داستان كوتاه discussion

28 views
داستان كوتاه > فیس س س

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited Sep 06, 2010 03:43AM) (new)

Nader - نادر *

*****
کوله پشتی را از شانه ام پایین میکشم۰ دردِ سر شانه هایم با احساس ناگهانی راحتی و سبکی محو میشود۰ سی و پنج کیلو وزن دارد و همه ی آنچه تا یک ماه آینده برای زندگی کردن احتیاج دارم در آن است۰ هنوز به حمل و جابجا کردنش عادت ندارم۰ زنی نسبتاً میان سال با موهای صاف و بلند طلایی رنگ و گونه هایی با چروک های ریز، لاغر و قدی متوسط در میان کت و شلوار سرمه ای نسبتاً تنگ بر روی یک پیراهن ابریشم به رنگ بنفش سیر با یک روزنامه ی تاخورده زیر بغل، چشمانی به رنگ آبی آسمانی و ریز با لبخندی بر لب های صورتی رنگ از سر عجله منتظر است تا این هیولا را دوباره بلند کنم و در اطاقک مخصوص بار جای دهم۰ حتماً میخواهد زودتر به مقاله ی شتاب در بازاریابی مدرن برسد۰ وقتی که خم میشوم میشنوم که میگوید، کمک میخواهید؟ اگر قرار نبود این هیولا را تا یکماه آینده روی پشتم بکشم و ببرم، بطور قطع جوابم مثبت بود، اما با یک حرکت هیولا را از روی کف پوش زرد رنگ قطار می کَنَم و آنرا در طبقه ی دوم قفسه ی آبی رنگ جا می اندازم۰ عطر تند و گرم او نفس عمیقم را می آلاید و گیجم میکند۰ خودم را کنار میکشم۰ هنگام رد شدن از پشت سرم، کنار گوشم آهسته میگوید، بدن ورزیده ای دارید۰ بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم تشکر میکنم و در همان اولین جای خالی مینشینم۰ به تابلوی دیجیتال اطلاعات مسیر نگاه میکنم۰ ساعت هشت و چهل دقیقه ی صبح۰ ایستگاه بعدی فرانکفورت در کنار رود ماین۰ مسافت یکصد و بیست و سه کیلومتر۰ ساعت ورود نه و پانزده دقیقه۰ کنار پنجره ی قدی و پهنی نشسته ام و مزرعه های شبدر و جو به رنگهای سبز تا زرد که در دامنه ی کوه ها پهن شده اند، با سرعت دویست و هشتاد کیلومتر در ساعت از کنارم میگذرند۰ صدایی نیست جز فیسسس یکنواخت تهویه و گاه صدای بادضرب نامحسوس رد شدن قطار دیگری از سمت مقابل۰ ساک کوچک کمری ام را میگشایم و از آن بطری کوچک آب معدنی و دستگاه پخش ام. پی. تری. را بیرون میکشم و گوشی های ظریف و کوچکش را درون گوشهایم محکم میکنم۰ به یاد نیچه می افتم که می گوید، زندگی بدون موسیقی خطاست۰ سرود زمین، ماهلر، اجرای برنشتاین در مغزم میپیچد۰ جرعه ای آب مینوشم . سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم۰ در اتوبانی که به موازات مسیر قطار در سوی راستم امتداد دارد، تندروترین اتومبیل ها در پشت از نظر میگریزند۰ قبل از اینکه چشمانم را ببندم، نگاهم به دختر جوانی میافتد. دو ردیف جلوتر، نشسته و کتابی را با عجله ورق میزند و بدون وقفه به خواندن ادامه میدهد۰ دنیای قشنگ نو، آلدوس هاکسلی۰
****
با بسامد بالای برخاسته از بهم خوردن بطری های شیشه ای در کنار گوشم، چشمهایم را میگشایم۰ مهماندار برای لحظه ای دندانهای سفید در پشت لبخندی پلاستیکی را نشانم میدهد و میپرسد، چه میل دارید؟
ـ قهوه، بدون شیر، کمی شکر، لطفاً۰
قهوه را در جای خود قرار میدهم و حواسم به صفحه ی نمایشگر کوچک در پشت صندلی مقابلم است که موقعیت و مسیر پرواز را بر روی نقشه ی هوایی مشخص میکند۰ ارتفاع سی و هفت هزار پا، سرعت ۱۱۰۰ کیلومتر در ساعت، فرود در دهلی ۰۱:۲۰ وقت محلی۰ ستاره ای سبز رنگ روی موقعیت فعلی چشمک میزند، تبریز۰ آخرین تابش خورشید از پنجره ی کوچک سمت راست در این غروب غم انگیز صفحه ی نمایشگر را میپوشاند۰ دل در هوای خاکی دارم که در ژرفای دوازده هزار متری زیر پایم گسترده است۰ تا نیم ساعت دیگر از فراز دماوند بر البرز کوه خواهم گذشت۰ خفته در تاریک شبی که با سرعت هزار کیلومتر در ساعت نزدیک میشود و شیشه های کوچک هواپیما را به رنگ بنفش تیره میکشاند با خطی نازک و طلایی رنگ که لحظه ای در افق جنوب غربی میدرخشد۰

