای او اما نا امیدی نیست۰
نه
نا امیدی حتی تعبیر بسیار ساده ی این انگیزه نیست۰
او در اندیشه ی ژرف ترین واژه بر ظریفترین خطِ افقِ آفرینشِ خویش است۰
دقیقاً
واژه ی بدون نقطه ی مرگ۰
در اطمینانی تلخ به اینکه هیچگاه در آینده زلال تر و شفافتر از این لحظه نخواهد بود۰
زیباترین آهنگ بی آهنگِ واپسین غروب آرام و موقر رو به خاموشی است۰
و پرش این هر دو در ورطه میتواند از توصیف آن در قصه پیشی گیرد۰
"به زیباترین که رسیدی
بس کن"
او با خود میاندیشد۰
و این اجتنابناپذیر است۰
در غیر اینصورت چند سال بعد دیگر هیچکس از او یادنخواهد کرد۰
و در فراموشی ابدی فرو خواهد رفت۰
او عمل خویش را ناجی آینده ی خویش میداند۰
افسانه با صدایی لرزان میگوید
ـ تو اطمینان داری؟ کاری که میکنیم درسته؟ ـ
او موقرانه و آرام میگوید
ـ نمیدانم۰ فقط میدانم باید در مقابل فراموش شدگی ایستاد۰ نشانی از خود باقی گذاشت که دیگران هیچگاه آن را فراموش نکنند۰
ـ اما من هنوز به تو بستگی دارم۰
با صدایی بلندتر از ارتفاع میگوید۰
ـ افسانه۰ بس کن۰ با پیوندهای سست۰ مثل همیشه۰ قصه ی رنگ وارنگ بودش را تکرار نکن۰
ـ اما ما میتوانیم طور دیگری از نو آغاز کنیم۰
بلند میخندد۰ گامی به افسانه نزدیکتر میشود و میگوید
ـ از کجا و باچه؟ ۰۰۰ گوش کن۰ این آخر عشق ست۰ فکر میکردم در این مورد حداقل با خودت کنار آمده باشی۰
ـ نزدیکتر نیا۰ من از این به بعد نیستم۰ تا همینجا هم برایم زیاد بوده۰
در چشمان او برق شادی میدود۰ افسانه را درآغوش می کشد و آهسته در گوش او نجوا میکند
ـ نترس۰ عشق را به خاطر بسپار۰ عاشق همیشه رفتنی ست۰ چشمهایت را ببند و رهایم کن۰
در نگاهِ سنگینِ عابرانِ شهر فرودِ خورشیدِ خونین در افقِ خاکستر زیبا شد۰
نادر
اکتبر ۲۰۱۰