داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
تا بهار هزار سال فاصله ست
date
newest »
newest »
ادامه ۰۰۰به ساعتش نگاهی انداخت، هفت و پنج دقیقه بود۰ وقت داشت۰چند قدم جلوتر پشت ویترین خاک آلوده ی دست دوم فروشی، کتابها روی هم چیده شده بود۰ در آن میان چشمش به قطع جیبی خاک خوب افتاد۰ سیگار را از ته جیبش بیرون کشید و آنرا روشن کرد۰ این سه پک آخری را با چه ولعی توی ریه هاش حبس کرد
یاور را از قدیم میشناخت۰ وانت داشت و هر دمِ غروب برای حمل زنبیل های برگ سبز چای به کارخانه ای که در سه کیلومتری قرار داشت میآمد۰ اوائل کرایه را حساب میکرد و بعد دیگه هرکاری کرد از او کرایه نگرفت، میگفت سر راهمه و چهار تا زنبیل را جلوی کارخانه گذاشتن کرایه نمی خواد۰ عوضش هفته ای یکبار میبردش کلبه ی دریا و به کولی ماهی و عرق مهمانش میکرد۰ یک شب کنار ساحل زیر دریایی از ستاره نشسته بودند و یاور گفت که تصمیم گرفته به تهران برود و برای جبهه بار ببرد۰ دریا آرام بود و موجی نداشت۰ تهران هر شب بمباران میشد۰
دیانا هنوز با دو رشته گیسوان بلند خاطره در آنسوی خیابان ایستاده بود۰ وقتی هنوز تهران بودند، عموی خدا بیامرزش دو بار او را با خود به این سینما آورده بود۰ تپلی و دکتر ژیواگو را در سالن همین سینما دید۰
یاور که رفت، مادرش مریض شد۰ دچار انسداد رگها شد۰ گفتند باید در تهران و بیمارستان خصوصی بستری شود۰ به تهران آوردش و در بیمارستانی خصوصی خواباندش۰ دکتر به او گفت باید فوری جراحی قلب باز بشه و حق عمل او حدود دوازده میلیون تومان است که با مخارج بیمارستان پانزده میلیون شد۰ نفهمید چه کرد۰ باغ را در یک هفته به نصف قیمت فروخت و مادر را دو سال دیگر زنده نگه داشت۰ برایش خانه ی کوچک در کنار دریا اجاره کرد که دور تا دورش را درختان نارنج گرفته بودند و همانجا از او پذیرایی و مواظبت کرد۰ یک موتور هم خرید که با آن به شهر نزدیک برای خرید از بازار روز میرفت۰
یکروز کسی که باغ را خریده بود به سراغش آمد۰ جنگ تمام شده بود و پرورش چای از رونق افتاده۰ برنج ده برابر قیمت شده بود و چای به همان قیمت ده سال قبل خریداری میشد۰ بقالی ها پر از بسته های چای های وارداتی شده بود۰ صاحب باغ تصمیم به فروش باغ گرفته بود و پیش خود فکر کرده بود شاید او بخواهد خانه و باغش را دوباره داشته باشد۰ به او پیشنهاد نصف قیمتی که پرداخته بود را داد۰ اما چه زود دیر شده بود۰
در کنار چهار راه تاریخ ایستاد، پهلوی، مصدق، ولیعصر، اینکه بعدأ اسمش چه خواهد بود توی فکرش بازی میکرد۰ ساعت نزدیک هشت بود و برف خیابان زیر بار سنگین عبور و مرور ذوب میشد۰ دست فروشی کنار خیابان یک بسته سیگار قاچاق از پاکتی بیرون کشید و به مرد خوش پوشی داد که بسته را باز کرد و یکی را بیرون کشید و کنار لبش گذاشت و با عجله خود را به اتومبیل سیاه رنگی که در کنار خیابان زیر تابلوی توقف مطلقأ ممنوع توقف کرده بود، رسانید و پشت فرمان پرید و از کنار او گذشت۰ برف بند آمده و از تمامی شاخه ها قطرات آب و تکه های یخ و برف روی پیاده رو میریخت۰ به سمت دیگر خیابان رفت که شاخه های چنارهای قدیمی اش را از ته زده بودند و گنجشکها جایی برای نشستن نداشتند۰ از کنار ویترین های پر از یخچال و تلویزیون گذشت۰ آنطرف خیابان ساختمان آجری چهار طبقه ای را دید که وقتی هنوز بچه بود یکبار پدرش او را با خود نزد خیاطی در طبقه ی سوم آن برد و برایش یک دست کت و شلوار سفارش داد۰ کت پیچازی سبز و شلوار فلانل خاکستری رنگ برای عید۰ مدتها بود که خیاطی در این ساختمانها نبود۰ درعوض ویترینهایی که آرام از کنارشان میگذشت پر از کت و شلوارهای ترک و چینی بودند که قیمتشان یک سوم دوخت آن نزد خیاط تمام میشد۰
