داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
دلتنگی 7
date
newest »
newest »
همون خنده ها كه...این جمله بد جوری من رو منقلب کرد.... می دونم کدوم خنده ها رو می گی. به قول ِ خودت: «ميرم انقد ميرم كه تو تاريكى گم شم كه ديگه صداى اون خنده ى ريز رو نشنوم و به هيچي فكر نكنم»
اشکان جان، جمعه جاتون رو خالی می کنیم! :دی





دیگه اصلا واست مهم نیست اطرافت چی می گذره فقط خودتی واسه خودت
اصلا انگار همه چى بكگراند ميشه وقتايى كه اينجورى ميشى خودتى زلالى پاكى خوبيش اينه كه اون موقع اون كارى رو مى كنى كه دلت مى خواد به اون چيزى فكر مى كنى كه شايد هيچ وقت در حالت عادى وقتش رو نداشته باشى من اين شبا رو دوست دارم شباى مستى شبايى كه شفاف ميشم شبايى كه دوست دارم تنهايى تا اسكله پياده برم و با خودم سوت بزنم و به ماشيني نگاه كنم كه كنار اسكله پاركه و صداى آهنگ لاو استوريش تو همه درياچه پيچيده همونى كه از پشتش صداي خنده ى ريز مياد از همون خنده ها كه...
من اين شبا رو دوست دارم چون اين شبا منو ياد خيلي چيزا ميندازه ياد من ياد تو ياد ايران دستامو مى كنم تو جيبم و سوت ميزنم و ميرم انقد ميرم كه تو تاريكى گم شم كه ديگه صداى اون خنده ى ريز رو نشنوم و به هيچي فكر نكنم