سهراب سپهری / sohrab sepehri discussion

Sohrab Sepehri
This topic is about Sohrab Sepehri
82 views
گفتگو و بحث > سهراب: فيلسوف طبيعت

Comments Showing 1-15 of 15 (15 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Farhad (last edited Aug 25, 2016 12:21PM) (new)

Farhad Mehrvar | 1 comments درود بر روان پاك سهراب سپهري هم او كه از سالهاي كودكي بسيار شناختمش وبا زيستن راتجربه كردم ...!
شهرسهراب چون نقاشي هايش انس والفتي بي فصل با طبيعت وجهان بيني جالب سهراب دارد.
البته دراين مقال بحث پيرامون سهراب سپهري و شعراو نمي گنجد
من خودم سهراب را ازبسياري ازديگرا ستارگان اسمان ادب ايران زمين بهتر ميشناسم وامتدادفكري وقرابت روحي خاصي باداشته وباشعرش ارتباط ژرفي برقرارنموده ام وبه جرات ميتوانم سهراب سهري فيلسوف طبيعت بنامم نامي كه سالهاي پيش براي او انتخاب نمودم !
البته در مطالب ژسين حتماً بهتر وبايسته تر از نگاه او انديشه هاي بخردش سخن مي آورم
روحش شاد ونامش جاويد باد!


message 2: by Emad (last edited Aug 25, 2016 12:22PM) (new)

Emad ahmadi | 1 comments اهل كاشانم...
سهراب در شعرهاي از موجودات ماوراءالطبيعه استفاده نمي كند
به همين خاطره كه شعرهاش رو دوست دارم وقتي مي خونم واقعاً حال مي كنم.نمي دونم چرا ولي يه جورايي گفته كه دلنشينه.
به به!
البته بايد بگم كه سهراب تو شعراش يه نكاتي رو به كار مي بره كه بايد آدم خبره‌ي شعر باشه تا بفهمه
مثلاً در ميگه: در چشم مردم نيكي دارم.
خوب داره از خودش تعريف مي كنه
زندگي لاي گلهاي حياط.
اينجا هم مي بينيم كه داره مي گه زندگي با طبيعت چه حالي داره
به هر حال اميدوارم با شعرهاش حال كنيد


message 3: by [deleted user] (new)

به نظرم سهراب قبل از اينکه يه شاعر و نقاش فوق العاده باشه، يه جوينده راه و يه مسافر حقيقيه. بنظرم تنها شاعريه که پشت يه ميز ننشسته و شعر گفته. بلکه جستجو کرده و به به چيزاي زيادي دست پيدا کرده. براي خودم متاسفم که معني اغلب شعراشو نمي فهمم، اما اين دليل نميشه که مرتبا تکرارشون نکنم و ازشون لذت نبرم
***
شراب بايد خورد
و در جواني يک سايه راه بايد رفت
همين
کجاست سمت حيات
من از کدام طرف مي رسم به يک هدهد
و گوش کن که همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزد
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند
درست فکر کن
کجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز
***
سهراب توي اين شعرش اساسي ترين پرسش زندگيشو مطرح کرده، کجاست سمت حيات
ميخواد بدونه حقيقت زندگي کجاست، ميخواد در مورد آفرينش بدونه
من از کدام طرف مي رسم به يک هدد
دنبال کسي مي گرده که توي اين سفر معرفت دستشو بگيره
اين شعر نشون مي ده که رسيدن به حقيقت هميشه دغدغه فکريش بوده و دست از سرش برنداشته
حقيقتي که به دنبالش به هند و افغانستان و آسياي شرق سفر کرد تا اشراق بودا رو هم تجربه کنه
نمي دونم چرا فکر مي کنم بالاخره به يه چيزايي رسيد و فهميد هسته پنهان اين ترنم مرموز کجاست
اينو حسم بهم مي گه
خوش به حالش و روانش شاد


message 4: by [deleted user] (new)

نزديک آي
***
بام را بر افکن
و بتاب که خرمن تيرگي اينجاست بشتاب درها را بشکن
وهم را دو نيمه کن
که منم هسته اين بار سياه
اندوه مرا بچين که رسيده است
ديري است که خويش را رنجانده ايم و
روزن آشتي بسته است
مرا بدان سو بر
به صخره برتر من رسان
که جدا مانده ام
به سرچشمه ناب هايم بردي
نگين آرامش گم کردم
و گريه سردادم
فرسوده راهم
چادري کو ميان شعله و با
دور از همهمه خوابستان؟




message 5: by Zahra (last edited Aug 25, 2016 12:26PM) (new)