به سرعت قدمهایش افزود تا گرم شود۰ سردش بود و خیلی دلش میخواست یک استکان چای دبش بهاره ی ایران و یک نخ سیگار هما اطویی مهمانش میکردند۰
فردوسی را دید که شاهنامه به دست بر بلندای میدان ایستاده بود۰ در کنار کوچه ی بغلی کسی کنار درختی شاشید و او به فکر رخش افتاد۰
های، فردوسی، رخش را بر کدامین درخت سکوت بسته ای۰ فردوسی انگار گریه کرد۰
مادرش در همان خانه ی کوچک کنار دریا، یک روز ظهر۰ بعد از شش ماه که دیگر از رختخواب بیرون نیامد و زخم بستر عذابش داد در میان دستهای او درحالیکه چشمانش از پنجره به افق دریا خیره و بزرگ شده بود، مرد۰
مادرش وقتی مرد عطر بهار نارنج ها فضا را پر کرده بود۰
یکماه بعد خانه را پس داد و موتورش را فروخت و عازم تهران شد۰
میدان فردوسی را دور زد. وقتی از کنار فرش فروشی رد شد چشمش به ساعت پاندول دار عتیقه ای که بالای سر میز تشریفاتی و روی دیوار نصب شده بود افتاد۰ نه و ده دقیقه بود۰
کمی جلوتر از داخل یک مغازه سی دی فروشی صدای شبانه ی فرهاد به گوشش رسید:
یک شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب، منو میبره کوچه به کوچه، باغ انگوری باغ آلوچه، ، دره به دره صحرا به صحرا، اونجا که شبا پشت بیشه ها.۰۰۰
با پای خسته و دستان یخزده و چشمانی اشک آلوده ی سوزی سرد به بهار رسید۰
با خستگی از بهار بالا رفت با امید به اینکه امروز بالاخره برای دو داستانی که قرار بود از او در مجموعه ی داستانهای منتخب چاپ شود حق تألیف پرداخت میشد، بر سرعت خود افزود۰ در این فکر که بعد از نقد کردن چک ش یک بسته هما بخرد و از مسیر کریمخان و بلوار به خانه بازگردد۰ در کریمخان کتابفروشی را میشناخت که اوائل، گاه وقتی پولی در جیب داشت نیمی از روزش را در آن میگذراند۰ آثار جدیدی درآمده بود که هنوز از آنها بی خبر بود۰
رأس ساعت ده وارد دفتر نشریه شد۰ گرم بود و لذت بخش۰ منشی جوان که در پشت میز جلوی کامپیوتر نشسته بود و با تلفن صحبت میکرد با حرکت سر او را دعوت به نشستن کرد۰ روی یکی از صندلی های چوبی لهستانی که امروزها دیگر زیاد دیده نمیشود، نشست و به پوستر مسابقه ی داستان نویسی سال قبل چشم دوخت۰ جوانکی برایش یک استکان چای آورد، از خوشحالی لبخندی به او زد که از سالها قبل بر روی لبانش ننشسته بود۰
دست برد و حبه قندی از قندان برداشت و در دهان گذاشت و همینکه اولین جرعه ی چای داغ را نوشید، منشی تلفن را زمین گذاشت و رو به او کرد و با لبخندی ساختگی به نشانی آشنایی سلام کرد۰
با ادب جواب سلامش را داد و خواست بپرسد آیا چکی که گفته بودند حاضر است که منشی به او گفت، دستور پرداخت دویست و پنجاه هزار تومان شما امضاء شده و امروز صبح فرستادیم برای حسابداری، اگر برای اواخر هفته آینده سر بزنید حتمأ حاضر خواهد بود۰ آقای مدیر چند روز برای نمایشگاه به فرانکفورت رفته بودند و به همین دلیل دستور پرداخت عقب افتاد۰ با شرمندگی۰
از بهار که سرازیر شد، دست کرد توی جیب بغلش و لقمه اش را که در کاغذ پوست پیازی پیچیده بود بیرون آورد۰ داخل یکی از کوچه های فرعی به سمت کریمخان پیچید و درحالیکه لقمه ی سرد را گاز میزد در این فکر بود که کتاب قدیمی را قبل از غروب آفتاب به دلال کتاب برساند۰
Mohsen Sad wrote: "در حیرت ام از مرام این گودریدز نشینان که سر به راه کج نهاده اند حرمت اسم این گروه را از یاد برده اندبی خیال
از اینکه داستانتون بلند بود خوشحالم و از اینکه ترس خوانده نشدن به علت طولانی بودن را به ..."
