داستان كوتاه discussion
گفتگو و بحث
>
نگاهی کوتاه بر مدیحه سرایی در ایران و آثار ایرج میرزا
پیش نوشتار تاریخ، دست کم در ایران به دو صورت مخدوش شده است. نخست به دست کسانی که وجود بخشی از تاریخ را برابر با به خطر افتادن خودشان می پنداشتند. همچون مغ های ارتدکس که گمان می رود دامات نسک را نابود کرده باشند {2, رویه 46}، هر چه را که برایشان ناهنجار می نمود از میان بر می داشتند و دیگری به وسیله کسانی که با تحلیل های ناروا و جهت دار برای رسیدن به هدفشان، بخشی از تاریخ را قربانی می کرده و می کنند.
دسته دوم بیشتر با گرایش های سیاسی ( تا صنفی چون گروه نخست) دست به این کار زده اند که در سده کنونی شتاب و پویایی بیشتری از خود نشان داده است. نمونه های بسیاری در این دوره تاریخی به چشم می خورد چون آنچه که مرام پانترکیزم بر سر تاریخ آذربایجان آورد و یا آنچنان که توده ای ها تاریخ و آثار فرهنگی ایران را تفسیر کرده اند و بسیاری از آن تحلیل های ناروا به منابع مستدل حاضر تبدیل شده است. این همان روشی است که برخی از اصولگرایان اسلامی هم از آن برای نقل تاریخ بهره جسته اند با این تفاوت که بسیار ناشیانه جعل تاریخی می کنند و به هیچ شکلی رویه علمی ندارد.
در این پژوهش کوتاه تلاش می کنم تا نشان دهم که درباره مدیحه سرایی چه ناروا قضاوت شده است و تحلیل های کنونی نه بر اساس عرف زمان سرایش یک شعر، که بر اساس معیارهای زمان حال سنجیده شده است و از آن دست، تحلیل های مغالطه آمیزی است که به ویژه توده ای ها برمی گزیدند تا برای نشان دادن حقانیت مرام خود در طول تاریخ، دلایلی را بدست آورند.
جایگاه شاهنشاه در میان مردم
یکی از این گونه تحریف ها، مقام شاهی و دنباله آن مدیحه سرایی و ثنای شاهان را گفتن است. در بسیاری از تمدن های باستانی، شاهنشاه، مقامی بوده است که از سوی خداوند به انسانی رسیده. در تمامی سنگ نگاره هایی که من مطالعه کرده ام که به سلطنت رسیدن شاهی را نمایش می دهد، چنین نمادهایی به چشم می خورد. از یرمسین و انوبنی نی تا داریوش بزرگ، همگی چنین بوده اند و دوره ساسانیان اوج آن در ایران بوده است و شاهنشاه را نماینده خداوند می دانسته اند.
پس از اسلام و طرح خلافت، این هویت شاهنشاهان باستانی به اعتبار آیه پنجاه و نهم از سوره نساء به صورت خلیة الله ظهور می کند. (مشهور به آیه اولی الامر: یا ایها الذین آمنوا اطیعوالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شیءٍ فرده الی الله و الرسول ان کنتم تومنون بالله والیوم الآخر ذلک خیر و احسن تاویلا)
این سایه خدایی شاهانه دست کم تا پایان سلطنت مطفرالدین شاه ادامه می یابد و پس از آغاز استبداد صغیر به آرامی کم رنگ می شود. این نه یک باور درباری، که باوری عمومی و عرفی است. این همان باوری است که با تحلیل های ناروا نخست نزد توده ای ها و سپس نزد اصولگرایان اسلامی جعل می شود و تلاش می کنند تا نشان دهند کسانی بوده اند که به شاهان به صورت سایه خدا نگاه نمی کرده اند. در ادامه از تاریخ معاصر ایران و در میان تاریخ مشروطه نمونه هایی را متذکر می شوم تا این جایگاه نزد ایرانیان آن دوره روشن گردد.
مقایسه باور مردم از جایگاه شاهنشاه از دوره فتحعلی شاه تا پیش از محمدعلی شاه و پس از آن آنچنان تاریخ در گذاری هشتاد ساله مخدوش شده است که بازیابی آن در این باره نیاز به پژوهشی ژرف دارد. همناگونه که پیشتر اشاره شد، کسانی که می خواستند و می خواهند تاریخ را به نفع خود مصادره نمایند، این چنین بی مهری هایی را در حق تاریخ این سرزمین روا می دارند. تاریخ را نباید به گونه جلوه داد که از آغاز تمدن در ایران، همگان به دنبال دموکراسی یا سوسیالیسم یا هر مرام دیگری بوده اند و همواره گروهی کوچک سلطه ای ظالمانه بر مردم روا می داشته اند. این نه تنها خیانت در حق تاریخ است، توهینی است به نیاکانمان که آنچنان بی دست و پا بوده اند که هزاران سال است نتوانسته اند به خواسته های خود برسند.
من این بخش از تاریخ را انتخاب کرده ام زیرا هم به زمان حال نزدیک است و هم به باور من جایگاه شاهان میان مردم، جنبه ای مقدس و الهی داشته است. زمان پهلوی، به دلیل نفرت رضا شاه پهلوی از قاجاریه، به اشکال مختلف تاریخ آن دوران و دست آوردهایش مورد بی مهری قرار می گرفت و یا تلاش می شد تا تاریخ از مسیر واقعی خود با حذف ادله تاریخی، مخدوش و به نفع پادشاه جدید تغییر شکل دهد. شکی ندارم که اصلاحات دوران رضا شاه، مهمترین گام ایران در پویش به سوی مدرنیته سیاسی بوده است، اما این شکل برخورد با تاریخ را روا نمی دانم.
یکی از وقایع مهم در دوره قاجاریه، جنگ های ایران و روسیه تزاری است. جنگ هایی که مستقیم و یا غیر مستقیم سبب شد تا آسیا میانه، گرجستان و هفده شهر قفقاز از ایران جدا شود. اکنون همگان شاه وقت، فتحعلی شاه قاجار را مقصر این تجزیه می دانند بی آنکه شرایط زمانی و پیش از قاجاریه را مطالعه کنند و عهدنامه ترکمان چای را ننگین می خوانند بی آنکه حتا یکبار آنرا خوانده باشند.
باید دید مردمان آن دوران چگونه درباره شاه خود می اندیشیده اند. بی شک مردمان ولیعهد نشین تبریز به دلیل خویشاوندی و درگیری مستقیم در جنگ، بیشترین ناراحتی را داشته اند. دو غزل به زبان ترکی یافته ام که غزل نخست در زمانی نزدیک به آن واقعه و دیگری در زمان انقلاب مشروطه و بر اساس شعر نخست سروده شده است. چون این اشعار به صورت خصوصی سروده شده اند و هرگز منتشر نگردیده اند، گمان آنکه به دلیل ترس از افشا شدن، شاعر دچار خودسانسوری شده باشد، بسیار ضعیف است. این دو غزل را در اینجا نقل می کنم:
خیالون یاخشی مونسدور منه شام و سحر سن سیز
که سننن ئوزگه یوخ قلبیمده برفکر دگر سن سیز
ئوزون گوردون صلاج کاری مننن ال چکیپ کتدون
مگر سننن قالان غم برده مننن ال چکر سن سیز
وطنن آیری دوشدون، آیری دوشدی روح جسمنن
گوزو مننن آشگله باهم آخار خون جگر سن سیز
چخیب ظاهرده الدن دامنون، لیکن یقینمدور
موافق اولماسین بو ظلمه حکم قدر سن سیز
گلر سن قور خوارم بیرگون، سنی گورمک محال ئولسون
گدر شاید فراقوندا بو آز نور بصر سن سیز
{9 رویه 82}
غزل دوم که تحت تاثیر غزل نخست نوشته شده است و مطلع و مقطع آن مشخص نیست:
وطن «لیلی» ئولوب مردم منه آدقویدولار «مجنون»
یدیر دیر خارجی دشمن منه خون جگر سن سیز
«ارسدن» ایلرم شکوه که بلدی جانمین جانین
«قرار ترکمانچای» مگر چشمیم دوشر سن سیز
اگر بیر ذره عشقون دوز ملک ایراندور
بیلر تاری بدنن روح ایرانلی کوچر سن سیز
آزادلیق ویرمیه دشمن سن آدلی یاشییان خلقه
کیم ایلر جاننی قربان سر و سینه، سپر سن سیز
«بن موسی» کده طوره داینسا اونلن آلاهی
آزادلیق نینری ورسه ز عمان تا خزر سن سیز
دلینجه باغلیر نغمه، او خوربو قطعه نی گریان
تقاضا ایلر آلاهدان بودنیادن سفر سن سیز
{همان رویه 83}
در این دو غزل که سرشار از شکوه از جداشدن بخشی از خاک ایران است، هیچگاه تقصیری را متوجه شاه نمی داند و شکوه خود را به عرش می برد از آنچه انگار قضای دهر است و بر پیکر چاک چاک وطنش اشک می ریزد. نکته ای که باید بدان توجه داشت، این است که شاعران آن زمان، بر شاه زمان خود پیرایه نبسته اند و شاه کماکان آن جایگاه خدایی را حفظ نموده است. در مورد شاعر غزل دوم پیشینه ای نیافتم اما شاعر اول، ثقه الاسلام است که با دربار قاجاریه مناسبات خوبی هم نداشته است {8, رویه های 273 تا 311} و از آنجا که این شعر خصوصی بوده است و منتشر نشده، نمی توان گفت که شاعر به دلیل ترس، معذوراتی در نوشتن داشته است.
یکی دیگر از رخدادهای مهم در دوران قاجاریه ترور ناصرالدین شاه قاجار در 17 ذیقعده 1313 است که به ضرب تپانچه میرزا رضا کرمانی از پای درآمد.{8, رویه 770} کشته شدن شاه 66 ساله قجر، از این رو قابل توجه است که در تاریخ ایران مانندی چون آن به چشم نمی خورد. تا به آن زمان شاهان را بر سر جانشینی می کشتند ولی اینبار قتل شاه انگار به خاطر جانشینی صورت نگرفته است و سندی بر آن نیست.
ممکن است این گمان پیش آید که شاید جایگاه شاهنشاه در نزد مرد تخریب می شود، اما نشانه هایی موجود است که این باور را رد می کند. نخست آنکه این قتل، به فتوا صورت گرفته است و دیگر شعری است که نزد مردم تهران درباره ناصرالدین شاه خوانده می شده است که آنرا در اینجا آورده ام:
ناصرالدین شه با عدالت
روز جمعه به قصد زیارت
شاه ما زنده رفت، کشته برگشت
بچه های حرم بی پدر شد
همسران حرم دربدر شد
(این شعر را بانو مهین دخت سهی کیش به بنده مرحمت کرده اند به انضمام این تذکر که این شعر بعدها در میان مردم تهران به صورت بازی کودکان درآمده بود. )
این شعر نشان می دهد که هرچند سالها پس از کشته شدن شاه قجر، مورخان میرزا رضا را «آزاد مردی مذهبی» خوانده اند، {همان} اما جایگاه شاه نزد مردم، دست کم نزدیک به همان جایگاه پیشین است آنچنان که وی را «شاه شهید» می خوانده اند.
