داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
مترو
date
newest »
newest »
البته می بخشید ولی وقیحانه صحیح است نه وقیهانهدگر اینکه خوانش این داستان حس خوشایندی به آدم می دهد ولاغیر. نداشتن منطق داستانی که پایه داستان است و هیچ ایرادی نمی توان به آن گرفت. اما داستان به غایت تک بعدی به نظر می رسد.
حرف های داستان کمی مبتذل و نخ نمایند و این حداقل برای من چندان خوشایند نیست.
والبته این مسئله بیشتر شخصی است اما چه اصراری بر گذاشتن تاریخ به میلادی؟
پ.ن. متاسفانه کاربرد واژه ی مبتذل مغایر با معنای اصلی آن است کما اینکه منظور بنده همان معنای اصلی است نه آنچه باب است.
با نازنین موافقم ، ایده جالبی بود ولی مطاقا با فرهنگ ایرانی سازگاری نداشت . شما همیشه نقد های تند و تیزی می کنید ، دوست دارم دعوتتون کنم به نقد نوشته ی خودتون .در هر صورت دیدن ارائه این داستان از شماخوشایند نبود .
تقدیم به نسترن ِ عزیزاین داستان خطِّ سیر ِ ثابتی داشت و گرچه نویسنده (یعنی خود ِ بنده :دی) چند بار خواسته از فراز و فرودهایی در نوشته استفاده کند، امّا نتوانسته تعلیق را در داستان به وجود بیاورد (به جز بخشی که سپیده دست ِ پسر رو می کشه داخل، که البته اون هم تعلیق ِ کوتاهی بود). دیگر این که به جای تلاش برای فضاسازی ِ داستان، حالات ِ روحی و جسمی ِ سپیده برای سادگی ِ کار به خواننده طی ِ جملاتی القا شده (مثل: از طرفی از آنکه مجبور بود سی دقیقه ی دیگر هم سر پا بایستد درمانده به نظر می رسید.) نویسنده، روایت گر ِ اتفاقی ست که در واقعیّت امکان ِ وقوع آن بسیار نامحتمل است، و متأسفانه از این موقعیّت، به جای بهره گیری در یک فضای سوررئال، یا استفاده از قالب ِ داستانی ِ مدرن، به سمت ِ یک قالب ِ کلاسیک برای داستان رفته که باعث ِ تنزّل ِ موضوع در حدِّ یک داستان ِ پاورقی روزنامه ها می گردد. شاید موضوع در ذهن ِ نویسنده خوب پرداخت نشده و تنها از حسِّ جسارت و گستاخی (و شاید ابتذال) نویسنده نشأت گرفته است، امّا با این حال نمی توان منکر شد که داستان روند ِ معقولی دارد و خسته کننده نیست.
دیالوگ ها به جای این که از زبان ِ شخصیت ها در بیایند، از زبان ِ نویسنده کتابت شده اند و همین مسئله، داستان را به ترجمه نزدیک کرده است؛ در صورتی که با کار کردن روی شخصیت پردازی (که در این داستان ضعیف بود) و بهتر کردن ِ دیالوگ ها نویسنده می توانست به نتیجه ی بهتری برسد.
پایان ِ داستان، ضعیف ترین پایان ِ ممکن بود، چرا که نویسنده با وارد کردن ِ آن «دختر» سعی در آسان کردن ِ کار ِ خود و خواننده داشته تا معمای حل نشده ی در ِ گوشی صحبت کردن را به سادگی برای خواننده رو کند. شیوه ی باز کردن ِ این گره در داستان، از ضعیف ترین و ساده ترین انواع ِ آن بود که تنها از پس ِ یک نویسنده ی ناشی و تازه کار بر می آید.
در مجموع، این داستان فاقد ِ فضاسازی ِ لازم برای حادثه ای است که روایت گر ِ آن است و در مجموع یک داستان ِ دم ِ دستی است.
