داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
مرغزار
date
newest »
newest »
خوشحالم که بعد از مدتی دوباره می نویسی ولی اگه لطف کنی موقع آتشسورزی ما رو از فهرست دوستات خط بزنی ممنونت می شم;-)
زیبا فرزان





باد گرمي در حال وزيدن بود
با هر بادي كه ميومد ما را به سمت خودش خم مي كرد
آفتاب در بالاي سرمان ايستاده بود انگار با اشعه هايش به ما تحكم مي كرد احساس مي كردم نمي توانم نفس بكشم
گرما به حد اعلاي خود رسيده بود ديگر هيچ راهي براي نفس كشيدن هم نبود
از دور دست صداي فرياد شنيدم و صداي آشناي آتش كه ترق و تروق خاص خودش دوستانم را به خاكستر تبديل ميكرد
آتش را ديدم اما مي دانستم كه راه فراري در پيش رو ندارم پايبند هستم
باز هم صداي آتش آمد اما غران تر چون باد هم او را همراهي ميكرد
با نگاهي غمبار به دوستانم نگاه كردم اين شايد آخرين ديدار خواهد بود
آتش به نزديكم امد
ولع سوزاندن را در چشمانش مي ديدم
راه فراري نداشتم
دلم را دادم به دست تقدير
آتش مرا در بر گرفت
خاكستر شدم
.
.
.
.
.
.
.
باران همه را كنار زد
خاكسترم را
آتش را
باد گرم را
بارش باران جاني دوباره به من داد
من متولد شدم