من گشایش دارالفنون را آغاز جنبش آزادی خواهی (مشروطه) در ایران می دانم و باور دارم تا جامعه ای نخبه پروری نکند، هرگز به پیش نخواهد رفت. نخبگانی که در دارالفنون تربیت شدند به تئوریسین های این جنبش بدل شدند و توانستند با پایداری بسیار فرمان مشورطه را به توشییع مظفرالدین شاه برسانند و به ابجد آنرا «عدل مظفر» خواندند. این توشییع بسیاری از اندشمندان ایرانی را شاد نمود. ملک الشعرای بهار به همین دلیل قصیده ای دارد در رثای مظفرالدین شاه که بخشی از آن را اینجا آورده ام:
کشور ایران ز عدل شاه مظفر
رونقی از نو گرفت و زینتی از سر
عدل مَلِک، مُلک را فزود و بیاراست
روز افزون باد عدل شاه مظفر
پادشه دادگر مظفرالدین شاه
خسروِ روشن دلِ عدالت گستر (الخ)ء
{6, رویه 28}
به باور من نخستین شکست در جایگاه شاهی در ایران، با آغاز استبداد صغیر و به توپ بستن مجلس شورای ملی پدید می آید. باید توجه داشت که پایمردی آزادی خواهان (مشروطه طلبان) بود که سبب شد تا از شاه ایران خلعیت شود و حکومت به پسر نوجوان و دموکراتش، احمد میرزا برسد. (از آنجایی که همیشه در نقل های تاریخی ایران، مورخان سیاه یا سپید نگاری می کنند، بسیار می انگارند که که آزادی خواهان همگی انسان هایی فرهیخته بوده اند که از خشونت بیزاری می جستند. در صورتی که مدارک بسیاری وجود دارد که نشان می دهد آنان دست کمی از محمدعلی شاه ندارند و چون او به سادگی به جان و مال و ناموس مردمان تجاوز می کنند. نمونه ای از این اسناد، گزارش های محرمانه نظام الملک از ولیعدنشین تبریز است که نشان از ددمنشی آزادیخواهان دارد. {برای نمونه ر.ک. 8, رویه های 280 تا 283} این گزارش ها همچنین نشان می دهد که شاه و دربار آنچنان که مورخان نگاشته اند نسبت به وضعیت معیشت مردم بی تفاوت نبوده اند و وضعیت معیشت مردم مهم ترین پرسش و پاسخی است که بین شاه و عاملانش رد و بدل می شود.) ء
این نخستین باری است که در تاریخ ایران قیام علیه شاه، به منظور جانشینی یا انقراض حکومت نیست و همگان ولایتعهدی پسر شاه مخلوع، احمد میرزا را به رسمیت می شناسند. برای آنکه گفتار و نظر مردمان آن دوره را دانست، باز باید به اسنادی از همان دوران مراجعه کرد. یکی از جالب توجه ترین این نوشته ها، سندی است با عنوان «قضیة الواقعه» که گرفتاری مولف را در همان دوران (استبداد صغیر) در تبریز شرح می دهد. بخش نخستین و کوتاهی را از این سند تاریخی بازگو می کنم:
«در اوایل شهر جمادی الاولی 1326، پس از آن که خبر تخریب دارالشورای اعظم به تبریز تلگراف شد، مستبدین محله شتربان و سرخاب، مثل حاجی میر مناف، حاجی میر محمد علی و حاجی ملامحمد زبیر و حاجی حسین قلی- برادر وکیل خاین ملت حاجی محمد مشهور (به) حریری- و حاجی محمد ابراهیم صراف و حاجی ابراهیم صراف بعد از ورود حاجی میرزا حسن و حاجی میرزا کریم که هر دو حلیف و غاصب سلطنت بودند، ...» ء
دراینجا تنها ناسزا به شخص محمدعلی شاه روا داشته می شود و نه پایگاه شاهی. بنابراین مردمان هنوز این پایگاه را درست و مقدس می پندارند، چون گذشته اما یک دگرگونی مشخص صورت گرفته است و آن خارج شدن شاه از سایه تخت شاهی-آسمانی است هرچند که هنوز این جنبش در زیر سایه فتوا قرار دارد.
این تغییر بینش مردم، با رای مجلس شورا ملی مبنی بر انقراض سلسله قاجاریه و آغاز حکمرانی رضا شاه پهلوی از زیر سایه فتوا هم خارج می شود و خود حکومت رسما نشان می دهد که دیگر اعتباری الهی ندارد و هرچه هست بر رای نمایندگان مردم اعتبار دارد. تا زمانی که این رسمیت بخشیدن به خروج بارگاه شاهی از سایه الهی به مردم برسد، زمانی را می طلبیده است. نمونه اش قحطی سال 1288 در سمنان است. مردم شاه یا فرماندار سمنان را مقصر نمی دانند و این شعر به گویش محلی درکوچه و بازار سمنان خوانده می شده است:
یارب بِه حِقی اِسمیکه
یا مرگ هادِه یا سونگِکه
{3, رویه 31}
(خدایا به درستی نامت - یا مرگمان را رسان یا نان سنگک!) ء
با استیفای تحمیلی رضاشاه در 1320 من باور دارم که تقدس شاهنشاه نیز تا اندازه زیادی از ذهن مردم، دست کم در شهرها زدوده شده است هرچند که هنوز این احترام نزد بسیاری از روستانشینان وجود دارد. شاید تندترین اشعار نسبت به شاه، از قلم ملک الشعرا بهار باشد اما او نیز تنها به شخصی که در جایگاه شاهی قرار داشته است می تاخته، نه مقام شاهی و تمامی این اشعار به بعد از وفات مظفرالدین شاه باز می گردد. {برای نمونه ر.ک. 6 رویه های 35 تا 37}
در زمان رضاشاه ژورنالیست ها و نویسندگان و شاعران کمی بودند که جسارت انتقاد از شخص رضاشاه را داشتند که با مرگ مشکوک شادروان مستوفی الممالک، آزادی بیان به کلی از میان می رود. یکی از تندروترین های آنها میرزاده عشقی است و شاید مهمترین شعری که مستقیما به رضاشاه اشاره می کند، شعری است با عنوان «مظهر جمهور» که بسیار به نمایشنامه ای شباهت دارد. ابتدای این شعر در اینجا آورده شده است:
مظهر جمهوری می فرماید:
من مظهر جمهورم - الدورم و بولدورم
از صدق و صفا دورم - الدورم و بولدورم
من قلدر و پرزورم - الدورم و بولدورم
مامورم و معذورم - الدورم و بولدورم
من قائد جمهورم- الدورم و بولدورم (الخ)
{ر.ک. رویه های 72 تا 76} (شعر دیگری از میرزاده عشقی وجود دارد با عنوان «جمهوری سوار» که در ذم نظام جمهوری گفته شده است که به دلیل توهین های قومی، آن را در اینجا نیاورده ام.) با اینکه این شعر در انتهای حکومت قاجاریه و آغاز دوران پهلوی سروده شده است، نه تنها بر شاه و جایگاهش نمی تازد که آن را ارجمند می داند و جمهوری را نیکو نمی دارد.
نتیجه گیری بخش نخست، جایگاه شاهی آنچنان که از این اسناد برمی آید، تا پایان سلسله قاجاریه مردم ایران جایگاه مقدسی برای شاه خود قائل بوده اند، جایگاهی که پس از انقراض آن سلسله رو به نابودی می نهد و در نهایت با کنارگیری رضاشاه از قدرت، از میان می رود. این نکته کلیدی باید در ادامه این پژوهش مورد توجه باشد که مقام پادشاهی دست کم تا اواسط دوره قاجاریه از جنبه الهی برخوردار بوده است.
مدیحه سرایی در ایران پیش از آنکه به بررسی سبک شناسی پرداخته شود، بهتر است به شخصیت شاعر پرداخته شود. این بدان دلیل است تا روشن شود در این دوران، چه شاعری را متعهد می دانسته اند. شادروان استاد همایی در این مورد مطلب قابل ملاحظه ای دارد. او می نویسد: «... از اینجاست که این حقیقت (تعهد شاعر) را هر ملت و قومی به نحوی ختص تعبیر کرده اند:ء
از آن جمله است: ان الله تعالی کنوز تحت العرش مفتاحه لسان الشعرا
و یونانیان از قول آنتی ستن حکیم بزرگ یونان می گفتند که او حکمت را از لسان شاعران می آموخت و برخی گفته اند قلب شاعر آیینه عرش الهی است. و نظامی گفته:
پیش و پسی بست صف کبریا
پس شعرا آمد و پیش کبریا
البته این همه اوصاف شاعرانی است که بر اثر تزکیه نفس و علو روح به مرحله «قولوا قولاً سدیدا» و بر کلامشان «ان من الشعر لحکمة» اطلاق می گردد و به طریق اولی دورند از آن مرحله قول آنان از فعل آنان دور باشدو راهنمای گمراهان و مصداق یتبعهم الغاوون ... گردد.»ء
{4, رویه ط}
این همان سخن سعدی است در «جدال سعدی با مدعی» به شکلی دیگر گفته شده و از حکمت کهن ایران آمده است. پیوند این دو در اینجاست که اگر مدح و ثنا کسی را گفتی، در پشت وی گزافه گویی و ناسزا بر وی روا مدار. آنچه از این حکمت کهن بر می آید و در دوران بازگشت ادبی و مشروطه نیز باید جاری باشد آن است که زمانی شاعری را متعهد می دانسته اند که به گفته هایش ایمان داشته باشد جدا از آنکه چه گفته است. این توضیح می دهد که جز نجم الدین رازی هیچ کس دیگری بر افکار مادیگرایانه حکیم عمر خیام نتاخته است.
تقی دانش از شاعرانی که شوربختانه به دست فراموشی سپرده شده است، درباره خود و مدیحه سرایی چنین می نویسد: (او همان است که نخستین قانون اساسی ایران به خط او نوشته شده است. ر.ک. همان رویه که) ء
شاعر چو شعر تذرع ارض الوفا سرود
بس گنج بی شمار ز ابن علا گرفت
در فتح سومنات ز محمود، عنصری
یک بارِ پیل از زر خالص عطا گرفت
بس رودکی ز دولت سامانیان، غلام
زرین نطاق و گلرخ و لعلی قبا گرفت
حمدونیان ز شاه قزل ارسلان تمام
استاد گنجوی به بهای ثنا گرفت
هر شاعری ز شاه و وزیران عصر خویش
از شعر خود ضیاع و عقار و قرا گرفت
اشعار دانش است بس افزون ز سد هزار
او خود تمام در صلتش مرحبا گرفت!»ء
{همان رویه های لب و لج}ء
این غزل که با طنز تلخی نیز همراه است از بسیاری از شاعرانی سخن به میان آورده است که پیشتر درباره شاهان مدیحه سرایی کرده اند و بخش قابل ملاحظه ای از ادبیات ایران را در بر می گیرد. اگر بگوییم که شاعران که آنچنان مقام والایی در میان مردم داشته اند که پس از مرگشان مردم مقبره هایی برای آنان ساخته اند همگی انسان هایی پست و دون و بی ارزش بوده که تنها برای صلت گرفتن از شاهان و امرا معاش شعر می گفته اند، فکر می کنم خود و نیاکانمان را ریشخند کرده باشیم.
پس از آنکه تعریف شاعر متعهد در آن دوران شناخته شد، باید دید از نظر سبک شناسی آن دوران چگونه تعریف می شده است. شادروان استاد همایی می نویسد:«گذشته از توجه به افکار تازه ای که از مغرب زمین به ایران راه یافته بود توجهی خاص در طرز نگارش با تتبع در دواوین اشعار قدما مخصوصا در دوران اولین شکفتگی ادبیات ایران بعد از اسلام پدید آمد و بعدا به کلمات معنوی و عرفانی در قرن ششم و هفتم در عرفان ایران پیدا شد، نظرها دوخته شد و این در معنی در بیان شعرای این عصر دیده می شود. مقلدین و تضمین کنندگان قصاید و غزلیات و کلیه صور ادبی از «عنصری»، شاعر مدیجه سرا و «منوچهری»، عاشق وصف طبیعت و «ناصرخسرو» متکلم و «سنایی» و «مولوی» ستارگان قدر آسمان عرفان و «خاقانی»، که بسیاری از این معانی را در اشعار خود به نحوی خاص گردآورده بود، زیاد در این عصر دیده می شود.» {همان رویه یا}ء
این توضیح درباره سبک شناسی شعر کمابیش همان باوری است که بهار درباره سبک این دوره دارد. {ر.ک. بهار، محمدتقی, سبک شناسی شعر, انتشارات امیرکبیر, 2536} بر این اساس، مدیحه سرایی به عنوان یکی از رایج ترین اشکال شعری شناخته می شود و مسلم است زمانی که چنین سبکی در سرایش شعر، معمول و متداول باشد، نمی تواند از دید مردم مذموم باشد.