بهترین لپ تاپ جهان داره در مخچه ی شما شبانه روزی کار میکنه!!!۰
محسن عزیز از اینکه سر زدی و خوندی و نظراتت ر نوشتی ممنون در اولین فرصت در مورد نظراتت مینویسم
محسن عزیزقطعأ این داستان هم کمبود دارد و خیلی هم۰
به روایتهای من این ایراد وارد شده و میشود (و اکثرأ به حق) که پردازش به صحنه بیش از حد به ژرفا و جزئیات رفته و باعث دوری از تداوم منطقی در ذهن خواننده میگردد۰
به عکس در اینجا از کمبود صحنه ها گفته اید که باید تأییدتان گنم، همانگونه که خود گفته اید از روی قصد بوده است۰ اما از برشهای زمانی برای حفظ تداوم استفاده شده، همان هایی که ذهن شما را خش انداخته۰ این شاید عدم تجربه ی من در ادیت باشد۰
در واقع فلسفه ی اصلی آنچه در اینجا (گودریدز) به عنوان داستان کوتاه مطرح میشود از نظر من فقط طرح هایی ناقص و خام است که میبایستی آنرا با نظر جمعی مخاطبان و اعضاء عمل آورد و متأسفم از اینکه از چنین امگاناتی توسط بسیاری از اعضاء چشم پوشی و به حواشی دیگری پرداخته شده و تا حد یک فضای گفنگو (چت روم) عمومی درآمده که از اهداف اولیه ی خود فاصله ها گرفته است۰ و شاید همه به دلیل گرفتاری های روزمره شان
بهرجهت این برش ها گاه در ذهن خواننده درست مینشیند، گاه نابجا،
مثل همان که گفته اید، وقتی لحاف را کنار زد ... اینکه شما بین تخت و میز فاصله قائل شده اید، اگر دقت کنید در صحنه ی اول، واقعه نشسته بر روی تخت پیش میرود، حرکات همه در فاصله ی دسترس انجام میگیرند، مثل روشن کردن بخاری که برای صرفه جویی در برق، شب خاموش بوده و یا روشن کردن چراغ مطالعه .... همه در فاصله ی نزدیک و من تصور میکنم میز جلوی تخت از شرایط زندگی در یک اطاق کوچک باشد، یعنی کسی که با حداقل زندکی میکند۰
من که بسیاری را میشناسم که هنوز در شبهای سرد از بطری آب داغ و نه کیسه استفاده میکنند۰
این یک برش از انواع زندگی های موقتی است. و آنها که موقتأ زنده هستند.
باز هم سپاس



لحاف را کمی پایین کشید و هوای سرد اطاق توی نفسش پیچید۰ و خواب از چشمانش ربود۰
هنوز گرگ و میش بود, سردترین شب این زمستان تمامی نداشت۰
روی لبه تخت نشست و لحاف را دور خود پیچید۰
سایه های سیاه اشیاء آشنا را در اطراف میدید۰
دانه های درشت برف آنسوی پنجره در نور چراغ خیابان آرام روی سطح پوشیده از برف ایوان می نشست۰
دستش را دراز کرد و بخاری برقی کوچک را در کنار تخت روی زمین روشن کرد۰
نور سرخی آرام شدت گرفت و پاهایش را به گرمای مطبوع خود خواند۰
چراغ مطالعه ی گردن بلند قدیمی را که انگار با شرمندگی سرش را زیر انداخته بود، روشن کرد۰
نور ضعیف لامپ به روی کاغذ پوست پیازی که یک دسته ی هزار برگی اش را از بقالی چهار راه پایینی به دویست تومان خریده بود افتاد و چشمش را زد۰
کاغذ را کنار زد، زیر کاغذ کتاب قدیمی سی ساله روی میز افتاده بود۰ پایین جلد بهاء یکصدوشصت و پنج ریال را دید۰
از زیر کتاب ساعت مچی ای که یاور دو روز قبل از آمدنش به تهران به رسم یادگاری به او بخشیده بود را برداشت و به مچش بست۰ پنج و بیست دقیقه بود۰
بخاری و چراغ گاز دو شعله را هم یاور برایش گذاشت، یاور سه زمستان را توی همین اطاق گذرانده و با شروع چهارمین بهار به شهر خودشون برگشته بود۰همان وقتی که او به تهران آمد، اگر سفارش یاور نبود، هیچوقت چنین اطاقی را در چنین محله ای در مرکز شهر پیدا نمیکرد۰ صاحب خانه روز اول سنگهایش را با او ورچید و گفت که یاور فرق داشت، برای ما همه کار میکرد، از خرید تا نظافت خانه و باغچه، حالا که شما وقت این کارها را نداری من سی تومن رو اجاره میذارم، اگه وقت داشتی و دلت خواست به ما کمکی کرده باشی، ساعتی حساب میکنیم