-------
علیرضا جان، از این که داستان رو خوندی و اون ایراد ِ من رو تصحیح کردی ممنونم. فکر می کنم بقیه ی حرف ها رو تو نقدی که خودم نوشتم گفتم، ولی در مورد ِ تاریخ ِ میلادی باید بگم که تاریخ ِ خورشیدی اش رو به خاطر ندارم :)
-------
نازنین از حُسن ِ نظر ِ شما هم سپاسگزارم :)



ساعت نه شب بود و مترو مانند همیشه به علت تأخیرهای پیاپی که در ساعات شلوغی همه به آن عادت داشتند مالامال از جمعیت شده بود. در همین حال « سپیده » با عجله سوار واگن شماره ی سه ی قطار شد و قطار بلافاصله شروع به حرکت کرد. سپیده ابتدا خوشحال شد که توانسته در آخرین لحظات سوار قطار شود، و اما از طرفی از آنکه مجبور بود سی دقیقه ی دیگر هم سر پا بایستد درمانده به نظر می رسید. در همین افکار سیر می کرد که مرد جوانی که تقریبا هم سن خودش بود و درست جلوی او روی صندلی نشسته بود به وی گفت:
- سرکار خانم! شما بسیار خسته به نظر می رسید و من از اینکه سر پا ایستاده اید بسیار ناراحتم، به همین دلیل به یک شرط حاضرم جایم را به شما بدهم.
سپیده اندکی اندیشید. یعنی مرد جوان چه در سر داشت؟ اما در نهایت با خود گفت هرچه باشد ارزش شنیدن را دارد؛ پس پرسید:
- به چه شرطی؟
مرد لبخندی زد و گفت:
- به شرط آنکه همینجا مرا ببوسید!
سپیده ناگهان به خنده افتاد! او حتی نمی دانست باید چه جوابی به او بدهد! پس وقتی خنده ی بلندش را از نیمه ی کار می گذراند با همان خنده پرسید:
- ببینم! یعنی آنقدر برایت مهم است که برای گرفتن یک بوسه از من چنین داستانی را سر هم کرده ای؟
- بله، واقعا از صمیم قلب دوست دارم که شما مرا ببوسید!
چه وقیهانه! هر کس دیگری جای سپیده بود حتما همین فکر را از سر می گذراند، برای فکر کردن خیلی خسته بود. این شد که به مرد جوان نزدیک و نزدیک و نزدیک تر شد تا آنجا که لب هایش کاملا لب های مرد را در بر گرفت! همه، حتی خود مرد جوان هم، از این حرکت محیرالعقول حیرت زده شدند! پس از چند ثانیه سپیده لب از لبان مرد جوان برداشت و در حالی که لبخندی از سر شرم و خرسندی توأمان می زد زیر چشمی به پسر خیره شد. کمی طول نکشید که همان لبخند بر لبان پسر هم پیدا شد. سپس مرد به آرامی برخاست و از سپیده با تشکر و احترام خواست که جای او بنشیند. سپیده هنوز خودش هم نمی دانست که چه کرده است و چطور و چگونه این اتفاق عجیب به وقوع پیوست. باز هم در همین افکار غوطه می خورد که کمتر از دقیقه ای قطار به ایستگاه رسید و سپیده با کمال تعجب دید که مرد به سمت در خروج روانه شد! ناگهان فهمید که مرد چه کلکی سوار کرده است! خون در چشمانش جهید و با عصبانیت بر سر پسر فریاد زد:
- ای متقلب شیاد! تو در هر صورت از جایت بلند می شدی! چطور توانستی این همه رذل باشی که من را گول بزنی؟
مرد با خونسردی و در حالی که هنوز همان لبخند زیبا و سبک سرانه بر لبانش بود پاسخ داد:
- من تنها درخواستی از تو کردم و تو خودت قبول کردی. می توانستی قبول نکنی و منتظر یک جای خالی دیگر بمانی!
سپیده دید پسر راست می گوید، و البته از طرفی طعم لب های مرد هنوز از لبانش به کلی نرفته بود و دوست نداشت این احساس های خوب (!) به این زودی پایان پذیرد. بنابراین هیچ نگفت و خاموش نشست.