پس از انقلاب مشروطه و تحولی که در فرهنگ مردم ایران صورت می گیرد، این سبک نگارش به آرامی رو به نابودی می گذارد و آرام آرام از میان می رود و شکلی ناخوشایند می یابد. آنچه مایه شوربختی است این است که در بسیاری از نقدهای نوین، نه تنها عرف زمان سرایش یک اثر مورد توجه قرار نمی گیرد که یکسان درباره یک سبک سرایش قضاوت صورت نمی گیرد و حتا شاعر نیز مهم است. به عنوان مثال ملک الشعرا بهار به شدت مدح مظفرالدین شاه را گفته است ولی چون بهار بوده، ایرادی ندارد ولی اگر همان قصیده را ایرج میرزا می گفت، کار ناشایستی می کرد. یا اگر مدح قائم مقام گفته شود ایرادی نیست ولی اگر امیر نظام باشد، ایراد دارد.
همگان به نیکی می دانند که در اخلاق و به ویژه اخلاق اسلامی تلاش می شود تا نشان داده شود که اخلاق نسبی نیست. عملی، یا درست است یا نادرست و یا ارزش اخلاقی ندارد. پس بر اساس این اصل اخلاق اسلامی، یا مدیحه سرایی خوب است، یا بد. چطور است که این اصل اخلاقی در این نقد فراموش می شود؟
نکته دیگری که باید توجه داشت، شکل خطاب کردن بزرگان در آن دوران بوده است. حتا در دوره های جدیدتر این شکل خطاب متداول بوده است. صادق هدایت در نامه ای به پدرش در 27 امرداد 1307 او را چنین خطاب کرده است:«جناب مستطاب اجل اکرم عیسی خان هدایت» {1, رویه 126} در زمانی که مرسوم بوده است تا کسی پدرش را چنین خطاب کند، چگونه می توان انتظار داشت تا شخص اول مملک با عنوانی دست کم کمتر از آن خوانده شود.
ایرج میرزا و افکارش پیش از آنکه بخواهم پایگاه ادبی ایرج میرزا را بررسی نمایم، دوست دارم بر اساس اشعارش، الگویی از افکار ایرج میرزا ارائه کنم تا نشان دهد که او به چه می اندیشیده است. به همین دلیل بهتر است نخست نگاهی به شرایط سیاسی و عرفی جامعه آن روز انداخت.
در دوران قاجاریه دوچیز با پول به دست می آمده است که نخستین آن القاب بوده. بیشتر شاهزادگان به دلیل نزدیکی و خویشاوندی و تماس مستقیم با دربار می توانستند با سهولت بیشتری لقبی از شاه بگیرند و یا بدون پرداخت پول، از میراث نام پدر بهره جویند. برخی القاب هم به دلیل حب شاه به فردی داده می شده است و نمونه آن لقب ملک الشعرا است. دیگرانی که القاب معمولی می خواستند و از شاهزادگان نبودند، با پرداخت پول به نزدیکان شاه، به اینصورت لقب می گرفتند که آن کس که به شاه نزدیک بود نامه ای می نوشت خطاب به شاه که مثلا محتشم الدوله (بی آنکه چنین لقبی باشد) التماس دست بوس دارد. شاه نیز می نوشته است که به محتشم الدوله بگویید که مجال نیست. چون شاه نام وی را به لقب ذکر می کرده است، بنابراین رسمیت می یافت.
ایرج میرزا هم چون بهار، میراث نام پدر را داشت و مشخص است که برای دریافت لقب مدیحه ای نگفته باشد. دیگر چیزی که خرید و فروش می شد، مقام بود. یکی از آن مستوفی گری دربار بود. پس از اصلاحات سیاسی دوران ناصری، این نیز برچیده شد. دلیلش هم تشکیل دولت به وسیله نخست وزیر بود. بنابراین ایرج میرزا در این مورد هم نمی توانسته است راه چاپلوسی را برای رسیدن به مقامی را بپیماید.
تلگرافی از او وجود دارد که نشان می دهد که او نه تنها نسبت به قدرت بی تفاوت بوده است، که آنچنان هم به دنبال زر اندوزی نبوده است. در این تلگراف که در زمان اشتغال ایرج میرزا در مشهد، به مرکز مخابره شده است او توصیه می کند به جای آنکه او سرپرست امور مالیه در مشهد باشد، فرد دیگری که بیشتر از او می داند و تجربه بیشتری از وی دارد بر کار گمارده شود و این تلگراف را چنین به پایان می برد:«برای بنده که قوه قناعت دارم و هم ممکن است با طبع و نشر تاریخچه دوسال و نیم خدمت در خراسان اسباب اشتغال خود را فراهم نمایم، بیکار ماندن یک دور یا یک عمر سهل است.» {5, رویه های 16 و 17}ء
ایرج میرزا هرگز وضعیت مالی خوبی نداشته است و با وجود لقب درباری و مستوفی گری که بیشتر آنان از راه ارتشا مال اندوزی می کرده اند، پس از چهل و پنچ سال خدمت به یاری پسرش خانه ای را قولنامه کرد که به لطف مسئولین شهرداری بعد از انقلاب تخریب شد، پول کم آورد و از طریق شادروان شاهزاده نصرت الدوله به دست شادروان شاهزاده وثوق الدوله، نخست وزیر وقت رسید که خواهان مساعده بود. {همان رویه 43}
وثوق الدوله مساعده را نمی پذیرد و می گوید که ایرج میرزا به قدر کفایت دارد که خرج خود کند! این نقل آنچنان شور است که کسانی که ایرج میرزا را از نزدیک می شناسند و زندگی او را از نزدیک دیده اند را آشفته می کند و ملک اشعرا بهار به پشتیبانی از ایرج میرزا شعری به وثوق الدوله می نویسد و تذکر می دهد که این قضاوت تا چه حد دور از واقعیت است. {همان رویه 51}
هرچند که ایرج میرزا هرگز خود وارد سیاست نشد و از آن دوری می جست، اما دید سیاسی خوبی داشت. در سال 1907، بین روسیه تزاری و امپراطوری بریتانیا قراردادی منعقد شد که حدود نفوذ آنها را در ایران مشخص می کرد و در واقع ایران را به شکل یک مستعمره غیر رسمی درمی آورد. ایرج میرزا در قطعه ای به این قرارداد اشاره می کند و می نویسد:
گویند که نگلیس با روس
عهدی بسته است تازه امسال
کاندر پلتیک هم در ایران
زین پس نکنند هیچ اهمال
افسوس که کافیان این مُلک
بنشسته و فارغند ازین حال
کز صلح میان گربه و موش
برباد رود دکّانِ بقال
این قطعه هم دیدگاه مناسب سیاسی ایرج میرزا را نشان می دهد و هم تااندازه ای میهن پرستی وی را. هرچند که «کافیان ملک» از خویشاوندان اویند، باز هم از نقد ایرج میرزا نمی توانند بگریزند.
با این مقدمه کوتاه از شخصیت ایرج میرزا به بررسی برخی از آثار کلیدی او می پردازم تا افکار ایرج میرزا مشخص گردد.
1 مبارزه با خرافات
بیشتر انتقادات ایرج میرزا از باورها و رسوم رایج، بر اساس رخدادهای حقیقی به نظم کشیده شده است. یکی از آنها قطعه ای مشهور است که از گل اندود کردن تصویری زنی در سرای ملائکه در مشهد. او به شدت این رخداد پست می شمارد و با طنز خاص خود آن را این گونه نقد می کند:
بر سردر کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا خلق
روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا بر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک
یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گِل خریدند
چون شرع نبی ازین خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
(الخ)ء
او همچنین بر مراسم قمه زنی می تازد و در قطعه ای چنین می نویسد:
زن ..به چه می کشی خودت را
دیگر نشود «حسین» زنده
کشتند و گذشت و رفت و شد خاک
خاکش علف و علف چرنده
من هم گویم یزید بد کرد
یعنت به یزید بد کننده
اما دگر این کتل متل چیست؟
این دسته خنده آورنده
(الخ)
2 مبارزه با حجاب و برابری خواستن بین زن و مرد ایرج میرزا از پیشگامان مبارزه با حجاب است و آن را باعث فساد می داند. یکی در عارفنامه (به زبانی بسیار تند) و دیگری در قصیده ای به این موضوع پرداخته است و با منطق خاص خود زیان های اجتماعی حجاب را بر می شمرد. من بخشی از هردوی این اشعار را آورده ام. این تذکر لازم است که در آن زمان حجاب به شکل آنچه طالبان در افغانستان پیاده کرده اند، بوده است. زنان حتا زمانی که با مرد نامحرم سخن می گفته اند، دستشان را در لپ می کرده تا صدایشان تغییر کند و به گوش نامحرم نرسد. بسیاری در آن دوران بوده اند که دانش آموزی را نیز برای زنان نادرست و خلاف شرع می دانسته اند. (به لطف یادداشتی از بانو مهین دخت سهی کیش این مطلب را در اینجا نقل کرده ام)
(قصیده)ء
نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند
نعوذ بالله اگر جلوه بی نقاب کند
فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست
چرا که هرچه کند حیله در حجاب کند
...
کس این معما پرسید و من ندانستم
هر آن که حل کند آن را به من ثواب کند
به غیر ملت ایران کدام جانور است
که جفت خود را نادیده انتخاب کند
...
به اعتدال ازین پرده مان رهایی نیست
مگر مساعدتی دست انقلاب کند
زهم بدرد این ابرهای تیره ی شب
وثاق و کوچه پر از ماه و آفتاب کند
نکته جالبی در این قصیده است و آن اشاره به دستی است (کسی است) که علیه حجاب انقلاب کند، کاری که چندین سال بعد، رضا شاه انجام داد.
(از عارف نامه)ء
...
بلی شرم و حیا در چَشم باشد
چو بستی چشم، باقی پَشم باشد
اگر زن را بیاموزند ناموس
زند بی پرده بر بام فلک کوس
به مستوری اگر بی بُرده باشد
همان بهتر که خود بی پَرده باشد
برون آیند و با مردان بجوشند
به تهذیب خصال خود بکوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواقِ جان به نورِ بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت بر نگردد
به دریا گر بیافتد، تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند
ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته کلژ دیده فاکولته
چو آید به پیش تو دکولته
چو در وی عفت و آزرم بینی
تو هم در وی به چشم شرم بینی
تمنای غلط از وی مُحال است
خیال بد در او کردن خیال است
برو ای مرد فکر زندگی کن
نیی خر، ترک این خر بندگی کن
برون کن از سر نحست خرافات
بجنب از جا که فی التاخیر آفات
گرفتم من که این دنیا بهشت است
بهشتی حور در لفافه زشت است
اگر زن نیست، عشق اندر میان نیست
جهان بی عشق اگر باشد، جهان نیست
به قربانت! مگر سیری؟ پیازی؟
که توی بقچه یا چادر نمازی؟
تو مرآت جمال ذوالجلالی
چرا مانند شلغم در جوالی؟
سر و ته بسته چون در کوچه آیی
تو خانم جان! نه، بادمجان مایی!؟
بدان خوبی! در این چادر کریهی
به هر چیزی بجز انسان شبیهی
کجا فرمود پیمبر به قرآن
که باید زم شود غولِ بیابان؟
کدام است آن حدیث و آن خبر کو
که باید زن کند خود را چو لولو!؟
تو باید زینت از مردان بپوشی
نه بر مردان کنی زینت فروشی
چنین کز پای تا سر در حریری
زنی آتش به جان، آتش نگیری!ء
به پا، پوتین و بر سر چادر فاق
نمایی طاقتِ بی طاقتان طاق!ء
بیندازی گُل و گلزار بیرون
ز کیف و دستکش دلها کنی خون
شود محشر که خانم رو گرفته
تعالی الله از آن رو کو گرفته
پیمبر آنچه فرمودست آن کن
نه زینت فاش و نه صورت نهان کن
حجاب دست و صورت خود یقین است
که ضدِّ نَصّ قرآنِ مبین است
به عصمت نیست مربوط این طریقه
چه ربطی گوز دارد با شقیقه!؟
مگر در دهات و بین ایلات
همه روباز باشند آن جمیلات
چرا بی عصمتی در کارشان نیست؟
رواج عشوه در بازارشان نیست؟
زنان در شهرها «چادر نشینند»!ء
ولی چادر نشینان غیرِ اینند!ء
در اقطار دگر زن یار مردست
در این محنت سرا سربارِ مرد است
به هرجا زن بود هم پیشه با مرد
در اینجا مرد باید جان کَنَد، فرد
تو ای با مُشک و گُل، هم سنگ و هم رنگ
نمی گردد در این چادر دلت تنگ؟
نه آخر، غنچه در سیر تکامل
شود از پرده بیرون تا شود گل؟
تو هم دستی بزن این پرده بردار
کمال خود به عالم کن نمودار
تو هم این پرده از رخ دور می کُن
در و دیوار را پر نور می کن
فدای آن سر و آن سینه باز
که هم عصمت در او جمعست هم ناز
(الخ)
از بیت 188 تا 225
3 انتقاد از وضع معیشت مردم هرچند که ایرج میرزا را با نام شاهزاده و لقب جلال الممالک می خوانده اند و او مستوفی گری می کرده است، اما رفاه زندگی اش از بسیاری از کسان دیگر چون ملک الشعرا پایین تر بوده است. همانگونه که پیشتر هم بدان اشاره شد، وی به سختی و با قرض و مساعده توانست خانه ای از خود بخرد. به دلیل اشراف کامل بر زندگی مردم عادی که از نظر وضع معیشت خود او هم یکی از آنان بوده است این مثنوی را درباره مردم تهی دست و دارایان می نویسد:
تهی دستان گرفتار معاشند
برای شام شب اند تلاشند
از آن گویند گاهی لفظ «قانون»ء
که حرف آخر قانون بود «نون»ء
اگر داخل شوند اندر سیاست
برای شغل و کار است و ریاست
تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست
امیدی جز به سردار سپه نیست
رعایا جملگی بیچارگانند
که از فقر و فنا آوارگاند
ز ظلم مالک بی دین هلاکند
به زیر پای «صاحب ملک» خاکند!ء
4 انتقاد از عادت های نادرست
او تعارف بیجا و احترام تنها به اغنیا و اربابان قدرت را هجو می دانسته است و چون دیگر عادات، مورد نقادی خاص ایرج میرزا قرار گرفته است. به دلیل زیبایی و طنز کم نظیر در اینجا تنها به همین قطعه اشاره می شود.
