داستان كوتاه discussion

56 views
داستان كوتاه > حواس پرت

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by طیبه تیموری (last edited Jul 28, 2010 04:45AM) (new)

طیبه تیموری | 659 comments تا وقتی تو هم نمی دانستی، تحمل این روزها چندان مشکل نبود. دعوتت کردم که لقمه ام را با تو قسمت کنم. پای چشمهایت چروکهای تازه روئیده بود و لبهایت ترکیب بی قراری و سکوت شده بودند. کنارم که نشستی، عطر آشنایت خیالم را راحت کرد و بی مقاومت لقمه را که گرفتی، به چرخه ی متابولیسم فکر می کردم و صدای سیفون و تمام.
مدتهاست که اشتیاق صورتی کردن لبهایم در آینه اتفاق نمی افتد و از چوب رخت ها سلیقه ات را بر نمی دارم و هارمونی رنگ ها با چشمهایم وعده دیدار ندارند. جز امروز صبح که باز هوای موهای درهمت به سر دستهایم زد و زیر گلویم کزکز بوسه ات جوانه زد. ساعت را نگاه کردم. هنوز از هیچ چیز خبر نداشتی. اتاق دمکرده ی مشاور و چهره ی گشاده و مهربان ناجی ما، با وسواس تمام جمله های آمد و نیامد را کنار هم چیده بود و پرونده زندگیمان داشت با افکار شلوغ و خاطره های مستند به بایگانی می رفت. چشمهای برجسته ی خانم مشاور و مژه های شکسته اش اگر نبودند، یکراست می رفتم سر اصل تصمیم و می گفتم که بررسی ها نشان داده ما به درد هم نمی خوریم و زندگی مهم تر از احساسات زودگذر جوانی ماست و ...
اگر مژه های شکسته اش نبودند که حواسم پرت نشود، اینها را می گفتم و نمی گذاشتم نقش آدمهای مطیع را به خود بگیرم و حجت از زبان او تمام شود. شاید اگر خبر داشتی خیالم راحت تر بود.
لقمه ها را آهسته می جویدی و زیر چشمی به گلهای سرافون قهوه ای ام که با رنگ چشمهایم یکی بود نگاه می کردی.
مرا تا ایستگاه رساندی و پیش از آنکه از دو مسیر مختلف از هم دور شویم گفتی دوشنبه وقت مشاوره داری و برنگشتم ببینم که پیراهن چهارخانه سرمه ای ات از دور چه زیباترت می کند. حواسم پرت غلط املایی نوشته ی روی اسکناس بود که نگفتم خداحافظ.
گذاشتم در سکوت بروی.

http://delay.persianblog.ir/


message 2: by mosafer (new)

mosafer | 51 comments سلام و خسته نباشید
نوشته شما دارای زبانی شاعرانه، یا اگر با اغماض نگاه کنیم حداقل دارای لحنی شاعرانه است. این که این خوب است و بد است، سلیغه های متفاوتی راجب این موضوع وجود دارد.
به نظر من هیچ چیز بد نیست اگر در داستان جا افتاده باشد.
ولی فعلا نمی خواهم درباره زبان شاعرانه صحبت کنم. نکات ضروری تری هست که گفتنش را واجب تر می دانم:
داستان شما دچار ایجاز مخل شده است. شما تعمد داشته اید که با حداقل نشانه ها و کمترین حجم کلمات پیرنگ را برسانید. ولی به نظرم افراط کرده اید و داستان نا رسا است:
موضوعاتی که به صورت ضعیف در کارتان دیده می شود این هاست: دلبستگی، لغزش، انفعال و پشیمانی
اما با کم بودن نشانه ها علاوه بر اینکه ای این موضوعات (تازه اگر موضعات اصلی داستان شما باشند) به حد کافی پرداخت نشده، بلکه نکات مجهول دیگری هم به جا می گذارد:
1-هویت شخصیت ها« کدام یک دخترند و کدام یک پسر»
2- ستینگ نامشخص «به نظر می رسد که زمان نزدیک تری وجود دارد که شخصیت ها پیر شده اند و در همین زمان راوی شخصیت مقابلش را دعوت کرده. ولی خیلی از جملاتتان گنگ است و ستینگ مشخصی ندارد. معلوم نیست که متعلق به جوانی است یا حال
3- موقعیت های مجهول«به عنوان مثال آیا راوی و شخصیت همزمان به مشاوره رفته اند یا جدا جدا»
4- مجهول بودن اتفاق «که فکر کنم در این مسأله عمد داشتید که از ابتدا اتفاق مشخص نباشد. ولی تا انتهاء هم مشخص نمی شود. اتفاقی که شما از جمله اول به آن اشاره می کنید و همزمان به عدم اطلاع شخصیت مقابل از آن

