داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
اضافه وزن
date
newest »
newest »
نوع بيان داستان خيلي روان و جذابه طوريكه تا آخر خواننده را دنبالش ميكشونههر چند كه حدس زده بودم پايان ماجرا را ،ولي خوندنش برام خالي از لطف نبود
داستان درونمایه خیلی خوبی داشت امانحوه روایتش خاطره گونه بودبا اینهمه داستانیه که تا مدتی بهش فکر می کنم
Medad Rangi wrote: "داستان درونمایه خیلی خوبی داشت امانحوه روایتش خاطره گونه بودبا اینهمه داستانیه که تا مدتی بهش فکر می کنم"
آیا داستان ها همه به گونه ای خاطره نیستند؟
Nader - نادر wrote: "Medad Rangi wrote: "داستان درونمایه خیلی خوبی داشت امانحوه روایتش خاطره گونه بودبا اینهمه داستانیه که تا مدتی بهش فکر می کنم"
آیا داستان ها همه به گونه ای خاطره نیستند؟"
درود
داستان ممکنه به نوعی خاطره باشه یا سراسر تخیلی
اینها مهم نیست. مهم اینه که چطوری بیانش کنی که شکل داستان به خودش بگیره
داستان جذابی بود و نمونه بارزی از یک داستان که می تونه مخاطب رو راضی نگه داره. من لذت بردم. بسیار. اما:
شروع داستان خوب نبود. داستان کوتاه بایستی شروعش به گونه ای باشه که انگار وارد یک اتاق می شید بدون اینکه ذره ای از اون چیزی که توی اتاق وجود داره خبر داشته باشید. حتی معروفه که می گن چخوف وقتی داستانش تمام می شد چند سطر از اولش و چند سطر از آخرشو پاک می کرد! البته فضاسازی هم رکنیه که به زیبایی داستان اضافه می کنه.
نوعِ روایتِ داستان به نوعی بود که از ادبیت نوشته کم می کرد. به همین دلیله که دوستان می گن خاطره است نه داستان. البته خیلی راحت با چند اصلاح ویرایشی می شه این موضوع رو درست کرد. کافیه نویسنده از راوی فاصله بگیره که اون هم با چند تغییر جزیی مثل: "اون اتفاق عجیب خرداد ماه افتاد. وقت امتحانات ... " و چند جای دیگه. همین اصلاحاتِ جزیی و ویرایشی خیلی راحت جنبه ی ادبیاتی داستان رو می بره بالا. الان بیشتر شبیه اینه که انگار دارید برای یکی از دوستانتان نحوه ی ازدواجتان را تعریف می کنید.
نوعی سردرگمی هم می دیدم. سردرگمی از اینکه دارید چی رو روایت می کنید. نحوه ی ازدواجِ راوی، قصه ی دختری به نامِ مریم که خودشو جای دوستش جا زد، قصه ی دختری به نام رخساره که خودکشی کرد یا چی؟
یکی از مهمترین کارهایی که نویسنده انجام داد و نخست سبب شگفتی من شد، آن بود که در بخش بحث و گفتگو، نویسنده چگونگی ارتباط با فردی که اضافه وزن دارد را به گفتگو گذاشت. زمانی که داستانی با این نام را دیدم، متوجه نظر مخاطب محورانه نویسنده در آن شدم که یکی از ارکان مهم در تولید اثر هنری است. برایم بسیار جذاب بود و جا داشت اینجا بدان اشاره کنم. پیش از آنکه به نقد بپردازم دوست داشتم به دو نکته نگارشی اشاره کنم. نخست آنکه عبارت «اهدافش را جامه عمل بپوشاند»، بهتر است به صورت «به اهدافش جامه عمل بپوشاند» تغییر کند و دیگر آنکه بهتر است به جای «آنچه به من رفته است» به صورت «آنچه بر من رفته» جایگزین شود.
