داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
من قاتلم؟
date
newest »
newest »
ادامه داستان بالا*************
چون يهو مثل سگ پريد يقه لباسم و گرفت و گفت: «ميشه بپرسم چرا اين حرف را ميزني؟ چرا طفره ميري، باباي من پاكترين بود. چرا در مورد بقيه قتلهات صحبت نميكني؟
«
خودم رو ازش جدا كردم، ازش داشت بدم ميومد، ولي دلم ميخواست از اين خيال واهي نجاتش بدم كه باباش آدم پاكي بود. واسه همين بهش گفتم: «نه كاراگاه عزيز يا هر اسمي كه روي تو ميگذارن. بابات مثل من بود. مثل من قاتل بود. شايد حتي بيشتر ازمن قتل كرده بود.
«
دوباره آرامش خودش را پيدا كرده بود. ولي با كينه بهم گفت: «چون ميدونم قرار اعدام بشي خودم همين جا نمي كشمت. قاتل. 2 دقيقه بهت فرصت ميدم كه شروع كني از بقيه قتلهات حرف بزني. وگرنه مي گم تا روز اعدامت توي انفرادي بندازنت.
«
حرفش برام اهميتي نداشت. من خيلي وقت بود كه توي زندان انفرادي وجودم زنداني بودم. دوست داشتم بفهمه، ولي نميفهميد. ولي من نااميد نشدم و به تلاشم ادامه دادم. واسه همين بهش گفتم: «باشه، بگذار بهت بگم اولين كشته شده به دست من كي بود. اما قبلش بگذار يه چيز ديگه بهت بگم.
«
فكر كرد تهديدش اثر داشت. حرفم اون را خوشحال كرد و دوباره نشست روي صندلي و بهم گفت: «خوبه، بالاخره داري راه مياي. بگو
«
همين طور كه مستقيم توي عمق سياهي چشم هاش نگاه ميكردم گفتم: «من قاتلم. ولي اين فقط من نيستم كه قاتلم. همه مردم قاتل هستند. اگه قرار من اعدام بشم اون ها بايد اعدام بشن. تو هم قاتلي. همه قاتلن. چون تاحالا دست همه مردم به خون آلوده شده.
«
از حرفم جا خورد و به همين دليل ازم پرسيد: «چرا؟». يه خنده اي كردم و بهش گفتم: «جوابش ساده است. تو تا حالا پشه نكشتي؟ يا سوسك؟ يا مگس؟». يهو زد زيره خنده. مرتيكه فكر ميكردم دارم باهاش شوخي ميكنم. شايد هم اون قدر نفهم بود كه نميفهميد دارم چي ميگم. واسه همين حرفم را اين جوري ادامه دادم كه :«من اولين قتلم را توي سه سالگي انجام دادم با كشتن يه پشه. پشه اي كه خونش از بس سرخ بود به سياهي ميزد.» خنده اش قطع شد. متوجه منظورم شده بود. حرفم را اين جوري ادامه دادم كه: «توي عمرم من خيلي زياد قتل كردم. اولين قتلمم يه پشه بخت برگشته بود. و بيشتر از همه توي عمرم از قتل اين پيشه متأثر شدم. آدمها هميشه هنگامي كه اولين قتل را مرتكب ميشن بيشتر از هميشه ناراحت ميشن. ولي كم كم براشون عادي ميشه.
عادت ميكنن. من شايد اولين باري كه يك انسان را كشتم، قبلش بارها و بارها مرتكب قتل شده بودم. اون قدر كشته بودم كه كشتن برام عادي شده بود. ديگه چه فرقي ميكنه يه پشه يا يه آدم. در هر دو حالت داريم جون يه موجود زنده را ميگيريم. وقتي به همون دليلي كه پشه را كشتم، يعني خوردن خون آدم ها، يه آدم را كشتم چون خون مردم را توي شيشه ميكرد، اصلاً ناراحت نشدم. اصلاً. چون عادت كرده بودم بكشم. واسم فرقي نداشت كي يا چي را بكشم. خيلي وقت بود كه داشتم جون موجودات زنده را ميگرفتم. همه ناراحتي من وقتي بود كه اون پشه را كشتم. تا سه شب از اين كار وحشتناك خودم خوابم نميبرد. ميفهمي، اون موقع خيلي ناراحت شدم. بعد از يك سال و تحمل هزاران موجود زنده ديگه، وقتي يه سوسك ناخواسته رفت زير پام و له شد، ناراحت شدم. اما نه به اندازه مرگ اون پشه. همين جوري كم كم كشتن برام عادي شد. كم كم با گرفتن جون موجودات زنده، دلم سنگ شد. اتفاقي كه واسه همه داره ميافته، اما خودشون نميدونند كه چه قدر سنگ دل شدن.
