داستان كوتاه discussion

38 views
داستان كوتاه > آن زن / مهدی بهروزی

Comments Showing 1-19 of 19 (19 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
دلش برای زن می سوخت. هرکسی از هرجای شهر سری به این محله می زد تا زنی را که چند هفته پیش سنگسار کرده بودند و از میان آن همه سنگ کوچک و بزرگ از داخل گودال فرار کرده بود و زنده مانده بود ببیند. معلوم بود قبل از سنگسار زن خوشگلی بوده است، قد و بالایی بلند و صورتی سفید مثل آفتاب، پیشانی بلند و چشمهای عسلی و لبهایی سرخ و به اندازه و حالا جای سنگی روی پیشانی اش مانده بود و پوست پیشانی اش از جوش خوردگی جای زخم چروک برداشته بود. اندکی می لنگید که شاید به خاطر سنگ بزرگی بود که موقع بیرون آمدن از گودال زیر آن همه سنگ بزرگ و کوچک به رانش خورده بود.
وقتی توی محل راه می رفت همه نگاهش می کردند، وقتی از کنار هر زن و مردی می گذشت متلک و بد و بیراه بود که توی فضا ولو می شد.
"خجالت هم نمی کشه زنیکه بی حیا."
"من اگه جاش بودم یه ثانیه هم توی این شهر وا نمیستادم."
" معلوم نیست چه جوری تونسته از تو گودال بیرون بیاد."
" می گن یکی از اونایی که تو گودال خاک می ریخته چون توی زندان باهاش سر و سر پیدا کرده بوده عمدا خاک ها رو سفت و محکم نکرده بوده که بتونه دربره، دستاش رو هم می گن محکم نبسته بودن."
"آره من هم شنیدم، با اون چشاش هر بنی بشری و وسوسه می کنه، بعیدم نیست با مامورا توی زندان هم ریخته باشه روی هم."
و او هر روز این صحنه ها را می دید و دلش بیشتر برای زن می سوخت. دلش می خواست برایش کاری انجام بدهد تا اندکی از آن همه زجر و بدبختی که زن می کشید کم شود، اما او هم از زخم زبان ها و کنایه های مردم محل می ترسید.
- چته ابرام؟ بازم که زل زدی به اون زنیکه؟ بیا این چک رو بگیر ببر دم حجره حاج محسن بده بهش، مال مشتریش بوده، بگو حاجی داشتیم؟ چک بی محل می دی دست ما؟
ابراهیم بی آنکه چشم از زن بردارد چند قدمی عقب عقب رفت و پشت به حاج مرتضی ایستاد و دستش را به سمت صاحب حجره دراز کرد؟
- چته بچه؟ من و نگاه کن، هوی با توام من و ببین.
و ابراهیم به سمت صاحب مغازه چرخید و نگاهش را از زن که حالا داشت از قاب پنجره های حجره فرش فروشی حاج مرتضی دور می شد، دزید؟
- چی فرمودین اوستا؟ ببخشین حواسم نبود؟
- معلومه که حواست نبود بچه، این زنیکه با اون چشاش و بر و روش هوش از کله مامورا همچی برده بود که باعث شدن از سنگسار جون سالم در ببره حالا من و باش که انتظار دارم جوونای عزبی مثل تو نچرنش؟
- خوب این چک چیه؟
- د حواست کجاس پدر آمرزیده، اینهمون چکیه که صبح بردی بانک و پول نشد دیگه. برو پیش حاج محسن بزاز، بده بهش، تلفونی باهاش حرف زدم که پول نشده، چک رو بده و پولش و بگیر و بیا.
- چشم اوستا.
و ابراهیم کلاهش را سرش گذاشت و به سمت بزازی حاج محسن راه افتاد. فکر زن برای لحظه ای رهایش نمی کرد. نزدیک مغازه جاج محسن که رسید صدای همهمه و شلوغی او را از فکر زن جدا کرد. جلوی مغازه حاج محسن خیلی شلوغ بود. جماعت را با زحمت کنار زد و خودش را به در حجره رساند. زن توی مغازه و جلوی پیشخوان ایستاده و بود و داشت گریه می کرد و حاج محسن با شور و حرارت داشت داد و فریاد می کرد.
- عجب گرفتاری شدیم ها، ضعیفه مگه من فقط توی این شهر بزازی دارم؟ هزار تا آدم دیگه هم دارن قماش می دن دس مردم، حالا یه کاره پا شدی اومدی اینجا و سراغ فلان پارچه رو از من می گیری که چی؟