در نگارش داستان، از ظرفیت های زبانی استفاده شده است. کاری دشوار که آن را بسیار می پسندم مانند ترکیب «یکی بودگی» و دیگر عباراتی که اگر بیشتر می بود ارزش ادبی را بالاتر می برد. مانند سفره هایشان سنگین تر از شکم هایشان بود.
در مورد فضاسازی این نوشته باید بگویم که به باور من بخوبی صورت پذیرفته است. دلیلش آن است که نویسنده فضایی مجازی را ایجاد کرده است که یک تلفن خالق تصاویر تخیلی راوی داستان می باشد. آنچه بسیار چون آن در نوشته های صادق چوبک یافته ام و به همین دلیل است که این روایت را داستان می دانم و نه خاطره نویسی.
نکته ای در این داستان به باور من باعث خدشه به آن شده بود، نوع گزینش فراز داستانی است. خواننده می پندارد که فراز داستانی آن لحظه ملاقات است اما نویسنده به گونه ای که انگار می خواهد به سرعت داستان را ببندد، در آخرین لحظه فراز داستانی را نشان می دهد و آن این است که شخصیت اصلی داستان که در تمام مدت جریان داستانی در ذهن خواننده شکل گرفته بود، کسی دیگر است و فکر می کنم احساس خوشایندی را در خواننده پدید نمی آورد.
جدا از فن نوشتار، این نوشته را بسیار جذاب و خواندنی یافتم. زیبا بود نادر گرامی.
در آغاز از تک تک شما که خواندید و نظرهایتان را متذکر شدید و هم آنانی که خواندند و بی نظر گذشتند سپاسگزارم۰لازم دانستم با توجه به چند نکته که در این نظرات آمده مطالبی را عنوان کنم
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند؟
به قدر دانش خود هرکسی کند ادراک۰
نخست به موردی که از همان آغاز در نظر اکثر شما مطرح شده، یعنی خاطره گونه بودن قصه اشاره میکنم ۰
این یک برداشت درست است و از این نظر خوشحالم چرا که به آنچه کوشش کرده ام در این روایت بدان پایبند باشم، جنبه واقعیت میبخشد۰ همانی که اشاره کرده اید، درست مثل اینکه برای دوستی نحوه ی ازدواجم را تعریف کرده باشم۰ و این نزدیکی به راوی را میرساند و باز هم درست است، چرا که معتقدم نویسنده با فاصله گیری از راوی از بار بیان احساسی قصه میکاهد تا بر بار منطقی و تحلیل ها بیافزاید۰ و این امر نبایستی در قصه نویسی بعنوان یک کلیشه عملکرد داشته باشد۰ بعضی روایات میطلبد که حتی نویسنده و راوی یا پروتاگونیست یکی شود۰ در غیر اینصورت بار عاطفی به گونه ای غیر واقعی جلوه مینماید۰ نظایر آن در تاریخ ادبیات جهان بسیار است۰ همانی که مخاطب را به این تفکر میکشاند که این یک خاطره است، و این مورد حداقل در این قصه برای من نشان از نتیجه ی مطلوب در این نوع نگارش دارد هر چند با کاستی های بسیار۰
دیگر اینکه به نظر من تخیل و خاطره دو مقوله ی جدا از هم نیستند و به شدت درهم پیچیده اند و جدا نمودن و تفکیک آنها در ذهن با منطق کلاسیک انجام میپذیرد۰ اگر دیوانه و پریشان ذهنی خاطرات واقعی خود را به قصه درآورد برای انسان منطقی یک تخیل عجیب جلوه میکند و بس، چرا که از منطق متداول انسان معمول دور است۰ این دو از هم جدایی ناپذیرند۰ بهمین دلیل هم متبحرترین نویسندگان همچون کافکا، داستایووسکی، جویس، و... همه کمابیش عنصری از دیوانگی و جنون در خود داشته اند۰
عجیب و اعجاب آور چیست؟
آیا همان مقولاتی نیست که ورای شناخته های ما قرار میگیرد؟ اگر چنین است پس امری نسبی تلقی میگردد، چه برای بعضی عجیب ترین وقایع از ساده ترین وقایع هستند و بالعکس۰
