اتوبوس discussion

7 views
شیشه بخار گرفته > نه شیر شتر نه دیدار عرب

Comments Showing 1-1 of 1 (1 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Sara.g (new)

Sara.g | 222 comments Mod
در روز گاران گذشته مرد عربی که در بیابان زندگی می کرد با یک مرد شهری دوست شد.هر وقت بیابان نشین به شهر می آمد به دوست سر می زد و حال و احوالی می پرسید.مرد عرب برای این که دست خالی نرودهر بار کوزه ای شیر شتر برای دوستش میبرد.مرد شهری هم به شیر شتر علاقه ی زیادی بیدا کرده بود.مرد بیابان نشین حد اقل ماهی یک بار به شهر می آمد اما ناگهان اتفاقی افتاد که نتوانست دو-سه ماه به شهر برود .مرد عرب خیلی دلش میخواست به شهر برود دوست شهریش هم دلش هم برای او و هم برای شیر شتر تنگ شده بود.
بعد از چند ماه مرد شهری هدیه ای گرفت و راه بیابان را در پیش گرفت .اما هوا دگرگون شد. ابتدا باد ملایمی وزید اما هی بر سرعتش افزوده می شد. او گرفتار طوفان شن شد .به خودش امید داد :((به زودی به دوستم می رسم.استراحت می کنم و شیر شتر می نوشم.))
اما طوفان شدید تر شدو از طرف دیگر چند راهزن به او حمله کردندو تمام مال و اموالش را سرقت کردند.مرد شهری بیاده راه افتاد اما نه به طرف بیابان بلکه به سمت شهر.در راه با خودش گفت:((نه شیر شتر را خواستیم نه دیدار عرب را.))
از آن به بعد کسی که راه رسیدن به هدفش را دشوار ببیند و از نیمه ی راه باز گردد میگویند:((نه شیر شتر نه دیدار عرب.))


back to top