یارب این عادت چه می باشد که اهل این دیار
گاهِ بیرون رفتن از مجلس، ز در رم می کنند
جمله بنشینند با هم خوب و بر خیزند خوش
چون به پیش در رسند از همدگر رم می کنند
در دم در این یکی بر چپ رود، آن یک به راست
از دو جانب دوخته بر در نظر، رم می کنند
بر زبان آرند بسم الله، بسم الله را
گوییا جن دیده یا از جانور رم می کنند
این که وقت آمد و شد بود اما این گروه
در نشستن نیز یک نوع دگر رم می کنند
این یکی چون می نشیند، آن یکی ورمی جهد
تا دو نوبت گاه، کم گه بیشتر رم می کنند
فرضا اندر مجلسی گر ده نفر بنشسته بود
چون یکی وارد شود، هر ده نفر رم می کنند
نام این رم را چو نادانان ادب بنهاده اند
بیشتر از صاحبان سیم و زر رم می کنند
از برای رنجبر، رم مطلقا معمول نیست
تا توانند از برای گنجوَر رم می کنند
گر وزیری از در آید، رم مفصل می شود
دیگر آنجا اهل مجلس، «معتبر» رم می کنند!ء
همچو آن اسبی که بر من داده میرِ کامکار
بی خبر رم می کنند و با خبر رم می کنند
رم نه تنها کار این اسب سیاه مخلص است
مردم این مملکت هم مثل خر رم می کنند
نکوهش باده گساری، تریاک و طرب زیاد
بسیاری ناروا هم ایرج میرزا را بی دین می پندارند (به دلیل عقایدش درباره حجاب) و هم عیاش. که به باور من هیچ کدام از این ها نبوده است. او بر اساس آیه 90 از سوره مائده که می فرماید« انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم اعداوة و البغضا فی الخمر و المیسر و یصدکم عن ذکر الله و عن صلوة فهل انتم منتهون» این قطعه را سروده است:ء
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته در شکل مهیبی سر و بر را
گفتا منم مرگ اگر خواهی زنهار
باید بگیزینی تو یکی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را
یا خود ز می ناب بنوشی دو سه ساغر
تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را
لرزید ازین بیم جوان بر خود و جاداشت
کز مرگ فتد ارزه به تن، ضیغمِ نر را
گفتا پدر و خواهر من سخت عزیزند
هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را
لیکن چو به مِی دفع شر از خویش توان کرد
می نوشم و با وی بکنم چاره و شر را
جامی دو بنوشید و چو شد خیره به مستی
هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را
ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند
زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را
او همچنین طرب زیاد را عامل کاهلی و افسردگی می داند و نشان آن غزلی است با مطلع زیر: ء
طرب افسرده کند دل چو ز حد در گذرد
آب، حیوان بکشد نیز چو از سر گذرد
او همچنین آنانی را که تریاک می کشند به سخره می گیرد هرچند که خود از آنان باشد. لازم به ذکر است که در آن دوران بسیاری از مردم تریاک می کشیدند و زشنی در آن نبوده است.
شب در بساط احرار از التاف سردار
کنیاک بود بسیار، تریاک بی مر
هرکس به نشوه ای تاخت، با نشوه کار خود ساخت
من هم زدم به وافور از حد خود فزون تر
تریاک مفت دیدم، هی بستم و کشیدم
غافل که صبح آن شب، آید مرا چه بر سر
گشت از وفور وافور، یُبس مزاج موفور
چونان که صبح ماندم در مستراح مضطر
تریاکیان الدنگ، سازند سنده را سنگ
چون قافیه شود تنگ، وسعت فتد به مدبر! ء
یک ربع مات بودم، زان پس به خود فزودم
تا جای تو نمودم خالی من ای برادر
تا سیل خوان نیامد، سنده برون نیامد
چیزی ز ..ن نیامد، جز سنده محجر
الحق که ریدن ما تریاکیان بدبخت
باشد جهاد با نفس، یعنی جهاد اکبر
5 تنفر از روحانیان و عقب ماندگی جوامع مسمانان شاید او از نخستین کسان باشد که به شدت به عقب ماندگی ناشی از تعصب مذهبی می تازد و در قطعه بسیار تند می نویسد:
جز گُه و گند و کثافت چیزی
اندراین شهر ندیدم بنده
هرکجا شهر مسلمانان است
از گه و گند بود آکنده
(الخ)
او همچنین روحانیان را بد می شمرد و از آنان نفرت دارد. در بخشی از عارفنامه با شکوه از خداوند می نویسد:
خدایا تا به کی ساکت نشینم؟
من اینها جمله از چشم تو بینم
همه ذرات عالم منتر توست
تمام حقه ها زیر سر توست
چرا پا توی کفش ما گذاری؟
چرا دست از سر ما بر نداری؟
به دست توست وسع و تنگ دستی
تو عزت بخشی و ذلت فرستی
تو این آخوند و ملّا آفریدی
تو توی چرت ما مردم دویدی
خداوندا مگر بیکار بودی
که خلق مار در بُستان نمودی؟
چرا هرجا که دابی زشت دیدی
برای ما مسلمانان گزیدی؟
میان موسیو و آقا چه فرق است؟
که او در ساحل، این در دجله غرق است؟
به شرع احمدی پیرایه بس نیست؟
زمان رفتن این خار و خس نیست؟
بیا از گردن ما زنگ وا کن
ز زیر بار خر، ملّا رها کن
بیتهای 226 تا 235
میهن پرستی و آموزش به کودکان و نوجوانان
یکی از بزرگترین خدمات ادبی ایرج میرزا، آغاز ادبیات نوین برای کودکان است. از آن جمله که شعری است ساده که چند بیت نخست آن اینچنین است:
ما که اطفال این دبستانیم
همه از خاک پاک ایرانیم
همه با هم برادر وطنیم
مهربان همچو جسم با جانیم
...
چون رسد دشمنی برای وطن
جان و دل رایگان می افشانیم
حاشیه ای دریاره مدیحه سرایی ایرج میرزا
در دورانی که چاپلوسی بسیار معمول بوده است، ایرج میرزا را نمی توان از جمله مدیحه سرایان درباری دانست. او در مزاحی با یکی از وزیران زمان خود قصیده ای دارد که با این بیت آغاز می شود و در کنار گلایه از وزیر، ذم ستایش بیهوده کسی را می کند و می نویسد:
بیضه ام رنجور شد، از بیضه ات دور ای وزیر
پرسش کن گاه گاه از حالِ رنجور ای وزیر
(الخ)
تعداد مدیحه سرایی او در صف شاهان نسبت به باقی آثار او بسیار اندک است و اگر با آن کلام بی مانندش می خواست مدیحه سرایی کند دیگر نیازی به هیچ کار دیگری نداشت و از صلت همان مدیحه سرایی ها می توانست روزگار بگذراند که پس از چهل و چندی سال عاجزانه به دنبال مساعده ای برای خرید خانه رو به این آن نیاندازد.
6 جانبداری از مشروطیت
یکی از منفورترین شخصیت ها در شعر ایرج میرزا، شیخ فضل الله نوری، خائن به مشروطیت است. در هجو وی ایرج میرزا می نویسد: ء
حجت اسلام کتکت می زند
بر سر و مغزت دگنک می زند
گر نرسد بر دگنک دست او
دست به نعلین و چسک می زند
...
نرمک نرمک به سر انگشت خویش
دیم دَدَدَک، دیم دددک می زند
...
مجلس شوراست که با دستِ حق
سیمِ بَدان را به محک می زند
قافیه هرچند غلط شد ولی
شیخ ز بیکاری سگ می زند
سبک شناسی شعر ایرج میرزا هیچگاه سبکی ادبی به ناگاه پدید نمی آید و باید زمینه پیدایی آن فراهم گردد. تحول شعر فارسی با افسانه نیما در 1301 نیز چنین است. زمینه ای که در ادبیات دوران مشروطه ساخته شد سبب شد تا نیما یوشیج بتواند بر بن آن، این تحول ماندگار را پدید آورد. پس از دوران بازگشت ادبی، که هم نورترین دوره ادبی زبان فارسی امروزی به شمار می رود، یکی از تاثیرگذارترین شاعرانی که آغاز تغییر سبک از دوران بازگشت به دوره میانی (حد واسط) را سبب شد، قائم مقام فراهانی است.
مهمترین عامل متغیر بین این دو سبک ادبی، زبان گفتار و مفاهیم است. بارزترین اثر قائم مقام در این زمینه، مثنوی جلایر نامه است. وزن آن، وزنی روان و نزدیک به گفتار است که کسانی چون فخرالدین اسعد گرگانی و نظامی گنجوی برای سرودن مثنوی های بلند خود برگزیده بودند. جدای این رفتار بازگشتی، دو نکته دیگر است که من باور دارم اهمیت بسیاری دارد: نخست تقدم مفاهیم بر رعایت وزن و دوم بهره جویی از زبان عامیانه.
این مثنوی بلند با این بیت آغاز می گردد:
چنین گوید غلام تو جلایر1
که من رفتم زِ شَرّا2 تا ملایر
------------------------------------------------------
ء(1) جلایر نام غلام قائم مقام است که جلایر نامه از زبان وی سروده شده است. ء
ء(2) شرا به فتح ش، ناحیه بزرگی از نواحی همدان است. (از واژه نامه دهخدا)ء
دوران ادبی ایرج میرزا را می توان به سه دوره اقامت در تبریز، در مشهد، در تهران تقسیم کرد. دوران نخست زندگی ادبی وی را دوران آزمون و شناخت می دانم. حضور او در تبریز و در ارتباط قرار گرفتنش با قائم مقام و ادیبان دستگاه ولیعهد در تبریز این امکان را پدید آورد تا با ذوق و نبوغ بی مانند ایرج میرزا، وی راه پویش به سوی نوآوری را به شتاب بسیاری بپیماید.
او در مشهد با پشتوانه دوران آزمون و شناخت در تبریز، توانست گره های نوآوری پدید آورد. یکی از این نوآوری ها مثنوی عارفنامه است. آنچنان که خود او نیز اشاره می کند، با پیروی از جلایرنامه نوشته شده است. او می نویسد:
جلایرنامه قائم مقام است
که سر مشق من اندر این کلام است
اگر قائم مقام این نامه دیدی
جلایرنامه خود را دریدی
جلایر را جلایر بنده کردم
جلایرنامه را من زنده کردم
(بیت های 509 تا 511)ء
من هم با ایرج موافقم. در مقایسه جلایرنامه با عارفنامه جایگاه بلند ادبی ایرج کاملن قابل تشخیص است و مصداق ترکیب کنایی «شاگرد از استاد سرآمد» را دارد.
