در روز گاران گذشته مرد عربی که در بیابان زندگی می کرد با یک مرد شهری دوست شد.هر وقت بیابان نشین به شهر می آمد به دوست سر می زد و حال و احوالی می پرسید.مرد عرب برای این که دست خالی نرودهر بار کوزه ای شیر شتر برای دوستش میبرد.مرد شهری هم به شیر شتر علاقه ی زیادی بیدا کرده بود.مرد بیابان نشین حد اقل ماهی یک بار به شهر می آمد اما ناگهان اتفاقی افتاد که نتوانست دو-سه ماه به شهر برود .مرد عرب خیلی دلش میخواست به شهر برود دوست شهریش هم دلش هم برای او و هم برای شیر شتر تنگ شده بود. بعد از چند ماه مرد شهری هدیه ای گرفت و راه بیابان را در پیش گرفت .اما هوا دگرگون شد. ابتدا باد ملایمی وزید اما هی بر سرعتش افزوده می شد. او گرفتار طوفان شن شد .به خودش امید داد :((به زودی به دوستم می رسم.استراحت می کنم و شیر شتر می نوشم.)) اما طوفان شدید تر شدو از طرف دیگر چند راهزن به او حمله کردندو تمام مال و اموالش را سرقت کردند.مرد شهری بیاده راه افتاد اما نه به طرف بیابان بلکه به سمت شهر.در راه با خودش گفت:((نه شیر شتر را خواستیم نه دیدار عرب را.)) از آن به بعد کسی که راه رسیدن به هدفش را دشوار ببیند و از نیمه ی راه باز گردد میگویند:((نه شیر شتر نه دیدار عرب.))
بعد از چند ماه مرد شهری هدیه ای گرفت و راه بیابان را در پیش گرفت .اما هوا دگرگون شد. ابتدا باد ملایمی وزید اما هی بر سرعتش افزوده می شد. او گرفتار طوفان شن شد .به خودش امید داد :((به زودی به دوستم می رسم.استراحت می کنم و شیر شتر می نوشم.))
اما طوفان شدید تر شدو از طرف دیگر چند راهزن به او حمله کردندو تمام مال و اموالش را سرقت کردند.مرد شهری بیاده راه افتاد اما نه به طرف بیابان بلکه به سمت شهر.در راه با خودش گفت:((نه شیر شتر را خواستیم نه دیدار عرب را.))
از آن به بعد کسی که راه رسیدن به هدفش را دشوار ببیند و از نیمه ی راه باز گردد میگویند:((نه شیر شتر نه دیدار عرب.))