داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
شب/اتاق/سکوت با کمک داریوش اقبالی
date
newest »
newest »
دستا بالا
کیووو!
این سزای قلبیه که می تپه
کیووو!
این سزای قلبیه که می تپه
گیرم که میغرید...گیرم که میزنید...گیرم که میکشید.. ای بر پدرت (بوووووق)...با اون جوجه های ویلان مانده چه میکنید
نه دیگه اشکان جان.... این کار از دستشون بر نمیاد...یه بار جستی ملخک
دوبار جستی ملخک
سه باره تو دستی ملخک
بله جانم :) ء
جانت بی بلا. ایشالا که همون سومین بارشان باشد. پر جست و مستش به ما نگیرد کافی ست!؟خوشحالم که دوباره هستی مهتابی خانم!
Farzan wrote: "حالا اگر ساعتمان با نور خورشید کار میکرد اون وقت چی میشد ؟
چطور متوقفمان میکردند"
در تاریکی که نور خورشید وجود ندارد!!!۰
تا حالا شده از صدای همه چی حتی راه رفتن مورچه روی فرش اتاقت بیخواب بشی و وقتی همه چیز رو ساکت میکنی و چشمات گرم میهشه.....مته و بیل و کلنگ ساختمون پشتی شرو به کار کنه؟*دست از سر ساعت و باطری و خواب و اینا بردار...برو دنبال یه چیزی که به دردت بخوره صالح جان....به قول آلبالو:
باطری ساعت رو بنداز تو لیوان آب...بذار کنار تختت :)
Ashkan wrote: "مهتابی خانم شما که گفته بودی خیلی حالت خوبه که!؟ ولی انگار اعصاب نداریا!والا اشکان جان حالم خوب خوب و کیفم کوک کوکه...ولی بیخوابی و بد خوابی رو اگر ازش فاکتور بگیرم :)) فکر کنم بدونید که من شب ها بیدارم و روز ها خواب!!!ا



...
در تک تک ثانیه هایم تیک تاک ساعت قلبم
به دنبال
لحظه های زندگی میدود تا روزی سنگینی خاک را بر پیکر بیجانش احساس کند
آن پیکری که هیچ کس به غرورش احترام نگذاشت... حتی خودش
!!!