زن همچنان جلوی پیشخوان ایستاده و داشت اشک می ریخت و مردم هم بر و بر به دهان حاج محسن و حرکات زن چشم دوخته بودند.
- آخه حاج آقا از هرکی پرس و جو کردم همه نشونی شما رو دادن، همه می گن این پارچه فاستونی رو شما فقط دارین، من که چیزی نخواستم که، فقط بگین چار پنج ماه پیش کی از این نمونه فاستونی از شما خریده، همین.
- لا اله الا الله، د ضعیفه نفهم من تا حالا ده تا توپ از این پارچه فروختم از کجا بدونم کی چار پنح ماه پیش اومده و یه قواره از این خریده، حرفا می زنی ها.
- حاج آقا جون بچه هات یه نگاهی به سیاهه هات بنداز شاید تونستی یه چیزی گیر بیاری که به درد من بخوره، حاجی آبرو در میونه به اباالفضل.
- اسم اباالفضل و نیار زنیکه بی حیا، تو اگه آبرو داشتی که تشت رسواییت از آسمون رو زمین نمی افتاد و بوی تعفنش همه شهر رو بر نمی داشت. برو ایجا وای نسسا.
زن مغموم تر و در حالیکه اشک تمام پهنه صورتش را پوشانده بود، با چشمهایی پف کرده از مغازه بیرون آمد و در همهمه و متلک های مردمی که نظاره گر بودند گم شد. گاه گاهی صدایی از جمعی که حالا داشتند هرکدام به سمتی می رفتند شنیده می شد که موضوعش زن بود.
" مثل اینکه یه سرنخی داره از اونی که این بلا رو سرش آورده که حالا دوره افتاده و داره از یه پارچه فاستونی سراغ می گیره"
"ساده ای تو هم ها، رفته حالش و کرده حالا که رسوای عالم و آدم شده دوره افتاده تا یه انگی به یکی بزنه، ساده نباش، خدا اینارو می شناسه"
"آبجی در خدمت باشیم، خودم می گردم و برات صاحاب پارچه رو پیدا می کنم، شما یه عنایتی به ما بکن"
ابراهیم وارد مغازه شد، هنوز حاج محسن داشت با خودش حرف می زد و غر و لند می کرد که چشمش به ابراهیم افتاد.
- به! آقا ابراهیم گل، می بینی تو رو خدا اوضاع احوال ما رو.
- چی شده بود حاجی؟
- هیچی ولش کن، برام مفتش شده ضعیفه. اومدی چک رو بگیری؟
- آره اوستا گفتن این چک مشتریتون پاس نشده، گفتن مزاحم بشم وجهش رو بگیرم.
- یک لحظه صبر کن پسرم الان می یام خدمتت. بده چک رو ببینم مبلغش چقدره.
ابراهیم دستش را توی جیبش کرد و چک را در آورد و با احترام به سمت پارچه فروش دراز کرد. حاج محسن چک را گرفت و نگاهی به آن انداخت و زیر لب غرغری کرد و به سمت ته مغازه رفت. از توی گاو صندوقی که با زحمت درش را باز کرده بود، مقداری پول برداشت، چند باری پولها را شمرد و به سمت ابراهیم آمد و پول را به طرفش دراز کرد.
- بیا بابا جون از طرف من هم عذرخواهی کن. این مشتری که چکش رو داده بودم بهتون از مشتری های خیلی خوبه منه، خیاطه بنده خدا، می آد و پارچه عمده می بره، این چکش هم مال چند تا طاقه پارچه بود که حدودا پنج ماه پیش ازم برده بود با یه سری حساب کتاب قدیمی، توی اون پارچه ها از همین فاستونی که این زنه می گفت هم دو طاقه بود.
- کدوم فاستونی حاجی؟ مگه این زنه دنبال چه جور پارچه ای بود.
- ولش کن بابا این خله، از همون فاستونی ای که تو هم چار پنج ماه پیش اومدی یه قواره اش رو بردی دیگه، همون که خطای نقره ای داشت.
ابراهیم با دستپاچگی، پول ها را توی جیب های کتش جا داد، سری تکان داد، از حاج محسن خداحافظی کرد و اصرار مرد پارچه فروش را برای خوردن یک فنجان چای در آن هوای سرد بی پاسخ گذاشت و از مغازه خارج شد، توی راه همه اش به فکر زن بود، زنی که چشمهایی زیبا و قامتی بلند داشت و جای جوش خوردگی زخمی روی پیشانیش خود نمایی می کرد.