چه ایرج میرزا به اوزان کهن و فراموش شده و غیر رایج شعر می گفت و چه در قالب های بازگشتی، مضمون شعری وی نو و تازه بود. حتا کسانی چون ملک الشعرا بهار و سید شرف الدین حسینی (نسیم شمال) که اشعار با دستمایه وقایع روز می نوشتند هنوز در تعابیر کهن گیر کرده بودند و بیشتر در خیالپردازی شاعرانه آن تحولی را که ایرج میرزا ایجاد کرده بود، نداشتند.
به دو صورت می توان قدرت شگفت انگیز ایرج میرزا را در شاعری با شاعران هم دوره اش مقایسه کرد. یکی مناظره هایش و دیگری مسابقه های ادبی.
یک نمونه از هر یک را در اینجا ذکر می کنم: ء
ظاهرا ملک التجار (حسن خان ملک) به ایرج میرزا قول داده بود که بوقلمونی از مزرعه پرورش بوقلمونش آماده کند و به ایرج میرزا ولیمه دهد. او خلف وعده می کند و این رباعی ها بین آن در مناظره تحریر می شود: ء
ایرج میرزا:ء
اقوال پر از مکر و فسون تو چه شد؟
الطافِ ز حدّ و عدّ برون تو چه شد؟
با آن همه وعده ها که بر من دادی،
غاز تو چه شد، بوقلمون تو چه شد؟
پاسخ ملک التجار:ء
ایرج ز خراسان طلب غاز نمود
باب طمع و آز به من باز نمود
غافل بُوَد که غاز یا بوقلمون
چون دانه نبود، جمله پرواز نمود
پاسخ ایرج میرزا:ء
حیف است که خلف وعده آغاز کنی
با شعر مرا از سر خود باز کنی
با داشتن هزارها بوقلمون
از دادن یک بوقلمون ناز کنی
پاسخ ملک التجار:ء
ای آنکه سزد خواهم اگر شهبازت
طوطیست همی کِلکِ شکر پردازت
چون صرفه نبردم ز تو قازی 1 همه عمر
هرگز ندهم بوقلمون و غازت
پاسخ ایرج میرزا:ء
ای وعده تو تمام بوقلمونی
یادآر از آن وعده در بیرونی
از آن همه ثروت وکیل آبادت
یک غاز به من نمی دهی ای ...ونی؟
----------------------------
1 قاز = کمترین واحد پول-اصطلاح «چکش سدتا یک قاز زدن» از همان است به معنای کار بسیار کردن و نتیجه کم گرفتن
مشخص است که در رباعی که از ساده ترین قالبهای شعری است، حسن خان ملک بیتی به گزافه و بی ربط می آورد تا قالب را ارضا کند در صورتی که چنین چیزی هرگز در شعر کم مانند ایرج میرزا دیده نمی شود. دوم آنکه به دلیل ضرورت وزنی، جابجایی در شعر ملک التجار بسیار است ولی ایرج میرزا به گونه ای می نویسد که انگار کسی سخن گفته باشد. این توانایی در کمتر شاعری در ایران به چشم می خورد.
دیگر نمونه ای که اینجا برای مقایسه توانایی ایرج میرزا و تفاوت بسیارش با شاعران هم دوره اش آورده شده است، مسابقه ای در مجله گل زرد به مدیریت یحیی ریحان است. لزومی ندارد که آنچنان کنکاش عجیبی در زمینه شعر انجام داد و قیاس کوچکی در مطلع شعر کافی است تا این تفاوت و توان شگفت انگیز ایرج میرزا و سبک متفاوت وی را دریافت.
ملک الشعرا بهار:
ای نرگست به خلق در فتنه باز کن
وی سنبل تو دست تطاول دراز کن
عارف قزوینی:
ای بارگاه حسن تو محمد ایاز کن
وی خسروان به پیش ایازت نماز کن
ایرج میرزا:
آزرده ام از آن بت بسیار ناز کن
پا از گلیم خویش فزونتر دراز کن
آنچه در دو بیت نخست از ملک الشعرا بهار و عارف قزوینی مشخص است، انگیزش شاعری و واژه گزینی آنان در پیش از دوران بازگشت، جا مانده است در صورتی که ایرج میرزا با استادی بدون آنکه خاصیت ادبی شعر را تخریب کند به زبان روز سخن می گوید که تحول عمیقی در شعر فارسی است و هیچ یک از شاعران هم دوره وی چنین توان و ذوقی را از خود نشان نداده اند.
دو نکته دیگر درباره سبک شناسی شعر ایرج میرزا باقی مانده است. نخست قالب های نوینی است که او پیشنهاد کرده است و دو نمونه از آن را ذکر می کنم:
نمونه نخست:
شد فصل بهار و گل صلا داد
بر چهره خوب خود صفا داد
باد سحری ز آشنایی
پیغام وفا به آشنا داد
بلبل ز فراق چند ماهه
باز آمد و شرح ماجرا داد
افسوس که جای توست خالی
ای خانم درّة المعالی
(الخ)
نمونه دوم:
صبح دم کین طایر چرخ آشیان
آفتابی گردد از بالای کوه
تافته رخ، بال کوبان، پر زنان
از پر و بالش چمن گیرد شکوه
نغمه خوان مرغ سحر بر شاخسار
بینی آن پروانه خوش خال و خط
جسته بیرون از غلاف پیرهن
با پر و بالی پر از زرین نُقط
سر زند یک یک به گل های چمن
بوسد این را غبغب و آن را عذار
نکته دوم، ترجمه های ایرج میرزا است. او به دلیل آشنایی بسیار خوب با زبان های عربی، ترکی و فرانسه در حد یک ادیب و البته فارسی، ترجمه های فوق العاده ای دارد. جز زهره و منوچهر که همگان را به حیرت وا می دارد و آنچنان شهرت دارد که نیازی به آوردن آن در اینجا نیست به آوردن نمونه ای و مقایسه آن با ترجمه ملک الشعرا بهار بسنده می کنم.
متن عربی :
غیر جنی و الا المعاقب فیکم
فکاننی سبابة المتندم
ترجمه ملک الشعرا بهار:
ناکرده گناه معاقبم گویی
سبابه مردم پشیمانم
ترجمه ایرج میرزا:
جرم از غیر و عقوبت متوجه بر من
حال سبابه ی اشخاص پشیمان دارم
بر اساس آنچه بیان داشتم ایرج میرزا را شاعری بی مانند در زمان معاصر می دانم که خدمات ادبی وی کم از چهار ستون زبان و ادب فارسی ندارد و هیچ کس را هم پایگی با او در این دوران نیست.
یک پیشنهاد
به دوستان توصیه می کنم نظر دیگر کسانی چون محمد فرخی، جمال زاده، وحید دستگردی، عبرت نایینی، امیرنظام گروسی، رشید یاسمی، پروفسور آربری و دکتر محجوب را درباره ایرج میرزا بخوانند که بسیار مفید خواهد بود.
سخن آخر او در خانقاه ظهیرالدوله در کنار بزرگانی چون روح الله خالقی، مرتضی محجوبی، حبیب سماعی، هنگ آفرین، ابوالحسن صبا، ملک الشعرا بهار، رهی معیری ... خفته است. در پایان دوست دارم سخن خودش را بر سنگ مزارش نقل کنم؛ روانش شاد باد:
ای نکویان که درین دنیایید
یا از این بعد به دنیا آیید
اینکه خفته ست درین خاک منم
ایرجم، ایرج شیرین سخنم
مدفن عشق جهان است اینجا
یک جهان عشق نهان است اینجا
عاشقی بود به دنیا فن من
مدفن عشق بود مدفن من
آنچه از مال جهان هستی بود
صرف عیش و طرب و مستی بود
هر که را روی خوش و خوی نکوست
مرده و زنده ی من عاشق اوست
من همانم که در ایام حیات
بی شما صرف نکردم اوقات
بعد چون رخت ز دنیا بستم
باز در راه شما بنشستم
گرچه امروز به خاکم ماوا ست
چشم من باز به دنبال شما ست
بنشینید بر این خاک دمی
بگذارید به خاکم قدمی
گاهی از من به سخن یاد کنید
در دل خاک دلم شاد کنید
تهران / تیرماه 1389 / لحظاتی پر از بیماری و رنج
منابع ء{1} بهارلو، محمد, نامه های صادق هدایت, نشر اوجا, 1374, تهران
ء{2} جلالی مقدم، مسعود, آیین زروانی, انتشارات امیرکبیر, 1384, تهران
ء{3} جواهری، محمدحسن, ترانه های کوچه ساران گویش محلی سمنانی, انتشارات قاصدک شادی تهران, 1377, تهران
ء{4} دانش، تقی (مستشار اعظم), دیوان قصائد، غزل، مقطعات, به اهتمام استاد همایی, انتشارات انشگاه تهران, 1383, تهران
ء{5} ریاضی، غلامرضا, جاودانه ایرج میرزا و برگزیده آثارش, موسسه مطبوعاتی عارف, 2535, تهران
ء{6} سپانلو، محمدعلی, شهر شعر بهار, نشر علم, 1374, تهران
ء{7} شیخ الاسلام، میرزا عبدالامیر, دو سند از انقلاب مشروطه ایران, انتشارات توکا, چ 2, 2536, تهران
ء{8} صفایی، ابراهیم, رهبران مشروطه, انتشارات جاویدان, 1346, تهران
ء{9} فتحی، نصرت الله, زندگینامه شهید نیکنام ثقة الاسلام تبریزی, بنیاد نیکوکاری نوریانی, 1352, تهران
ء{10} فرهنگ دانش و هنر, اسدی زاده و دیگران, چ 4, 1346, تهران
ء{11} قرآن مجید, انتشارات زائر آستانه مقدسه قم, 1385, قم
ء{12} محجوب، محمد جعفر, تحقیق در احوال و آثار و افکار و اشعار ایرج میرزا و خاندان و نایکان او, چ 3, چاپ افست گلشن, 2536, تهران
ء{13} میرزاده عشقی, منتخبات مرحوم میرزاده عشقی, ناشر: شرکت نسبی کانون کتاب, تهران
درود اشکانواقعا از این همه احساس مسئولیت لذت بردم
نوشته هاتو پرینت گرفتم میخونم و نظرمو میگم
از بحث با تو احساس غرور میکنم
پیروز باشی
درود امین گرامی بسیار به من لطف داری. در بازخوانی کوتاهی متوجه اشتباهات تایپی فراوانی شدم که بی شک دلیلش کسالت و کمی زمان بود. از شما و دیگر دوستان پوزش می خواهم.
خواندن بخش نخست به تنهایی دوساعت زمان برد.واقعن ممنون جناب انصاری به خاطر این همه احساس مسئولیت وباریک بینی.تا اینجا که کلی استفاده کردم.اگر به همین شیوه ادامه بدهم وعمری باقی باشد تا شب تمام خواهد شد
انصافا خدا قوت
درود اشکاناستفاده کردم ممنون
و اما بعد
اشکان ترجیح میدم تیکه تیکه برات بنویسم و لطف کنی جوابمو بدی تا اینکه کلی گویی کنم
یه سوال ازت دارم
آیا اینکه مردم پادشاهان را نماینده ی خدا میدونستند به نظر تو درست بود یا غلط؟میدونم این واقعیت برگی از تاریخ بوده و نمیشه انکارش کرد ولی آیا این موضوع حقیقت هم بوده یا فقط واقعیت بوده؟منظورم اینه که آیا چنین چیزی روا بود که پادشاهان را نماینده ی خدا بدانند یا نه؟
من کاری با درستی یا نادرستی آن ندارم. تحلیل آن باید با نخبگان سیاسی باشد. اگر آن را روا می دانند به همان رویه ادامه دهند و اگر انچنین نمی اندیشند، آن را تغییر دهند. من اینجا تاریخ نگاری کرده ام و آن چیزی را که از تاریخ دریافتم، نوشتم. می خواستم این را نشان دهم که بسیاری از شاعران که مدح و ثنا شاهان را می گفتند تنها به خاطر دریافت صلت نبوده است. همانطوری که بسیاری مدح و ثنا بزرگان دینی را گفته اند و جایگاه شاهی را در همان حد می دانسته اند. باور دارم کسی که تاریخ نگاری می کند باید این را بدون در نظر گرفتن عقاید شخصی اش انجام دهد و من تلاش کردم این پژوهش چنین باشد.
