داستان كوتاه discussion

33 views
داستان كوتاه > تاک های پیر

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited Jun 22, 2010 01:52PM) (new)

Nader - نادر داستان مناظره ی درونی راوی یست که زیر بار سنگین عاطفی ـ تراژیک پسرکشی تاریخی بر دوش من پنهانی که در ازدحام گم شده ، در میان واقع و ایده در پیچ و تاب است۰ میان آدمهای درهم تنیده ای که با تنفریکدیگر را تحمل میکنند و نفوذناپذیرند۰
گرسنه ایست که میان نان و پنیر یا چای و سیگار دومی را انتخاب میکند، اما تجربه نشان داده که گرسنه واقعی نان و پنیر را در اولویت قرار میدهد، این نشان از ذهنیت بیمار راوی دارد، راوی دچار بیماری قرن است۰ از علائم مشخصه ی این بیماری حالت تدافعی است که در ذهنیت ایجاد میشود۰ بیماری ای که بیشتر از غرایز نهفته ی هنوز حیوانی بشر می اید و علت آن فشار از جانب محیط زیست (چه طبیعی و چه اجتماعی) و احساس خطر در زیر چنین فشاری است. این حالت تدافعی در انسان خردمند سرکوب و منفعل میگردد و نهایتأ همانگونه که در حیوانات نیز مشاهده میشود با اعمال بیشتر فشار و خطرات حاصله از آن، موجود زنده را به تهاجم سوق میدهد۰ بیماری ای که نه تنها راوی بلکه همه آن ازدحام بدون رخنه به درجات متفاوت دچار ان هستند و در این حالت تدافعی آگاهانه یا نا آگاهانه در پشت منی سنگر میگیرند که من انسانی آنها نیست۰ منی اجتماعی است که قدرت تدافعی و ضرورتأ تهاجمی دارد۰ از همین روی دعوت انسانی ناشی از محبت و عشق یا ترحم منشی دفتر نشریه را با سرخوشی رد میکند و او را بقول خودش میشکند۰ هرچتد که بخوبی آگاه است که تعداد چنین انسانهایی که هنوز دچار این بیماری نشده اند، بسیار اندک است۰ انسان ها از منظر او گناهکارند، چرا که خود او را در پشت خودش نمی بینند و همه انگار دیوارهایی از خودی بیخود به دور خویش کشیده و در قلعه های بدون رخنه به مناظرات درونی خویش ادامه داده و مانیفست های ایده آلی خود را همراه با چای و سیگار به عنوان جبر میپذیرند۰ در مانیفستی که موج را حاصل ضرورت و نه ضربه میشناسد و آگاهی در ان عمومیت ندارد و اینکه که آدم ها منفردند و بنا به ضرورت کنار هم آمده اند۰
راوی آرزو میکتد تا از این ضرورت بگریزد و برای خود بنویسد۰ بخود برمیگردد و جنبه های گوشه نشینی را با چای و سیگار ترجیح میدهد، آرزویی که شاید تمامی آن من های پنهان شده در پشت خویش نیز به نوعی با خود دارند: سالک گوشه نشین۰
داستانی که از یدک کشی غم انگیز و بار تراژیک پسرکشی تاریخی بر دوش انسانی خسته باز میشود و با وظیفه ی دفن آدم (پدرکشی) بسته میشود۰

