داستان كوتاه discussion

29 views
داستان كوتاه > انتقام/امین

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments انتقام

سوار مترو که شدم بلافاصله خودمو پرت کردم رو یه صندلی وبا احساس رضایت کامل از این پیروزی ساکمو گذاشتم لای پاهام و سرگرم تماشای مردم شدم. به ندرت بودن کسایی که پا وایساده بودن , بنابراین سوژه واسه سرگرمی کم بود , اصولا متروجای خوبیه واسه سرگرمی , همین که سرت گرم کارای مردم میشه و نمی فهمی کی رسیدی به مقصدت خوبه دیگه, سرمو چرخوندم, این ور و اون ور نگاه کردم, انگار رفته باشی یه شهربازی که همه وسایلاش تعطیله و فقط در شهربازی بازه , خیلی تو لب رفتم , هیچکی کار خاصی نمیکرد که بشه نگاش کرد , قطار تو ی ایستگاه وایساد چند نفر پیاده شدن و یه دختر پسره دقیقا اومدن روبرو من نشستن و یکی از دستگاههای شهربازی روشن شد, خیلی با هم تفاوت داشتن دختره خیلی خوشگل بود ولی پسره قیافه جالبی نداشت, حتی یه خورده هم جذاب نبود پیش خودم فکر کردم من اگه دختر بودم هیچ وقت با این جورقیافه ها دوست نمیشدم , تنها نقطه ی قوت پسره هیکلش بود , هیکل ورزیده ای داشت معلوم بود از اینایی که تا ولش میکنن میره دمبل میزنه , هرچند هیکلش یه نقص هایی داشت و بعضی جاهاش نا متوازن بزرگ بود ولی خب واسه بعضی دخترا هیکل گنده ی پسر میتونه تمام امتیازهارو باهم داشته باشه, پسره هر چند وقت یه چیزی در گوش دختره میگفت دختره هم زیر گونه هاشو با دست نگه میداشت که وقتی میخنده بخیه دماغش باز نشه , هر ازگاهی نگاهی مینداختم بهشون دیگه از اینکه هی پسره یه چیزی بگه دختره بخنده خسته شده بودم یه خورده این ور اونورو نگاه کردم , سرگرم دیدن تبلیغای تو واگن شدم, بین دیدن تبلیغ ها یه نگاه بهشون انداختم دیدم دعواشون شده یعنی اینطوری حدس زدم هی پسره دست دختره رو میگرفت دختره دستشو میکشید هرچی میزد رو شونش دختره اصلا روشو برنمی گردوند, پسره کم کم به التماس افتاده بود, یه بچه اومد گفت آقا فال میخری ؟پسره به دختره گفت بگیرم واست ولی دختره جواب نداد بچه هم رفت, خاک تو سربا این هیکل ذلیل دختره بود, آبروی هر چی مردو برده بود اصولا منت کشی و این حرفا تو کتم نمیره, اصولا هرچی بیشتر بزنی تو سر دختر, بیشتر میاد سمتت, فقط کافیه یه خورده بهشون محل بذاری تهش میشه همین دوتا , همینطور توفکر بودم که پسره روشو کرد سمت من گفت چیه؟ تا اومدم جواب بدم بغل دستیم گفت هیچی, پسره گفت چیو داری نگاه میکنی؟ بغل دستیم گفت من؟ گفت آره بنداز پایین سرتو, بغل دستیم گفت چرا؟ پسره گفت چون من میگم , پایینو نگاه کن, بغل دستیم سرشو انداخت پایین تا بناگوش سرخ شده بود بنده خدا بچه سال بود هیکل ریزه میزه ای هم داشت مردیکه زورش به بچه رسیده بود , یکی نبود بگه آخه توکه انقدر لاتی و زورت زیاده , چرا صداتو واسه دوست دخترت کلفت نمیکنی؟ طلبه شدم حالشو بگیرم تا حساب کار دستش بیاد و بفهمه مردونگی یعنی چی, زل زدم بهشون دو سه دقیقه ای نگاشون کردم, خداوکیلی دختره خیلی ناز بود چشم و ابرو مشکی , صورتش سفید مثل برف بود, تریپشم خیلی شاخ بود, بغل دستیم پیاده شد, پسره یه نگاه بهش کرد ولی اصلا متوجه من نبود,دیگه تفریبا کسی تو واگن ما نمونده بود , منم همینطوری زل زده بودم به دختره , چند دقیقه که گذشت پسره همینطوری که داشت منت کشی میکرد تا دختره نگاش کنه یه زیر نگاهی به من انداخت ولی هیچی نگفت لا مصب هرچی نگاش کردم فقط یواشکی نگام میکرد و هیچی نمیگفت, رسیدیم ایستگاه آخر , حالم بد گرفته شد, از قطار پیاده شدم, پسره و دختره جلو من داشتن راه میرفتن, پسره برگشت یه نگاه به من انداخت, , به دختره یه چیزی گفت و دختره رفت ولی خودش وایساد گفت آقا ببخشید, گفتم بفرما, منو کشید کنار, روبروم وایساد قدش تا بازوی من بود و هیکلشم نصف هیکل من بود, گفت آقا نامزدمه, گفتم مبارکه به من چه ؟ مشتمو آماده کردم تا ببینم گنده تر از دهنش حرف میزنه یا نه, گفت هیچی فوری روشو برگردوند رفت و دست دختره رو گرفت و از پله برقی رفتن بالا, پیش خودم گفتم ذلیل ذلیله حالا چه ذلیل دوست دختر چه نامزد, یه جورایی سرحال اومده بودم خلاصه دست بالا دست زیاده, ساکمو انداختم رو دوشمو از مترو در اومدم, باشگاه تو کوچه روبروی مترو بود از خیابون رد شدم رسیدم سر کوچه , یه پسره ریزه میزه جلومو گرفت گفت علی آقا؟ گفتم جونم, گفت سانازو میشناسی؟ خودمو زدم به اون راه , گفتم نه ساناز کیه؟ نامرد یقمو گرفت و بی هوا با کله گذاشت تو دماغم, الان هفت هشت روزی میشه دماغمو عمل کردم, دکتر گفته حق نداری بخندی ولی اگرم خواستی بخندی با دستت زیر گونه هاتو بگیر که بخیه دماغت وا نشه.