قطار در همین مدت به ایستگاه رسیده بود و درهایش باز می شد تا مرد قطار را برای همیشه ترک کند. او به سمت در رفت تا قدم به بیرون بگذارد اما ناگهان کسی مچ دست چپ او را گرفت و با شدت کشید و مانع پیاده شدن او شد، بدون فوت وقت او را چرخاند و قبل از اینکه مرد حتی بفهمد چه در حال روی دادن است خود را در آغوش کسی یافت که فکر می کرد دیگر هرگز او را نخواهد دید. سپیده با تمام قدرت او را به خود می فشرد و تمام تلاش های ناخودآگاه مرد برای برای اجتناب از یک بوسه ی دیگر بی فایده نمود. سپیده با تمام وجود لبانش را بر لب های مرد می فشرد و کم کم مرد هم تسلیم سپیده شد. زمان همینطور می گذشت و آن دو در آغوش هم میان جمعیتی مزدحم همدیگر را بوسیدند تا آنکه درهای قطار بسته شد و قطار بار دیگر به راه افتاد. سپیده پس از چند لحظه به آرامی لب از لب های مرد جوان برداشت. در چهره ی هر دوی آنها آثار تهییج و سردرگمی موج می زد. نفس هر دو به شماره افتاده بود. سپیده صبر کرد تا هر دو کمی آرام تر شدند، سپس هر دو دستش را روی شانه های مرد گذاشت و روی پنجه ی پا بلند شد و وزن خود را به مرد انداخت و در گوش چپ او چیزی نجوا کرد. مرد جوان که در تمام آن مدت لبخند زنان به حرف سپیده گوش می داد، ناگهان خنده ای از روی سرمستی زد و سپیده هم در همان حال از او جدا شد و در حالی که خودش نیز همان لبخند زیبای توأم با شرم و خوشحالی را بار دیگر می نمایاند به جای خود بازگشت و نشست. مرد جوان هم در حالی که هنوز شاد بود و لبخند می زد همان ایستگاه از قطار پیاده شد.
*****
سپیده از قطار پیاده شد. داشت به سمت پله های ایستگاه می رفت که دختری با او سر صحبت را باز کرد:
- من امروز کل ماجرای شما رو دیدم و هنوز هم حیرت زده ام! چطور توانستی آن کار را بکنی؟
سپیده که خود نمی دانست چطور چنان عملی از او سر زده بود، به سادگی در پاسخ گفت:
- کافیست که در این روزمرگی ها هر اتفاق را فرصتی بدانی که می تواند زندگی ات را دگرگون کند.
دختر متوجه نشد منظور سپیده چیست و علاقه ای هم نداشت بفهمد که چنین توجیهی چطور می تواند به بوسیدن مرد غریبه ای، ولو جذاب و دوست داشتنی، منجر شود. این بود که ادامه داد:
- چیزی که بیشتر بیش از همه حیرت زده ام کرد صحبت در گوشی تو با پسر بود. همدیگر را می شناختید؟ مگر به او چه گفتی که ناگهان آن طور قهقهه زد؟
سپیده این بار لبخندی از آن دست لبخندهای مکارانه که تنها بعضی دختران جوان با شیوه اش آشنایند زد و گفت:
- هیچ، تنها در گوش او گفتم که من هم چون دیدم او بسیار بوسیدن من را دوست دارد حاضر شدم بار دیگر بوسه ای هدیه اش بکنم، البته به آن شرط که آنقدر بوسیدنم را کش بدهم که او از مقصدش جا بماند و اجباراً سی دقیقه تأخیر را با جان و دل بپذیرد!
دختر شروع کرد به خنده، و سپیده هم با او خندید! اما یک آن با تعجب پرسید:
- پس چرا آن مرد جوان هم خندید؟ من اگر جای او بودم اصلا خوشحال نمی شدم!
- آخر من همه ی داستان را به تو نگفتم! اما همین قدر بدان که من در گوش او گفتم که هر شب ساعت نه در واگن شماره ی سه به دنبال جایی برای نشستن هستم!
در یک آن سپیده و آن دختر به هم چشم دوختند؛ در چشمان آن دختر تعجب فراوان دیده می شد و در چشمان سپیده برق خوشحالی می درخشید... سپس ناگهان هر دو با هم خندیدند و ایستگاه را ترک کردند.
4/15/2009
ایستگاه مترو