موفق باشید


message 2: by Amin (last edited Jun 22, 2010 02:54PM) (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments در ابتدا باید بگم داستان زیبایی بود ولی نوع بیان و قضاوت شما از خواننده های داستانتان اصلا در خور ذهنی که این نوشته ها را رقم زده است نیست(ارجاع به اونجا که گفتید فعلا دوستان شما در نقد این داستان مانده اند)
به نظر من داستان یک تیپ رو داره معرفی میکنه که با توجه به لحن داستان نویسنده به این تیپ اعتقاد داره و اهالی اتوپیای او همه از این تیپ آدمها هستند
من نمیخوام داستانو نقد کنم بلکه میخوام آراء نویسنده رو نقد کنم
در اینجا راوی(نویسنده,) با یکسری تخیلات زندگی میکنه که قویا به اونها اعتقاد داره و ظن او این است که دیگران که مانند او نیستند گنه کارند که البته این طرز فکر اشتباه است چون این تیپ یک تیپ بیمار است
بیماری که انتلکت بودن را تنها در نگاه محدود خود محدود میکند بیماری که کمبودهای خود را بر سر اجتماع فریاد میزند البته در درون خود و این فریاد زدن نمود بیرونی ندارد چون اصولا اجتماع را در رخور خود نمیبیند و دچار احساسی از نوع خودبرتر بینی و فاشیستی برخوردار است و دیگر دلیل این است که میترسد با جوابی که در پاسخ این فریاد میشنود تمام پایه های زندگی پوچ او از هم بپاشد
بیماری که با اینکه با واقعیتها زندگی میکند(کرایه خانه,مترو,چای و سیگار و قس علیهذا)ولی نمیتواند این واقعیتها را تحمل کند و از آن فراری است و همه را دشمن میپندارد که این نگاه بدلیل ضعف اوست نگاهی که فکر میکند گرسنه بودن نشان روشنفکری است اینکه فقط داستان بنویسد و در آخر هشتش گرو نه اش باشد دیگر به دنیا و ماسوی فکر خود پشت پا زده است و این نشان پیروزی او میباشد البته اینطور نیست تمام روشنفکران واقعی با همین جزییات زندگی سر میکردند و حتی کارهای یدی میکردند و فرق آنها با روشنفکران حبابی این بود که زندگی را ابزار دست خویش میکردند نه خود را ابزار دست زندگی (دنیا مزرعه است) ولی این حباب سانها زندگی را کنار میگذاشتند و شعار میدادند و میدهند که ما میخواهیم دنیا را عوض کنیم در صورتی که آنها اصلا در رواقعیت و دنیا بسر نمی برند و همواره در رویا هستند و هر از گاهی که با واقعیت روبرو میشوند به افیون پناه میبرند
بیمارانی که عصیان گر جامعه خویشند ولی منفعل و هیچگاه در جرگه انسانها حتی در مسیر این عصیان قرار نمیگیرند زیرا اصلا نمی داند برای چه عصیان میکنند و این شعارها و طرز تفکرات تنها نشخواری بیش نیست نشخوار لقمه های غرب(این غرب لزوما آن غرب به معنای آمریکا و اروپا نیست بلکه نوعی تفکر است که البته خواستگاه آن همان غرب است) و حتی اگر حرکت اجتماعی ای صورت بگیرد اینها تنها نظاره گرند
راوی از کسانی که نمی توان در آنها رخنه کرد بیزار است چون این ضعف خویش است و خود به آن ضعف واقف است ضعفی که هر کس هرطور خواسته در او نفوذ کرده است
راوی از این اجتماعات بیزار است و لزوما اجتماعاتی که بدون هدف واحد است برای او آزار دهنده است چون خود او دیگر در اجتماع جایی ندارد هرچند در خودآگاه خویشر تنها بودن را می پسندد ولی در ناخودآگاه او عقده ی انزوا وجود دارد و این است که به منشی آنگونه جواب میدهد و حالات منشی را هم خود حدس میزند چون دوست ندارد حال منشی بعد از جواب او چیز دیگری باشد و فقط می خواهد او بشکند چون خود شکسته است و همچنین خود دیگر هدفی ندارد و سرگردان است(البته کسانی هستند که با این جور پزها دنبال خریدن نگاه و چاپیدن جیب هستند)‏
این تیپ آدمها زیاد هستند چه ایران چه آمریکا چه حتی فرانسه که مهد تمدن اجتماعی اروپاست
موج در اثر ضرورت به وجود می آید اما گرچه انتخاب خود تابع ضرورت است ولی این ضرورت جبری است که به وسیله آگاهی دیکته می شود و آگاهی عمومیت ندارد که اگر داشت هیچگاه در روند زندگی اجتماعی، نابرابری و به تبع آن استبداد شکل نمی گرفت. آدم ها منفردند بنا به ضرورت در هم می تنند، موج می شوند، تخریب می کنند و بعد پراکنده می شوند.
نگاه کنید به این جملات.این راوی اساسا تابع شرایط و ضرورت هاست و لزوما آگاهی را وسیله جبر میداند و اجتماع را با همان جبر قضاوت میکند و میگوید در نهایت پراکنده میشوند.درست است که این واقعیت اکنون است ولی چرا راوی این واقعیت را میپسند ولی در برابر دیگر واقعیت ها جبهه میگیرد؟چون در این واقعیت من او نهفته است منی که مجبور است منی که نمیداند منی که به خاطر ندانستن جنازه ی تاریخ و جبر تاریخ را بدوش میکشد منی که کارش که تمام شد کنار میکشد و پراکنده میشود منی که در حال شدن نیست منی که تا ضرورت نباشد نمیشود و همچنان هست باقی میماند
اگر در تهران بسر میبرید پیشنهاد میکنم به کافه های موجود در چها راه ولیعصر رجوع کنید تا به کنه فاجعه پی ببرید
جوانانی که ساعتها نشستن در کافه ها و سیگار دود کردن و قهوه خوردن و یک سری حرفهای اجتماعی و سیاسی که نشخواری بیش نیست را تحویل هم دادن را نشان انتلکتوئل بودن میدانند البته استثنا هم وجود دارد ولی خیلی کم
در آخر با یک جمله از سارتر حرفم را تمام میکنم
من بسیار متاسفم که مکتب من بیش از همه توجیهی برای بی بند و باری ها و جنایتها و شب نشینی های مبتذل شده است من اگزستانسیالیست نیستم
موفق باشید