افسانه که از شرق می آید در هوای وطن پرواز نمیکند۰ بایستی هم اینک جایی بر فراز اقیانوس بی سر و ته آرام باشد۰ پروازی میان بُر از دیروز به فردا۰ طرحی که یک سال پیش نطفه اش ریخته شد اینک میرود تا به واقعیت نزدیک شود۰ لمس سرعت در شتابِ وارونه ی عشق۰
سرم را بر پشتی تکیه میدهم۰ بر پرده ی نمایشگر مقابل مرد چینی نشسته در کنارم تصاویر آخرین مدل یک اتومبیل کوتاه و پهن در رنگهای مختلف با قدرت سیصدوپنجاه اسب بخار بر روی هم محو میشوند و صدای فیسسس تهویه تنها صدای یکنواختی است که زندگی را به یاد می آورد۰ نفس عمیقی میکشم۰ و اکسیژن ارزشمند را در این ارتفاع تا مرز دیافراگم فرو میدهم۰
گوشی های ریز را در گوش هایم جا میدهم و به شعر ریاضی حیات در موسیقی تنهای سازی غریب با نت های برخاسته از الکترون ها گوش می سپارم۰

راه دیگری متصور نیست۰ پی گیری این راه تنها راه حل است۰ آن زمان که دوستم داشت چه بی احساس از کنارش گذشتم۰ دیر فهمیدم، چرخیدم و ایستادم و تنها شاهد سکوت و خاموشی بودم۰ رفته بود و پرسشی در ذهنم باقی نهاد که چه میتوان گفت وقتی زمانه ی عشق به پایان رسیده است؟ و من که در طول یک سال پلی بسته ام بر دو پایه ی شکسته، تا نگاه دوباره اش را جشن گیرم و با شتابی معکوس به افسانه ام واقعیت بخشم۰

