داستان كوتاه discussion

32 views

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Farzan (last edited Jul 04, 2010 01:26AM) (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments هواي گرم بود
باد گرمي در حال وزيدن بود
با هر بادي كه ميومد ما را به سمت خودش خم مي كرد
آفتاب در بالاي سرمان ايستاده بود انگار با اشعه هايش به ما تحكم مي كرد احساس مي كردم نمي توانم نفس بكشم
گرما به حد اعلاي خود رسيده بود ديگر هيچ راهي براي نفس كشيدن هم نبود
از دور دست صداي فرياد شنيدم و صداي آشناي آتش كه ترق و تروق خاص خودش دوستانم را به خاكستر تبديل ميكرد
آتش را ديدم اما مي دانستم كه راه فراري در پيش رو ندارم پايبند هستم
باز هم صداي آتش آمد اما غران تر چون باد هم او را همراهي ميكرد
با نگاهي غمبار به دوستانم نگاه كردم اين شايد آخرين ديدار خواهد بود
آتش به نزديكم امد
ولع سوزاندن را در چشمانش مي ديدم
راه فراري نداشتم
دلم را دادم به دست تقدير
آتش مرا در بر گرفت
خاكستر شدم
.
.
.
.
.
.
.
باران همه را كنار زد
خاكسترم را
آتش را
باد گرم را
بارش باران جاني دوباره به من داد
من متولد شدم


طیبه تیموری | 659 comments سلام بعد از مدتها نوشته زیبایی بود فرزتن گرامی
خوشبحال روزهای بارانی

موفق باشی


message 3: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments خوشحالم که بعد از مدتی دوباره می نویسی ولی اگه لطف کنی موقع آتشسورزی ما رو از فهرست دوستات خط بزنی ممنونت می شم
;-)
زیبا فرزان


message 4: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments چشم سعي مي كنم شما تو ليست نباشي يا اگر شد آخر باشي


message 5: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments مداد رنگي جان
ممنون كه وقت گذاشتي خوندي


message 6: by Parva (new)

Parva Rostami | 348 comments خوشحالم که دوباره می بینم می نویسی

حس قشنگی بود

فقط یک سوال:
آفتاب در بالاي سرمان ايستاده بود انگار با اشعه هايش به تحكم مي كرد


احساس میکنم یه جای کار میلنگه
درسته؟

موفق باشی


message 7: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments آره درسته
بايد باشه به ما تحكم مي كرد


message 8: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments ممنون پروا جان كه وقت گذاشتي و خوندي


back to top