ببین اشکان من درک میکنم این موضوع رو که تو فقط تاریخ نگاری کردی(البته کاملا بیطرفانه نبوده منظورم اینه که رگه هایی از علاقه ی تو به ایرج در تاریخ نگاریت وجود داره) ولی بحث ما از اول سر شخصیت ایرج بودخیلی از این موضوعاتی که گفتیو من قبلا خونده بودم( البته این از ارزش کار تو کم نمیکنه) ولی این دلیل نمیشه که اگر زمانی مدح گفتن رواج داشته پس اگر من هم مدح کسیو گفتم مسئولیتی متوجه من نیست حال چه میرزا باشه چه بهار و ...
من منکر هنر والای میرزا نیستم من هم از خواندن میرزا لذت میبرم و متوجه جریانی که ایجاد کرد در شعر هستم ولی مدح اسب شاه رو هم گفتن رو خوش نمی دارم مدح نظام السلطنه ی مافی رو گفتن برای گرفتن اسب به شدت مذمومه حال از کسی که به اعتقاد بسیاری از اهل فن بعد از سعدی در سلاست بیان هیچ کس به پایش نرسد باشد که بدتر
شاید اگر دیوان ایرج را ورق بزنی تعداد شعرهایی که در ستایش امیران و شاهان گفته باشه به اندازه شعرهای اجتماعی نباشه ولی آنقدر هم کم نیست که بشه چشم پوشی کرد
این هنر است ولی هنری که فروخته میشود حتی اگر صلت نگیری حتی اگر فقیر باشی
آیا این صلت نگرفتن عزت نفس شاعر را میرساند پس آن مدح و ستایش ها که گاه حال آدم را بهم میزنند انقدر که اغراق در آنها به کار رفته دیگر چیست من نمیتونم این دو رو با هم جمع کنم
این آن شعرایی هستند که خداوند در قرآن بر آنها تاخته است و البته شاعری هم هست که پیامبر عبای خودش را به آن هدیه میدهد پیامبری ک خودآن قرآن را آورده است
ببین اشکان عنصری هم شاعر بزرگیه ولی ببین چگونه از او یاد میشود به عنوان یک جیره خوار
تاریخ بی رحمه و تنها یک اشتباه کافیست که تا ابد در ذهن مردم باقی بماند
امین گرامیتا جایی من خوانده ام ایرج میرزا تنها دو شعر درباره نظام السلطنه مافی بیشتر ندارد آن هم فکر نمی کنم از نظر سبکشناسی مدیحه سرایی به حساب آید. من درباره رثا اسب شاه چیزی نیافتم. اگر بیت نخست شعر را برایم بنویسی سپاسگزار می شوم.
باز هم با تو هم نظر نیستم. درباره مدیحه سرایی و تفاوت آن با اشکال دیگر درونمایه که به اشتباه گاهی در یک دسته قرار داده شده اند مطلبی خواهم نوشت.
بسیار تلاش کردم که نوشته ام بی طرفانه باشد، اگر چنین نبوده است فصدی در کار نبود و پوزش می خواهم.
سپاس فراوان که این نوشته را خواندی
نمی دونم شاید منظور امین عزیز این قصیده از ایرج میرزا باشهالبته من هنوز کلی سوال دارم که امشب وقتی مقاله رو به طور کامل مطالعه کردم مطرح خواهم کرد(انشاءالله)
در ستایش نظام السلطنه ی مافی و اسب خواستن از وی
خواب دیدم که خدا بال و پری داده مرا
در هوا قوت سیر و سفری داده مرا
همچو شاهین به هوا جلوه کنان می گذرم
تیز روبالی و تازنده پری داده مرا
هر کجا قصد کنم می رسم آن جا فی الفور
گویی از برق ، طبیعت اثری داده مرا
نه تلگراف به گردم برسد نه تلفن
که خدا سرعت سیر دگری داده مرا
همه با چشم تحیر نگرانند به من
بال و پر زیب و فر معتبری داده مرا
آنچنان بود که پنداشتم از این پر و بال
آسمان سلطنت مختصری داده مرا
جستم از خواب ، در اندیشه که تعبیرش چیست
از چه حق قوه ی فوق البشری داده مرا
من که در هیچ زمین تخم نیفشاندم پار
تا کنم فرض که اینک ثمری داده مرا
ده ندارم که بگویم بفزود آب قنات
زن ندارم که بگویم پسری داده مرا
مادرم زنده نباشد که بگویم شو کرد
باز حق در سر پیری پدری داده مرا
بندگی هیچ نکردم به خدا تا گویم
که به پاداش خدا گنج زری داده مرا
عاقبت دانش من راه به تعبیر نبرد
گرچه در هر فن ایزد گهری داده مرا
صبح دیدم که به سورانم و فرمانفرمای
اسب با تربیت با هنری داده مرا
والی مشرق کز خدمت او بار خدای
طبع از دریا زاینده تری داده مرا
اتفاقن امروز داشتم این قصیده رو می خوندم وخیلی دوست داشتم سالی که این شعر سروده شده رو بدونم.
خیر. این قصیده و یک قصیده دیگر در همین مورد به اسبیه ایرج میرزا مشهور است و این قصیده را خطاب به نظام الملک مافی، فرماندار وقت خراسان نوشته است. من هیچ شعری را نیافتم که در رثای اسب شاه باشد. سپاس فراوان که پیگیر این بحث هستی
جدی؟؟؟؟پس منبع بدی رو انتخاب کردم.آخه نوشته بود این شعر در ستایش نظام السلطنه ی مافی و اسب خواستن از وی هست.دفعه بعد به یک منبع قناعت نمی کنم.همین الان خوندن مقاله تمام شد.ومن چهار صفحه سوال هایی رو که برام پیش اومد نوشتم.فقط باید جمع وجورشون کنم واز شما بپرسم.اگر توانی باقی بود تا صبح می نشینم ومطلب رو می نویسم.اگر نه فردا ترتیبش رو میدم.
بازهم ممنون از مطلب خوب و کاملت
اشکان من الان شهرستان هستم و به منبعی دسترسی ندارم اومدم تهران حتما بهت میگمراستی یه سوال
اشکان من حرفتو قبول دارم که شاهان رو نایب خدا میدونستند ولی برای عوام این موضوع قابل درکه آیا خواص هم انقدر باید سهل اندیش باشند؟
هر چند که این موضوع هم دلیل خوبی برای مدیحه سرایی نیست
راستی در مورد بزرگان دینی من هیچ موردی رو پیدا نکردم که در زمان خود آن بزرگان شعری در رثای آنها سروده شده باشد و اگر بوده خیلی کم و این موضوع با مدحی که در زمان زنده بودن شخص صورت می پذیرد توفیر دارد
البته در جایی خواندم که این مدح و رثا ها در دوران جوانی ایرج بوده و خود از مدح گفتن بیزار بوده و زمانی که به کارهای دولتی مشغول شد دیگر مدح نگفت
ولی من دیگر در مورد شخص بحث ندارم و بیشتر نظرم روی خود مدح گفتن شاهان و امیران است
در اشعار عربی به ویژه درباره پیامبر و پس از فتح مکه این اشعار که در زمان حیات وی سروده شده باشند کم نیست البته به دلیل نبودن خط احتمال می رود بخش عمده ای از آنها از دست رفته باشد. در مورد دیگر امامان بهتر از من می دانی که جر علی ع دیگران به خلافت نرسیده اند پس مدح گفتن آنچنان معنایی ندارد. من کتابش را ندارم و باید دوباره به کتابخانه مراجعه کنم. منبع را استخراج می کنم برایت می فرستم. سفر بی خطر;-)
بسیار موافقم که درباره مدحه سرایی به شکل عام بحث کنیم، اینطوری بهتر است. چون در بسیاری از موارد توافق نظر داریم. البته اگر اشکالی نداشته باشد من مثالهایی خواهم آورد. پیروز باشی
جناب انصاری من سوال هایی دارم که هم زیاد هست وهم متنوعدر همین جا باید بگویم از آنجایی که مطالعاتی در این زمینه نداشتم ادعایی هم ندارم وبه طور کلی بحث بدون پشتوانه را مردود میدانم.قصدم از مطرح کردن این سوالها فقط وفقط شروعی برای مطالعات بیشتر در این زمینه است.
ودلیلم از مطرح کردن این سوالها فقط معرفی یک سری منابع برای یافتن جواب هست.البته میدونم شاید بهتر باشه اصلن سوالی نپرسم وخودم به دنبال جواب برم.ولی خوب شاید جواب بعضی از این سوالها رو بتونم از شما بگیرم واز خوانده های شما استفاده کنم.
فقط می خواستم بگم اگر سوال ها خیلی پراکنده است پیشاپیش عذر خواهی میکنم.
از همان ابتدای ابتدا شروع میکنم.در اول بحث درباره ی دلایل تحریف تاریخ سخن گفتی:
"تاریخ، دست کم در ایران به دو صورت مخدوش شده است. نخست به دست کسانی که وجود بخشی از تاریخ را برابر با به خطر افتادن ..... وسیله کسانی که با تحلیل های ناروا و جهت دار برای رسیدن به هدفشان، بخشی از تاریخ را قربانی می کرده و می کنند."
من از این مطلب این طور برداشت کردم که:
یعنی در واقع می توان این طور دسته بندی کرد:کسانی که بخشی از تاریخ را برابر با ه خطر افتادنخودشان ویا مانعی برای رسیدن به اهخدافشان می دانستند به دو شیوه شروع به مخدوش کردن تاریخ کردند:
1-با حذف بخشی از تاریخ(این گروه بیشتر گرایشات صنفی داشتند)
2-با تحلیل های ناروا وجهت دار ویا به عبارتی تحریف تاریخ(این گروه بیشتر گرایشات سیاسی داشتند)
در واقع من اهداف دو گروه را یکی میدانم وفقط شیوه عمل کرد را متفاوت میبینم.
-----------------------------------------------------------
در ابتدای بحث،جایی که درباره ی جایگاه مقدس شاهان در میان مردم سخن گفته اید،به جنگ ایران وروسیه تزاری و تجزیه ایران اشاره کرده اید،برای اثبات مدعای خود(عدم نارضایتی مردم از مقام شاهی)دو غزل ترکی را آورده اید.از آنجایی که شاید اکثر خوانندگان این مقاله فارسی زبانان هستند،درخواست دارم ترجمه این اشعار که بی شک در روندمقاله بی تاثیر نیست را اضافه کنید.
با تشکر
از طرفی آوردن چند مثال برای اثبات اینکه مردم آن زمان شاه را در این تجزیه مقصر نمی دانستند،شاید لازم باشد ولی آیااز دیدگاه شماکافی هم هست؟یعنی واقعا مثال نقضی در این باره نمی توان یافت؟حتی در کتابهای تاریخ؟وکسانی را پیدا کرد که شاه را در این زمینه مقصر بدانند؟حتی اگر این کسان مورخین باشند؟چون مورخین هم جزوی از جامعه هستند(هر چند میدانم مورخین می توانند جهت دار بنویسند و واقعیت ها را کتمان کنند ولی معتقدم در هر قشری هم راستگو پیدا می شود وهم دروغگو)
-----------------------------------------------------------
در قسمتی که به ترور ناصرالدین شاه اشاره کردید،من اینطور برداشت کردم:
تا قبل از این اتفاق شاهان برای جانشینی کشته می شدند،یعنی یکی از اعضای خاندان شاهی شاه را میکشت و چون قاتل و مقتول هر دو از یک خون بودند ومسئله یک مسئله کاملن داخلی بود، در نتیجه مقام شاهی مخدوش نمی شد و توهینی به این مقام صورت نمی گرفت.
ولی در مورد قتل ناصر الدین شاهیک نفر خارج از خاندان شاهی یک شاه را کشته،پساین احتمال وجود دارد که مقام وجایگاه شاهان زیر سوال برودو دیدگاه مردم در این باره تغییر کند.