بر این باورم که عجیب بودن را نمیتوان از طریق کلماتی همچون <<آن اتفاق عجیب که در خرداد۰۰۰>> به ذهن مخاطب تلقین نمود۰ اگر هم بتوان، مخاطب بعد از خوانده شدن داستان اعجاب خود را خیلی زود از دست میدهد و برایش پایدار نخواهد بود۰ اصلأ میخواهم بگویم که عجیب، این مقوله ی نسبی به برداشت ما از واقعیت بازمیگردد۰ اگر بازتر گفته باشم، اتفاقی ساده در زندگی شما میافتد که در زمان وقوع وقعی هم به آن نگذاشته و بر حسب معمول و عرف و عادات زندگی خویش از آن میگذرید، آنگاه بعد از سالها آن واقعه در ذهن شما تعاریف و مفاهیم خود را عوض میکند۰ و گاه بعنوان مثال یک تلفن و انتخاب تصادفی یک شماره از جانب یک بیگانه، خط سرنوشت شما را کاملأ دگرگونه میکند۰ شما را خوشبخت یا بدبخت میکند۰ و این همه باز به نسبیت این اعجاب و نحوه ی نگرش شما به اتفاقات بازمیگردد۰
زندگی روزمره تداوم منطق معمول را میطلبد و برای تعریف آن فقط ابزار استفاده از منطق معمول را به طبیعی ترین شکل خود در دست دارید، چنانچه به هر نحوی در آن منطق دخل و تصرف کنید، اعجاب را تعریف نکرده اید، بلکه ذهن مخاطب را از اعجاب دور کرده اید۰
نهایتأ آن اعجاب و ندانستگی توالی منطق ذهن کلاسیک در مخاطب بایستی از کلیت قصه برخیزد و نه از کلمات استفاده شده در آن۰
تمامی آن احساس سردرگمی از اینکه بالأخره چه روایت شد، نحوه ی ازدواج، قصه ی دختری به نام مریم که خودش را جای دوستش جا زد و یا دختری بنام رخساره که خودش را از بین برده، از همین سردرگمی در منطق کلاسیک میآید که به باور من بایستی در ذهنیت مخاطب و با توجه به شناختهای او حل و فصل گردد۰
شاید هم بسیاری سردرگمی ها و ناشناخته های دیگر در اذهان مخاطبینی دیگر۰
در جهان پر رمز و رازی زندگی میکنیم که میخواهیم برای تمامی اتفاقات آن بنا به دانش منطقی خویش تعریفی بیابیم۰
رمز و رازی که در قالب اتفاقاتی بسیار ساده زندگیمان را شکل میدهند و ما قادر به شناسایی شان نیستیم و از کنار آنها به سادگی نادانی و یا چشم پوشی میگذریم۰
به هر نظر بت ما جلوه میکند، لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم
درود نادر گرامیمن به شخصه لذت بردم
و اما در مورد خاطره گونه بودن داستان و اینکه به داستان لطمه زده باید بگم من با این نظر موافق نیستم و لطمه ای نمیبینم
در مورد فراز داستان باید بگم نظر اشکان تا حدودی قابل قبوله ولی من یک مزیت در اینگونه فرازها که در انتها رخ میده میبینم و اون اینه که بعد از اتمام داستان تا لحظاتی ذهن خواننده لمس میشه و به فکر فرو میره و من اینو دوست دارم
درونمایه داستان خوب بود و دوست داشتنی
موفق باشید
سلام آقای نادر . موضوعتون واقعا جالب بود . ولی چند جا مشکل داشت . چطور ممکنه که کسی نفهمه که اینی که باهاش ازدواج می کنه اونی نیست که فکر می کرده ! پس شناسنامه و خانواده و اینا چی می شن ؟! تازه کذشته از تن صدایی پشت تلفن یعنی اندام شخصیت که تازه متوسط اندام هم شده باعث تعجب و پرسش نیست ?از ترکیب لغوی و به کار بردن اصطلاحات جالب لذت بردم . باعث روانی اثر شده بود . ای کاش با این موضوع بکر و جالب کار بهتری می کردین . شروع پر کششی نبود ، انتهای داستان هم انگار از سر باز کنی بود .
