داستان كوتاه discussion

64 views
داستان كوتاه > بخت خودت را با من عوض مي كني؟

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by M.H.R (new)

M.H.R (mhrr) | 313 comments لختم كرد». بهروز كه داشت آب مي‌خورد، همين كه اين جمله را شنيد، نتونست جلوي خودش را بگيره و تمام آبي كه خورده بود را روي صورت من تف كرد. بعد در حالي كه سعي ميكرد جلوي خنده اش را بگيره گفت:‌«ببخشيد، نتونستم جلوي خودم را بگيرم. حالا منظورت چي بود؟.
«
من درحالي كه داشتم آب هاي روي صورتم را با آستين لباسم پاك ميكردم گفتم: «هيچي بابا، 15 تومان خودش خورد، 15 تومان هم من مجبور شدم به خاطرش بخورم. كلاً 30 تومان واسه يه روز سُلفيدم. تا حالا شصت بار پشت دستم رو داغ كردم كه ديگه باهاش بيرون نرم، اما نميدونم چرا هر وقت باهاش حرف ميزنم دوباره از دستم در ميره و باهاش بيرون قرار ميزارم.» اين رو گفتم و با ناراحتي روي مبل سفتي كه گوشه اتاق بود نشستم.

همين طور كه داشتم دكمه هاي پيراهنم را باز ميكردم ادامه دادم: «واقعاً دخترا چرا اين قدر پولكي هستند؟!!! فكر كنم واسه هديه تولدش مجبور بشم خودم را بفروشم تا بتونم پولش را جور كنم.!!!» بهروز كه انگار حواسش يه جاي ديگه بود گفت: «تقصير خودته. لقمه گنده تر از دهنت برداشتي!.
«
كلمه لقمه را كه شنيدم يهو شكمم به سر و صدا افتاد. واسه همين گفتم: «گفتي لقمه، بگو ببينم شام چي داريم؟» بهروز جواب داد: «امشب نوبت تو هستش كه شام درست كني.» اين رو كه شنيدم يهو بي اختيار ياد مامانم افتادم و فرياد زدم: «مامان... نه ....خواهشاً امشب تو شام درست كن.» بهروز كه به قيافه اش ميخورد اصلاً بهش نمي‌خوره كه بخواد به جاي من شام درست كنه گفت: «شرمنده، ميتوني پول بدي از بيرون يه چيزي بيارن.
«
عصباني شدم و گفتم: «ميگم هرچي پول داشتم امروز ظهر ريختم توي اين شكم صاحب مرده خودم و اون شكم دختره پر رو. پولم كجا بود كه از بيرون چيزي سفارش بدم.» بعد ملتمسانه ادامه دادم: «بهروز، خواهش ميكنم امشب تو شام درست كن.» «نُچ» تنها صدايي بود كه از بهروز بيرون اومد. همين طور كه داشتم نگاهش مي‌كردم و التماس از صدام بيرون مي‌ريخت گفتم: «بهروز، تو كه همش از خدا و پيغمبر حرف مي‌زني، به خاطر همون خدا و پيغمبري كه قبولشون داري بيا و امشب شام درسته كن. ثواب داره‌ها!!!» بهروز كه از اين حرفم جا خورده بود گفت: «اِ، چي شد يهو خدا و پيغمبر عزيز شدن، نميخوام ثواب كنم، خودت برو شام درست كن.
«
بهش حسوديم مي‌شد كه اين قدر راحت توي خونه نشسته و هركاري دلش بخواد ميكنه. تازه كسي هم نبود كه تيغش بزنه. حس حسادتم رو فرو خوردم و رفتم به سمت يخچال. همين كه در يخچال را باز كردم تا ببينم چيزي گيريم مياد كه بخورم يا نه، يهو برقمون رفت و من موندم وسط سياهي مطلق كه به نظرم تا بي نهايت ادامه داشت. نمي دونم چرا چشم هام به تاريكي عادت نمي‌كرد. دست از پا دراز تر و باشكم گرسنه، خواستم از آشپرخونه بيام بيرون. هنوز چند قدم برنداشته بودم كه يهو خوردم به ديوار. مثل هميشه تنها عكس العملي كه از خودم نشون دادم اين بود كه به زمين و زمان چندتا فحش دادم.

وقتي رسيدم به هال، شروع كردم بهروز رو صدا كردن. اما جوابم را نمي‌داد. بعد از چند دقيقه، از اين كه جوابم را بده نا اميد شدم. واسم مهم نبود كه كجاست يا داره چيكار ميكنه. با خودم ميگفتم لابد رفته خداش رو عبادت كنه كه جوابم را نميده.

به هر زحمتي بود، دوباره اون مبل سفت به درد نخور را پيدا كردم و روش نشستم و صبر كردم تا برق بياد. ولي برق نمي‌خواست بياد. انگار اون هم داشت با من لجبازي مي كرد.

داشتم فكر مي‌كردم كه چه جوري مي‌تونم از شر اون ضعيفه پررو كه تا حالا هرچي داشتم را بالا كشيده بود راحت بشم، كه يهو يه صدايي اومد. صداي بهروز بود. نفهمديم از كجاش اين صدا رو در آورده بود. ولي فهميدم كه صدا از اتاق اومده.

