اتوبوس discussion

11 views
شیشه بخار گرفته > خودت بخوانش

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Maral (new)

Maral | 35 comments سلام
هیچ تعریفی ندارد اگر از حال ما جویایی. می بینیم کسانمان می سوزند. میشنویم همسایگانمان فریاد می زنند. بغض میکنیم که دارد به رشته ی عدالت داستان بی ربط نفسانیت تحریر تاریخ می شود و انگار زنگ خطر آسمان ها زنگ زده که سالهاست سپید پوشان ملکوت به تظلم خون مظلومان دامان ربوبی پروردگار را چنگ نمی زنند یا اقلش اینکه خبری در زمین به ما نمی رسد از این خون خواهی ها.
نمی خندم به این آرزو که گفته بودی وای به مسلمانان که اگر در بلادشان خلخال از پای زن یهودی به ظلم بیرون کشند و از این غم زنده نمانند که گریستن دارد.
ما در مصیبت لگدمال شدن آرزوهای تو سالهاست سیاه می پوشیم و آه می کشیم.
چه می شود کرد که پنجه هامان فراتر از صورتمان برای گواهی این جگر سوزی صفحه نمی یابد، که اگر می یافت مرکب به قدر کفایت موجود داشتیم و کم نمی آوردیم که ثبت کنیم چرا مصیبت زده ایم.
می فهمیم چرا صبح علی الطلوع آنگاه که در شهر خبر پیچید فرق علی را حین صلات دو شقه کرده اند، یک شهر شانه بالا انداخت که؟ علی؟ هنگام نماز؟ مگر علی نماز هم...؟
و این در حالی بود که تو امیرالمومنین بودی و وقتی کسی کار شخصی ات داشت سبابه و شست تر می کردی و سوختن شمع مسلمانان را حتی به شنیدن شرح درد مسلمانی روا نمی دانستی!
داستان خوبی هستی! لا اقل اش این است که از واگویه بودن چون تویی در روزگار ما حتی بیگانگان از تو کسب روزی می کنند. اما این برای همه داستان خوبی نیست که شاید واقعیتی دردآور است. رنج دارد مرورش و تکرارش. چنان که برای علی فروشان هراس و دلهره دارد اگرچه اینان پایش بیفتد به سماع برمی خیزند و می رقصند.
نیستی دستمان را بکشی وقتی پشت خیمه های خوارج مسحور صوت و لحن شان می شویم و آنگاه که تیره پشتمان از دیدن زانوان و پیشانی پینه بسته شان از شدت سجود، میلرزد.... می گوییم نکند ما داریم....
گفتم دردمان را. نیستی دستمان را بکشی و راه نشانمان بدهی که صورت را از سیرت تمایز دهیم و باطن را به ظاهر معطوف نکنیم.
اوضاع خوبی نیست، مسلمات تو را حتی مفروض نگرفته اند! ابنای بشر پدران واقعیشان را منکر می شوند و فرزندان شناسنامه ای شده اند دال بر انکار ریشه هایشان.
اصلا اوضاع خوبی نیست که مکرر از تو به عمد یا سهو داستان هایی به میان کشیده می شود که جز به تفسیر معصومی دیگر درکش میسر نیست. انگار تو دوباره فریاد برآورده باشی "بپرسید پیش از قطع حیات ظاهری من ارز هرچه می خواهید بدانید" و ما دست بلا برده ایم که به اثبات مدعایت بگو چند دانه مو روی سرمان است! به همین بلاهت. به همین فرومایگی. گویی مسیر همان اعرابی شده است خط مشقمان....
داستان غم انگیزی است، کاش راست نباشد رویارویی ما با آن صورت دوست داشتنی ات، به هنگام مرگ. کاش چشمانمان به چشم هم نیفتد . ما دربه درها همه ی عمر داریم نسبتمان را با خانه ی بزرگ تو انکار می کنیم و از همه برای تو سخت تر است. این تلخ را می شود از تصور نگاه شیرینت فهمید، آنگاه که بر طبل تنهاییمان بیشتر می کوبند......

مرتضی توکلی


message 2: by Maral (new)

Maral | 35 comments دانه که باشی به شکفتن محتاجی
نسیم که باشی به رفتن
و انسان که باشی به علی


message 3: by Sara.g (new)

Sara.g | 222 comments Mod
مارال خیلی قشنگ بود


message 4: by Nasibeh (new)

Nasibeh - تنها چيزي كه الان به ذهنم مياد:
واي!!!
...


message 5: by Maral (new)

Maral | 35 comments این نوشته واقعا دل منو لرزوند خوشحالم که لذت بردی


message 6: by Maral (new)

Maral | 35 comments Namarie wrote: "تنها چيزي كه الان به ذهنم مياد:
واي!!!
..."


وای به چی؟ به مسلمونی ما؟


back to top