سلام لیلا خانم،از مشکلات گفتید که دلم خون است۰
اما در مورد اینکه کسی نفهمه که ۰۰۰ اینطور بگم که حالا گیریم که فهمیده۰ چه اتفاقی میافته؟
دیکه اینکه فکر میکنم این موضوع از شناسنامه و خانواده و اینا یک کمی فراتر میره!۰
در مورد پرسش بعدی ـ تازه گذشته از تن صدایی پشت تلفن ۰۰۰ــ جمله ی شما واضح نیست و به درستی متوجه منظور شما نمی شوم
از اینکه توجه کردید سپاس دارم و بگویم اینها همه آغازی بی انجام برای رسیدن به همان بهترهاست، به سوی ذهن بکر و نه موضوع بکر۰
این ذهن است که موضوع را بکارت میبخشد۰
لیلا wrote: "سلام . منظورم متوسط اندام بودن رخسارس که خودش رو جای مریم جا زده . همین ."
پیشنهاد میکنم یکبار دیکه داستان را بخوانید۰ این مریم است که خود را بجای دوستی بنام رخساره جا زده و نه بالعکس۰ رخساره در واقع وجود خارجی ندارد و مدتها قبل از این از بین رفته است۰
بازهم اگر مشکلی بود مطرح کنید۰
salam . bazam . vay che bi degadane khondamesh . age in torie pas dige moshkelate esmo shenasname matrah nist .




اغلب در خانه تنها بودم و سرگرم فراگیری آن واحدهای اجباری درسی که در تمام مدت نیمسال گذشته علاقه ای به دنبال کردنشان در خود احساس نکرده بودم۰
معلوماتم در این واحدها عمومأ در حد همان شنیده های اوقات حضور در کلاس و درسهای استاد بود و نه بیش۰
بعد از ظهر یگ روز داغ، در اطاقی که پرده های ضخیمی آنرا به نیمه تاریکی خوش آیندی کشیده بود, بر روی تخت دراز گشیده بودم۰
کتابی را گه میخواندم روی سینه ام رها کرده و میرفتم تا خود را به سنگینی رخوت انگیز و شیرین سقوطی آرام در ورطه ی بیخودی ها تسلیم کنم۰
ناگهان صدای زنگ تلفن مانند کابوسی جیغ مانند در گوشم پیچید و قلبم چنان تپید که از جای خود پریدم و قبل از شنیدن جیغ بعدی گوشی را برداشتم۰
ـ بله؟
بعد از ثانیه ای چند صدای رؤیایی، دلنشین و جوان زنانه ای در گوشم پیچید۰
ـ سلام
ـ سلام، بفرمایید
ـ میتونم چند دقیقه از وقت عزیزتون رو بگیرم؟
ـ همدیگه رو میشناسیم؟
ـ نه، ... من همینطوری شماره ی شما رو گرفتم. شما رو نمی شناسم، ... یعنی حقیقتش رو بخواید این سومین شماره ای که دارم میگیرم۰ دوتای قبلی وقت نداشتن به حرفام گوش بدن. شایدم وقت داشتن اما دلشون نمی خواست یا چه میدونم حوصله ش رو نداشتن۰
گیجی پریدن از خواب با آنچه میشنیدم بیشتر شد. اول فکر کردم یکی میخواهد سر به سرم بگذارد، با اینهمه حس کنجکاوی و کشش به آن صدای جذاب زنانه باعث شد بگویم:ـ
ـ حرفتون رو بزنید، گوش میدم
ـ منم همین رو میخوام و نه بیش، اینکه یکی به حرفام گوش بده، غریبه ای مثل شما. یکی مثل همه ی ناشناس های دیگه. چیزایی که میخوام بگم برای آشناها اهمیتش رو از دست داده. براشون یجوری تکراری و خسته کننده شده. برای شما هم ممکنه مهم نباشه، اما همینقدر که بدونم یک غریبه داره به حرفام گوش میده، برام کافیه، یعنی کسی که حرفهام رو برای اولین بار میشنوه و براش تازگی داره، حس کنجکاویش تحریک میشه، اما خواهشم اینه که اگه بهم گوش کردید، هر زمانی که احساس کردید خسته شدید، بهم بگید تا بس کنم۰ من حرف زیاد دارم و میدونم که خیلی زود حوصله ی آدما از دستم سر میره۰ همینم که تا حالا تلفن رو قطع نکردید جای تعجب داره۰