من كه يكم چشمم به تاريكي عادت كرده بود، كورمال كورمال رفتم به سمت اتاق. بهروز رو ديدم كه روي زمين نشسته و به يه نقطه خيره شده. رفتم نزديكش. توي تاريكي نتونستم صورتش را خوب ببينم. بهروز، هم اين كه من رو ديد، يهو شروع كرد گريه كردن. صداي هق هق گريه اش اذيتم مي‌كرد. اشك هاش توي تاريكي برق مي‌زد.

نمودنم چرا، ولي برق مي‌زد. و من تنها چيزي كه از صورتش ميديدم اين برق بود كه از روي صورتش سرازير بود. خواستم فضا را عوض كنم. واسه همين يه خنده خشك تصنعي كردم و گفتم: «اِ، بهروز داري گريه مي‌كني؟ بابا، مرد كه گريه نمي‌كنه. مي‌دونم از اين كه واسه من شام درست نكردي عذاب وجدان گرفتي. عيبي نداره، مي بخشمت.
«
«خفه شو، حوصله ات را ندارم.» با خشمي كه اصلاً انتظارش را نداشتم، اين را به من گفت. رفتم كنارش نشستم و دستم رو گذاشتم روي شونه‌اش. همين كه تماس دستم را حس كرد، بلند داد كشيد: «برو گم شو، گفتم حوصله ات را ندارم. اِسي، باور كن اگه نري يه كاري دستت ميدم ها.
«
از لحن صداش ترسيدم. بدون اين كه كلمه اي از دهنم در بياد، رفتم روي تخت گوشه اتاق و دراز كشيدم. اگرچه از سردي رفتار بهروز سردم شده بود، اما دلم نمي‌خواست پتو رو روي خودم بندازم. دستم را گذاشته بودم زير سرم و همين طور كه به سياهي توي اتاق خيره شده بودم حدس مي‌زدم كه چي شده كه بهروز اين همه ناراحته.
*************************
ادامه داستان در كامنت بعدي


message 2: by M.H.R (new)

M.H.R (mhrr) | 313 comments ادامه داستان
******************************
افكارم مشوش بود. بعد از اين كه چند تا حدس در مورد فوت اقوام نزديك بهروز زدم، دوباره ذهنم رفت به سمت اون ضعيفه. از موقعي كه باهاش خداحافظي كرده بودم، از فكرم يه لحظه دور نشده بود. بيشتر از اين كه به اون فكر كنم، نگران پول هام بودم. داشتم به اين فكر مي‌كردم كه چرا ارتباطم را باهاش قطع نمي‌كنم. از عجز خودم توي اين زمينه در عجب بودم. شايد بهروز راست مي‌گفت كه لقمه گنده تر از دهنم برداشتم، و خب حالا اين لقمه توي گلوم گير كرده بود.

توي همين فكرها بودم، كه يهو صداي بهروز را شنيدم. نمي‌دونم از كجا مي‌دونست بيدارم، اما وقتي كه با صداي بغض آلودش بهم گفت: «اِسي، بدبخت شدم، ميگن داداشم از اراذل بوده، ميخوان فردا اعدامش كنن.» و دوباره شروع كرد به گريه كردن، رنگ زندگي بهروز و داداشش واسم از اين سياهي مطلق توي اتاق كه تا بينهايت هم ادامه داشت، واسه من سياه تر شد و تازه فهميدم كه خيلي هم بدبخت نيستم.


message 3: by Maryam (new)

Maryam استان جالبی بود البته باید بگم پایان رو دوست نداشتم . انتظارم چیز دیگری بود . شاید بیشتر منتظر بودم بهروز در حسرت عشق باشه یا یه همچین چیزی


message 4: by Mohammad (new)

Mohammad (moeenzia) | 2 comments در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل
مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد


چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.
مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.
مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.
تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فريادهاي مادر را شنيد، به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد. پاهايش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: «اين زخم ها را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق مادرم هستند.»

رنج درون، نشاط بیرون
________________________________________
يك دكتر روانشناسي بود كه هر كس مشكلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي كرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي كرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.
يك روز يك بيماري به مطب اين دكتر آمد كه از نظر روحي به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني كه مطب من هست، يك تئاتري موجود هست كه يك دلقك برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي كند. معمولا بيماراني كه به من مراجعه مي كنند و مشكل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي كنم به ديدن برنامه هاي آن دلقك بروند و هميشه هم اين توصيه كارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف كنيد به ديدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحي تان حل شود.
بيمار در جواب گفت: آقاي دكتر من همان دلقكي هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا مي كنم.

هميشه هستند آدم هايي كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر مي رسند و گويا هيچ مشكلي در زندگي ندارند، غافل از اينكه داراي مشكلات فراواني هستند اما نه تنها اجازه نمي دهند ديگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بين رفتن ناراحتي و مشكلات ديگران نيز مي شوند
________________________________________



back to top