داستان كوتاه discussion

33 views

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Naarden (new)

Naarden | 35 comments ام م م م ...من نقد دقیق نمی نوم بکنم...فقط میتونم بگم...تقریبا خوب بود.
موفق باشین


message 2: by Naarden (new)

Naarden | 35 comments نمی تونم
ببخشید اشتباه شد
!!!!!!!!!!!!!!!!!!


message 3: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments این داستانتو نسبت به کار قبلیت قویتر میدونم و اینکه کاملا به دل نشست البته به دل من
و اما داستان
زنگ ساعت لحظه ی دیگر می خواست به صدا درآید که انگشتان مرد بنا به عادت با فشار آرامی که به دکمه ساعت وارد کرد،
بنا به عادت؟
این اشتباه اونم تو خط اول داستان تو ذوق میزنه اینکه چرا گفتی بنا به عادت نشون بده بنا به عادت

در آشپزخانه دستانش پیش از آنکه از مغزش فرمان ببرد، برمبنای عادت شعله ی اجاق گاز را روشن کرد.
همون اشتباه قبلی یعنی گفتن نه نشان دادن
ببین تو میخوای یه آدمی رو تصویر کنی که زندگیش از رو عادته خب این درست ولی آخه چرا اینو داد میزنی آرومم بگی خواننده دانا اینو میفهمه تو اینطوری بین خواننده ی ساده و خواننده حرفه ای مرزی قائل نشدی

پیش زمینه عادت انطباق است، انطباق نیز تنها نیاز به قوه تمییز دارد. همان قوه تمییزی که آدم را از حیوان متمایز می کند تا در طبیعت سلطه پیدا کند.
این طور نوشتن که توی داستان مقاله بنویسی سبک توئه و من بهش احترام میذارم و اینو میخوام بگم که میتونستی تا اینجا اصلا از کلمه عادت استفاده نکنی بلکه اونو نشون بدی و یکباره بیای مقالتم بنویسی مثل این جمله و حالا اسم عادتو بیاری اینطوری بهتر نیست؟
عادت کرده است سیاه و سفید فکر کند بابا اینو نگو نشون بده
میدونی این کلا مقاله نویسیه نه داستان کوتاهی که توش حرفی هم نویسنده با مخاطب زده باشه چون یکی از اصلی ترین اصول داستان کوتاه نادیده گرفته شده
آخر داستان خیلی خوب تموم شد و خواننده رو غافلگیر کرد البته نه از اون غافلگیری های مبتذل
من نقاط قوت داستانو چندتا چیز میدونم
تصویر سازی
موضوع انتخابی
و پایان بندی
موفق باشید


Nader - نادر ـ عمومأ مرد جا افتاده ای که سالها و هر روز رأس ساعت مشخصی از خواب بلند میشود(مانند یک قاضی دادگستری)، بنا به همان عادت همیشگی احتیاجی به زنگ ساعت ندارد و با ساعتی درونی رآس ساعت مقرر از خواب بلند میشود. انتخاب چنین صحنه ای برای ورود به روایت میتواند ناقض تم اصلی باشد۰
ـ ... کف قهوه ای کمرنگی سطح قهوه جوش (یا قهوه) را پوشاند؟
بعد از کاربرد زمان گذشته در دو پاساژ نخستین، در پاساژ سوم از زمان حال استفاده میکنید: ـ حالا او در سالن پذیرایی روبروی .... نشسته است و ... بیرون را نگاه میکند۰
این امر تداوم زمانی را برای من خواننده دچار خلل میکند، و خود شما هم مجبورید از کلمه ی حالا در آغاز این پاساژ استفاده کنید، چرا از همان تداوم زمان بکار گرفته شده در بالا استفاده نکردید؟
از اندیشه های صبحگاهیش تا آخر در واقع تأکیدی است که برای خواننده ی حرفه ای خارج از حوصله است۰ میتوان تمام این پاساژ را در پاساژهای دیگر، آرام و با اشاره، دوباره و دوباره بدون اینکه مستقیمأ در اختیار خواننده بگذارید، مطرح نمایید۰ این در واقع مشکل بزرگی است که در روایتگری شخصی یعنی او ـ راوی برای بسیاری از نویسندگان وجود دارد، اینکه (او) از بیرون نگاه میشود و نمیتوان به سادگی دید درونی را توصیف نمود، همین مشکل باعث میشود که احساس خواندن مستقیم یک مانیفست یا نظریه به خواننده القاء میشود که تداوم خطی و هماهنگ پاساژ قبلی با بعدی را درهم میریزد۰ اینکه او قاضی دادگستری است را میتوان در توصیف واقعه وارد کرد، یعنی هنگام برداشتن فرضأ پرونده ای که روی آن نوشته شده (دیوان عالی دادگستری) و بدنبالش در جایی دیگر مثلأ برداشتن لباس مخصوص قضات از جالباسی آن هم بعنوان یک یونیفورم که بشکل عادت و هر روزی از آن استفاده میشود۰) منظورم نمایش دادن و به واقعه درآوردن آنچه که مستقیمأ در اختیار خواننده گذاشته اید است۰