آن روز برایم از خودش گفت، سه یا چهار ساعت، بدرستی به یاد نمی آورم، و من به آنچه گفت گوش دادم، فقط گوش دادم، آنقدر که سرم گیج رفت و گوشی تلفن برایم سنگین شد و عرق لاله ی گوشم گوشی را خیس کرد۰
از خودش و از زندگیش گفت، اینکه دختری بیست و پنج ساله است و تا حال دو بار دست به خودکشی برده، هرچند ناموفق
از اینکه در خانواده ای نسبتأ مرفه به دنیا آمده که تا حد امکان همه ی امکانات را برای بزرگ کردن او فراهم آورده و دو سال از اتمام تحصیلات دانشگاهی اش میگذرد و در سازمانی دولتی با مزایای بالاتر از خوب مشغول کار است۰
از اینکه یک بار به دلیل شغل پدرش مدت شش ماه در اروپا زندگی کرده، زندگی مردم در آنجا را از نزدیک دیده و مردم و فرهنگ غربی را از نزدیک لمس کرده است۰
از پدر و مادرش گفت که چه مهربان و همیشه صمیمی هستند۰ پدرش را شخصیتی خودساخته و پر اقتدار توصیف کرد که جوانی سختی را پشت سر گذاشته و با وجودی که از خانواده ای متوسط برخاسته، توانسته اهداف خود را جامه ی عمل بپوشاند و زندگی راحتی برای خود و خانواده اش فراهم آورد. سرمشقی برای همه ی فامیل۰
پدری که زندگی او را دقیقأ تحت نظر داشته و او را به آنچه اکنون است رسانیده، جاییکه بسیاری دیگر در آرزوی بدست آوردنش در تلاشند۰
از مادر مهربان خود گفت که همه ی خویش را وقف بزرگ کردن او، یکه فرزند، نموده است۰
از دوران تحصیلی و دوستان آن دورانش، از تنهایی سنگین و ژرف کنونی ش گفت و از عذاب دائمی اضافه وزنش، اینکه از همان کودکی آنقدر به او خورانده اند که از زمانیکه خودش را شناخته و با دیگران مقایسه کرده، از خودش بیزار بوده۰ اینکه همه جا در میان جمع خود را اضافه دانسته و از احساسات آلوده به ترحم دیگران رنج کشیده، اینکه خیلی ها با احترام به او نزدیک شده و با مهربانی و صمیمیت تلاش کرده بودند تا به او اعتماد به نفس بدهند و از اینکه میتواند دوست خوبی برایشان باشد، حرفها زده، اما در صمیمیت هایشان فاصله گذاری کرده بودند۰
آن روز فقط گوش کردم، چرا که از من خواسته بود تا گوش دهم۰ هیچ اظهار عقیده ای نکردم، چرا که هنوز بدرستی نمی شناختمش و هر کلامی می توانست اشتباه باشد و باعث سوء تفاهم گردد۰
اما از آنجاییکه حرفهایش را صمیمی و برخاسته از قلب یافتم وقتی خداحافظی میکردیم به او گفتم هر زمان که بخواهد میتوانم برایش گوش باشم۰ هر زمانی۰
آنچه در آن عصر تابستانی بر من گذشت، واقعه ای بود که هیچگاه فراموش نکردم۰ اینکه زنی ناشناس سفره ی دل خود را بر مرد بیگانه ای گشود و گویی در مقابل آیینه، به گونه ای از صمیم قلب همه ی تنهایی خود را با او قسمت کرد۰