نکات دیگری هم هست که فعلا گشتنش را مناسب نمی دانم، چون داستان در موارد اصلی تر مشکل دارد.
دوست عزیز! توجه داشته باشید که ممکن است من یا هر شخص دیگری، با متوسل شدن به حدس و گمان داستان شما را بفهمد. ولی این نشانه قوت یا درست بودن کار شما نیست.
داستانی خوب و کامل است که نشانه هایش گویا باشد. حتی اگر در ابتدا گنگ باشد و تا انتها خواننده را در ابهام نگه دارد، ولی در پایان کار پیرنگ کاملا مشخص شود و هیچ نقطه مجهولی باقی نماند.

امید وارم این کار با بازنویسی کنید تا باز هم بخوانمش
موفق باشید


message 3: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments قطعه ادبی زیبایی بود ولی به باور من خاصیت داستانی را کم داشت. با این حال آنچه خواندم بسیار شاعرانه نوشته شده بود و جذابیت داشت. یکی از مصادیق آن رمزآلود بودن آغازین آن بود و پس از آن کشف رمزی شاعرانه. ‏
یک نکته و آن این که اشتباه روی اسکناس املایی نیست، انشایی است. بگذریم. آن که رخدادهای در ظاهر کم اهمیت زندگی گوینده داستان را دگرگون می کند و اگر آن پیشامدهای کم ارزش نبود چطور ممکن بود همه چیز دگرگون شود، نمایگرایی بسیار موفقی می دانم که از آن به خوبی استفاده شد. ‏
پیروز باشی


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
تی تی خانم
قبل از هر چیز باید بگویم آن چه در این نوشته مجذوبم کرد زبان بود.
زبان و روایت اگر چه با کم بودی داستانوارانه همراه است اما آنقدر زیبا و شاعرانه است که آدم یادش می رود که بابا این چه جور داستانی است.
از ترکیبهای بسیار زیبایی استفاده کرده ای و با همه کوتاهی خیلی خوب توصیف کرده ای فضا و زمان و شخصیت زن قصه را.
اما قصه. آنقدر کوتاهش کرده ای که همه چیز فنا شده است. گفتم فنا که زبان به آن زییایی و ترکیباتی به آن شیوایی فنا شده اند در سحر و جادوی مینیمالیستی ای که این روزها فضیلت شده و اصلا هم فضیلتی نیست برای داستان گویی.
شروع داستانت از چیزی برای خوردن و پس دادن شروع می شود بی آنکه ربطی پیدا کند به قصه.
اما قصه فقط توی آخرین سطرهایش قصه است و گویی قسمتی از یک قصه آن هم فقط یک قسمت کامل و ابتدا و اواسط فقط جملاتی شاعرانه.
موفق باشی مداد همیشه رنگی!


message 5: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments باحال بود
خوشم اومد


Nader - نادر نمیخوام بگم داستان بود یا نه
کم بود یا زیاد
مثبت یا منفی
اما آنچه در این صراحت زیبای شاعرانه به تأملم میکشاند این است که
چه میشد اگر این زبان، زبان روزمره ی روابط بود؟
باز و یکدست و خلص
بدون شیله پیله
برآمده از قلب
و چه میشد که همین زبان پنهانی در همه ی ما
شکوفا میشد؟
زبانی که این روزها
روزهای گسست روابط
سخت بدان محتاجیم
زبانی که همه آنرا بخوبی حس میکنند
از شنیدنش و خواندنش لذت میبرند
حتی اگر از درک آن عاجز باشند۰


طیبه تیموری | 659 comments درود برهمه دوستانی که برمن منت گذاشتند و آمدند و بی شک هیچوقت نمی روند. همه آنچه نوشتید آموزنده بود و بسیار سپاسگذارم که از انگیزه های آموختن دورم نکردید

امیدوارم بتوانم آنچه متذکر شده اید را به بهترین نحو در کارهای بعدی ام بکار ببندم


بدرود


back to top