تو این هفت ماهه که هیچ کمکی نکرده بود۰ حالا پشیمان بود که چرا از همان روز اول قبول نکرد۰ از دو ماه قبل یکی پیدا شده بود که با ماهی بیست هزار تومان همه ی این کارها را انجام میداد۰ تمییز کاری راه پله و جاروی اطاق ها و شستن دستشویی، هفته ای یک بار۰ حالا براش ارزش داشت۰
آن زمان هنوز ششصدوپنجاه هزار تومانی که از فروش موتور تو دستش بود باعث شد که بهش برخورد۰
نوکری برای ماهی سی هزار تومان؟ عمرأ
از دستشویی یخزده ی وسط راه پله ها که برگشت یکراست رفت جلوی بخاری و چمباتمه زد و دستهایش را جلوی سیم های سرخ و ملتهب گرفت۰ بوی تلخ یک ته سیگار مانده از شب قبل توی دماغش زد۰ ته سیگار را برای بعد از چای گذاشته بود۰
کاغذ پوست پیازی را روی نعلبکی دورطلایی که ته سیگار توش بود، گذاشت۰
دوباره چشمش به کتاب کهنه افتاد که آخرین بازمانده ی کتابها بود۰ اشک توی چشمانش جمع شد، هنوز باور نمیکرد که یک مجموعه ی دست چین شده را که در مدت دوازده سال جمع آوری کرده بود، از دست داده۰ کتابهایی که خیلی از آنها تجدید چاپ نشد و دوباره داشتنشان به چندین برابر قیمت پشت جلد تمام میشد و این آخرین بازمانده کتابهایش، چاپ ۲۵۳۵، از همان زمانها باقی مانده بود۰ وقتی ششم ابتدایی را تمام کرد و وارد دبیرستان شد۰
سه ماه قبل وقتی دلال کتاب مجموعه ی کتابهایش را کارتن میزد، چهل هزار تومان برای همین یک جلد میپرداخت۰ یکصد و هفتاد و چهار جلد کتاب را انگار کیلویی حساب کرد به سیصد هزار تومان سر راست۰ موقع رفتن وقتی سه کارتن مقوایی را پشت موتور بست، برگشت رو به او و دست کرد توی جیب شلوار جین کهنه اش و یک بسته هزاری را که دورش کاغذ زردی پیچیده بود درآورد و گرفت جلوش و پنجاه تا را در ثانیه شمرد و از دسته اسکناس بیرون کشید و به طرفش دراز کرد و گفت: من مشتری هفتاد هزارش رو دارم، برای همین انقدر بابتش میدم، کس دیگه بیست تومن هم برش نمیداره ۰
جواب نه بود، این تنها بازمانده از همه ی علایق را نمیتوانست اینجا جلوی خانه، توی پیاده رو، زیر نگاه صاحب خانه که از پشت پنجره هر دوشون رو میپایید،به حراج بگذارد۰
دو سیب زمینی پخته ی شب قبل را از قابلمه بیرون آورد۰ پوست کند، یک تکه نان تافتون سه روز مانده را از کیسه نایلونی درآورد و یکی از سیب زمینی ها را لای آن پهن کرد، کمی نمک روی آن پاشید و لقمه را لای تکه ای کاغذ پوست پیازی پیچید و در جیب بغل پالتوی پشمی کلفت و بلندش جا داد که زمستان های زیادی را با او سر کرده بود۰
سیب زمینی دوم را با بی میلی گاز زد، برای اینکه چیزی توی دلش باشد. ده روز گذشته سیب زمینی خورده بود، صبح و ظهر و شب، پوره ی سیب زمینی، کوکوی سیب زمینی، سیب زمینی سرخ کرده و سیب زمینی پخته۰
نصف لیوان چای که طعم چای نداشت سر کشید و از روی میز کنار تخت و زیر کاغذ پوست پیازی، ته سیگار را از داخل نعلبکی دور طلایی برداشت و کنار لبش گذاشت۰ پالتویش را پوشید و یقه ی آنرا بالا داد، کلاه بافتنی را روی سرش کشید و قبل از خروج نگاهی به ساعت مچی اش انداخت۰ شش و نیم بود۰