message 3: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments از اینکه جمع دوستانه ی ما را برای ارائه
ی داستان خود قابل دانستید خرسندم

این از اون داستان هاس که وقتی من خوندمش مشتمو سفت کردم به طوری که رگام بیرون زدن و با خودم گفتم اینجوری باید داستان نوشت
درون مایه ی زیبایی داره
و داستان دارای نمادهای جالبیه
داستان شما آموزنده بود
اما حالا که اینجا گذاشته شده من هم تلاشم رو میکنم

اینگونه که آدم ها تنگ هم ایستاده اند دیگر یک روزنه کوچک هم برای رخنه باقی نمی ماند، اما من می توانم بیشتر گرسنگی بکشم
من که نتونستم رابطه ای بین این دو جمله که با اما به هم وصل شدن پیداکنم

و در حالی که توضیحی که در جواب محسن برای رخنه دادید اصلا خوب نیست
بیبینید شما تو داستان گفتید
اینگونه که آدم ها تنگ هم ایستاده اند
یعنی کاملا مادی
و خواننده دنبال یک رخنه مادی میگرده باشنیدن جمله ی
یک روزنه کوچک هم برای رخنه باقی نمی ماند
مثلا رخنه ای برای نفس کشیدن یا دیدن خیابان
اما توضیح شما نشون میده که اصلا فکر نویسنده جای دیگس
و داره به چیزای دیگه ای فکر میکنه
چیزایی که خواننده اگه 100 بار هم با دقت داستان رو بخونه نمیتونه متوجه اونها بشه
مگه اینکه یک صفحه بعد از داستان به عنوان توضیحات نویسنده بیاد
اون موقع فکر کنم اسم کار نویسنده مقاله باشه نه داستان

نویسنده با استفاده از پاراگراف اول راوی رو به دو قسمت تقسیم کرده
و تقابل این دو در طول داستان چند بار اتفاق می افته
یکی فکر میکنه به ضرورت
یکی فکر میکنه به چای و سیگار

یکی تنگ آدم ها ایستاده
و یکی مثل یک راوی دانای کل اون و بقیه رو تحت نظر داره
یکی مینویسد یکی وزن کم میکند
و همین تقابل ها

من فکر کردم که اون امای مبهم که گفتم هم برای تقابل بین این دو من هست اما توضیح شما در جواب محسن همه چیز رو خراب کرد

به نظر شما اگه هدایت میومد و یک کتاب به اسم توضیح بوف کور مینوشت دیگه خوندن بوف کور لطفی داشت
من هم با محسن موافقم که داستان اگر هم احتیاج به توضیح داشته باشه این کار نباید توسط نویسنده انجام بشه

آدم ها به اجبار در هم تنیده اند. تماشا را رها می کنم و به آنچه با این پول می توانم بخرم می اندیشم

تماشا را رها میکنم اینجا اضافیه
یعنی چی
آدم نمیتونه هم تماشا کنه و هم به خرید فکر کنه
مگه قبل از اینکه تماشارو رها کنه فکر نمیکرد به اینکه آدمها به اجبار در هم تنیده اند
مثل این میمونه که مثلا یکی راه میره و فکر میکنه بعد بگه راه رفتن را رها میکنم و به فلان چیز فکرمیکنم