پیش زمینه ی عادت به نظر من ضرورت است؟ بعنوان مثال مسیری را که هر روز برای رسیدن به محل کار طی میکنم براساس ضرورتها انتخاب میکنم (اینکه زودتر و راحت تر و کم خرج تر و و به محل کار خود برسم) و بعد بدان عادت میکنم، یعنی خودم را با آن انطباق میدهم۰ چه حیوان هم برای رسیدن به آبشخور از عاداتی استفاده میکند که از ضرورت می آید، و در این جا قوه ی تمییز در مورد انسان باعث میشود تا بتواند عادات خود را دائمأ تصحیح کند، حیوان از چنین قوه ی تمییزی بی بهره است و شکارچیان از همین عادت بدون قوه ی تمییز برای شکار او استفاده میبرند۰
در اینجا اگر این مورد را به شخص قاضی که بایستی دارای قوه ی تمییز بسیار حساس و والایی باشد، تعمیم میدادید و نزدیک شدنش را به حیوانی که فقط از روی عادت اقدام میکند، گسترش میدادید، شخصیت قاضی را به بهترین نحو بیان کرده بودید۰ بعنوان مثال گربه ای که هر روز برای خوردن شیر پشت در خانه ی قاضی نشسته است و قاضی بایستی در ساعت مقرر به او شیر بدهد۰ منظورم همان اجتناب کردن از بیان صریح در این پاساژ بشکل یک مانیفست است۰
انسان هنوز بر طبیعت سلطه پیدا نکرده است و با یک زلزله و یا سونامی، یک طوفان خورشیدی یا برخورد یک سحابی نابود خواهد شد۰ انسان بنا به همان ضرورتها تلاش بر حفظ بقای خویش در طبیعت قهار داشته و عادات پایه ای او به عادات حیوانی بسیار نزدیک است۰
ـ در حیطه ی اجتماعی نیز...... در اینجا هم باز به همان گونه ی مستقیم نظریات خود را بیان کرده اید بطور حتم با این خطر پذیری که شاید هم نه چنین باشد که شما میگویید۰ قوه ی تمییز، منبع قدرت، انطباق، و عادتی که جایگزین احساس و عاطفه و مهمتر از همه جایگزین تفکر میگردد۰ وقتی این چنین صریح و با چنین تأکیدی چنین مانیفستی را در معرض شعور خواننده قرار میدهید، آیا توجه دارید که پرسشهای بسیاری را در ذهن او برانگیخته اید که جای پاسخ دادن به آنها را در گستره ی روایت نبایستی خالی بگذارید؟ بعنوان مثال آیا کسی که از احساسات و عواطف برخوردار است، دچار عادات نیست؟ و یا اگر این قاضی بعنوان مثال یک دانشمند فیزیک اتمی بود که تفکراتش پایه ی تئوری های نسبیت میگردید، نمی توانست دچار همین عادات باشد؟ به نظر من شما در نوشته هایتان مانیفستهایی را ارائه میدهید که عمومیت دادن آن بر شعور کلی خواننده ی متفکر گران تمام میشود، بایستی مکث کند و به آنچه میگویید دقیقتر شود و انرا مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد۰ (همینجا در میانه ی واقعه )همین امر باعث افت روال واقعه در مسیر خطی و اصولی خود میگردد۰
ـ و مرد که از دوران کودکی .... به نظر من سکته ی زمان یک غیرممکن است، زمان همیشه جاریست، کش می اید، کم و زیاد میشود اما دچار سکته نمیشود۰ و اگر احساسی که در من ایجاد کرده اید که این شخصیت چنان دچار عادت است که به شکل یک ماشین درآمده، یعنی احساس و عاطفه ای ندارد و بعد از این همه عادت به عادات، اعمالش همه ماشینی شده، چگونه بایستی قهوه تلخ را به دهان تحمیل کند، دهان هم عضوی از این ماشین است که دست و یا پا عضوهای دیگر آن۰
ـ روال عادی (عادتی) و نرم های اجتماعی نشان میدهد که صبح بعد از برخاستن از رختخواب شخص بر حسب ضرورت هایی که عادات را تشکل میبخشند به حمام میرود و بعد برای نوشیدن چای یا قهوه یا صبحانه اقدام میکند، شاید اگر این روال عادی شکسته شود، یعنی شخص به محض بلند شدن از جایش به سراغ سیگار یا قهوه برود، بیشتر چنین برداشتی را در من ایجاد کند که این شخص از جمله ی عادت شکنان است۰
ـ آخرین کاری که مانده پوشیدن لباس است، ..... در همینجا میتوانستید کلیه ی مشخصات قاضی بودن او را توصیف نمایید، آن هم در درون واقعه، با چند استعاره یا اشاره۰ و همانطور که وصف کرده اید ماشینی بودن حرکات بر حسب عادت، دست ها و پاها که همچون روبوت عملکرد دارند۰
ـ مرد لحظه ای درنگ کرد ... افسوس که بنا به ضرورت کارش آنرا به او تحمیل کرده بودند.... درک من از این توصیف این است که کار با این دستگاه (تلفن) هم برایش به شکل یک عادت درآمده است، هرچند که از آن بیزار است۰ زنگ زدن تلفن علامتی است که بایستی او را به انجام عادت همیشگی یعنی پاسخ دادن بدان در هر شرایطی ترغیب کند و دلیل بیزاری از تلفن به نظر من برای شخصی مثل یک قاضی یا دکتر که در جریان وقایع حیاتی و مهم قرار دارند، برای پاسخ ندادن به سه بار تلفنی که به او شده، کفایت نمیکند و باز هم برای من بیشتر نوعی شکستن عادت تلقی میگردد۰