صدای ممتد فیسسس تهویه به خوابم میبرد۰

***
باد ملایم از پنجره ی نیمه باز قطار به درون می وزد و موهای بلند و موج دار افسانه که سرش بر شانه ام افتاده روی صورتم میپاشد۰ در خواب عمیقی است از دیروز خستگی۰ کوپه ی قدیمی قطاری کهنه و خسته با روکش های عنابی رنگ فرسوده ی نیمکت ها و موجی از کسالتی زرد رنگ بر دیواره های بی رمق با شتابی معکوس در تب داغ خورشید، میلغزد و با سرعتی دائم کم شونده بر مخمل طراوت سبز چمنزارهای وسیع بالا می رود۰ صدای گاوها در دوردست بادها، جایی میان دهلی و بای تادی، گم میشوند۰ دهلی پنج ساعت پشت سر و هنوز نیمی از مسیر چهارصد کیلومتر تا بای تادی در پیش رو ست۰ زیر هر درخت هزار ساله ایستگاهی است که مسافرانی خسته با چهره های چروکیده و سوخته، کودکانی با شکمهای باد کرده و دنده های بیرون زده سوار و پیاده میشوند۰ شعر شلوغ و کش دار سایش آهن بر سنگ۰
قطرات عرق از شقیقه ام می ریزد تا روی گردنم و از آنجا در خیسی موج موی افسانه گم میشود۰ دست چپم بر دور گردن خیسش و هیچ تکانی نمی خورم تا این افسون خیال انگیز، هدیه ی زمان رو به ایست، در من محو نشود۰
دهکده ها در کنار مسیر کم و کمتر میشوند۰ هوا هم ملایم تر۰ صدای فیسسس نسیمی در گوشم میپیچد۰ گونه ام را آرام بر سر افسانه مینهم و چشم بر شب آبستن مهتابی سرد میگشایم۰
**
فرو رفته در کیسه ی خواب، بر روی اتوبوسی پنجاه ساله، با دماغی دراز، نیم خیز، پشتم به نرده ی آهنی است که دور تا دور بر سقف بی سقف اش کشیده شده و از سقوط مسافرانی که بر آن تکیه زده اند به دره ی بی ته در کنار جاده ی خاکی ، جلوگیری میکند۰
نگاه افسانه بر بلندای وسیع صخره های خاکستری تا آبی آسمانی میان روز در رقص است۰
بادی خنک در این ارتفاع سه هزارودویست متری میوزد۰ مسیر دویست و پنجاه کیلومتری از میان جاده ای به پهنای اتوبوس میگذرد۰ دو روز از "بای تادی" دور و نمیدانم چند روز مانده به مقصد "بورنگ" و دو راهی "دو. یک. نُه" در مرز تبت۰ کلاهم را پایین تر میکشم و بوسه ای بر گونه ی افسانه که در کنارم در سکوتی محزون به تماشا نشسته ست، میزنم۰ دخترکی آنسوتر نگاه شرم زده اش را میدزدد۰ جاده پهن تر میشود و اتوبوس در گوشه ای زیر سایه ی صخره های تراشیده شده می ایستد و چهار بوق با فاصله ای کوتاه از یکدیگر به صدا در می آید، کرنای سفیر مرگ در کنار گوش هایم قلبم را میلرزاند۰ سی ثانیه میگذرد تا از درون هیولا قمقمه ی قهوه ی داغ را که در آخرین آبادی تهیه کردم، بیرون میکشم که صدای سه بوق ممتد از دوردست درون دره ی خاکستری میپیچد۰ اتوبوس دیگری در جاده پایین می آید۰ مرد مسنی که روبرویم نشسته با لبخندی بی دندان سه انگشت دست راستش را جلوی صورتم میگیرد و چیزی میگوید۰ با خود می اندیشم سه ساعت یا سه روز دیگر باید در اینجا صبر کنیم۰ زمان وارونه جاری ست و افسانه لبخندی از همدلی بر لب دارد۰ جرعه ای قهوه ی داغ مینوشم و اکسیژن ناب زیست در شش هایم میجوشد۰ راننده پیاده میشود و چند قلوه سنگ بر پشت چرخهای اتوبوس پیر می چیند۰ مسافران طبقه ی زیرین یک یک از پنجره ها بیرون می پرند و در پشت صخره ها گم میشوند۰ فیسسس ممتد زیست به پایین دست دره جاریست۰
*
خود را در فاصله ی چهارصد متر آخر به خلاف محاسبه ام با دو ساعت تأخیر در پنج ساعت بالا میکشم۰ خورشید میدرخشد و بادی نیست۰ ارتفاع هفت هزار و چهارصد متر از سطح آبهای آزاد۰ چه تنها هستم۰ در پیش چشمهایم زاویه ی گسترده از کوه ها و دره های پشت به پشت زیر پایم در افقی مه آلوده و خاکستری به ماوراء بنفش آسمان بالای سرم، باز است۰ افتاب میسوزاند و زمین زیر توده ی برف یخ زده است۰
یک هیولای کوچک همراه دارم به وزن کمتر از سه کیلوگرم و مخزن اکسیژن یک و نیم کیلوگرم. سه ساعت است که به تناوب از آن استفاده میکنم۰ افسانه در قرارگاهی هزار متر پایین تر است۰ قرار هم بر این نبود بالاتر بیایم۰ فقط تنهایی بدین جا کشانیدم۰ هیچ موجودی نیست۰ نه گیاهی، نه حیوانی، نه کرمی و نه حشره ای۰ زمان صخره ایست سنگی، ایستاده در این دم با یکصدهزار سال خاطره ی تداوم تکرار طلوع ها و غروب های ابدی۰ هیچ نیست. هوا نیست و لوله ی اکسیژن را در بینی ام فرو میکنم. هر حرکت دردناک است۰ شیر مخزن را باز میکنم۰ صدایی نیست۰ فیسسس ی نیست۰ تابش آگاهی نیست و ذهنم در این اندیشه خاموش میشود که باز از سر افسانه گذشتم۰
و
دیگر سکوت است۰


