من هم همان کاری را می کنم که همه می کنند،توی سانفرانسیسکو زندگی می کنم.بعضی وقتها هم مام طبیعت مجبورم می کنداتوبوس سوار شم.مثلا همین دیروز،می خواستم بروم جای پرتی در خیابان کلی،که از حوزه وظایف پاهایم خارج بود،این شد که منتظر اتوبوس شدم .
خیلی سخت نبود،بلکه یک روز خوب و گرم پاییزی بودو آسمان بی رحمانه صاف.یک پیر زن هم متظر بودکه البته به قول معروف چیز عجیب غریبی نبود.یک کیف بزرگ ویک جفت دستکش سفیدهم داشت که مثل پوست پیازچهچسبیده بود به دسشتش.
سر و کله یک چینی پیدا شدو با موتور از جلوی ما گذشت.حسابی جا خوردم.راستش تا ان موقعه فکر نمی کردم چینی ها موتور سوار شوند.بعضی وقتها واقعیت غلافی استکه درست مثل پوست پیاز چه های دست آن پیرزن،تنگ و سفت می چسبد.
وقتی اتوبوس آمدخوشحال شدم.یک جور خوشحالی خاص است که ادم فقط وقتی اتوبوس می رسدمی تواند احساس کند.این البته یک خوشحالی تخصصی زود گذر است و چندان چیز مهمی نیست.
گذاشتم اول پیر زن سوار شودو بعد به سنت کلاسیک قرون وسطادنبالش پا گذاشتم به صحن قلعه و دروازه ها پشت سرم بسته شدند.پانزده سنت انداختم و با اینکه احتیا جی نداشتم ،بلیط خط به خط گرفتم.همیشه بلیط خط به خط می گیرم برای اینکه وقتی می نشینم چیزی توی دستم باشدکه انگولکش کنم.من واقعابه تحرک احتیاج دارم.
نشستم سر تا ته اتوبوس را نگاهی انداختم که ببینم کی به کی است،و تقریبا یک دقیقه طول کشیدکه فهمیدم آن اتوبوس یک جای کارش حسابی می لنگد ،و تقریبا همان مدت طول کشید که آدم های دیگربفهمد که اتوبوس یک جای کارش حسابی می لنگد،و تقریبا همان مدت طول کشید که ادم های دیگر بفهمند که اتوبوس یک جای کارش حسابی می لنگد ،آن جای کار که می لنگید من بودم.
من جوان بودم.بقیه آدم های اتوبوس ،که نوزده تایی می شدند ،همه پیر و پاتال های شصت ،هفتاد،هشتاد ساله بودندو فقط من بودم که بیست و چند سالم بود.ان ها زل زده بودند به من و من زل زده بودم به ان ها.همه معذب بودیم بودیم و داشتیم از خجالت آب می شدیم.چطور همچین اتفاقی افتاده بود؟چرا ماناگهان بازیگران بازی این سرنوشت شوم شده بودیم و نمی توانستیم چشم از هم برداریم؟یک مرد هفتاد و هشت ساله با ناامیدی یقه کتش را چنگ زد.یک زنِ احتمالا شصت و سه ساله دستمال سفیدش را برداشت و انگشت های دست هایش را یکی یکی پاک کرد.
حالم خراب بوداز این که آن هارا یاد جوانی برباد رفته شان،یاد گذرشان از آن سال های محقر،آنهم آن طورظالمانه و عجیب و غریب، می انداختم.چرا ما را مثل یک سالاد خرچنگ قورباغه این طور هم زده بودندو روی صندلی های این اتوبوس نکبتی پخش کرده بودند؟
اولین ایستگاه پریدم پایین.همه از این که می دیدند من می روم خوشحال شدنداما از همه شان خوشحال تر خودم بودم.
همان جا ایستادم و اتوبوس را تماشا کردم که محموله عجیبش دیگر امن و امان بود،اتو بوسی که در سفر زمان کو چک و کوچک تر می شد ،تا بالاخره دیگر چیزی دیده نشد.
خیلی سخت نبود،بلکه یک روز خوب و گرم پاییزی بودو آسمان بی رحمانه صاف.یک پیر زن هم متظر بودکه البته به قول معروف چیز عجیب غریبی نبود.یک کیف بزرگ ویک جفت دستکش سفیدهم داشت که مثل پوست پیازچهچسبیده بود به دسشتش.
سر و کله یک چینی پیدا شدو با موتور از جلوی ما گذشت.حسابی جا خوردم.راستش تا ان موقعه فکر نمی کردم چینی ها موتور سوار شوند.بعضی وقتها واقعیت غلافی استکه درست مثل پوست پیاز چه های دست آن پیرزن،تنگ و سفت می چسبد.
وقتی اتوبوس آمدخوشحال شدم.یک جور خوشحالی خاص است که ادم فقط وقتی اتوبوس می رسدمی تواند احساس کند.این البته یک خوشحالی تخصصی زود گذر است و چندان چیز مهمی نیست.
گذاشتم اول پیر زن سوار شودو بعد به سنت کلاسیک قرون وسطادنبالش پا گذاشتم به صحن قلعه و دروازه ها پشت سرم بسته شدند.پانزده سنت انداختم و با اینکه احتیا جی نداشتم ،بلیط خط به خط گرفتم.همیشه بلیط خط به خط می گیرم برای اینکه وقتی می نشینم چیزی توی دستم باشدکه انگولکش کنم.من واقعابه تحرک احتیاج دارم.
نشستم سر تا ته اتوبوس را نگاهی انداختم که ببینم کی به کی است،و تقریبا یک دقیقه طول کشیدکه فهمیدم آن اتوبوس یک جای کارش حسابی می لنگد ،و تقریبا همان مدت طول کشید که آدم های دیگربفهمد که اتوبوس یک جای کارش حسابی می لنگد،و تقریبا همان مدت طول کشید که ادم های دیگر بفهمند که اتوبوس یک جای کارش حسابی می لنگد ،آن جای کار که می لنگید من بودم.
من جوان بودم.بقیه آدم های اتوبوس ،که نوزده تایی می شدند ،همه پیر و پاتال های شصت ،هفتاد،هشتاد ساله بودندو فقط من بودم که بیست و چند سالم بود.ان ها زل زده بودند به من و من زل زده بودم به ان ها.همه معذب بودیم بودیم و داشتیم از خجالت آب می شدیم.چطور همچین اتفاقی افتاده بود؟چرا ماناگهان بازیگران بازی این سرنوشت شوم شده بودیم و نمی توانستیم چشم از هم برداریم؟یک مرد هفتاد و هشت ساله با ناامیدی یقه کتش را چنگ زد.یک زنِ احتمالا شصت و سه ساله دستمال سفیدش را برداشت و انگشت های دست هایش را یکی یکی پاک کرد.
حالم خراب بوداز این که آن هارا یاد جوانی برباد رفته شان،یاد گذرشان از آن سال های محقر،آنهم آن طورظالمانه و عجیب و غریب، می انداختم.چرا ما را مثل یک سالاد خرچنگ قورباغه این طور هم زده بودندو روی صندلی های این اتوبوس نکبتی پخش کرده بودند؟
اولین ایستگاه پریدم پایین.همه از این که می دیدند من می روم خوشحال شدنداما از همه شان خوشحال تر خودم بودم.
همان جا ایستادم و اتوبوس را تماشا کردم که محموله عجیبش دیگر امن و امان بود،اتو بوسی که در سفر زمان کو چک و کوچک تر می شد ،تا بالاخره دیگر چیزی دیده نشد.
نویسنده :ریچارد براتیگان