Zahra هر کجا هستم باشم.
اسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت
من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
...
این می تونه یکی از نشونه های ره یافتگی سهراب باشه همونطور که نینای عزیز اشاره کرد.
سهراب راه را رفت. یافتنی را یافت و حال سعی دربیان ان دارد
برای اینکه هدف رو بشناسیم باید چشم ها را بشوییم.چتر ها را ببندیم و زیر باران برویم


message 6: by [deleted user] (new)

دلسرد
***

قصه ام ديگرزنگار گرفت
با نفس هاي شبم پيوندي است
پرتويي لغزد اگر بر لب او
گويدم دل : هوس لبخندي است

خيره چشمانش با من گويد
كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان ، با من گفت
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

خشت مي افتد از اين ديوار
رنج بيهوده نگهبانش برد
دست بايد نرود سوي كلنگ
سيل اگر آمد آسانش برد

باد نمناك زمان مي گذرد
رنگ مي ريزد از پيكر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سر ما

گاه مي لرزد باروي سكوت
غول ها سر به زمين مي سايند
پاي در پيش مبادا بنهيد
چشم ها در ره شب مي پايند

تکيه گاهم اگر امشب لرزيد
بايدم دست به ديوار گرفت
با نفس هاي شبم پيوندي است
قصه ام ديگر زنگار گرفت
***
دلسرد مال اولين کتاب سهراب "مرگ رنگ" است ، اين سهراب کجا و سهراب مسافر و صداي پاي آب کجا
اينجا شايد اول آشفتگي و نطفه جستجوي سهراب باشه


message 7: by Mahdi (last edited Aug 25, 2016 12:27PM) (new)

Mahdi Nosrati | 2 comments سهراب اگر نقاش نبود شاعر خوبی هم نمی شد .یا اگر شاعر نبود نقاش خوبی نمی شد.گرایش سهراب به زیبا دیدن و ثبت زیبایی در هر دو هنر (شعر و نقاشی )باعث بی همتایی او میشود. خلق زیبایی بی درک آن امری غیر ممکن است اما اگر به سراغ شخصیت خود سهراب برویم و پرسه ی او را در سرزمین های دوردست و نزدیکتر و چیزهای زیادی که دیده خوب تماشا کنیم به تنه هایی که گاه بودا میزند و حرفهایی که از اسلام میزند به قبله اش به آیینش که در نهایت در زیباترین اتو بیوگرافی که خوانده ام اعلام میکند "من مسلمانم/قبله ام یک گل سرخ/جانمازم چشمه/مهرم نور.." و در چند مصرع بعد نسبش را به رود گنگ(رودخانه ی مقدس بوداییان هند) و دیگر چیزها نسبت میدهد ، رد توجه و تاثر او را در بیان زیبایی در آیین های مختلف میبینیم .اگر شعر گفته اید این سوال را در ذهنتان پاسخ دهید که در انتخاب واژه ها به کدام اصل بیشتر توجه می کنید به زیبایی کلمات یا به مفهومی که در ذهن پرورده اید؟ جواب سوال این است که نگرش زیبای شما باعث انتخاب واژگان زیباتر میشود .شاید دیده باشید آدمهایی را که در خلق زیبایی دستی دارند .آنها خود بخود کلامشان شاعرانه میشود و کارشان زیبا.
امروز اگر شعر سهراب زیباست دلیلش این است که جهانبینی و نگرش سهراب زیباست .تلقی او از جهان پیرامونش و رنگی که به آن می زند باعث میشود که زمزمه ی شعرهای او زیباشود و جالب آنکه زیباترین شعرهای سهراب در میان کارهای میانی و نهایی او شکل میگرد.سهراب را شاید اگر نقاشترین شاعر بنامیم گزافه نگفته باشیم.چون در خلق زیبایی که ویژگی حیاتی هنر است هم در نقاشی هم در شعر هم در تمام هنرها ارایه ی تصویری زیبا از ذهن هنرمند و توارد آنچه او پیشتر اندیشیده و آنچه اکنون به ذهن ما وارد میشود،باعث میشود که به زیبایی پی ببریم .
شاید از خیلی ها آدرس خانه دوستی را پرسیده باشند اما کداممان مثل سهراب نشانی داده ایم. در همین شعر، سهراب حتی زمان وقوع این سوال را هم رنگ میزند "در فلق بود که پرسید سوار"فلق زمانی از روز است که در آسمان رنگی تازه رخ میکند برگنبد نیلوفری....
سهراب شاعر رنگهاست و نقاش شعرها.
سهراب ،شاعرونقاشی است که با آنچه از زیستن درک کرده بود چاره ای نداشت جز آنکه برود.زود هم برود،خوب هم برود.


message 8: by [deleted user] (new)