اصفهان
28/3/89


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments فوق العاده بود و بسیار غم انگیز. هر نوشته ای که مرا به یاد نوشته های هدایت می اندازد، مجذوبم می کند. می خواستم اجازه بگیرم و این نوشته را ذخیره کنم. ‏


طیبه تیموری | 659 comments درود
داستان زیبا بود
با چند مجهول

فاستونی پوش آیا قهرمان زندگیش بوده یا عامل بیچاره گی اش
...
یک نکته دیگر هم که کمی مشغولم کرد این بود که چنین زنی با چنین روحیه ای که از چنان مرگی رها شده و با قدرت مانده حتماً دلیلی قوی برای ماندنش داشته
دلیلی که داد و هوار یک حاجی بازاری نباید رویش اثری می گذاشته


آقای بهروزی ممنون
خیلی لذت بردم


message 4: by Mehdi (last edited Jun 19, 2010 01:53AM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
اصولا این مجهولات باید توسط ذهن خواننده و به هر ترتیبی که خودش می داند و می تواند معلوم شود و یا همچنان مجهول بماند.

اینکه شخصی که زن دنبال پارچه فاستونی شلوارش راه افتاده و دنبالش می گردد اشاراتی از آن داخل قصه هست که اگر بگردید پیدا می کنید پرتقال فروش را.

شما تصور کنید زنی زیر نگاه شماتت بار عده ای قرار گرفته و از سوی شخصی که هیچ نسبتی با او ندارد به صورت زبانی و کلامی مورد آزار و اذیت قرار می گیرد، این زن اگر جنایت کار باشد گریه نمی کند و خم به ابرو نمی آورد اما همین که گریه می کند نشانه ای از بی گناهی اوست.

آشکان و تی تی جان ممنونم که خواندیدم.


طیبه تیموری | 659 comments Mehdi wrote: "اصولا این مجهولات باید توسط ذهن خواننده و به هر ترتیبی که خودش می داند و می تواند معلوم شود و یا همچنان مجهول بماند.

اینکه شخصی که زن دنبال پارچه فاستونی شلوارش راه افتاده و دنبالش می گردد اشاراتی..."


گریه
...

چقدر ارزشمند

ممنون از توضیحاتتون


Elham Khazanehdar | 83 comments چقدر غم انگیز!
با این حال لذت بردم از خوندنش


message 7: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments نگاهش را از زن که حالا داشت از قاب پنجره های حجره فرش فروشی حاج مرتضی دور می شد، دزید؟

جسارتاً فکر می کنم این جا «دزدیدن نگاه» درست نباشه، چون وقتی داشتم داستان رو می خوندم و برای خودم تصویر می کردم، حس کردم که اون شخص نگاه اش رو در اون لحظه نمی دزده، بلکه تنها نگاه اش رو بر می داره.