یه نکته دیگه
اینکه چرا راوی اینقدر میگه به این فکر میکنم به اون فکر میکنم
این یک ضعفه
میشه حذفش کرد
مثلا اینجا شما این کار رو کردید
پیرمرد از کجا فهمیده بود که من امروز پول می گیرم
در واقع اصل این جمله اینطوره:
به این فکر میکردم که پیرمرد ...‏

در مورد رک گویی هم باید بگم که با محسن موافقم
شما یک نظریه جامعه شناسانه رو بایک مثال در مورد ضرورت در یک داستان گنجاندید
من نظریه رو در مورد ضرورت خیلی پسندیدم و خیلی خوشم اومد اما
چرابه یک نحوی این گفته ها رو که در مرد ضرورت گفتید داستانی نمیکنید
برای مثال یک شخصیت میساختید
که به صورت اتفاقی با راوی هم صحبت میشه
و بحث به نحوی بره به سمت یک مثال اجتماعی بزرگتر
مثلا انقلاب
مردم به نوعی باهم متمرکز و هم جهت شدند و بعد از اینکه به نوعی به مقصد رسیدند پراکنده
شدند و راوی میتونه نظریات نویسنده رو در مورد نظرورت در لابلای گفتگو بگنجونه

نقطه ی ضعف داستان صحنه سازی ضعیف آخر داستانه
با صدای "الله اکبر" همسایه ها هم بیرون ریختند و هرکسی از راه می رسد با بغض و گریه به من تسلیت می گوی
تو صحنه مرگ کسی با الله اکبر بیرون نمیاد
معمولا مردم سکوت میکنن

اینکه صاحاب خانه پدر او بود از دو جهت جالب نبود
یکی اینکه درون مایه رو منحرف میکنه
چون درون مایه هرچه هست یک مرتبه تغییر پیدا میکنه به اینکه زندگی اجتماعی آدم رو از نزدیک ترین کسانش هم غافل کرده و پول تنها ارتباط بین اونهاس
خوب این درون مایه هرچند درون مایه جالبیه اما با اونچه که خواننده باهاش عجین میشه در طول داستان
همون بحث ضرورت رو میگم
ارتباطی نداره

دیگه اینکه
پایان شگفت انگیز یک نوع بازیه با خواننده و با روح داستان نویسی فاصله داره
راوی مشخص نمیکنه که پیرمرد پدرشه
و توی این کار تعمد داره
هرچند با مثالی که در مورد سهراب زده شده به نوعی ناشناس بودن پدر و پسر داره تکرار میشه
اما اینجا این فقط خواننده هست که پدر بودن پیرمرد رو نمیدونه و اگه از اول اشاره بشه که پیرمرد پدر راویه
و این باعث بشه که داستان از داستان بودن بیفته نشون میده که فقط طرز روایت بوده که این نوشته رو به صورت داستان در آورده
این کلک های اس ام اسی در حدی نیستند که باهشون بشه داستان ساخت
اما دلسوزی من از اون جهته که داستان یک داستان کامله و این بازی فقط کمی به اون لطمه میزنه

در کل کار بسیار موفقی بود
از نحوه ی نگرش شما به داستان کوتاه به شدت خوشم اومد
امیدوارم مارو از کارهای بعدیتون محروم نکنید


message 4: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments اوه! چقدر این جا بحث پیش آمده! :دی

داستان ات داستان ِ خیلی خوبی بود. نوشتار ات از انسجام ِ خاصی برخوردار بود و همه جا وحدت اش رو حفظ کرده بودی. کمی دشوار نوشتی. یک قسمت اش من رو یاد ِ قواعد ِ بر هم نهی موج ها انداخت، ولی بسیار پایان ِ بی نظیری داشت، مخصوصاً که با زیرکی تا آخِرین جمله ی داستان، هویّت ِ پیرمرد رو از دید خواننده مخفی کرده بودی.

راستی، دلم برای منشی ِ دفتر ِ انتشارات سوخت. :دی


message 5: by zst (new)

zst taheri (zsadattaheri) | 3 comments به واقع آموزنده و گویا می نویسید
بسیار بهره بردم
ممنون


message 6: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments بچه ها خواهش میکنم از بحث های بیهوده دست بردارید
داستانی نوشته شده نقد و تحلیل کنید دیگه لازم نیست به هم تیکه بندازید

