داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
مرگ رویا
date
newest »
newest »
N.etebari wrote: "زیبا بود اما ضعیفبرعکس فکر میکنم سرعت خوبی داشت
جای بازنویسی دوباره و سه باره را دارد
بعد از تأخیری طولانی خوش برگشتید"
ممنون
تاخیر! هستم انگیزه ای نیست
من این را طرح می بینم و نه داستان. اما با توجه به نگاه مادرانه ای که در آن هست می توان بر روی آن کار کرد. داستان خوبی خواهد شد.
شرمنده !!!!!!!!! چه ربطی داره؟خوشحالم از این که دوستان وقت گذاشتن و نظر دادن ممنونم
شاید شما تجربه شرمندگی تو نوشتن را داشتین ولی من نداشتم
شاید واقعا فقط یه طرح باشه ولی من ادمی نیستم که روی طرح های ذهنم کار کنم خوشحال می شم دوستی روی این طرح کار کنه و یه داستان درست حسابی بنویسه
شاید این هم گروهی گرامی فکر می کند که هدایت مجسم است! واکنش من از آن رو بود که گفتم شاید بین وی و نویسنده دوستی پیشینی باشد و این اظهار نظر تنها سخنی دوستانه است که انگار چنین نبود. بله با محسن موافقم که شرمندگی برای نویسنده است.
Alireza wrote: "حرفاتونو قبول ندارممن اگه همچین داستانی می نوشتم و ارائه می دادم، عرق شرم از پیشانی ام
سرازیر می شد"
بابا نویسنده ی متشخص!
اول این که آفرین و تبارک الله که چنین نویسنده بزرگی هستی که اگر یک نفر هم پیدا می شد جای نسل طلایی داستان نویسی در ایران را می گرفت، تو بودی و این پرسش پیش می آید که تا حالا کجا بودی!؟و دوم وقتی کسی می نویسد و دیگران می خوانند باید بدانند که در چه جایگاهی سخن می گویند. کسی در اینجا در جایگاه داور مسابقه ادبی نیست که حکم کند. مخاطبان در چنین مقامی تنها نقد می کنند. به باور من هم اثری ضعیف بود ولی این چه حرفی است!؟ عرق شرم! دزدی کرده؟ آدم کشته؟ دروغ گفته؟ مال مردم را بالا کشیده است، که حالا باید شرمنده باشد؟
بی پرده می گویم، یا معنای واژگانی را که استفاده می کنی نمی دانی، یا جایگاه خود و این واژگان را و یا بسیار بی ادب هستی و حرمت سرت نمی شود.
بی ادب که هستیم . اصلا ادب یعنی چی؟ اعتراف می کنم که مثل سگ عقده ای هستم
اگرعقده نداشتم که نمی نوشتم
حالا هم دوست دارم اینطوری نقد کنم. شما می توانید با احترام تمام ایراد های داستان را مطرح کنید ولی من نه
شک نکنید اگر الهام خانم خود را نویسنده بداند با حرف من بیشتر تحریک به نوشتن می شود
این ادبیات مخصوص منه
چون به قانون نسبیت هم اعتقاد دارم فکر می کنم شاید همه ی حرف هایم مزخرف باشد
اول این که این دو، سه خطی که نوشتی نقد نبود الکی خودت را بالا نبر. این چرندی که گفتی اهانت به دیگران بود نه نقد. عقده ای هستی، باش! نیازی به اعتراف نیست. بگذار سن و سالت به ربع قرن برسد بعد از آن ادعا کن که ادبیات خاص خودت را داری. این ننر بازی ها را ببر جایی که خریدار دارد.
ای بابامن با حرفای اشکان کا ملا موافقم
ولی اقا اشکان گاهی اوقات بعضی حرفها احتیاج به زدن نداره فکر می کنم هر کسی این نوشته ها را بخونه کاملا براش واضح که شخصیت نویسنده چیه
اقای علی رضا من خودم و به هیچ وجه نویسنده نمی دونم قصدم ندارم یه روز نویسنده بشم من یه سری دغدغه دارم که دوست دارم مطرح شون کنم در ضمن اینم بگم که من مقاله ای نوشتم که جایزه گرفته و چاپ شده البته داستان نبوده
اشکان سر چی داری بحث می کنی؟ من که میگم باهات موافقم من هیچی نیستم
چه اصراری داری که به یه سگ بگی تو سگی؟
تبریک میگم الهام. امیدوارم همیشه موفق باشی
راستی از کجا می دونی که سن من به ربع قرن نرسیده اشکان ؟معلومه نظرام برات مهم بوده که رفتی سنمو نگاه کردی. البته این چیز جدیدی نیست. جامعه ی ما جامعه ی پیرپرست و مرده پرستیه. هرکس سنش بیشتر باشه بیشتر احترامشو می گیرن
من از طرح داستان خیلی خوشم اومد با اجازتون روش کار میکنم.آقای علیرضا نمی فهمم یا ادبیات شما با ما فرق داره که دلیل بودنتان در اینجا را زیر سوال می بره یا اینکه منظور شما از شرمنده همان چیزیست که عموم مردم استنباط میکنن. و این سواله که چرا؟ چه چیزیش شرمندگی داشت موضوع داستان یا نحوه بیانش؟ واقعا می خوام بدونم؟!..هر کسی در هر سن و جایگاهی حق داره نظرش را بده اما از راهش! نه؟
ایده ی داستان خیلی خوب بود ولی خيلی خیلی خیلی سریع پيش رفته بود اگه یه ذره تفصیل اش بیشتر بود بهتر ميشد
آخر قصه رو درست متوجه نشدم . اين كه وادار ميشي فكر كني تا بفهمي موضوع قصه رو دوست داشتم ولي سرعتش خيلي زياد بود . لا اقل براي من .در ضمن خواستم نظر دوستان رو بخونم چند نظر اول رو كه خوندم از خوندن ادامه اون پشيمون شدم.
مگر قرار نيست اينجا همه به هم كمك كنن براي بهتر نوشتن؟
پس اين همه كل كل بيخودي براي چيه؟


خانم یکم سریع ترروی تخت دراز بکش_
روی تخت دراز کشید چشماش و بست با صدای گریه بچه چشماش و باز کرد یه بچه تپل و ناز یه حس غریب یه شادی متفاوت بچه را چسبوند به سینه اش و باز چشماش و بست، باز صدای گریه ، _اخ مامان چی شدی ؟ یواش تر برو تا زمین نخوری ،بغلش کرد لباش و گذاشت رو پیشونیش چشماش و بست و با تمام وجود بوسش کردچشماش را که باز کرد دخترش تو لباس مدرسه جلوش ایستاده بود_عزیزم تو این لباس خیلی ناز شدی و خیلی بزرگ_مامان میشه شما هم بیاین با هام مدرسه_عزیزم تو بزرگ شدی دیگه باید تنها بری ،ساعت از ده گذشته ولی هنوز دخترش برنگشته اون دختر بیست ساله شده ولی هنوز براش بچه است و همیشه هم می مونه نشست رو مبل و چشماش و بست صدایی شنید
خانم ،خانمی پاشو دیگه تموم شد با توام پاشو شرش و کم کردم برات