انتخاب نقطه ی عطف شگفت آور پایانی برای من مرور دوباره ی روایت را ایجاب میکرد۰ و یافتن یک چرا؟ و این بهترین قسمت از این روایت برای من است۰ بدنبال یافتن این چرا روایت را چند بار مرور کردم تا بتوانم جواب را بیابم، در این مرورها به موارد بالا برخورد کردم ۰

کنجکاوی یافتن این جواب مرا به این همه کشانید و این از امتیازات روایت شما برای من بود۰
موفق باشید و در انتظار خواندن روایات بعدیتان هستم۰


message 5: by mosafer (new)

mosafer | 51 comments دوست عزیز.
با خوندن نقد عزیزان و بازخور شما، متوجه این موضوع شدم که شما به شدت نوشته هایتان را قبول دارید و آنها را بی ایراد می دانید و سعی در دفاع کردن از آنها دارید.
فرض را بر این بگذاریم که دیگران کج فهم هستند و داستان شما به غنی و بی ایراد. با این تفسیر شما باید به تعداد داستان هایی که منتشر می کنید و به تعداد مخاطبانی که تعدادشان قابل پیش بینی نیست، یک جلد کامل تفسیر داستانتان را پیوست نوشته هایتان بکنید. و علاوه بر اینها تلفن شخصیتان را ضمیمه کار کنید که اگر کسی باز هم دچار ابهامی شد یا به اشتباه، فکر کرد داستانتان ایرادی دارد، به شما زنگ بزند و شما مسأله را برایش روشن کنید.

نه دوست عزیز! این راهش نیست. می دانم که با نظریه مرگ مألف رولان بارت آشنا هستید پس احتیاجی نیست که فلسفه این نظریه را برایتان بازگو کنم

چه خوب است که داستان های ما زبان ما شوند، نه ما زبان داستان هایمان

من نقدی مفسر برای داستانتان آماده کرده بودم، ولی با این شیوه برخورد شما کمی دلسرد شدم. ولی با این حال از یک نکته در نوشته هایتان خوشم آمد و به همین دلیل قصد دارم بخشی از نظراتم را به شما منتقل کنم.

نکته جالب در شما و نوشته هایتان این است که شما نویسنده ای صاحب فکر هستید و داستان هاستان خالی از مضمون نیست. این نکته برای من با ارزش است. و ابن دقیقا تعریف هنر است.
زیبایی شناسی و هنر یعنی: ارتباط عالم روح و جسم، عالم ماده و معنا، عالم ضاحر و محتوا
ولی در همین تعریف آمده است که جنبه کلیدی کار، جنبه ضاحری آن است نه جنبه باطنی.
یعنی تلاش هنرمند باید در ساختن ضاحر و جسمی زیبا و جذاب باشد. تا اگر خواست محتوا را در دل آن بگنجاند، به این محتوا و معنا ارزش دهد و ارتباط مخاطب را با این مفهموم بیشتر کند.