هنوز جای پای عابران ، بکارت یکدست و سفید برف روی پیاده رو را آلوده نکرده بود۰ شاخه های درختان چنار در امتداد پیاده رو، به موازات نرده های دانشگاه تا انتهای خیابان که به انقلاب میرسید، یخ پنبه ای و بلورین بودند۰ دانشگاه در پشت میله ها هنوز در سکوتی سرد و خاکستری خوابیده بود۰
دیپلم که گرفت، پدرش مرد و آرزوی دانشگاه با کار برای بقای خود و مادرش در باغ چای که یادگار زحمات پدر بود، دفن گردید۰ پدرش بعد از بازخرید سوابق خدمت به گیلان رفت و پنج جریب زمین با نهال های سه ساله ی چای در آن را به قیمتی ارزان خرید که یک خانه ی محلی دو طبقه قدیمی در انتهای آن قرار داشت۰ در پنج سال بعدی خانه را سرپا کرد و دو ایوان و یک اطاق هم به آن افزود
کبریتی روشن کرد که برای لحظه ای کف دستش را سوزاند و ته سیگار خود را آتش زد۰ کبریت را در روی برف سفید پیاده رو انداخت و دو پک صرفه جویانه به ته سیگار زد و خاموشش کرد۰ هنوز دو پک دیگر داشت. سرش را بست که توتونهای نیم سوخته بیرون نریزند و آنرا ته جیب بغل پالتو خواباند تا بعد۰
سطح نیکوتین همراه با تئین باقیمانده از چای بی مزه ی در خون بالا زد و فشار خفیف مویرگهای پشت پلکهایش را حس کرد۰
بعد از سکته ی غافلگیرانه ی پدر با کمک مادر که آن موقع هنوز سرپا بود احتیاج به کارگر نداشتند، زندگیشان میگذشت، تکه زمینی را زیر ایوان جلوی اطاقش، کرت بندی کرد و سبزی و صیفی کاشت که مصرف خودشان را تأمین میکرد۰ از آغاز بهار که بوته های چای برگ های نوغنچه میزدند، کارش سخت میشد، بلو زنی، زیرو رو کردن خاک کنار بوته ها و هرس آنها و بعد فصل چین که از اردیبهشت شروع میشد۰ وقتی گلهای بهار نارنج زمین اطراف خانه را سفید پوش میکرد۰ از سپیده تا دم غروب توی باغ بود۰ وقتی مادرش مربای بهارنارنج را روی اجاق هیزمی جلوی خانه میپخت و سگ کوچک همسایه ی ارمنی، مهندس مکانیک در کارخانه ی چای، دنبال مرغ ها میدوید۰ روزهای کار از روی رغبت و میل ۰ روزهای رضایت از سختی ها و شب های دنیای تنهای خودش در خانه ی باصفایشان در بلندای تپه ی انتهای باغ۰ شبهای سرشار از جیرجیر جیرجیرکها، پارس سگ ها و قور قور غوک ها در امتداد عبور ساکت مهتاب از پس تکه ابرها و بازی اشباح درختان بر پهنه ی جلوی ایوان۰ شبهای بلند جسم خسته در آغوش روح بازیگوش روی ایوان کنار نرده های چوب نراد۰ شبهای چراغ زنبوری و انبوه پروانه های عاشق۰ شبهای کتاب، قلم و نی زیر گرد نرم باران در هوای دل۰
گل ـ یخ کناره ی خیابان انقلاب با عبور یک تاکسی روی شلوار و چکمه ش شتک زد و نگاهش به پشت شیشه ی تاکسی افتاد که بر روی آن با خطی شکسته نوشته بود: هر سفری را خطری در ره است۰
پاساژ کتابفروشی ها بسته بود و بر روی تابلویی از چراغهای نئون حراج کتابهای آموزشی دانشگاهی دائم خاموش و روشن میشد۰
کنار پاساژ. زیر طاقی کوچکی ایستاد و با دستمال مچاله ی ته جیبش گل های روی شلوارش را تکاند و یخ های روی چکمه را از درزهای میان بندها پاک کرد. اگر آب به جورابهایش میرسید، پایش یخ میزد۰ روبرویش مرد روزنامه فروش روزنامه هایش را زیر نایلون زرد و گل آلوده پنهان کرد۰
بعد نگاهش به امتداد بی ته انقلاب کشیده شد، باید مستقیم تا بهار میرفت و بعد جایی در اواخر بهار به دفتر نشریه میرسید۰
منشی خوش صدای دفتر نشریه به او توصیه کرده بود که حتمأ تا قبل از ظهر خودش را برساند که بعد از ظهر تق و لق است۰