ولی در ادامه دو دلیل برای تغییر نکردن این دیدگاه ذکر می شود:
1-قتل به فتوا صورت گرفته
2-نمونه شعرهایی که در باره ی این حادثه در میان مردم زبان به زبان گشته
این جا یک سوال برای من مطرح میشود ،یعنی جایگاه روحانیت هم طراز با جایگاه شاهی است؟(یعنی هر دو مقام از جانب خدا به بنده ای صالح ولایق عطا شده؟)که اگر قتل به فتوا صورت گیرد،معنایش این است کهفرمان قتل از جانب خدا صادر شده وخدایی که مقام را به شاه داده حالا تصمیم به باز پس گرفتن آن دارد؟؟؟!!
در ادامه بحث به دیدگاه متضاد مردم ومورخان به این واقعه تاریخی (ترور شاه)اشاره میکنید.که مردم شاه را "شاه شهید"خواندند و مورخان میرزا رضای کرمانی را"آزاد مرد مذهبی "نامیدند.پس در یک دوره دو دیدگاه مختلف در باره ی یک اتفاق واحد وجود دارد و شاید بتوان گفت این مثال نقضی است بر این نظر که دیدگاه همه مردم یک دوره را نسبت به جایگاه شاهی برابر میداند.(آیا بر این اساس دیدگاه شاعر و مردم عادی هم می تواند متفاوت باشد؟؟؟؟)-------------------------------------------------------------
در جایی که به خلعیت شاه و رسیدن حکومت به احمد میرزا به اصرار مشروطه خواهان اشاره شده است.یک سوال در ذهن من به وجود آمد:
که آیا این اتفاق نمود بیرونی جریانی بود که از قبل به وجود آمده بود(از بین رفتن تقدس جایگاه شاهی)یا خود آغازگر این دگرگونی است؟؟؟؟؟؟
-------------------------------------------------------
در قسمتی درباره ی توجه شاه ودرباریان به وضعت معیشت مردم گفته اید:
"این گزارش ها همچنین نشان می دهد که شاه و دربار آنچنان که مورخان نگاشته اند نسبت به وضعیت معیشت مردم بی تفاوت نبوده اند و وضعیت معیشت مردم مهم ترین پرسش و پاسخی است که بین شاه و عاملانش رد و بدل می شود.) "
مگر این نیست که اکثر آنچه ما از گذشته میدانیم،بر اساس نوشته های مورخان است؟پس چرا نبایدپس چرا نباید مورخی باشد که خلاف جهت آب شنا کرده باشد وحقایق را بازگو کرده باشد؟یعنی این گزارش می تواند نظر تمامی مورخان را رد کند؟؟؟
-----------------------------------------------------------
در ادامه به سندی با عنوان "قضیه الواقعه"اشاره کرده اید،
ودر میان اسامی آرده شده گفته اید در اینجا تنها نا سزا به شخص محمد علی شاه روا داشته می شود نه جایگاه شاهی.
در میان این اسامی تنها اسمی که از نظر من شباهتی به نام محمد علی شاه داشت،اسم"حاج میر محمد علی"آیا منظور شما همین نام است ؟واگر پاسخ مثبت است چطور متوجه میشویم که مقصود نویسنده شاه بوده ونه شخص دیگری؟واگر منظور شاه است چرا بدون عناوین والقاب نامش ذکر شده ؟(در حالی که در جایی از نوشته تان به استفاده رایج از القاب در آن دوران اشاره کرده اید ومثال نامه ایرج میرزا به پدرش را ذکر کرده اید.)
در جایی به قحطی سال 1288 در سمنان اشاره کرده اید وبرای اثبات مدعای خود(مبنی بر اینکه مردم شاه یا فرماندار را مقصر نمی دانسته اند)شعری آورده اید،چطور با این شعر می توان ثابت کرد کهمردم فرماندار را مقصر نمی دانسته اند؟؟؟----------------------------------------------------------
در انتهای بخش نخست به دو شعر از میرزاده عشقی اشاره کرده اید.
و او را یکی از تندروترین منتقدان به رضا شاه دانسته اید وبرای مثال شعر "مظهر جمهور" را آورده اید.بلافاصله بعد از ان به شعر "جمهوری سوار "اشاره شده که در ذم نظام جمهوری سروده شده است ودر شعر اخیر شاعر مقام شاهی را ارجمند دانسته.
سوالی که اینجا مطرح می شود:
شما نشانه ی تعهد یک شاعر را در آن زمان مدح یا ذم نمی دانید،بلکه یکی بودن افکار وگفتارش را ملاک این تعهد ذکر میکنید.خوب میرزاده عشقی اگر قرار باشد با این ملاک سنجیده شود که......
شما گفته بودید:زمانی شاعری را متعهد می دانسته اند که به گفته هایش ایمان داشته باشد جدا از آنکه چه گفته است.
حال اگر تناقض در اشعار شاعری دیده شودتکلیف چیست؟آیا آن شاعر از دید مردم مذموم است؟؟؟
ودر ادامه بحث می گویید:
" این توضیح می دهد که جز نجم الدین رازی هیچ کس دیگری بر افکار مادیگرایانه حکیم عمر خیام نتاخته است. "
یعنی دلیل اینکه کسی دیدگاه مادیگرایانه خیام نتاخته،یکسان بودن گفته ها واندیشه های اوست؟
----------------------------------------------------------
مگر بحث بر سر آن نیست که ایرج میرزا در زمانی میزیسته که مقام شاهی ،مقامی مقدس بوده؟واز طرفی مدیحه سرایی موضوعی رایج در میان مردم بوده است؟و با این گفته قرار است مدیحه سرایی های آن زمان را کاری عادی جلوه دهیم؟
پس چه نیازی هست که نقد ایرج میرزا را به درباریانیا به قول خودش"کافیان ملک"(که خانواده اش هم هستند)باعث افتخار او میدانیم؟؟؟؟در حالی که معتقدیم مدیحه سرایی او کار اشتباهی نیست و یا حتی مدح وذم نشان خوبی یا بدی شاعر نیست؟اگر قرار بر این است که مدح وذم تاثیری در قضاوت ما نداشته باشد پس انصاف نیست مدح را عادی بپنداریمک وذم را تحسین کنیم!!!...
و در آخر بحثی درباره مضمون شعری،تعابیر و واژه های کهن دارماگر خاطرت باشد بارها وبارها در نقد شعر اعضای گروه وحتی خود من،تعدادی از دوستان عزیز درباره ی استفاده از واژگان نو و حذف واژگان کهن در شعر سخن گفته بودند وشما به شدت با این موضوع مخالفت کرده بودید(هر چند من هم با شما هم نظر بودم)و معتقد بودید که شاعر موظف است از ظرفیت های زبانی استفاده کند ودلیلی ندارد که بخشی از واژه ها را کنار بگذارد.
خوب با چنین دیدگاهی که همیشه از آن سخن می گفتیدانتظار نمیرفت یکی از برتری های شعر ایرج میرزا را در همین نکته بدانیدو استفاده او از کلمات و واژه های به روز را برتری او بر دیگر شاعران هم عصرش قلمداد کنید.
هرچند روانی وشیوایی شعر های ایرج میرزا را می پسندم وقبول دارم که دلیل این شیوایی استفاده از کلمات و واژه های روز بوده ولی این نکته را به خودم وشما گوشزد میکنم که از این به بعد به این مسئله با دید دیگری نگاه کنیم.
حرفها به درازا کشید
عذر خواهی میکنم
موفق باشید
پروا گرامینخست آنکه بسیار خرسندم که کسی تا این اندازه با مو شکافی این نوشتار را خواندی. بیشتر پرسش هایی را که طرح کرده ای، به تحلیل تاریخ باز می گردد و سنگ سنجش آن به من. بنابراین بیشترین پاسخ ها تحلیل شخصی من از تاریخ است و کمی به ناچار باید از فضا علمی فاصله بگیرم و به سوی تحلیل بروم.
با این مقدمه کوتاه پاسخگویی به پرسش هایت را یک به یک و به ترتیب آغاز می کنم.
نخستین اشاره ای که کرده ای به دو غزل ترکی است و بیشتر از آن که پرسش باشد، پیشنهاد است که چرا برگردان فارسی آن را در اینجا نیاورده ام. شوربختانه دانش ترکی من آنچنان نیست که بتوانم یک شعر را برگردان کنم و در آن حدی است که با خواندن آن شعر معنایش را درک می کنم. نمی خواستم اینجا با ارایه ترجمه ای به آن اشعار خدشه ای وارد سازم و تنها به بیان کلیتی از مضمون شعر بسنده کردم.
باور دارم با شناختی که از من داری، می دانی که اگر سندی در نقض آنچه گفته ام، یافته بودم، بی شک آن را منتشر می کردم. اگر سندی که جنبه مردمی داشته باشد، یافتی بی اندازه سپاسگزار می شوم. درباره راستگویی و دروغگویی مورخان پرسش کردی. این را بگویم که مورخ دروغگو وجود ندارد. آنکه دروغ بنویسد (با علم به دروغگویی) که دیگر مورخ نخواهد بود.
در تاریخ نگاری، یک مورخ منبعی را به عنوان مرجع اساسی انتخاب می کند و سپس بر اساس آن تاریخ نگاری می کند. دخالت های سیاسی در آغاز دوران پهلوی سبب شد تا بیشتر این منابع مخدوش گردند و به همین دلیل است که تاریخ قاجاریه در بسیاری از موارد با این خدشه همراه بود. دیگرانی هم که پس از سال 50 به تاریخ آن دوران پرداخته اند به ناچار آنچه را که نزدیک به آنان بوده است مورد استفاده قرار داده اند و این زنجیره تا به امروز ادامه داشته است.
درباره برابری جایگاه روحانیت و شاهان پرسشی کرده بودی. باید بگویم که اگر به تاریخ دوره ساسانیان نگاه کنیم، دیده می شود که خود شاه موبدان، موبد است و دارنده فتوا! پس از آن خلیفه هم چنین خاصیتی دارد. در دوران صفویه هم چنین بوده است پس این ریشه عمیق به سادگی و در یک یا دو دوره حکومتی خشک نخواهد شد. و به باور من جایگاه روحانیت در میان مردم کم از شاه نبوده است، دست کم تا پیش از مشروطیت. اشاره کرده ای که بر اساس نوشته من مورخان و مردم درباره ترور ناصرالدین شاه نظرات مختلفی دارند و این را تناقضی در این نوشته دانسته ای. باید بگویم که چنین نیست. مورخان چه زمانی تاریخ آن دوره را به صورت آکادمیک درآورده اند؟ در دوران رضاشاه به بعد. در صورتی که آنچه من بیان داشته ام به همان زمان به قتل رسیدن ناصرالدین شاه باز می گردد و این نیز به باور من بخشی از خدشه آوردن به تاریخ است که سیاست آن را بر سر تاریخ آورده است.
درباره برابری جایگاه روحانیت و شاهان پرسشی کرده بودی. باید بگویم که اگر به تاریخ دوره ساسانیان نگاه کنیم، دیده می شود که خود شاه موبدان، موبد است و دارنده فتوا! پس از آن خلیفه هم چنین خاصیتی دارد. در دوران صفویه هم چنین بوده است پس این ریشه عمیق به سادگی و در یک یا دو دوره حکومتی خشک نخواهد شد. و به باور من جایگاه روحانیت در میان مردم کم از شاه نبوده است، دست کم تا پیش از مشروطیت. اشاره کرده ای که بر اساس نوشته من مورخان و مردم درباره ترور ناصرالدین شاه نظرات مختلفی دارند و این را تناقضی در این نوشته دانسته ای. باید بگویم که چنین نیست. مورخان چه زمانی تاریخ آن دوره را به صورت آکادمیک درآورده اند؟ در دوران ناصرالدین شاه به بعد. در صورتی که آنچه من بیان داشته ام به همان زمان به قتل رسیدن ناصرالدین شاه باز می گردد و این نیز به باور من بخشی از خدشه آوردن به تاریخ است که سیاست آن را بر سر تاریخ آورده است.