تشت رسواییت از آسمون رو زمین نمی افتاد

این ضرب المثل خیلی جالب بود. تا حالا نشنیده بودم! :دی



راستی یه چیزی هم بود که به نظرم از ارزش داستان کم می کرد، و اون هم این بود که گره ای که توی داستان به وجود اومده باز نمی شه. البته این به خودی خود مهم نیست، چون خیلی اوقات گره های داستان ها باز نمی شن، اما این که اون گره مهم ترین جزء داستان باشه یه کم قضیه رو عوض می کنه. داستان از ابراهیم شروع می شه، با آن زن ادامه پیدا می کنه، و توی دکان حاج محسن با ابراهیم تموم می شه؛ در حقیقت روی یک خط حرکت نمی کنه و از این شاخه می ره رو اون شاخه. تازه یه نکته ی مهم تر هم هست: زنی که سنگسار می شه، معمولاً به خاطر زنا سنگسار می شه، پس دنبال کسی گشتن با یه فاستونی یه کم به اون سنگسار نمی آد.


ولی در مجموع داستان خیلی خوبی بود؛ مخصوصاً که فضای گذشته رو خوب پیاده کرده بودید و آدم واقعاً حس می کرد داستانی متعلق به زمان گذشته رو می خونه. از نظر نوشتاری روان بود و گفت و گوها هم پرت و پلا نبود. در کل همه چیز خوب بود، به جز ساختاری که همه چیز روش سوار شده بود


message 8: by Alireza (new)

Alireza (mrwintter) | 116 comments Mehdi wrote: "اصولا این مجهولات باید توسط ذهن خواننده و به هر ترتیبی که خودش می داند و می تواند معلوم شود و یا همچنان مجهول بماند.

اینکه شخصی که زن دنبال پارچه فاستونی شلوارش راه افتاده و دنبالش می گردد اشاراتی..."



سلام
بنده هم صد و بیت و چهار درصد با این جملات موافقم. و همین فکر باعث شد که مدتی بعد از خواندن داستان نظرمو بگم. حسابی صبر کردم تا داستان ته نشین بشه.

پایان داستان برخلاف اون چیزی که اول فکر می کردم فوق العاده کامل و عالیه. روند داستان هم که نیازی به گفتن نیست.

نقد کوچکی که دارم اینه که شروع داستان به اندازه ی پایانش قوی نبود. فکر می کنم کمی احساساتِ ابتدایی داستان غلو شده هستند هر چند لحظه ی دعوای بزاز و زن کاملا واقعی و برانگیز هستند. جملات شروع داستان هم با توجه به آنچه که در شروع داستانِ کوتاه مرسومه نبود.
سخن به کرمان نمی برم بیش از این.


message 9: by faranak (new)

faranak | 189 comments زيبا بود و غم انگيز

با نظر عليرضا در مورد روند تكاملي داستان موافقم
داستان هرچه كه پيش رفت قوي تر شد

مهدي جان موضوع داستان واقعيه؟ يعني
تا حالا شده كسي از سنگسار بتونه زنده بيرون بياد؟


message 10: by Mehdi (last edited Jun 19, 2010 10:11PM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
بله بسیاری از زنان یا مردانی که محکوم به سنگسار بوده اند دز طول تاریخ این مجازات که از قبل از اسلام هم شروع شده و در ادیان دیگر هم سابقه دارد جان سالم به در برده اند اما نمی دانم که بعد از انقلاب هم آیا کسی از سنگسار جان سالم به دربرده است یا خیر.
داستان فقط داستان است ممکن است رگه هایی از حقیقت درونش باشد اما نمی توان کلیت یک داستان و این داستان را واقعی دانست چرا که غیر ازاین اگر باشد نامش دیگر داستان نیست.

در ضمن باید به مهیار هم بگویم این داستان لایه های دیگری هم در عین کوتاهی اش دارد که جواب برخی از سئوالهایی را که مطرح کرده ای در خود دارد و در ضمن فراموش نکن که داستان الزاما منطبق بر همه واقعیت ها نیست.


message 11: by Nader - نادر (new)

Nader - نادر برای من این تجربه جالبی بود که در مقطع ترجمه ی داستان کوتاه به روایت ویکی پدیا، این داستان را خواندم و در برش های مختلف آنرا با اصول کلی و استفاده ی بجا از عناصر در داستان کوتاه نزدیک یافتم که نشان از دقت نظر شما در این روایت واقعگرایانه دارد۰

با آرزوی خواندن بهترین های بعدی از شما


message 12: by [deleted user] (new)

از اینکه بلاحره رئیس هم داستان گداشت خوشحالم

یاد ثریا افتادم

و زن بودنخودمان که غریبیم


message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
البته دلارام خانم اعتراف کنم که من فیلم سنگسار ثریا میم را هنوز ندیده ام.