«
كاراگاهه يا هر اسم ديگه اي كه روش ميگذاشتند، از جيبش يه قرص در آورد و خورد. به ظاهرش ميخورد داره ميفهمه چرا به باباش گفتم قاتل. چرا به همه گفتم قاتل و فكر ميكنم اون موقع داشته از خودش ميپرسيده كه: «من هم قاتلم؟
«
دوست عزيز، حرفت را قبول دارم كه داستان از جايي كه معلوم ميشه قاتل يك پشه را كشته، حالت طنز به خودش ميگيره با اين حال نكته اي را بايد توضيح بدم
اون هم اين كه قاتل جنون داره و ديوانه است، در واقع اون جايي كه ميگه يه جوري خنديدم كه فكر كنه ديونه ام، پليس واقعاً فكر ميكنه قاتل جنون داره، در واقع هركس كه اين برخورد قاتل را ببينه به اين موضوع پي مي بره، اما اين جا، چون گوينده داستان خود قاتل هستش كه جنون داره، براي خواننده اين جنون خيلي آشكار نيست
ولي از اون جايي كه ما داريم با گوينده كه يك قاتل رواني هستش داستان را دنبال مي كنيم، پس بايد از چشم همين گوينده هم داستان را ببينيم
در واقع ما اين جا با تفكرات يك ديوانه داريم در طول داستان جلو ميريم در حالي كه اصلاً معلوم نيست كه اين تفكرات درست باشه يا نه، مثلاً شايد پليس واقعاً آدم باهوشي بوده، اما اين فقط تفكر گوينده ديوانه داستان هست كه فكر ميكنه پليس آدم ساده اي هستش
خوب ميدونيد كه با برهم زدن عادت، طنز به وجود مياد، و خب اين جا هم از چشم يك شخص بيروني برهم زدن عادت ديده ميشه، اما اين قضيه از چشم يك ديوانه شايد برهم زدن عادت نباشه و خيلي هم يه چيز طبيعي باشه، فراموش نكنيد كه گوينده جنون داره، و اتفاقاً براي اين گوينده همه چيز جدي هستش، مثلاً جايي كه پليس به خاطر حرف قاتل به قاتل ميخنده، اين قاتل باز هم كاملاً به قضيه جدي نگاه ميكنه
در واقع اگه شما از چشم قاتل به قضيه نگاه كنيد واز آن جايي كه قاتل جنون داره، هيچ طنزي نخواهيد ديد و خب ما داستان را هم داريم با چشم قاتل دنبال ميكنيم
البته احتمالاً اين ضعف بزرگ اين نوشته من هست كه جنون قاتل را نتونستم خيلي خوب نشون بدم، و نوشته ام خيلي خوب نيست چرا كه نوشته خوب نياز به توضيح نداره و ابهام اين چنيني براي خواننده ايجاد نميكنه
اما با اين حال فكر ميكنم خوب تونستم خودم را جاي يك قاتل رواني بگذارم
ببخشيد كه خيلي توضيح دادم، شايد اين توضيحات جايش اين جا نبودو خب همون كه گفتم ضعف بخشي از داستانم را نشون ميده
از شما خيلي خيلي تشكر ميكنم كه با گفتن نظرتون اين ضعف داستانم را بهم نشون داديد
خيلي متشكرم



«
بهش ميخندم. از اون خنده هاي جنون آميز. اون طرف ميز يه صندلي ديگه هست و روش ميشينه. دوباره فرياد ميزنه: «چرا؟
«
ولي اين دفعه من ديگه نميخندم و در كمال خونسردي بهش ميگم: «چي چرا؟» از حرفم تعجب ميكنه و حرفش را اين جوري كامل ميكنه: « تمام مدركها عليه تو هستش. در ضمن ما شاهد هم داريم. خودت هم ميدوني. چرا كشتيش؟
«
دوباره قاه قاه ميخندم. اين جوري ميخندم تا فكر كنه ديونه ام. تا فكر كنه جنون دارم. بهش ميگم «مگه فقط اين يكي بود» و با خشم توي چشمهاش نگاه ميكنم. اون قدر توي چشمهاش نگاه ميكنم تا روش را از من برميگردونه.
