داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
شکنجه گر باریک من
date
newest »
newest »
بعد از یک بار خوندن تنها میتونم بگم فقط لذت بردم .. خط به خط ..." شگنجه گران ضعیفند " در پاراگراف اخر اونقدر ها عبارت مناسبی نبود .
برای گفتن جزئیات اجازه بده با دقت بخونم ..
نه با لذت ...
تحلیل روان شناختی یک زن سرکشداستان از نظر روان شناسی شخصیت ها قوی و کارشده بود
این بخصوص در مورد شخصیت شکنجه گر خیلی خوب انجام شده بود
داستان خیانت به مردی که جرمش فقط آرام بودن بود
ببینید تو داستان کوتاه نباید هی بگید گاهی گاهی گاهی
داستان توصیف هر یک از این گاه هاست
گاهی موهایم لا به لای انگشتانش گیر می کند
این کاری که شما کرده اید نوعی فراره
فرار از صحنه سازی
البته تو جریان سیال ذهن همینطوری که شما انجام دادید صحنه سازی میکنن
موضوع این داستان من رو یاد مادام بواری انداخت
جریان سیال ذهن یه راه حل خوبه برای خلاصه کردن یک داستانه
به نظر من برای داستان کوتاه جریان سیال ذهن ره حل خوبی نیست برای روایت
میدونید مادام بواری دقیقا همینها رو که گفتید
لانه گرم و مرد آرام و غذای آماده
دردش بود که باعث شد به شوهرش خیانت کنه
اما یک رمان ششصد صفحه ای لازم بود که هر کی با هر طرز فکری اون رمان رو بخونه مادام بواری رو درک کنه
در حالی که ممکنه خواننده برای شوهر مادام اشک بریزه
اما داستان شما با گفتن
گیرم که مرد آرام در خانه منتظر است، گیرم که از آرامش و رفاه و محبت کم نداری، اما انتظار دست از سرت برنمی دارد
خوب این رو کسی درک نمیکنه مگه اینکه یک شخصیت زن بسازی یک مرد آرام بسازی
نه اینکه بگی او یک مرد آرام است
بلکه آرام بودنش رو خواننده بعد از دیدن رفتار و گفتارش متوجه شود
یک خونه ی با رفاه
باز هم نه اینکه بگویی این خانه بارفاه است
بلکه این رو نشون بدی
و بعد شخصیت زن درگیر با ماجرا رو نحوه ی جهان بینی
نحوه ی برخوردش با مسائل
و ...
رو اونقدر غیر محسوس انجام بدی که خواننده متوجه شخصیت سازی نشه فقط شخصیت ساخته شده رو درک کنه
برای همین میگم این داستان چون از لحاض روان شناختی شخصیت ها غنیه
توی یه داستان کوتاه نمیگنجه
این داستان شما پر از درونمایه هایی بود که هر کدام برای خودش یه داستان برای شیر فهم کردنشون به خواننده لازمه
مثلا
الهه درد همان الهه عشق است
هر کسی برای خود شکنجه گری دارد.
هر زنی برای خود شکنجه گری دارد
شکنجه گران ضعیفند
زندگی انسان در سیاره زمین شباهت خیلی زیادی به زندگی مرغ و خروسهایی که در قفس هستند دارد
فکر میکنید صادق چوپک نمیتونست به جای داستان قفس این یه جمله رو بگه
اما هیچ کس و هیچ کس این جمله رو درک نمیکنه
اما
وقتی داستان قفس رو خوندی
بی اختیار با خودت میگی
زندگی انسان در سیاره...
آهوی گرامی، با دروددر این مدت کمتر شده بود که از دوستان داستانی را بخوانم و بیاندیشم که نویسنده ذره ذره داستان را با پوست و گوشت خودش حس کرده باشد و این داستان این چنین بود.
نوع نگارشش خاص است. نمونه چنین ساختاری در ادبیات ایران کم است. هم قطعه ای از زندگی است (چیستی آغاز و انجامش مهم نیست) و هم پیوستگی بسیار خوبی را نشان می دهد. نمونه ای از این نوشتار را از فریبا وفی در مجموعه داستانی «در راه ویلا» (نشر چشمه 1387) خوانده بودم که به باور من هیچ چنین کیفیتی را نداشت.