دو هفته بعد، دیر وقت شبی، دوباره تلفن کرد۰ به او گفتم که برایش نگران شده بودم، اما از آنجا که هیچ نشانی از او نداشتم، کاری از دستم برنمی آمد جز صبر کردن و از اینکه دوباره تماس گرفته است خوشحال شده ام۰
این بار کمی از تلخ گویی هایش کمتر شده بود۰ دفعه ی قبل صدای خنده اش را نشنیده بودم که این بار شنیدم، هر چند نامحسوس۰ باز هم از خودش گفت و این بار حصار بیگانگی را شکست و برایم از همه چیز با صراحت و به وضوح گفت۰ نامش را و اینکه در کدام سازمان مشغول کار است و کارش چیست۰ اینکه از کدام محله ی شهر است و اینکه ساعات و روزهای خود را چگونه میگذراند۰ از جمعه های محزون و دلگیر، از تکرار خود در قلب خالی از عشق، از اینکه در حقش ناروایی شده، آنهم از جانب عزیزترین و نزدیکترین کسانش، و از درد سکوت و شکستن در خود خویشتنش۰
برایم از چند خواستگاری گفت که اغلب از جانب اقوام و اشنایان معرفی شده بودند و هر کدام را در جلسات کوتاهی ملاقات کرده و دیگر خبری از آنها نشده بود۰ اینکه بعد از آن به چند خواستگار بعدی جواب رد داده بود۰ اینکه بارها تصمیم به لاغر کردن خود گرفته و تا مراحلی هم پیش رفته اما در میانه ی راه دوباره در چنگال سرطان عادت باز افتاده و خود را رها کرده، تمامی نسخه های دکترها و رژیم درمانی ها را کناری نهاده و شاید اینگونه از دنیا انتقام میگرفت۰ از آنچه بر او رفته، به ناروا، بسیار گفت۰
از دنیای غم انگیز و سردی گفت که در ساختن آن نقشی نداشته و اینک انگیزه ای هم برای تغییر آن در خود نمی یابد۰ معتقد بود که اکثر مردان در نگاه نخست جذب زیبایی زنان میشوند۰ و این کشش امری طبیعی است که بسیاری آنرا کتمان میکنند۰ از رابطه ی تلخ خود با یکی از همکارانش گفت که به مرزهای صمیمیت و یکی بودگی رسیده و پس از مدتی کوتاه آن مرد با دیگری ازدواج کرده است۰ اینکه بسیاری از زنان هم در صمیمیت با او فاصله میگیرند چراکه میترسند لطمه ای به او وارد شود و روحش جریحه دار گردد۰ از کناره گیری خود از روابط گفت، اینکه حالا همه را کناری نهاده و به همان پیله ی تنهایی خود بازگشته و فقط برای خود زنده است۰ یک تکرار کسل کننده ی اجباری و بدون جذابیت۰ اینکه چطور میتواند به پدر و مادری که چنین مهربان بوده اند، بگوید که در حقش ناروایی کرده اند و حالا آنرا پای بیماری او گذاشته و از دوش خویش برمیدارند۰
از خصوصیات پرخوران و زیاده خواهان گفت۰
از بیماری پرخوری فامیلی، از اینکه دائم از کمبود و نداشتن میگویند، اما سفره هایشان سنگین تر از شکمشان است۰
سپیده سر زده بود که صحبتهایش را تمام کرد باتأکید بر آنکه دوباره تماس خواهد گرفت۰
مریم، بعد از این دومین تماس، فضای بیشتری از ذهنم را بخود کشید۰ به باور من نیز در حقش ناحق رفته بود، بی آنکه در این میان کسی قصد این ناروایی را داشته و یا حتی بالعکس همه ی آنچه بر او رفته به قصد محبت بوده است۰
آنروزها، روزهای تنهایی من هم بود۰ تعطیلات تابستان بود و دوستان نزدیک در سفر۰
گفته های مریم مثل سنگی از لبه ی بام در سرم نشسته بود۰