روزني دارد ديوار زمان
که آز آن چهره من پيداست
چيزهايي هست
که نمي دانم
مي دانم ، سبزه اي را بکنم خواهم مرد
مي روم بالا
تا اوج
من پراز بال و پرم
راه مي بينم در ظلمت
من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دارو درخت
پرم از راه
از پل
از رود
پرم از سايه برگي در آب
چه درونم تنهاست
***
سهراب به بزرگترين حقيقت که همه ما هم بايد بدونيمش رسيده، اينکه هر چقدر آدم دوروبرمون باشه، هر چقدر دوست و آشنا داشته باشيم حتا اگه عاشق هم باشيم بازم درونمون تنهاست، چون بخشي از خداونديم


message 9: by Faeze (last edited Aug 25, 2016 12:28PM) (new)

Faeze | 27 comments فراتر

می تازی، همزاد عصيان
به شکار ستاره ها رهسپاری
دستانت از درخشش تير و کمان سرشار
اينجا که من هستم
آسمان، خوشه ی کهکشان می آويزد
کو چشمی آزمند؟

با ترس و شيفتگی، در برکه ی فيروزگون، گل های سپيد می کنی
و هر آن، به مار سياهی می نگری، گلچين بی تاب
و اينجا _افسانه نمی گويم_
نيش مار، نوشابه ی گل ارمغان آورد

بيداری ات را جادو می زند
سيب باغ تو را پنجه ی ديوی می ربايد
و_قصه نمی پردازم_
در باغستان من، شاخه ی بارور خم می شود
بی نيازی دست ها پاسخ می دهد.
در بيشه ی تو، آهو سر می کشد، به صدايی می رمد
در جنگل من، از درندگی نام و نشان نيست.
در سايه_آفتاب ديارت، قصه ی «خير و شر» می شنوی
من شکفتن را می شنوم.
و جويبار از آن سوی زمان می گذرد

تو در راهی
من رسيده ام
اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل
ميان ما راه درازی نيست: لرزش يک برگ

***
و سهراب همیشه و به هر وسیله ی ممکن از رنگ و نقش گرفته تا به معجزه ی کلام و شعر از فراترها سخن گفت و گفت، اما نتیجه آن شد که آدمی امروز برای کشف پیام وی نه وقتی و نه حسی خرج نکرد


message 10: by [deleted user] (last edited Sep 14, 2007 10:52PM) (new)

نيايش
***
نور را پيموديم
دشت طلا را در نوشتيم
افسانه را چيديم
و پلاسيده فکنديم
کنار شنزار آفتابي سايه ما را نواخت
درنگي کرديم
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم
ابري رسيد
و ما ديده فرو بستيم
ظلمت شکافت زهره را ديديم
و به ستيغ برآمديم
آذرخشي فرود آمد
و ما را در نيايش فرو ديد
لرزان گريستيم خندان گريستيم
:رگباري فرو کوفت
از در همدلي بوديم
سياهي رفت
سر به آسمان سوديم در خور آسمان ها شديم
سايه را به دره رها کرديم
لبخند را به فراخناي تهي فشانديم
سکوت ما به هم پيوست
و ما
ما شديم
تنهايي ما تا دشت طلا دامن کشيد
آفتاب از چهره ما ترسيد
دريافتيم و خنده زديم
نهفتيم و سوختيم
هر چه بهم تر
تنها تر
از ستيغ جدا شديم
من به خاک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتي و خدا شدي
***

سهراب توي اين شعر به زبان زيبا و پر رمز و راز خلقت انسان و هبوطش را به تصوير کشيده
من که خيلي نفهميدم اما لذت بردم






message 11: by S.Parisan (last edited Aug 25, 2016 12:32PM) (new)

S.Parisan | 2 comments تپش سايه دوست

تا سواد قريه راهي بود.
چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي ،
شب درون آستين هامان.

مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.
از كلام سبزه زاران گوش ها سرشار،
كوله بار از انعكاس شهر هاي دور.
منطق زبر زمين در زير پا جاري.

زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا ميشد.
پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند.
چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد.
هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر.
هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند.
جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد.
ما گروه عاشقان بوديم و راه ما
از كنار قريه هاي آشنا با فقر
تا صفاي بيكران مي رفت.

بر فراز آبگيري خود بخود سرها خم شد:
روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب
و صداي دوست مي آمد به گوش دوست.


message 12: by [deleted user] (new)

THE SOUND OF MEETING
***
Basket in hand I walked to the marketplace, it was morning

Basket in hand I walked to the marketplace, it was morning
Fruits were singing
Fruits were singing in the sun
On the trays, life was dreaming of eternal surfaces on the perfection of skins
The anxiety of orchards beamed under the shadow of every fruit
Now and then a some unknown thing floated in the shining of quinces
Each pomegranate extended its color to the land
Of the pious
But alas the vision of fellow citizens
Was a tangent on the radius of sour oranges?