زبان نوشتاری هم بسیار قابل توجه است. یک زبان زنانه که سمپاتی خاصی را ایجاد می کند. هم بسیار ساده است و هم در کنارش هنرمندانه و ادبی. در کنار هم آوردن مفاهیمی دور و ترکیب هنرمندانه آنها مانند: بی رحمی و خوش قلبی! سیگار و بزم شبانه! جشن ملی و خوردن بستنی... همه این ها نشان از خلاقیت نویسندگی دارد.
شاید اگر کسی همینطوری بگوید «بزم شبانه» گفته شود که چقدر پر طمطراق است ولی استفاده درست نویسنده از آن نه تنها سبب می شود که نوشتار حالت ادبی خود را از دست ندهد (مثلا می نوشت پارتی) که بسیار هم مناسب می نماید.
بسیاری که چنین داستانی را می خوانند، می گویند «خوب که چی!؟» ولی باید دانست که همیشه هنر وسیله ای برای بازگویی فلسفه و جهان بینی یا وقایع تاریخی مشهور نیست و البته نباید باشد.
من این نوشته را هم از نظر ساختاری و واژه گزینی و ترکیب سازی به صورت منفرد بسیار قوی دیدم و هم از نظر دیدگاه و سازمان داستانی.
سپاسگزارم و امیدوارم روزی این چنین نوشته هایی را به چاپ برسانی
سلام اهو جان . چند نکته در ذهنم هست که برات مینویسم 1- "شکنجه گر من باریک است و چشمان تیزی دارد . چشمان هیزی دارد . " هیز بودن رو در جمله بعد توضیح دادی ولی این هم وزن بودن جملا ت (دارد … دارد ) اون هم بلافاصله به نظرم خوب در نیومده .
2- " شاید تنها خیال زنانه است " در جملات قبلی گفتید " بی دل نیست " با قاطعیت گفتید و جملات بعدیش اون رو تصدیق میکنه . پس چه نیازی بوده بگید : شاید تنها خیال زنانه است .
3- شکنجه گر من حتی کودکی درون خود دارد که گاهی جست وخی زکنان اطرافم می چرخد و در اغوشم به خواب میرود . " فوق العاده دلنشین بود
4- " الهه درد همان الهه عشق است " فکر میکنم جا داشت برای این جمله وقت بیشتری بگذاری
5- خوندن این داستان برام مثل ایستادن روبروی یک تابلو و محو شدن در اون بود .. تشکر برای خلق این همه زیبایی
سارا جون ممنونم از اینکه دوباره خوندی. در مورد نکته اولت خودم هم موافقم. این پاراگراف اول به صورت دیالوگ شخصی، رویاپرداز درونی و واقع گرای درونی نوشته شد، و بعد مثل اکثر نویسنده های آماتور، که غرق در اثر خودشون می شن و توانایی ادیت رو از دست می دن، نتونستم دست بهش بزنم و همونطور گذاشتمش اول داستان. برام مهم بود که شما این رو تذکر دادید، چون خودم هم میدونستم که خیلی نمی چسبه. راجع با خیال زنانه باید بگم که شاید تنها خیال زنانه است می تونه به کل پاراگراف برگرده.
نکته چهار هم حق با شماست. اما توضیح بیشتر ندادن اون عمدی بوده. این جمله می تونه سیال ذهن هر آدمی باشه، حتا اگه اعتقادی به اون نداشته باشه، اما توضیح بیشترش اون رو تبدیل به اعتقاد شخصی می کنه که جای پرداختن به اون اینجا نبود
باز هم ممنون از وقت و دقتتون
اشکان عزیز، ممنون از تشویقتون، من متن های این چنینی دارم، اما اولین بار بود که جرات کردم که یکی از اونها رو جایی منتشر کنم. دلیلش هم اینه که اول، همونطور که تشخیص دادین این متنها بسیار درونی هستند، دوم اینکه در داستان بودن یا نبودنشون جای بحث هست،از اینکه نثر من رو زنانه تشخیص دادین تشکر می کنم. من به زنانه نوشتن اعتقاد دارم، ادبیات ما، و حتا ادبیات جهان، به علت تجربه سالها مردسالاری، مردانه است، و حتا نویسندگان بزرگ زن هستند که از قدرت زنانگی شون استفاده نمی کنند، و متن ها رو با پیروی از ساختار غالب مردانه می نویسند. من اعتقاد دارم نویسنده شدن با نویسنده زن شدن فرق داره، چه در نثر و محتوا، و چه در رسالت اثر
آهوي عزيزداستانت رو همون دفعه اول خوندم
راستش نقد هميشه سختر از نوشتن است
چون نقد بايد جدا از سليقه شخصي فرد باشد
بر پايه ء قانوني باشد تا بتواند حكم راهنما رو داشته باشد.