دلم میخواست او را ببینم۰در این دو شنود با یک ذهن آشنا شده بودم، با کلامی که از صدایی جذاب و درد آلوده در گوشم نشسته بود۰
هیچ سؤالی را برایش طرح نکرده بودم، با اینکه بارها دهانم باز شد تا از او بپرسم، چقدر اضافه وزن دارد و یا اینکه اصلأ بلندی قدش چقدر است۰
نه، هیچ سؤالی نپرسیدم، اما از خودم برایش گفتم۰ اینکه دانشجو هستم و در خانه ی پدری زندگی میکنم۰ اینکه بیست و پنج ساله ام و در این دو ساله ی اخیر با دانشجویان جنس مخالف آشنا شده و بعضی روابط به صمیمیتهای دو سویه هم رسیده، اما هنوز در این حیطه ی ناشناخته تجربه ی چندانی ندارم۰
مریم تنها کسی بود که این حرفها را صمیمانه برایش گفتم۰
و مریم به خلاف آنچه گفته بود، تماس نگرفت و مرا در بی خبری رها کرد۰ برایم عجیب بود که با دو روایت از پشت گوشی تلفن چنان کششی در من بوجود آمده که بر روی زتدگی معمولم تأثیر نهاده و آنرا از روال همیشگی خود بیرون کشیده و حالا بعد از یکماه و اندی دچار پریشانیم کرده بود۰ ماجرا برایم تبدیل به نوعی کابوس شد۰ یکبار حتی تا ورودی محل کارش رفتم و از آنجاییکه اسم فامیلش را نمی دانستم، بدون پرس و جو بازگشتم و به خود گفتم شاید همه اش یک شوخی بوده است۰
اما این فکر چنان پریشانم کرده بود که هر روز صفحات حوادث روزنامه ها را تعقیب میکردم۰
تا اینکه روزی در اواسط شهریور، بعد از ظهر یک روز جمعه، تلفن کرد۰ از او سخت گله کردم بابت آنچه کرده بود و برایش آنچه در این مدت با من رفته بود را تعریف کردم۰
به حرفهایم گوش کرد، حالا او گوش یود و من زبان۰
به او گفتم که میخواهم ببینمش و او سکوت کرد۰ شاید هم گریه کرد۰
بعد گفت: ــ بذار همینطور بمونه، به همین ناشناختگی۰ همه چیز با این دیدار خراب میشه و از بین میره۰
و من تهدیدش کردم که به محل کارش میروم و این بار پیدایش میکنم۰
به او قول دادم که در این دیدار هم با خود و هم با او صادق باشم۰ نه بخود دروغ بگویم و نه به او۰
بدون ترحم۰
قرار برآن شد تا به دیدار هم برویم۰
دو روز بعد، رأس ساعت پنج بعد از ظهر، در انتهای خیابانی که محل کارش در آن واقع بود، ، مطابق آنچه گفته بود در مقابل ویترین یک کتابفروشی ایستاده بودم و ظاهرأ سرگرم نگاه کردن به کتابهای پشت ویترین، اما همه وجودم چشمی شده بود برای دیدن صاحب صدایی که این کنجکاوی شورانگیز را در من برانگیخته و تا بدینجا کشانیده بودم۰
نوعی احساس در کمین نشستن به من دست داده و اعصابم را مختل کرده بود۰ در کمین چه؟ در فکر پاسخی برای این پرسش بودم که نامم را آهسته و از پشت سرم صدا زد۰
چرخیدم و این چرخش و آنچه در آن گذشت، برای همیشه در خاطرم ثبت شد۰
با زن زیبایی روبرو شدم، میان قد و متناسب اندام که با آنچه در ذهن خود ساخته بودم به اندازه ی همان چرخش متفاوت بود۰
مدتها بعد از ازدواجمان شبی برایم اعتراف کرد که او مریم واقعی نیست و مریم واقعی صمیمی ترین دوستش، رخساره، یک سال قبل از آشناییمان خودش را از بین برده است۰