n.eeebari
بیشتر روی تذکرم با شماست
یک مقدار در پاسخ گویی به نقد ها خونسرد تر عمل کنید
کسی رو نمیتونید به کج فهمی متهم کنید
به هر حال خواننده هر طور که دلش بخواد از نوشته برداشت میکنه و هر طور بخواد میفهمه
نوشته ای که خواننده چیزی متفاوت از مقصود نویسنده رو ازش برداشت کنه یه اثر با ارزش و وسیعه این رو که قبول دارید
شاملو وقتی تفسیری از شعرش رو شنید گفت خوب این هم برای خودش برداشتیه
در حالی که میتونست فریاد بزنه نه این که من منظورم بوده رو باید برداشت کرد
امین فقط راوی رو تحلیل کرده
و به شخص شما کاری نداره ولی طوری به اون جواب دادین که انگار داره خود شما رو تحلیل میکنه
و کتاب خوندنشو به رخش کشیدین
و اونو روشنفکر نما معرفی کردین
واقعا یکی که این همه با دقت شخصیت ساخته شده ی شما رو تحلیل میکنه
به فرض که اشتباه
این حقشه
خوب راوی یک شخصیت ساختگیه عجیبه این همه تعصب که به اون دارید

امین جان توهم یه طوری نقد نکن که انگار نویسنده رو نقد میکنی نه نوشته رو
چی کار به روشنفکر مآب هایی داری که تو کافه ها میشینن
اصلا چه دلیلی هست که راوی یک قهرمان بدون اشکال باشه
شاید یکی از هدف های نویسنده اشاره به همین نکته باشه
که تو که زاده ی آسیایی صبحونت شده سیگارو چایی

اصلا نویسنده کجا گفته که راوی یک شخصیت کاملا درسته

به هر حال خوش ندارم غیر از داستان و نقد به همدیگه کار داشته باشید


message 7: by mohammad (last edited Jun 23, 2010 03:41PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments دوست من
n.etebari
جمع دوستانه ما شامل شما هم میشه

فکر کنم قبول داشته باشید که همه ما دارای چند شخصیت هستیم
ولی هیچ مرزی بین این شخصیت ها نیست و کار هایی که این شخصیت ها انجام میدن ممکنه با هم تداخل داشته باشن
مثلا یکی از شخصیت ها داره به سیبیلهای بلند مردی یا دستهای لرزان پیرمردی توی شلوغی مترو نگاه میکنه و یکی همزمان داره به چایی و سیگار فکر میکنه
یکی خطوط رو روی صفحه ی مانیتور میخونه و یکی داره به هدیه روز پدر فکر میکنه و این فکر کردن باعث میشه که شخصیت اول چیزی از خطوط نفهمه

ایجاد مرز بین کارهایی که این شخصیتها انجام میدن به خصوص برای داستانی که شما دارید به عمد این شخصیت هارو ارزهم جدا می کنید هرچند ممکنه اما ایجاد سکته میکنه

منظور من برداشتن مرزه
چقدر خوب بود در حالی که راوی به ازدحام توجه میکرد
جای جزئیات ازدحام اینجا به شدت خالیه
به نحوی نشون بده که شخصیت درونی داره به پولی که گرفته فکر میکنه
اما تماشا را رها میکنم
نمیدونم یعنی چی
یعنی چشماش رو می بنده
یا چی
به جز ایجاد یک خش این جمله هیچ استفاده ای نداره

اون روزنه که گفتید
اگه توامان بود با گفتن جزئیاتی از مسافران مترو
به جای تاکید بر ازدحام اونها مطمئنا باعث کج فهمی نمیشد و خواننده بهتر منظور نویسنده رو میفهمید

خورخه لویس بورخس
سبکی در ترکیب داستان و مقاله داشت که موفق شد
امیدوارم شما هم موفق بشید
اما یک کمی جذابیت نداره این طور نوشته ها

برعکس نظر شما کشف ارتباط قهرمان با صاحبخانه از نقاط قوت داستان است

این نظر من نیست
در مورد پایان شگفت انگیز تو این گروه بحث های زیادی انجام شده که معمولا فقط من مخالف این امر بودم
و من تا حدودی پیر شدم روی پافشاری کردن به این موضوع
که پایان شگفت آور یک داستان دو علت داره
یک: دودوزه بازی
دو: عدم وجود پیرنگ قوی

متاسفانه علت اول باعث شگفت آور شدن داستان شما شده
نویسنده به خواننده نادان و جاهل اجازه نمیده به پدر بودن پیرمرد پی ببره
درست مثل یک شعبده باز که ممکنه پشت صحنه به نادانی تماشاچی بخنده