از همه دوستانی که خواندند و نظرات خوبشان را برایم نوشتند سپاسگزارم.


message 14: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments حالا ندیدی هم ندیدی.... از نظر داستانی رو نمی دونم، ولی از نظر سینمایی ارزشی نداره. :دی


message 15: by faranak (new)

faranak | 189 comments از نظر داستانی هم اشکال زیاد داره .
بطور کلی فیلم جالبی نیست


message 16: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments به نظر من هم بیش از یک تب زودگذر سیاسی نیست، نه فیلم و نه داستان، هیچ یک آنچه من آن را اثری کلاسیک بخوانم را دربر نداشتند. ‏این نظر تنها در مورد اثر است و من رجم را همانگونه که از نوشتن آن دگرگون می شوم به شدت نشان از توحش می دانم. ‏


message 17: by mohammad (last edited Jun 20, 2010 11:04AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments خوشحالم مهدی جان که میبینم باز هم مینویسی

فضای سنتی داستان و همچنین سوژه ی داستان نقاط قوت این داستان کوتاه هستن
همچنین جذاب بودن و حریص کردن خواننده درمورد ادامه داستان

دلش برای زن می سوخت.
این جمله طوری بیان میشه که انگار زن برای ابراهیم ناشناسه در حالی که آخر داستان چیز دیگه ای رو میگه

به نظر من صاحب کار ابراهیم نباید متوجه بشه که چرا حواس ابراهیم پرت شده و یا اگر هم متوجه شده بروی خودش نیاره
که اون دیالوگ مصنوعی که صاحب کار درمورد زن با ابراهیم انجام میده تو داستان نیاد
حواس ابراهیم پی زن رفت این رو رفتار ابراهیم به خوبی نشون میداد و دیگه لازم به تاکید نبود

من موافقم که داستان میتونه برای خواننده سوال ایجاد کنه
اما به این هم معتقد هستم که سوال های ایجاد شده نباید در مورد جزئیات داستان باشه
مثلا ابراهیم با اون زن چه ارتباطی داشته
خوب این چقدر مسئله بی اهمیتیه در برابر سنگسار
به نظر من ایجاد سوالات جزئی برای خواننده درونمایه نوشته رو منحرف میکنه
در حالی که اگه مسیر نوشته و هدف نویسنده به سمتی بود که مثلا یه همچین سوالی برای خواننده ایجاد بشه که : چرا سنگسار؟
یا یک مسئله ی کلی دیگه که ربط زیادی به شخصیت های نداشته باشه
اون موقع عمق داستان چقدر بیشتر میشد

صحبت پارچه فروش با ابراهیم هم خیلی مصنوعی بود
انگار نویسنده پارچه فروش رو اجیر کرده که یه سری اطلاعات رو به خواننده بده

اصلا دوست ندارم که این داستان که از ذهن پاک یک نفر بیرون اومده و به وضوح حکایت داره از دغدغه های ذهنی فردی که غصه ی جامعه اش رو میخوره
با فیلم ضعیف و مغرضانه ی ثریا میم مقایسه بشه


ممنون مهدی جان که هستی


message 18: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments من نقاد خوبي نيستم و نبودم
اما از خواندن داستانت لذت بردم
و متاثر شدم
راستي ببخشيد كه وبلاگ را خواندي و انگليسي بود
من بيبشتر در زبان انگليسي مي توانم روايت گر مسائل روزانه ام باشم
اما حتما فارسي اش را مي نويسم تا نظر بدي


message 19: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
از نقدهای خوب دوستان استقبال کرده و بر دیده می گذارم.
بسیار ممنونم که منصفانه و با دقت خواندید و نقد کردید.

موفق باشید.


back to top