نادر سپتامبر ۲۰۱۰


message 2: by Ashkan (last edited Sep 05, 2010 11:47AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments دوازده دقیقه پس از خواندن این نوشته، تنها پشت این دستگاه نامانوس نشسته بودم و آنچه خوانده بودم را در ذهنم مرور می کردم. هیچ حرکتی درکار نبود، جمله آخر من را با خود برد. ‏
همه چیز واقعی بود؛ از هواپیما، غول سی و چند کیلوگرمی، سکوت بی پایان کوهستان، آنچه از دست می رود و چون شبحی در کنارت است. ‏
بازی با صدای فیس! نقطه اوج داستان است. توصیف ها نو و خاص نویسنده است و در عین حال ملموس و خواستنی؛ لبخند پلاستیکی مهماندار، افسوس گذار از آسمان سرزمین نیاکان بی آنکه بتوان به آن رسید، گفتگو با مهماندار. ‏
فضاسازی عالی بود؛ آفتاب سوزاننده کوهستان و تضاد همیشگی اش با سرمای برف؛ کمی اکسیژن و بازی با آن؛ درناکی حرکت در اثر کم شدن اکسیژن در خون و آن احساس بی حالی که با خود دارد. ‏
و شخصیت ها! عجیب است. این افسون نویسنده بود که آنچنان مرا چون راوی به شناوری در داستان رسانید و یا تجربه های نزدیک به آنچه راوی تجربه کرد؟ نمی دانم. این احساس را داشتم که سالهاست راوی را می شناسم. فکر می کردم که اگر نویسنده آیینه ای جلوی صورت این شخصیت می گذاشت و صورتش را توصیف می کرد، باید خودم می بودم. ‏
و افسانه! چه نام درستی! او افسانه شده بود. حتا زمانی که سر بر شانه راوی می گذاشت، باز هم افسانه بود و افسانه ماند چون باید می ماند. زمان از دست رفته بود و باز هم از دست رفت تا او افسانه بماند. ‏
شاید در پایان، راوی هم افسانه شد. اگر من راوی باشم، دوست داشتم که افسانه می شدم، افسانه ای که یگانه بود در جایی که هیچ کس و هیچ چیز نبود و حتا زمان هم صخره ای بود. ثابت بود. شناوری در حد ایستایی؛ او هم انگار افسانه شد. ‏

هرچه پیشتر می رود می اندیشم که چرا نباید این نوشته ها را بر روی کاغذی که بوی چاپ می دهد بخوانم. زیباترین نوشته ای بود که از تو خوانده ام نادر گرامی. هنوز آرام نگرفته ام! دست مریزاد! ‏


message 3: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments درود نادر گرامی

بعضی از نوشته ها هست که وقتی میخوانی مادام نگرانی که نکند
الان تمام شود و من مادام نگران بودم

قلمت را رها کردی و اژدهایی از آن برخاست و مرا بلعید تا همراه تو بتوانم تمام صحنه ها را ببینم تا با مهماندار صحبت کنم تا طلوع خورشید چشمم را بزند و غروب آن قلبم را مچاله کند

آنقدر صحنه های روایتت برای من ملموس بود که گاه خود را در بالای سقف بی سقف اتوبوس دیدم و گاه خود را در ارتفاع بیست هزار پایی

اگر واژه ای بتواند داستانت را مدح کند آن واژه ی بی نظیر است حتما

خسته نباشی

فیسسسس


Nader - نادر ***

در واقع این طرحی ست برای یک داستان بلند، چه حرفها و موارد بسیاری در آن ناگفته مانده و بیانگر کامل آنچه هنوز باید گفته شود، نیست۰ به همین دلیل هم میتواند بسیاری پرسش های بدون پاسخ در ذهن مخاطب ایجاد نماید۰
بهتر دیدم عنوان آن به فیسسس برگردد۰

از همه ی لطف و توجه شما، اشکان گرامی و امین عزیز سپاسگزارم۰


message 5: by Nazanin (last edited Sep 09, 2010 04:12AM) (new)

Nazanin | 4 comments سلام نادرگرامی،
تمام فضاها،اشخاص و حتی اشیاء توصیف شده زیبا ، ملموس و مانا هستند،احساس راحتی سرشانه ها بعد از پایین گذاشتن کوله پشتی،که به زیبایی هیولا نامیده شده، را می شود با تمام وجود حس کرد( گرچه، هرگز هیولایی35کیلویی حمل نکرده ام).افسانه دلفریبی که خواننده میخواهد بیشتر از او بداند اما از طرف دیگر همین ندانستن و رمز آلود بودن این شخصیت ،خواننده را بیش از پیش افسون میکند. و یا تشبیهاتی که بی نهایت آشنا می نمودندولی قطعاً برای اولین بار بود که آنها را در قالب کلمات می شنیدم.داستان را که می خواندم فکر می کردم حرفهای زیادی برای گفتن دارم ولی همین که اولین کامنت را خواندم متوجه شدم آنچه می خواستم بگویم گفته شده. ای کاش حرفی هم برای ما باقی می گذاشتند. شاید هم بهترین جمله ای که می شود در توصیف داستان گفت هم این است
"حرف ندارد"
و
دیگر سکوت


Nader - نادر Nazanin wrote: "سلام نادرگرامی،
تمام فضاها،اشخاص و حتی اشیاء توصیف شده زیبا ، ملموس و مانا هستند،احساس راحتی سرشانه ها بعد از پایین گذاشتن کوله پشتی،که به زیبایی هیولا نامیده شده، را می شود با تمام وجود حس کرد( ..."


نازنین گرامی
سپاس از حسن نظر و توجه شما۰


back to top