من از شما تعجب میکنم بابت گفتن این جمله
این یکی از بهترین مشخصه های یک داستان خوب است

یعنی تا اونجایی که من خواندم
چخوف،همینگوی،اشتاین بک،جیمز جویس،کاترین منسفیلد،سلینجر،کارور ، مارکز
چوپک ، غفار زادگان، آل احمد

به جز استثنائاتی داستانی ننوشتن که این بهترین مشخصه رو دارا باشه

و گوشه و کنار مجله های زرد
مالامال از این داستان های خوب است که دارای این مشخصه هستند

اهنری موفق ترین نویسنده در به وجود آوردن پایان شگفت انگیز بود که دایره المعارف کاسل این طور در مورد داستاناش داوری کرده

از امریکا باید اهنری را نام برد هم برای موفقیت های معتبرش و هم به عنوان نویسنده ای که تاثیر ماشینی را در داستان وارد کرد . شگردش در پایان بندی داستان هایش سالهای بسیاری از خوانندگان را فریب داد. فقط در دو -سه داستانش عمیقانه با واقعیت در گیر شده است و شگرد شگفت انگیز پایان داستان را از یاد برده است. معمولا چنین به نظر میرسد که داستانهایش بیشتر به وسیله ماشین ساخته شده تا با قلم آدمی نوشته شود، ماشین داستان سازی که لطیفه گوست و قلبی دارد اما در معنای کلمه باز ماشین است.

اگر قرار بودخط اول همه روابط کشف شده باشد که خواننده نویسنده بود و اگر خواننده نویسنده باشد دیگر چه نیازی به نوشتن؟
این روابط نیست که باید توسط خواننده کشف شود
در برابر موضوعاتی که خواننده باید کشف کند
روابط پشیزی هم ارزش ندارند
و مخفی کردن اونها فقط مسائل بی اهمیتی داستان رو برجسته میکنه
و خواننده درگیر اون چیزهایی میشه که نباید بشه

میتونم بیست مثال از داستانهای بزرگ رو بزن که توش نویسنده هیچ چیزی رو از خواننده مخفی نمیکنه

موفق باشید


message 8: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments n.etebari
جواب مباحثی که شما در پاسخ من بیان کردید خیلی ساده ست که اتفاقا اصلا به کتاب خوندن نیازی نداره چون شما خیلی سطحی پاسخ دادید ولی به احترام محمد و تذکر بجایی که داد از پاسخ دادن صرفنظر میکنم
چون مطمئنم پاسخ دادن من این آب رو گل آلودتر میکنه,چیزی که قصد شماست و با پاسخ دادنتون فقط خواستید خلط مبحث کنید و آب رو گل آلود کنید تا به نتیجه دلخواهتون برسید
در آخر فقط یک نکته رو باید بگم که با یک کلمه انتلکت زبان فارسی مهجور نمیمونه و دست از این دلسوزی های صدمن یه غاز بردارید که زبان ما با پدر مادر تر از این حرفاست که بخواد با یک کلمه مهجور بمونه البته
موفق باشید


message 9: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments امین جان توهم یه طوری نقد نکن که انگار نویسنده رو نقد میکنی نه نوشته رو
چی کار به روشنفکر مآب هایی داری که تو کافه ها میشینن
اصلا چه دلیلی هست که راوی یک قهرمان بدون اشکال باشه
شاید یکی از هدف های نویسنده اشاره به همین نکته باشه
که تو که زاده ی آسیایی صبحونت شده سیگارو چایی

اصلا نویسنده کجا گفته که راوی یک شخصیت کاملا درسته

محمد جان در رجواب شما باید بگم تیپی که معرفی شد تمام نقدهایی که من کردم را در رخودش داشت
تیپ شناسی چه در داستان چه سینما چه تئاتر و غیره خیلی مرسومه و چیز غریبی نیست
من وقتی داستان این تیپ رو داشت معرفی میکرد غنیمت دونستم که این تیپو بیشتر بشکافم این چه ایرادی داره
نقد که همیشه نقد فنی نیست
در ضمن دیدید که نویسنده در جواب محسن تلویحا به دفاع از قهرمانش بر اورمد که اصلا ایرادی نداره همانطور که من در برابر این قهرمان براومدم چون برداشتم این بود و این هم ایرادی نداره
چون من این قهرمانو دقیقا همون روشنفکرنما میدونم
این نقد من نه به داستان و نه به نویسنده لطمه نزده پس انتقاد شمارو وارد نمیدونم
موفق باشید


message 10: by mohammad (last edited Jun 24, 2010 02:00PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments ببینید میشه پشت دیوار قایم بشیم و بپریم جلوی کسی که داره میاد و بترسونیمش
بدون شک تکون میخوره
این یک نوع تکون خوردنه
و میشه یه کاری در قبال یکی انجام بدیم که در دیدگاه اول زیاد با اهمیت به نظر نیاد اما وقتی به مفهومش پی ببره به خودش بلرزه و اشک بریزه
اینم یه نوع تکون خوردنه