ولی متأسفانه در این داستان، شما ضاحر را فدای محتوا کرده اید. شاید بعد از نقد من جبهه بگیرید و بگویید که نه! اینگونه نبوده و من به ضواحر کار هم اهمیت داده ام. و بعد به سبک و سیاغ خاصتان اشاره کنید. ولی این نظر من است و به نظر من کارتان اصلا جذاب نبود و ایراد از پلات کار نبود. بلکه ایراد کار مانیفست هایی بود که صدمه حضورشان به مراتب بیشتر از مستقیم گویی است.
من هم در این نظر که گاهی لازم است که نویسنده برای پرهیز از توضیحات مفصل غیر ضرور باید مستقیم گویی کند تا به نکات و جنبه ها مهم تر کار بپردازد. ولی اکثر مستقیم گویی های شما در خدمت این هدف نبود.
من هم با نظر آقا امین موافقم و می گویم شما یک اصل کلی در داستان نویسی را رعایت نکردید. و آن هم «وحدت» است. داستان شما وحدت زبان نداشت. بعضی از قسمت ها که دوستان هم اشاره کردند، اصلا داستانی روایت نمی شد و نه اینکه راوی، بلکه نویسنده در حال مانیفست دادن بود.
و حتی در قسمتهایی که ماجراها رو پیش می بردید، در آنجا هم زبان احتیاج به بازبینی دارد.

به عنوان مثال شما تعمد داشتید که زبان متفاوتی رو در کارتان استفاده کنید و این را از انتخاب فعل هایی از قبیل: درآید - بگشاید و...
و نحوه چبدمان کلمات رعایت کنید : چرخ دنده های تکرار را - قدم آهسته به سمت درب
خب ! حالا باید ببینیم که آیا شما در زبان موفق بوده اید یا نه. چرخ دنده های تکرار؛ توصیفی شاعرانه است مه اصلا درون کار نمی گنجد و حتی با زبان داستانتان هم همسو نیست. زیرا که زبان رواییتان شاعرانه نیست
بعضی چینش های کلامی آهنگ زبان و روایت را دچار اخلال می کند.
مثال: در چند خط ابتدایی کار، «بر مبنای عادت» اصلا آهنگ قشنگی ندارد.
و آنجا که می گویید: «مرد با آرامش بی آنکه انتظار را» در این جمله «با» نشانه بودن و «بی» نشانه نبودن است و شما با استفاده پی در پی آنها این فرصت را برای حذم مفهوم و تصفیر سازی از مخاطب می گیرید. به شخصه نتوانستم با این جمله ارتباط برقرار کنم و برایم ملموس نبود.

با دوستمان آقا نادر هم موافقم که شما زمان ها رو هم رعایت نکرده بودید و بی قاعده می شکستید.

از تم خوشم آمد.
گفتنی زیاد است ولی من تا همین جا اکتفا می کنم. می دانم که احتمالا طبق عادتان جبهه می گیرید و شروع می کنید به دفاع کردن. من با این مسأله مشکلی ندارم، ولی دوستانه بهتان می گویم که بهتر است کمی تعمل کنید. نقد و نظرهای دیگران مغرضانه نیست، برای کمک کردن به نویسنده است. با رفتار نادرست این دوستی ها و کمک ها رو از دست ندید

موفق باشید


message 6: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments N.etebari wrote: "Amin wrote: "این داستانتو نسبت به کار قبلیت قویتر میدونم و اینکه کاملا به دل نشست البته به دل من
و اما داستان
زنگ ساعت لحظه ی دیگر می خواست به صدا درآید که انگشتان مرد بنا به عادت با فشار آرامی ک..."


ببین منظورم اینه که تو اسم داستانت عادته و میخوای یه آدمی که زندگیش و همه کاراش عادته رو نشون بدی
خب نشون بده
نیا همون جمله اول و همچنین در ادامه همش بگو بنابر عادت
مستقیم گویی نکن نشون بده مثلا بگو مثل روزهای گذشته این کارو میکرد و یا خیلی راههای دیگه
قبول دارم بعضی جاها مستقیم گویی لازمه ولی این جا شدیدا به داستان لطمه زده اونم اینکه همون اول داستان این سهل انگاری رخ داده
امیدوارم متوجه شده باشید
نیازی نیست برای سیاه و سفید بودن برید توی دنیای شخصیت مثلا میتونستی با بیان نوع نگاه قاضی به باران اینو نشون بدی که چقدر منفی به این بارون نگاه میکنه و بیای در برابرش یه چیزه دیگرو کاملا مثبت در نظرش نشون بدی
موفق باشید


back to top