راهنمايي با چشم سوم و بي طرف..
اونچه نظر و سليقه شخصي خود منه
از طرز بيان و نوشتاريت بسيار لذت بردم
به قول محسن - سبكي ست براي خودش
اما
اگر بر پايه ء قانون داستان كوتاه بخوام حرف بزنم
داستان شما فقط شخصيت سازي رو مد نظر گرفته
و به ساير چيزها كه مقداريش لازمه است بي توجه بوده
به همين خاطر داستان تا حدودي مبهم مانده...
و ميشه از توش يك داستان بلند نوشت كه علاوه بر شخصيت سازي بي نظيرش - فضا سازي - اوج - ماجرا - رويداد - و تنه...داشته باشه
.
.
دوست دارم باز هم داستان هايت را بخوانم
موفق بماني
من داستان شما را به عنوان یک خواننده فقط خواندم البته دوستان عزیز اشکان ، آرزو ، سارا و محمد نقد های خوبی نوشتند که من قادر نوشتن چنین نقدهایی نیستم
فقط برداشت خودم را می نویسم
داستانی که نوشتی خیلی جالب بود و صد در صد زنانه
با دید زنانه و تفکر زنانه
اما به نظر من خواننده ی معمولی متن کمی سخت بود و پیچیده کمی مبهم که شاید با چند بار خواندن قابل فهم می شود برای خواننده ی معمولی نه حرفه ای
در هر صورت من از نوشته ات لذت بردم



شکنجه گر من بی رحم است، بی دل نیست. صدای قلبش را گاه می شنوم. وقتی صورتش را نزدیک می آورد، نفس نفس که می زند از خشم و شهوت، چیزی هم آن ته نفس ها صدا می کند. می شنوم. شاید تنها خیال زنانه است، هر زنی آرزو می کند شکنجه گرش عاشقش بشود، رام و مطیع سر خم کند و بگوید که اسیر شده است.
شکنجه گر من لجباز است. از کجا می گویم؟ می دانم. همینطوری می دانم. شکنجه گران لجبازند. شکنجه گر من گاهی یقه ام را می گیرد، مرا تخت دیوار می چسباند، چشمانش درشت می شود و فریاد می کشد فهمیدی؟ و من می فهمم. گاهی آرام تر، لبه میز می نشاندم، پشت انگشتانش را به گونه چپم می مالد و لبخند می زند. سرم را با سر انگشتان از زیر چانه بلند می کند و می گوید فهمیدی؟ شکنجه گر من لجباز است. می گویم بله.