امین-16/تیر/89


message 2: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments Mohsen Sad wrote: "سلام رفیق
در ابتدا باید بگم ایده ی مترو خیلی وقته که تو این گروه راه افتاده و من از بس خوندم داستانای مترو را خسته شدم.ولی ربطی نداره.بریم سر اصل داستان

به ندرت بودن کسایی که پا وایساده بودن
این ..."


درود محسن

اول باید نهایت تشکرو از نقد وزبان فلفلینت(اینم از اختراعات کلامی من) را به جا بیارم
از آخر به اول به نقدت و نکته هاش جواب میدم
راجع هندونه که اصلن این نظر موکد منم هست

این نصیحتو یه بار دیگه هم کردی که هرچیزیو به اشتراک نزارم ولی مثه اینکه من شاگرد خوبی نیستم ولی سعی میکنم از الین به بعد گوش کنم چون میدونم کاملن دلسوزانه ست

راجع شعر و داستان نظرت کاملن محترمه و بدیده ی منت سعی میکنم داستانهایی بنویسم که پخته باشه

راجع شخصیت پسر و دختر که گفتی هیچی نمیدونی خب این به همون دلیله که راوی هم چیزی نمیدونه شاید ایراد از انتخاب راویه که اول شخصه

راجع گیر ندادن به راوی شاید چون قدش تا بازوی راوی و هیکلش نصف راوی بود و با در افتادن با راوی اونم تو واگن خلوت احساس خطر میکرد

شخصیت راوی رو هم سعی کردم با دیدگاهش نسبت به افراد و قضاوتهاش و اینکه در توصیف کاملن به اندام اطرافیان توجه داشت نشونش بدم که معلومه موفق نبودم
چون به اینکه باید در لفافه شخصیت پردازی کرد اعتقاد دارم

راجع فال فروش کاملن باهات موافقم وهی دارم فکر میکنم چرا این موضوع به فکر خودم نرسید

در پایان ممنون از نقدت


message 3: by mosafer (new)

mosafer | 51 comments دوست عزیز
خوشحالم که از شما هم مطلبی می خوانم
نمی دونستم که شعر هم می گویید، حتمی شعرهایتان را هم خواهم خواند
و اما درباره داستان:
چون معلوم است که تازه قلم هستید، نکاتی کلی تر را بیان می کنم و نقد کامل را الزامی نمی دونم.
چون به مرور که بنویسید، خود به خود خیلی از معایب کارتان برطرف می شود.
اول اینکه ما نباید کلمات و جملات را (همانگونه که در بیان محاوره مان می شکنیم) عینا در داستان بیاوریم. آن هم در روایت داستان
چون خواننده قرار است حجمی از کلمات را بخواند، و ما باید کلماتی را در اختیارش دهیم که قابل خوانش باشند.
و تنها جایی که گاهی لازم است لحن محاوره ای شخصیت ها حفظ شود، آنجا دیالوگ داستان است، نه داخل روایت
پس داخل روایت ننویسید: وایساده بودن.
حتی اگر بخواهید لحن جاهلانه یا قلدر مؤابانه شخصیت را برسانید.

و در ضمن آن چیزی که محسن می گوید فضاسازی، در واقع صحنه پردازی است. متأسفانه دوستان زیادی را می بینیم که به جای واژه صحنه پردازی از واژه فضاسازی استفاده می کنند.
با اینکه فضا سازی عنصر دیگری از داستان است و مفهموم مجزایی دارد.

این طور که پیداست شما در حیطه داستان بسیار مشتاق و باانرژی هستید. درک داستانیتان هم بد نیست و بلقوه توانایی داستان نویس شدن را هم دارید.
پس حتم نداشته باشید که موفق خواهید شد.
تنها پیشنهاد من برای زمان حال شما:
زیاد بخوانید
زیاد بنویسید
مقایسه نکنید
نگران نباشید

و در کارهایی ابتداییتان بیشتر روی عنصر لذت و جذابیت داستان هایتان تمرکز کنید. وقت برای حرف زدن و قرار دادن درون مایه های قوی درون داستان زیاد است

موفق باشید


message 4: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments انصافا خوب بود
آخرش فقط خیلی جالب نبود
پیروز باشی


message 5: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments ممنون از نظرت علی رضا


back to top