داستان کوتاه میتونه تاثیری برخواننده داشته باشه
باید کوشش کنیم تکون خوردن خواننده از نوع دوم و پایدار باشه
ونه از نوع اول و آنی

شما یک سبک جالب تو نوشتن دارید
و خیلی نو
اما در عین حال دارید از یه سبک کلیشه ای و تکراری در کنر اون سبک استفاده میکنید

من نمیگم که ما باید چخوف دومی بشیم
اما باید حواسمون باشه که اهنری دوم هم نشیم
چرا که فکر کنم اهنری پانزده هزارم هم داستاناشو چاپ کرد

روش شما در تلاش برای به انحراف نرفتن داستان هم جالبه
ادامه بدید
فکر کنم بحث های مفید و خوبی رو پیش بیاره

راستی یکی به من بگه
انتلکتوئل یعنی چه؟


message 11: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments با همه ی توضیح و سعیتون برای من مشخص نشد که چرا راوی حتی وقتی تو خودشه
پیرمرد رو صابخونه خطاب میکنه
اونم یک راوی نویسنده
اگه یه لات رو پیش رو داشتیم
و اون پدرش رو اینطور خطاب میکرد
ممثلا با خودش میگفت یه پولی هم باید بدم به این پیریه
باز میشد قبول کرد

اما حدس من اینه
که نویسنده داره خیلی چیز ها رو فدای اون تلنگر که گفتید میکنه
من اینجا اعلام میکنم که پیرنگ این داستان مشکل داره
اتفاقات داستان به وسیله ی تار های خیلی نازکی به هم وصلن
و همین باعث ضعیف بودن داستان شده
اما مانور ندادن روی مسئله ی پدر و مرگ اون تا حدود زیدی به نفع داستانه


message 12: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments n . etebari
من موضوع داستان و بینشی رو که شما نسبت به داستان دارید
ستایش میکنم
کمتر پیش میاد که من داستانی رو از نویسنده ای که نمیشناسمش و ناشناس هست بخونم و توش به مسائل اجتماعی پرداخته بشه و داستانی ماورای من رو بخونم

من این داستان رو که به یک سفر کوتاه توسط مترو که عاری از هر اتفاق چشمگیری هست
و قبل از هرچیز معمولی بودن ازدحام جمعیت به چشم میاد
اما نحوهی دیدن این جمع معمولی هست که این داستان رو متفاوت میکنه دیدی کاملا نو و خیلی عمیق
نویسنده ای که درد جامعه داره عذابش میده
در ازدحام جمعیت مترو مسئله ای رو کشف میکنه
که میتونه در حد یک مقاله جامعه شناسی باشه
بحث ضرورت
هدف مشترک افرادی که اصلا از نظر آرمانهای زندگی یکسان نیستند
آدمهایی که مثل قطبهای یکسان آهنربا با زور کنار هم نگه داشته شدن
که اگه این زور کنار بره با سرعت از هم دور میشن
و شما چقدر خوب با اشاره به پراکنده شدن جمعیت بعد از پیاده شدن از مترو
از عهده ساده فهم کردن نظریه خودتون بر اومدید

من اعتراف میکنم که تا حالا داستانی رو با این دامنه وسیع و عمیق و در عین حال نزدیک به حوادث به وقوع پیوسته در ایران نخوندم

من داستان هایی دارم که مثلا خواستم به مشکلات جامعه بپردازم
برای مثال میتونم داستان جنین از خودم رو نام ببرم
خواستم به نوعی مشکلات سطح جامعه رو در کنار راهی که دولت وقت در پیش گرفته قرار برم
وقتی اون داستان رو با این داستان مقایسه میکنم میبینم که چقدر من سطحی به مسائل نگاه میکنم
داستان های چخوف و کارور نمیتونن از لحاظی که میشه از داستان شما آموخت
به من کمک کنن
چرا که فرهنگ و طرز فکر و جامعه ی اون نویسنده ها جدای از جامعه ی منه
خلاصه اینکه من با داستان شما به وجد اومدم
و آرزو کردم که کاش من هم داستانی اینچنینی بنویسم