در مورد فتوا به قتل شاه این را بگویم که این مسئله نشان می دهد که ظاهرا مردم آن فتوا را ناروا دانسته اند و دلیلی ندارد که هر کسی که فتوا می داده است، مردم نیز فتوا دهنده را در جایگاه فتوا بدانند. امروزه هم چنین است. اگر کسی مقلد یک نفر باشد و فرد دیگری فتوایی برضد فتوا آن فرد بدهد، آیا مقلد آن را می پذیرد؟ خیر گمان نکنم
من خلعیت از محمدعلی شاه را پیرو جریانی می دانم که دانش اندوزی در نزد ایرانیان ایجاد کرد و آغاز آن را با تاسیس دارالفنون می دانم. آن گزارش هایی را که بدان اشاره کردم سندیت دارند و دوستان می توانند از طریق آرشیو کتابخانه ملی آن را دریافت کنند. بیشتر تاریخ نویسان پس از انقلاب بوده اند که تلاش کرده اند تا نشان دهند که معیشت مردم برای شاه ارزشی نداشته است ولی مردمی که او را ولی نعمت می خواندند بعید می دانم که چنین باوری داشته باشند. آن تمامی مورخان که می گویی فکر می کنم به تاریخ نویسی پس از انقلاب اشاره داشته باشد.
اشکان عزیزسفری ناگهانی پیش آمده وناچارم به مدت یک روز از شیراز بروم.
با اینکه بسیار مشتاقم که پیش از رفتن پاسخ های شما را بخوانم ولی متاسفانه مجالی نیست.
فقط تشکر میکنم
تا بعد که سر فرصت این نوشتار را بخوانم
شاد باشی
نام محمدعلی شاه در گزارش قضیة الواقعه نیامده است و نویسنده او را با عنوان غاصب سلطنت خوانده استدر قحطی سمنان، چون شعر تنها از خداوند یاری می خواهد و نشانی از تاخت و تاز بر فرماندار دیده نمی شود، می تواند نشانگر این باشد که مردم این اتفاق را از قدر می دانسته اند و نه ناکارآمدی فرماندار. چون بعدها شعرهایی فلکلور سروده شدند که به شخص شاه و مقام شاهی تاخته بود و آن هم نزد همین مردم.
نخست آنکه تعریف تعهد شاعری از من نیست در آنجا هم به منبع اشاره کردم. این باور شادروان همایی است که با نظر ملک الشعرا بهار نیز همخوانی دارد. بعد هم من متوجه نشدم که چه چیزی با چه چیزی تناقض دارد. اگر روشن تر بیان کنی سپاسگزار می شوم
درباره آنکه در کنار مدیحه سرایی به تناوب از ایرج میرزا نامبرده ام به این دلیل است که این پژوهش پیرو مباحثه من با امین صورت گرفت. دلیل دیگری نداشت جز اینکه نشان دهم که مدیجه سرایی وی، به دلیل آنکه او به یک شاعر درباری بدل شود نبوده است و دلایل دیگری داشته است.
من هنوز هم باور دارم که واژگان محدود به زمان نیستند و فکر هم نمی کنم در این پژوهش چنین چیزی را گفته باشم. بحث من از تعابیر کهنه و نو بوده است منظور این که با گذشت زمان قرینه اجتماعی چیزی از میان برود ولی در شعر جاری شود
یک توضیح کوتاه هم بدهم، بیشتر آنچه در پاسخ پروا گفتم، نظر شخصی من است و من انتظار ندارم کسی آنها را بپذیرد چون پذیرش با پژوهش باید همراه باشد اما خواننده می تواند یک نظر تحلیلی را با خود همراه کند تا زمانی که درباره تاریخ این دوره پژوهش کرد. خوشبختانه آن دوران زیاد از ما دور نیستند و منابع پژوهشی بسیاری در دست است که بیشتر آنها اسنادی مستدل هستند و توصیه می کنم کسانی که در پی پژوهش این دوران برمی آیند تنها به کتابها مورخان اکتفا نکنند و این اسناد و باورهای فولکلوریک را نیز مورد مطالعه قرار دهند. پیروز و پایدار باشی و سپاس فراوان از این همه نکته سنجی
سلامخسته نباشید
درمیان منابع مورد استفاده شما دقت کردم اثری از کتاب جامعه شناسی سیاسی یا تاریخ سیاسی ایران نبود
در صورتیکه شما جا بجای مقاله وتحقیقتان به بازخورد موضوعات در آن جوامع پرداخته اید
وبه شکل امروزی که رسانه ها به نسبت فراگیر تر هستند
،از رفتار مردمان نتیجه گرفته اید
من با نهایت احترام به خاطر پشتکارتان با هر انگیزه ای که دارید پیشنهاد می کنم کتاب مشهور ومستند "ایران بین دو انقلاب " اثر "یرواند آبراهامیان" انتشارات "نشر نی "را مطالعه بفرمایید
با آرزوی سلامتی
سپاسگزارم بردیا گرامی. من این کتاب را نخوانده بودم. من در آغاز نوشتار نسبت به کمی منابع پوزش خواسته بودم. اما من تلاش کردم تا با منابعی چون اسناد و باورهای فولکور این بخش از تاریخ را روایت کنم. قصد ژورنالیستی نداشتم و تنها روایتی دیگرگونه از تاریخ خواهد بود بر اساس آنچه که من از باورهای مردمان و اسناد مستدل نقل کرده ام. باز هم سپاس فراوان از زمانی که گذاشتی
Parva wrote: "اشکان عزیزسفری ناگهانی پیش آمده وناچارم به مدت یک روز از شیراز بروم.
با اینکه بسیار مشتاقم که پیش از رفتن پاسخ های شما را بخوانم ولی متاسفانه مجالی نیست.
فقط تشکر میکنم
تا بعد که سر فرصت این نوشت..."
امیدوارم که سفر به خوشی بگذرد
ممنون بازهم باید یاد آوری کنم که اگر سوالی پرسیدم نه از آن جهت بود که خود را در این زمینه صاحب نظر می دانستم.بلکه فقط به دنبال پاسخی برای این همه پرسشی بودم که در ذهنم از خواندن این پژوهش به وجود آمده بود.
(بر اساس شناختی که از من دارید٬بدون شک با سوال های زیاد من آشنا هستید وبارها وبارها به آنها پاسخ داده اید.)
اشکان گرامی
همانطور که خود شما هم اشاره کرده اید٬بر اساس شناختی که از شما دارم٬می دانستم که اگر مثال نقضی در این رابطه پیدا کرده بودید به آن اشاره می کردید.در اینجا بحث من شخص شما نبودید٬چون به خوبی دیدگاه وروند پژوهش هایتان را می دانم وبا آنها آشنا هستم.بحث من فقط درباره ی نتیجه گیری به این شیوه بود.یعنی گمانم بر این است که برای استدلال و رسیدن به پاسخ٬مثال زدن لازم است٬ ولی کافی نیست.فقط با بیان این مطلب قصد داشتم اشاره ای به تحلیل محکم ومنطقی داشته باشم و یادآور شوم٬ چنین نتیجه ای در جایگاهی قرار دارد که با پیدا شدن مثالی نقض در هم فرو ریخته خواهد شد.( خوب می دانم که این پژوهش در زمان کوتاهی صورت گرفته ومسلما داشتن چنین انتظاری منطقی نیست .)
درباره صداقت مورخان باید بگویم که اگر بنا براین باشدکه ما مورخ ها را دروغگو بدانیم سنگ روی سنگ بند نخواهد شد واگر به همه چیز حتی تاریخ شک کنیم زندگی بسیار دردناک وحتی شاید غیر ممکن باشد.
پس من به طور کلی چنین اعتقادی ندارم ٬هرچند معتقدم بخش هایی از تاریخ تحریف شده است.
واگر چنین سوالی را پرسیدم بر اساس آنچه بود که نوشته بودید:
"این گزارش ها همچنین نشان می دهد که شاه و دربار آنچنان که مورخان نگاشته اند نسبت به وضعیت معیشت مردم بی تفاوت نبوده اند و وضعیت معیشت مردم مهم ترین پرسش و پاسخی است که بین شاه و عاملانش رد و بدل می شود "
در اینجا مورخان به صورت عام آمده واین اشتباه را در ذهن خواننده به وجود می آورد.
وبحث من این است که آیا هیچ کدام از مورخان راستگو ومتعهد آن زمان بر حسب اتفاق با چنین گزارشاتی که اکنون در دسترس ماست بر خورد نکرده اند؟یعنی هیچ مورخی پیدا نمی شود که مطلبی هم جهت با این گزارش ارائه داده باشد؟اگر چنین است وگزارشی وجود دارد که تا به حال چشم هیچ مورخ صادقی آن را ندیده است بر چه اساسی می توان بر این گزارش اعتماد کرد؟(یا حتی اگر مورخ ها حقیقت را نوشته اند ودر طول زمان نوشته هایشان تحریف شده"این گزارش ها همچنین نشان می دهد که شاه و دربار آنچنان که مورخان نگاشته اند نسبت به وضعیت معیشت مردم بی تفاوت نبوده اند و وضعیت معیشت مردم مهم ترین پرسش و پاسخی است که بین شاه و عاملانش رد و بدل می شود.) "چرا مصلحت اندیشان این گزارشات را تغییر نداده اند؟؟؟؟)
(مطرح کردن این سوال ها دلیل بر رد مطالب گفته شده در بالا نیست.بیان چیز هایی است که کشمکشی درذهنم ایجاد کرده وپذیرش ویا حتی رد این نوشته ها را برایم دشوار میکند.)
درباره بقیه سوال و جواب ها ترجیح میدهم بحث را به شیوه دیگری ادامه دهیم.
از اینکه با حوصله(مثل همیشه)به سوال هایم پاسخ دادی
شاد باشید
تصور می کنم این شبهه به دلیل جمله بندی من به وجود آمده است و حق داری. من در پاسخ هایی که به پرسش تو در این باره داده ام منظورم را بسط داده ام. در مورد گزارش های تاریخی نکته ای را باید بدانی و آن این که هیچ کسی نمی تواند این گزارش ها را تغییر دهد و کسانی که می خواهند تاریخ را دیگرگونه جلوه دهند می کوشند این گزارش ها را پنهان کنند. کاری که هرودت کرد و خیلی های دیگر. باید دانست که پیشینه جعل تاریخی به 5000 سال پیش و به سومریان باز می گردد پس زیاد جای تعجب ندارد که اکنون نیز چنین باشد.
همان منبعی را که ذکر کردم، می تواند نشان از درستی کار مورخ باشد اما دلیل اصلی چنین وقایعی نخست این است که تاریخ آکادمیک ایران که امروزه در اختیار همگان است، جوان و به بعد از گشایش دارالفنون باز می گردد. جای شوربختی دارد که بیشتر این تاریخ نگاری ها، واقعه نگاری نیست و تحلیلی است. کاری که می شود کرد آن است که در گزینش منابع پژوهشی به ریشه ها رجوع شود. یعنی آن دسته از منابعی که تغییر ناپذیرند. مانند باورهای مردم آن دوران و یا گزارشهایی اینچنینی. مصلحت اندیشان اگر دستشان می رسید، تخت جمشید را با خاک یکسان می کردند اما نمی توانند متون میخی را تغییر دهند همانگونه که آثار خطی به جای مانده را نیز نمی توانند مخدوش سازند.
هر شیوه ای را که برای ادامه بحث مد نظر داری من استقبال می کنم از کبوتر نامه بر تا کدهای رمزی 64 بیتی!؟
:D
پیروز باشی




در پی گفتگویی با دوست ارجمندم امین درباره ایرج میرزا و خواندن نظر ایشان بر آن شدم تا نظر خود را درباره این شاعر بزرگ و کم نظیر به صورت پژوهشی درآورم و در گروه منتشر سازم. شوربختانه کسالت بسیاری که در این چند روزه که با زمان اندک همیار شد، نگذاشت آنچنان که می خواستم این پژوهش را به جلو ببرم. این پژوهش تنها بر اساس یازده منبع اصلی انجام گرفته است و جای کار بیشتری دارد. به دلیل این کوتاهی از دوستان پوزش می خواهم.
گفتاری درباره منبع نویسی در نوشتار
به دلیل آنکه از زیاده نویسی در متن پژوهش جلوگیری کنم، منابع را با شماره هایی در انتهای پژوهش نظیر کرده ام و در متن پژوهش آن شماره ها آورده شده است. همچنین به جای استفاده از واژه «صفحه» از واژه «رویه» استفاده کرده ام.