از روي صندليش بلند ميشه، فكر ميكنه به سادگي و با دو تا فرياد تونسته حرف جالبي از من بشنوه. در حالي كه سعي ميكنه خوشحاليش را توي صداش پنهان كنه ميگه: «اِ، پس باره اولت نبود. اولين باري كه دست به چنين اقدام زشتي زدي كي بود؟ اولين خون را كي ريختي؟
«
«وقتي 3 ساله بودم.» به سادگي اين رو بهش ميگم تا حرفم را باور كنه. روش رو به سمت من مي كنه و دست هاش رو ميگذاره روي لبه صندلي. با عصبانيت بهم ميگه: «مزخرف نگو، خودت ميدوني به حالت فرقي نداره، حقيقت را بگو.
«
ولي اون نميدونه من دارم بهش حقيقت را ميگم. دوباره به سردي بهش ميگم: «ميتوني باور نكني. واسم اهميتي نداره. اولين باري كه دستم به خون آلوده شد، 3 سال داشتم. هنوز رنگ خونش يادم نرفته. خونش از بس قرمز بود به سياهي ميزد.
«
حرفم ناراحتش كرد. بهش ميخورد از اون آدم هايي باشه كه از خون بدش مياد. با انزجار و تنفر تمام به صورتم نگاه كرد و گفت: «جالبه، پس از همون بچگيت يك جاني بالفطره بودي. خب دلم ميخواد از همون اول شروع كنيم. چرا توي سه سالگيت قتل كردي؟ چرا خون ريختي؟
«
«خودم رو راحت كردم. كشتمش، چون خون همه را خورده بود. بيشتر از خيلي ها، دستش به خونه همه مردم آغشته بود. وجودش جز ضرر چيز ديگه اي نداشت. بايد ميمرد.» از اين بهتر و صادقانهتر دليلي نميتونستم براش بيارم. چون دليل ديگهاي وجود نداشت.
احساس كردم حرفم براش تكراريه. از چهرهاش ميشد خوند. بر خلاف اون چيزي كه خودش در مورد خودش فكر ميكرد، خيلي آدم ساده اي بود و ميشد به سادگي فهميد كه داره به چي فكر ميكنه. داشت من رو نگاه ميكرد و گفت: «خوبه، پس اولين قتل را اين جوري انجام دادي. دليلت هم دليل خوبيه. همه قاتل هاي زنجيره اي هميشه يكي از دلايلشون همينه. ولي واسه من فرقي بين تو و بقيه قاتل ها نيست. قاتل!!!
«
كلمه «قاتل» را با فرياد گفت. حرفش برام سنگين بود. عصبانيم كرد. ولي من مثل اون نبودم كه حسم را نشونش بدم. واسه همين با خونسردي بهش گفتم: «قاتل باباته.
«
با حرفم عصبانيش كردم، خيلي ساده. همون جوي كه دلم ميخواست. سرم داد كشيد كه: «خفه شو كثافت، حق نداري در مورد باباي من حرف بزني. باباي من هيچ وقت از جنس شما ها نبوده. از بقيه قتل هات حرف بزن. »
ولي من نميخواستم از بقيه قتل ها حرف بزنم. چون اگه چنين قصدي داشتم بايد تا صبح براش صحبت ميكردم. ترجيح ميدادم در مورد بابش صحبت كنم، و اين دروغ بزرگ كه باباش با من فرق داشته. مثل سگ داشت دروغ ميگفت. همين حرف را هم بهش گفتم و چه خوب گفتم.
*********
ادامه در پست بعدي