I returned home. Mother asked
“Have you bought any fruit from the marketplace?”
-How can this basket contain the fruits of eternity?”
-“I told you to buy a pound of fine pomegranates”
-“I tried a pomegranate
Its extension was beyond this basket.”
What shall we do for lunch – “How about the quinces…”?

At noon the image of the quince in the mirrors moved to the farthest edge of life
At noon the image of the quince in the mirrors moved to the farthest edge of life




message 13: by Maryam (last edited Aug 25, 2016 12:43PM) (new)

Maryam Shahriari (maryambanoooo) من هم عاشق اين جمله ي سهرابم. هميشه وقتي واقعا نياز به پرواز رو توي وجودم حس مي كنم به ياد اين جمله ي سهراب مي افتم...


message 14: by Sina (last edited Aug 25, 2016 12:59PM) (new)

Sina | 1 comments از همون روز اول دلم می خواست که يک حرفه ای باشم، که البنه نشد، اونقدر قدرت دارم که درس و کار و خانواده را بهانه نکنم، خيلی استعداد داشتم، اما جوهره اش را نداشتم. الان هم اگر دستم هنوز يک جونی داره، به برکت اون چند سال درست تمرين کردن هست، به قول حسن عشقی اولين استادم :"توانا بود هر که تمرين کند"

درسته که يک آهنگساز حرفه ای نشدم، اما بالاخره خوب چند تايي آهنگ ساختم، سال اول بودم و اوايل آشنايي ام با بابی سنتوری(بابک دشتی نژاد) بود، هر چند که اصل دوستی من و بابک از سال دوم بود، اما همون چهار و يا پنج ماه هم تاثيرش رو تو ساز زدن و همينطور افکار دست نخورده ام گذاشته بود، به هر حال بابک فقط يک نوازنده ساده نبود، براي خودش فکر و فلسفه ای داشت و طبعا روی اطرافيانش تاثير گذار بود.

بعد از پنج ماه برگشتم خونه، ترم اول را با همه بدی ها و خوبی هاش تموم کرده بودم، چند روزی بود که روی يک قطعه جديد، با يک ملودی عجيب و با اسم عجيب تر غروب در حياط و اضطراب پنجره کار می کردم.

خوب طرفدار سهراب و ارتباط با طبيعت بودم و هستم.

معلم نازنينی داشتم، که فيزيک درس می داد و من و شايد نيمی از گيلان مديونش بودند، ولی ا... اردشيری يک پهلوان واقعی بود، مجانی درس ميداد، و بايد بگم فوق العاده هم درس می داد، برای من و خيلی های ديگه نماد انسانيت و مردانگی بود، يک پدر واقعی.

شبی رفتم پيشش، از ديدنم خيلی خوشحال شد. انگار يک دوست قديمی رو بعد از سالها ديده، "گردن کلفت چطوری؟ بابا خوبه؟ امروز به يادت بودم، درسا چطور بود گردن کلفت؟ من که بابا خستم، دارم مي ميرم، تا کی روزی هفده ساعت کار کنم برای اين مردم بی معرفت، بابای تو هم مثل من اشتباه می کنه؟ بايد مثل همه دزد باشی، مثل اين مردک.... جزايری"

می گفت و می گفت، و بعدش هم رفت، چون کلاسش شروع شده بود، گيج بودم، اومدم خونه و شروع کردم به تمرين همون قطعه جديد، همون شبم بی هيچ دليلی اسم قطعه رو گذاشتم: مرگ ريحان

گذشت و گذشت، و مرگ ريحان کاملتر و کاملتر می شد، ريحان برای من نمادی از پاکی و صلح بود.

شانزدهم ارديبهشت مرگ ريحان کامل شد، حتی نت نويسی اش را هم تموم کرده بودم. شب، وحيد سه تار به دست، و حسين حافظ به دست، و من هم مرگ ريحان می زدم، و همگی شاد بوديم، مادرم زنگ زد و گفت: اردشيری مرد

تازه اون لحظه بود که من فهميدم، ريحان اردشيری بود.

وقتی پدرم مرد، پاسبانها همه شاعر بودند. پاسبانها وحيد و حسين بودند که هنوز شاد بودند، و پدر من اردشيري.

sina Santooori-7Khordad 1386


message 15: by [deleted user] (new)

كنار تو تنها تر شده ام
از تو تا اوج، زندگي من گسترده است
از من تا من، تو گسترده اي
با تو برخوردم
به راز پرستش پيوستم
از تو براه افتادم
به جلوه رنج رسيدم
!و با اين همه اي شفاف
!و با اين همه اي شگرف
مرا راهي از تو بدر نيست
زمين باران را صدا مي زند
من ترا


back to top