اتوبوس discussion

15 views
شیشه بخار گرفته > ببخشيد شما ثروتمنديد؟

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Sara.g (last edited Sep 07, 2010 08:11PM) (new)

Sara.g | 222 comments Mod
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن


message 2: by Masoud (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
خیلی قشنگ بود


message 3: by Maral (new)

Maral | 35 comments khosh bakhti bozorgtarin servate khale,man ye ruzai khily servatmand bodam.....


message 4: by Sara.g (last edited Sep 08, 2010 01:22PM) (new)

Sara.g | 222 comments Mod
یعنی می گی الان نیستی؟ خوشبختی همیشه وجود داره مارال فقط ما گاهی چشممون بسته است .
یاد داستان پادشاهی افتادم که به دنبال لباس انسانی می گشت که خوشبختریت باشه تا با پوشیدن لباس خوشبخت شه. سربازاش اون مرد خوشبختو پیدا کردن ولی اون پیرمردی برهنه بوده


message 5: by Masoud (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
یک نفر بر جمعیت افسردگان جهان افزوده شد. الان می شه شش میلیارد و ششصد و چهل و دو نفر


message 6: by Maral (new)

Maral | 35 comments chera khale alanam khosh bakhtam...
man afsordm? na na man hanoz be omid zendam ;)


message 7: by Sara.g (new)

Sara.g | 222 comments Mod
خوشحالم که این جوابو می شنوم چون واقعا یک لحظه هم نمی تونستم تصور کنم که تو یه همچین کامنتی گذاشته باشی که مفهومش ناامیدیه. روزی که تو افسرده بشی دیگه من باید برم جلو بوق بزنم.


back to top