اولین بار او را در جایی دیدم، نمی دانم چگونه که صورتم به سینه اش خورد و سرم را که بیست سی سانتی بالا بردم، چشمانش که در چشمانم افتاد، برق زد، تو فلانی هستی؟ به او چه مربوط، گفتم به تو چه مربوط. گفت خیلی چیزها به من مربوط می شود که نمی دانی. گفتم حتما آن چیزها به من مربوط نمی شود. گفت مثل اینکه نشناختی. نشناخته بودم. اگر شناخته بودم که همانجا در میان انبوه جمعیت سرگردان آخر هفته ها راهم را کج می کردم و برمی گشتم به لانه گرم و مرد آرام و غذای آماده. نشناخته بودم. اینطور که بگویم دروغ است. من یک زنم، حس زنانه اشتباه نمی کند. شکنجه گران را می شناسد. گیرم که مرد آرام در خانه منتظر است، گیرم که از آرامش و رفاه و محبت کم نداری، اما انتظار دست از سرت برنمی دارد. هی ساعت نگاه می کنی، شب، روز، شب، روز، می دانی که این آرامش ابدی نیست، هرچند هر سحرگاه خدا را به پاس این همه نعمت شکر کنی، می دانی که آن را از تو می گیرد. الهه درد سفیر شکنجه را می فرستد تا بدانی که مجازات آن فرورفتگی بی جا همه درد است و رنج، درد انتظار آمدن و رنج راندن شکنجه گرت. الهه درد را برای امثال تو آفرید که خودت مستحق می کنی عذابت را. فقط زنان می دانند، فقط زنان شکنجه گر خود را به یک نگاه می شناسند. اگر بگویم نشناختم که دروغ است.
از آن روز، هر از گاهی به بهانه ای سر راهم سبز شد. از یک نخ سیگار، تا بزم شبانه، از یک جشن ملی تا تا یک بستنی. من که هر بار دلم می ریزد، صدای قلبم بلند می شود، کم حرف می زنم، نه از شرم و حیا، که از ترس. هر حرف و گلایه و کنایه ای که به زبانم می آید فرو می دهم که مبادا صدایم بلرزد و آنطور که از بالا نگاه می کند گوشه راست لبش کمی بالا برود و چشمانش برق بزند. بعد که برود هی باید آن جمله را با خودم تکرار کنم تا ببینم بی لرزش چگونه ادا می شود. می دانم زمانی خواهد رسید که صدایم جز به هنگام دروغ گفتن نلرزد، اما دلم همچنان با شنیدن صدای پایش از پشت در بریزد، و زمانی خواهد رسید که چشمانش برق نخواهد زد اما لبش از گوشه سمت راست همچنان کمی بالا خواهد رفت.
شکنجه گر من گاهی مهربان می شود، نه که نوازش کند، که دستانش جز به ضربت بر بدنم فرود نمی آید، نه که با موهایم بازی کند، که انگشتانش جز به تمرین قدرت در موی من فرو نمی رود، اما آن مهربانی را گاهی در چشمانش می بینم. قلب کوچکی پشت آن چهره محکم استخوانی می بینم که چون دستانم را در دست می گیرد آرام می شود. گویا مامن خود را یافته است. شکنجه گران بی رحمند، سنگدل نیستند. شکنجه گر من حتا کودکی درونش دارد که گاهی جست و خیز کنان اطرافم می چرخد و در آغوشم به خواب می رود.
من ترکش می کنم. ترکش کردم. گفت نرو، مهربان شد، نوازش کرد، گفت بمان، آزارت نمی دهم. شکنجه گران ضعیفند. گفتم نمی توانم. گفت می شود. نشد. الهه درد همان الهه عشق است. فرصت را که از دست بدهی، بر تو غضب می کند. دیگر سفیری نمی فرستد. می دانم همه اینها را و می روم. چمدان که می بندم آه می کشم، شک می کنم، از این به بعد باز می ماند شاید مردی آرام و رفاه و محبت و لانه گرم و ساعت. ساعتی که به سختی می گذرد حتا بی امیدی که می آید. می دانم. خانه را تمیز می کنم، عطر می زنم به ملافه ها، غذاهای نیم پز را روی هم در یخچال می چینم، قبل از بستن یخچال بغض می کنم. دیگر برای کسی اینگونه غذایی با این چنین طعمی نخواهم پخت. می دانم. هنر زنانگی در برابر مرد نیست که شکوفا می شود. شکنجه گری باید تا آن را بپرورد. از شانه راست به درگاه تکیه می دهد. قامت باریکش گویا از نیمه شکسته. صورت استخوانی اش چین افتاده. عضلات صورتش را متقبض کرده انگار می خواهد جلوی اتفاقی را بگیرد. اتفاق اما از گوشه چشم چپش پایین می افتد. با پشت انگشتان اتفاق را از گونه اش پاک می کنم. رام و مطیع سر خم می کند. بمان. می روم. هر کسی درون خود شکنجه گری دارد.