فکر کنم با این توضیح متوجه شده باشید که منظور چی بوده
من اصلا نگفتم که این داستان یک داستان قویه

حالا که توی جام جهانی هستیم اینطور مثال میزنم
داستان شما مثل تیمی میمونه که بازی فوقالعاده ای از خودش نشون میده اما دقیقه ی نود یک گل میخوره

چیزی که نتیجه ی بازیه باخت اون تیم خوبه با همه قابلیت هاش
اما یک مربی دیگه میتونه از مربی اون تیم خیلی چیزا یاد بگیره
چون نود دقیقه خوب بازی کرده

این گل خوردن مثل پایان داستان شماست
مرگ پدر چه ارتباطی به داستان داره
پیرمرد صاحب خونه خطاب میشه نه پدر
این معلول یک علت حذف شده در داستانه
که خواننده بعد از اتمام داستان دنبال علتش میگرده
و با توجه به جو داستان علت هایی برای خودش میتراشه
مثل گرسنگی
فقر
رفتار صاحب خانه گونه ی پدر ( با توجه به اینکه پدر محتاج پول پسره و وقتی پسر پول تو دست بالشه سروکلش پیدا میشه)
و ...‏
اما هم من هم شما احتمالا قبول داریم که هیچ کدام از اینها کافی نیست که پسر(ی که نویسنده هست و درد آدمها و فکر کردن به اونها زندگیش رو پر کرده
و توقع داره که مردم به اون من پنهان شدش توجه کنن
و این نشون میده که او هم به من های پنهان شده ی مردم و پدرش که یکی از مردمه توجه میکنه)‏
پدر بودن صاحب خونه رو فراموش کنه و تنها بعد از تسلیت گفتن مردم و دفن صاب خونه یاد این موضوع بیفته.
و یا شاید حتی پیش خودش عارش میاد که اون رو پدر صدا کنه

این شما نیستید که باید در این مورد توضیح بدید این داستانه که باید این کار رو بکنه

تمام افسوس من اینه که داستان به این غافلگیری هیچ احتیاجی نداره

فردوسی
میتونست پدر بودن رستم رو از خواننده هم مخفی کنه
و خواننده رو در راستای نبرد اون با سهراب از اون همه ناراحتی، دلخوری و دلشوره که به جذابیت این داستان منتهی شده رو از اون دریغ کنه
فقط به این خاطر که خواننده رو با یک تلنگر ناگهانی در پایان نبرد روبرو کنه
اما این کار رو نکرد
شاید اصلا بهش فکر نکرده
اما نظر من اینه که نخواست داستان فقط پایان چشمگیری داشته باشه بلکه تمام داستان برای اون اهمیت داره

یک مثال معروفی هست که میگه
شاه مرد و یک مدت پس از او ملکه هم مرد
این داستان از لحاظ پیرنگ مشکل داره
چون این دواتفاق به هم وصل نشدن
خواننده برای متصل کردن این دو اتفاق حدس و گمان هایی میزنه
اما
شاه مرد و از غم مرگ او ملکه هم مرد
یک داستانه
که پیرنگ سالمی داره
این چنین مستقیم گفتن فقط برای مثاله
اما داستان باید طوری گفته بشه که
که خواننده متصل کننده ی این دو اتفاق رو حدس بزنه
مثلا
ملکه شاه را دوست میداشت
شاه مرد ملکه هم چندی پس از او مرد

اینجا داستان پیرنگ داره اما پیرنگ ضعیفیه
خواننده متصل کننده اتفاق رو حدس میزنه اما
ممکنه حدسش درست نباشه
میشه ملکه شاه رو دوست داشته باشه و بعد از مرگ اون بمیره اما علت مرگ یک اتفاق باشه

دوست عزیز من
من نهایت سعی خودم رو در رفع سوئ تفاهم کردم

در مورد جوابگویی هم مختارید
من اگه طوری جواب دارم که شما احساس بی ثباتی در من کرده اید اینجا عذر خواهی میکنم
شاید هم ثبات شخصیت ندارم امید وارم بتونم رفعش کنم

شما هم موفق باشید


back to top